گنجور

 
انوری

گل رخسار تو چون دسته بستند

بهار و باغ در ماتم نشستند

صبا را پای در زلف تو بشکست

چو چین زلف تو بر هم شکستند

که خواهد رست از این آسیب فتنه

که نوک خار و برگ گل نرستند

کرا در باغ رخسارت بود راه

از آن دلها که در زلف تو بستند

که در هر گلستانش گاه و بی‌گاه

ز غمزه‌ت یک جهان ترکان مستند

چو در پیش لبت از بیم چشمت

همه خواهندگان لبها ببستند

منه بر کار این بیچارگان پای

چه خواهی کرد مشتی زیردستند

 
 
 
مشکلات اینترنت
غزل شمارهٔ ۱۲۰ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
قطران تبریزی

چو این ترکان ز ترکستان بجستند

ترا سالار و میر خویش جستند

دل از یاران و خویشان بر گسستند

تن اندر بند فرمان تو بستند

کنون ایشان بهر جائی که هستند

[...]

اوحدی

بگفت این نامه را تا: نقش بستند

نخستین زهر در شکر شکستند

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اوحدی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه