گنجور

 
انوری

بیا ای جان، بیا ای جان، بیا فریاد رس ما را

چو ما را یک نفس باشد، نباشی یک نفس ما را

ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم

وز عشقِ تو نه بس باشد ز هجرانِ تو بس ما را

کم از یک دم زدن ما را اگر در دیده خواب آید

غمِ عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را

لبت چون چشمهٔ نوش است و ما اندر هوس مانده

که بر وصلِ لبت یک روز باشد دست‌رس ما را

به آبِ چشمهٔ حیوان حیاتی انوری را ده

که اندر آتشِ عشقت بکُشتی زین هوس ما را