گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - از زبان اهل خراسان به خاقان سمرقند رکن‌الدین قلج طمغاج خان پسرخواندهٔ سلطان سنجر

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » قصاید
 

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر

نامهٔ اهل خراسان به بر خاقان بر

نامه‌ای مطلع آن رنج تن و آفت جان

نامه‌ای مقطع آن درد دل و سوز جگر

نامه‌ای بر رقمش آه عزیزان پیدا

نامه‌ای در شکنش خون شهیدان مضمر

نقش تحریرش از سینهٔ مظلومان خشک

سطر عنوانش از دیدهٔ محرومان تر

ریش گردد ممر صوت ازو گاه سماع

خون شود مردمک دیده ازو وقت نظر

تاکنون حال خراسان و رعایات بودست

بر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر

نی نبودست که پوشیده نباشد بر وی

ذره‌ای نیک و بد نه فلک و هفت اختر

کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون

وقت آنست که راند سوی ایران لشکر

خسرو عادل خاقان معظم کز جد

پادشاهست و جهاندار به هفتاد پدر

دایمش فخر به آنست که در پیش ملوک

پسرش خواندی سلطان سلاطین سنجر

باز خواهد ز غزان کینه که واجد باشد

خواستن کین پدر بر پسر خوب سیر

چون شد از عدلش سرتاسر توران آباد

کی روا دارد ایران را ویران یکسر

ای کیومرث‌بقا پادشه کسری عدل

وی منوچهرلقا خسرو افریدون فر

قصهٔ اهل خراسان بشنو از سر لطف

چون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر

این دل افکار جگر سوختگان می‌گویند

کای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر

خبرت هست که از هرچه درو چیزی بود

در همه ایران امروز نماندست اثر

خبرت هست کزین زیر و زبر شوم غزان

نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر

بر بزرگان زمانه شده خردان سالار

بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر

بر در دونان احرار حزین و حیران

در کف رندان ابرار اسیر و مضطر

شاد الا بدر مرگ نبینی مردم

بکر جز در شکم مام نیابی دختر

مسجد جامع هر شهر ستورانشان را

پایگاهی شده نه سقفش پیدا و نه در

خطبه نکنند به هر خطه به نام غز ازآنک

در خراسان نه خطیب است کنون نه منبر

کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان

بیند، از بیم خروشید نیارد مادر

آنکه را صدره غز زر ستد و باز فروخت

دارد آن جنس که گوئیش خریدست به زر

بر مسلمانان زان نوع کنند استخفاف

که مسلمان نکند صد یک از آن باکافر

هست در روم و خطا امن مسلمانان را

نیست یک ذره سلامت به مسلمانی در

خلق را زین غم فریادرس ای شاه‌نژاد

ملک را زین ستم آزاد کن ای پاک سیر

به خدایی که بیاراست به نامت دینار

به خدایی که بیفراخت به فرت افسر

که کنی فارغ و آسوده دل خلق خدا

زین فرومایهٔ غز شوم پی غارت‌گر

وقت آنست که یابند ز رمحت پاداش

گاه آنست که گیرند ز تیغت کیفر

زن و فرزند و زر جمله به یک حمله چو پار

بردی امسال روانشان به دگر حمله ببر

آخر ایران که ازو بودی فردوس به رشک

وقف خواهد شد تا حشر برین شوم حشر

سوی آن حضرت کز عدل تو گشتست چو خلد

خویشتن زینجا کز ظلم غزان شد چو سقر

هرکه پایی و خری داشت به حیلت افکند

چکند آنکه نه پایست مر او را و نه خر

رحم‌کن رحم بر آن قوم که نبود شب و روز

در مصیبتشان جز نوحه‌گری کار دگر

رحم‌کن رحم برآن قوم که جویند جوین

از پس آنکه نخوردندی از ناز شکر

رحم‌کن رحم بر آنها که نیابند نمد

از پس آنکه ز اطلسشان بودی بستر

رحم‌کن رحم بر آن قوم که رسوا گشتند

از پس آنکه به مستوری بودند سمر

گرد آفاق چو اسکندر بر گرد ازآنک

تویی امروز جهان را بدل اسکندر

از تو رزم ای شه و از بخت موافق نصرت

از تو عزم ای ملک و از ملک‌العرش ظفر

همه پوشند کفن گر تو بپوشی خفتان

همه خواهند امان چون تو بخواهی مغفر

ای سرافراز جهانبانی کز غایت فضل

حق سپردست به عدل تو جهان را یکسر

بهره‌ای باید از عدل تو نیز ایران را

گرچه ویران شد بیرون ز جهانش مشمر

تو خور روشنی و هست خراسان اطلال

نه بر اطلال بتابد چو بر آبادان خور

هست ایران به مثل شوره تو ابری و نه ابر

هم برافشاند بر شوره چو بر باغ مطر

بر ضعیف و قوی امروز تویی داور حق

هست واجب غم حق ضعفا بر داور

کشور ایران چون کشور توران چو تراست

از چه محرومست از رافت تو این کشور

گر نیاراید پای تو بدین عزم رکاب

غز مدبر نکشد باز عنان تا خاور

کی بود کی که ز اقصای خراسان آرند

از فتوح تو بشارت بر خورشید بشر

پادشاه علما صدر جهان خواجهٔ شرع

مایهٔ فخر و شرف قاعدهٔ فضل و هنر

شمس اسلام فلک مرتبه برهان‌الدین

آنکه مولیش بود و شمس و فلک فرمان‌بر

آنکه از مهر تو تازه است چو از دانش روح

وانکه بر چهر تو فتنه است بر شمس قمر

یاورش بادا حق عزوجل در همه کار

تا در این کار بود با تو به همت یاور

چون قلم گردد این کارگر آن صدر بزرگ

نیزه کردار ببندد ز پی کینه کمر

به تو ای سایهٔ حق خلق جگرسوخته را

او شفیع است چنان کامت را پیغمبر

خلق را زین حشر شوم اگر برهانی

کردگارت برهاند ز خطر در محشر

پیش سلطان جهان سنجر کو پروردت

ای چنو پادشه دادگر حق‌پرور

دیده‌ای خواجهٔ آفاق کمال‌الدین را

که نباشد به جهان خواجه ازو کاملتر

نیک دانی که چه و تا به کجا داشت برو

اعتماد آن شه دین‌پرور نیکو محضر

هست ظاهر که برو هرگز پوشیده نبود

هیچ اسرار ممالک چه ز خیر و چه ز شر

روشن است آنکه بر آن جمله که خور گردون را

بود ایران را رایش همه عمر اندر خور

واندر آن مملکت و سلطنت و آن دولت

چه اثر بود ازو هم به سفر هم به حضر

با کمال‌الدین ابنای خراسان گفتند

قصهٔ ما به خداوند جهان خاقان بر

چون کند پیش خداوند جهان از سر سوز

عرضه این قصهٔ رنج و غم و اندوه و فکر

از کمال کرم و لطف تو زیبد شاها

کز کمال‌الدین داری سخن ما باور

زو شنو حال خراسان و غزان ای شه شرق

که مر او را همه حالست چو الحمد ازبر

تا کشد رای چو تیر تو در آن قوم کمان

خویشتن پیش چنین حادثه‌ای کرد سپر

آنچه او گوید محض شفقت باشد ازآنک

بسطت ملک تو می‌خواهد نه جاه و خطر

خسروا در همه انواع هنر دستت هست

خاصه در شیوهٔ نظم خوش و اشعار غرر

گر مکرر بود ایطاء در این قافیتم

چون ضروریست شها پردهٔ این نظم مدر

هم بر آن‌گونه که استاد سخن عمعق گفت

خاک خون‌آلود ای باد باصفاهان بر

بی‌گمان خلق جگرسوخته را دریابد

چون ز درد دلشان یابد از این‌گونه خبر

تا جهان را بفروزد خور گیتی‌پیمای

از جهان‌داری ای خسرو عادل بر خور



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیام بهرامیان نوشته:

این قصیده ی غم انگیز استمداد عاجزانه ی اهالی ایران و خصوصا خراسان از خاقان طمغاج خان سمرقند است که در پی قتل عام هولناک ایرانیان بدست ترکان غز سروده شده است.واقعه یورش غزان به ایران در دوره ی سلجوقی و کشتن سلطان سنجر و قصد تخریب پایتخت ایران سلجوقی-اصفهان- با خون های بسیاری از ایرانیان همراه می شود که انوری ایشان را شهیدان میخوانند.در این شعر اندوهناک در پاره ای جاها سختی و اشکال در خواندن مشاهده میشود که البته از لحاظ وزنی یا عروضی اشکالی ندارد اما میتوانست بهتر سروده شود اما شخص انوری که از تواناترین شعرای ایران است(اگر برترین نباشد) بابت این در ابیات پایانی عذرخواهی کرده و میگوید که قصیده را در حالت اضطرار و تعجیل نوشته است نوشته است.که شاید مسافری عازم سمرقند یافته است و عاجلانه شعر را سروده و دست او سپرده است.بهر روی تصویری که انوری از حمله غزان میدهد بیش از حد تاسف بار و مشمئزکننده است.و او با استادی از پس این کار برآمد.

