گنجور

 
انوری ابیوردی
 

صاحبا ماجرای دشمن تو

که کسش در جهان ندارد دوست

گفته‌ام در سه بیت چار لطیف

زان چنانها که خاطرم را خوست

طنز می‌کرد با جهان کهن

در جهان گفتیی که تازه و نوست

رنگ او با زمانه درنگرفت

رونق رنگ با قیاس رکوست

روزگارش گلی شکفت و برو

همچو بر باقلی کفن شد پوست

آسمان در تنعمش چو بدید

گفت اسراف بیش از این نه نکوست

همچو ریواج پروریده شدست

وقت از بیخ برکشیدن اوست

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.