👆☹

آیدا نوشته:

لطفا این واژه در بیت ۲۸ درست شود : به خدایی که بیفراخت به “فرقت” افسر

👆☹

علی کیهانی شایان نوشته:

سلام علیکم و رحمة الله
اللهم صل علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

در بیت اوّل مصراع اوّل عبارت«به سمرقند» را به
«بر سمرقند» تغییر دهید.

و در بیت سوم،مصراع اوّل «آه عزیزان» را به «آه غریبان»
تغییر دهید.

با سپاس

👆☹

تضمینی نوشته:

در شعر شاعران عصر منتهی به مشروطه، مانند وقایع فروش دختران قوچانی، برخی از ابیات این بیت بارها مورد تضمین شاعران قرار گرفته است.

👆☹

تضمینی نوشته:

ابیات این بیت نه، ابیات این قصیده.
با معذرت.

👆☹

علی عباسی نوشته:

درود بر شفیعی که باکتابش که مرا با انوری و خاصه أین قصیده بی نظیر اشنا کرد…انسان عجیبیست اموری جمع اضداد میکند أین قصاید محکم کجا أن غزلیات سهل و روان کجا و ان هجویات نامتناسب کجا….حتی مادر خود را هم هجو کردست؛ولی به یمن أین چنین شاهکار هایی انرا ندیده میگیرم….
دشتی و شفیعی بدرستی گفته اند که سعدی بزرگ متاثر از غزلیات اوست،درست است حتى انسان عامی و غیر حرفه ای چون من هم حس میکنم اینرا؛مرحوم دشتی درکتابشان یک فصل مجزا درمورد تأثیر انوری برسعدی دارند.در قلمروسعدی حتما بخونیدش

👆☹

hhhhhhh نوشته:

با سلام لطفا فایل صوتی این شعر را در صفحه قرار دهید

👆☹

شـایان نوشته:

این شعر را رپری به نام امیر رقاب در آهنگ “ایران” خوانده است.

👆☹

سعید اسکندری نوشته:

بیت ششم مصراع اول رعایا صحیح است

👆☹

سعید اسکندری نوشته:

بیت یازدهم مصراع اول واجب صحیح است:

باز خواهد ز غزان کینه که واجب باشد
خواستن کین پدر بر پسر خوب سیر

👆☹

محدث نوشته:

۷۸۲ سال پس از سرایش این قصیده، مرحوم محمدتقی بهار در پی جسارت روسیه به حرم مقدس امام رضا(ع)، قصیده ای می سراید با مطلع:
بوی خون ای باد ازطوس سوی یثرب بر
با نبی برگو از تربت خونین پسر
ganjoor.net/bahar…ebk/sh117/
و در انتها به انوری و این قصیده اش اشاره دارد. البته استحکام و صحنه پردازی شعر بهار به قوت این قصیده انوری نیست.
آقای عباسی عزیز
جسارتا دکتر شفیعی( ادام الله ظله) با اینکه در کتابی که اشاره بدان کردید؛ مفلس کیمیا فروش؛ از این قصیده خونبار تمجید فراوان نموده، ولی به نظر حقیر در همان کتاب بسیار بر روح و روان حکیم انوری(علیه الرحمه) تاخته و در مورد وی انصاف را اصلا رعایت نکرده و اسلوب تحقیق علمی در داوری پیرامون افراد را نیز مراعات ننموده است. مقصودم اینکه انوری را از روی آن کتاب، که کاش هرگز نوشته نمی شد، نمی توان به قضاوت نشست و تفصیل این اجمال را مهتاب شبی باید و آسوده خیالی.

👆☹

مرزبان نوشته:

یورش غزان در دوره سلجوقی ؟ سلجوقیان خود غر بودند و این غزان همان خویش و کسان سلطان سنجر و طغرلند که از سال چهارصد وارد ایران شدند
غزانی که شامل این قصیده میشوند و خراسان را به مدت پنجاه سال در دوران سنجر مورد تازش مجدد قرار دادند خویشان و سپاهیان سنجر بودند انها تخت سنجر را در قفس زرین گذاشته بوودند و به او سجده میبردند اینها همانهایی هستنتد که ابتدای سده چهار وارد ایران شدند وبعضی از علما فتوا دادند چون مسلمان شده اند جنگ نکنید اینها همان مسلمانانی هستند که سال ۴۰۰ اعلان مسلمانی کرده بودند اما تا دویست سال پس از ان شمن بودند

اری چیزی که بدان توجه نمیشود اینست که این غزان همان سلجوقیان هستند مگر تنها خراسان لود - حقیقت انست که انگاه که مغولان امدند امدند ته خرمن غزان سلجوقی را جمع کنند

فتح مسلّم بخارا در دهم ذی القعده سال ۳۸۹ در عهد سلطنت عبد الملک سامانی بدست ایلک خان نصر بن علی یکی از امیران آل افراسیاب اتفاق افتاد.-

شهاب الدوله بغرا خان هارون بن سلیمان (یا موسی - این احتمالا همان سلیمان شاهیست که جد ال عثمان را به او منصوب میکنند .
) نواده عبد الکریم ستق بغرا خان آغاز شد. این پادشاه که مرکز حکومتش شهر بلاساغون بود در دوره سلطنت نوح بن منصور سامانی (۳۶۵- ۳۸۶) بماوراء النهر تاخت و بخارا را در ۳۸۲ فتح کرد لیکن هنوز چندی از فتح بخارا نگذشت که بیمار شد و از بخارا بیرون رفت و بعد از خروج او نوح ببخارا بازگشت و هارون در راه مرد.
-

غزان از سال چهارصد در ایران دست به کشتار مردم ایران زدند هنوز سلجوقیان به نیشابور نرسیده بودند که پیشتازان انها همدان و سپس اذربایجان را مورد تاخت و تاز قرار دادند و هزاران اذری را کشتند وهسودان و امرای دیلمی بعد ازفداکاریهای بسیار انها را شکست دادند و انها نزد طغرل رفتند و اینبار با برادر طغرل ابراهیم ینال به ری و اصفهان و تبریز و همدان و دیگر جاهای ایران تاختند تازش انها انقدر وحشیانه بود که بسیاری از قبایل باقی مانده خاک ایران را ترک کردند و به مصر و یمن رفتند
تا سال ۳۱۰ هیچ ترکی از سیحون نگذشته بود و حتی به کاشغر هم نرسیده بودند گزارش مقدسی و ابن فضلان نشان میدهد که غزان بالایخوارزم به ۱۵ روز خیمه داشتند
در سده چهار هجری ترکان با هم جنگ میکردند با شکست گروهی از انها تنها راه را اظهار مسلمانی دیدند غزان سلجوقی از ان دسته بودند

گردیزی د) در سرآغاز ورود ترکان به ماوراءالنّهر چنین می‌نویسد:
«در سال ۳۶۹ خبر رسید امیرمحمود را که ترکان از آب (جیحون) گذارده شدند و به خراسان آمدند و پراکندند.
د. ارسلان جاذب امیر طوس از پس ایشان همی شد. شهر به شهر و آنچه به دست آمدند، هم گرفت و کُشت» (مشکور، ۱۳۴۹: ۱۴۱).
گردیزی سپس در ابتدای حال ترکان سلجوقی می‌نویسد: «اندرین وقت (۴۱۶ ه‍.ق) که امیرمحمود به ماوراءالنّهر بود،‌ فوجی مردم از سالاران و پیشروان ترکستان پیش او آمدند و بنالیدند از ستم امراء ایشان بر ایشان؛ گفتند ما چهار هزار خانه‌ایم. اگر فرمان باشد، خداوند ما را بپذیرد که از آب گذارده و اندر خراسان وطن سازیم. او را از ما راحت باشد و ولایت او را از ما فراخی ، که ما مردمان دشتی‌ایم و گوسفندان فراوان داریم و اندر لشکر او از ما انبوهی باشد.
امیرمحمود مثال داد تا از آب گذارده آیند و ایشان به حکم فرمان او چهار هزار خانه از آب گذارده آمدند و اندر بیابان سرخس و فراوه و باورد فرود آمدند و خرگاه‌ها بزدند.
چون امیرمحمود از آب گذاره آمد، امیرطوس، ابوالحرث ارسلان جاذب، پیش او آمد و گفت: این ترکمانان را اندر ولایت چرا آوردی؟ این خطا بود که کردی! اکنون همه را بکش و یا به من بده که تا انگشت‌های نر ایشان ببرم تا تیر نتوانند انداخت. امیرمحمود را عجب آمد و گفت: بی‌رحم مردی و سخت ستبردلی. پس امیرطوس گفت: اگر نکنی بسیار پشیمانی خوری. [پس از آن ترکان فساد کردند و امیرمحمود اندر سنة ۴۱۹ سوی طوس کشید و بفرمود تا فوجی انبوه از لشکر باسالاری چند با امیرطوس برفتند به حرب ترکمانان. چون به نزدیک رباط فراوه رسیدند، جنگ پیوستند و بر ایشان ظفر یافتند و چهار هزار سوار معروف از ترکمانان بکشتند و بسیاری را دستگیر کردند و باقی به هزیمت رفتند سوی بلخان و دهستان و فساد ایشان اندر آن ولایت سهل‌تر گشت» (گردیزی، ۱۳۶۳: ۴۱۶-۴۱۰).

چون محمود درگذشت سلطان مسعود مشغول کشتن حسنک وزیر و حمله به مکران و جنگ با ال زیار بود که سواران سلجوقی از رود جیحون گذشته و در دشتهای مرو و نسا جا گرفتند طغرل و عموهایش جغری و و داود با ارسال یکی از سران خود به عنوان گروگان و با شرح وضعیت ناگوار خود، از ابوالفضل سوری صاحب دیوان خراسان خواهشمند میانجیگری نزد مسعود غزنوی شدند

سلطان مسعود از غارتگری انان و سوگندشکنی شان در عهد پدر با خبر بود و از گستاخیشان بخشم امد و لشکری قوی به سرداری حاجب بگتغدی به سوی نسا فرستاد و غزان از پیش اماده سپاه غزنوی را شکستی سخت دادند و با فرستادن بونصر صینی «( چینی ) » به دربار مسعود حکومت دهستان و نسا و فراوه را از مسعود بستاندند

در این اوضاع مسعود برای جهاد به هند رفت و ترکمانان روستاهای خراسان را زیر غارت گرفتند مسعود که از هند امد غزان در مرو طغرل را خاقان خوانده بودند و سپاه مسعود در سرخس نتوانست پیش رویشان بایستد غزان با این پیروزی رو به نیشابور داشتند و زودتر ابراهیم ینال برادر طغرل را با دویست سوار به نیشابور که ابر شهر انزمان بود فرستاندند تا از بزرگان و علمای ایران بیعت بستاند و قیام دولت سلجوقی را اعلام کند

پیش از رسیدن طغرل و سپاه غزان برای طغرل در کاخ شادیاخ بیعت گرفته شد با این همه هنگام با رسیدن طغرل و سپاهش سلجوقیان و بر سر همه انها جغری عموی طغرل بنا بر عادت معهود خود آهنگ غارت نیشابور کردند اما طغرل با پرداخت چهل هزار زر سرخ انها را از غارت و کشتار نیشابوریان باز داشت ( در واقع گفت خودتان را خسته نکنید اینده همه شماراست )
مسعود طی یکی دو سال بعد خواست اب رفته به جوی اورد نشد که نشد -

پیش از اینها انگاه که سلجوقیان تازه برای بار اول با اجازه محمود امده بودند و هم بدست او پراکنده شدند گروهی از ترکان ، از راه کرمان رهسپار اصفهان شدند. سلطان محمود نامه‌ای به علاءالد‌وله محمد بن دشمنزیار کاکویه دیلمی ( او همان ست که از ابن سینا و شهمردان رازی خواست تا دانشنامه و نزهت نامه علایی را به پارسی بنویسند - کاکا و ماما به معنی دایی و عمو هستند ) فرمانروای اصفهان، فرستاد و از او خواست که ترکمانان را یا بازگرداند یا بکشد و سرهایشان بفرستد. ترکان را یارای دیلمیان نبود از اصفهان بیرون جسته و یغماکنان به آذربایجان پیوستند.

ایران در سده چهار بدست سامانی و بویهی روزگاری شکوهمند تر از ساسانیان داشت و در اوج پیشرفت علمی و ادبی بود و وسعت ان از چین تا شام بودقدرت خلیفه پس از برمکیان و حسن بن سهل وپسران طاهر به سامانیان و دیلمیان رسید از بخت بد در پایان سده چهار و اغاز سده پنجم هر دو شهریاری همزمان فروریختند
طغرل سال ۴۳۳ هجری گرگان را هم گرفت و از این سال تا سه سال بعد مشغول جنگ و گریز با بویهیان بودند ال بویه توانستند در سال ۴۳۶ همدان را طغرل پس بگیرند اندیک از کجروی روزگار دراین سال طاعونی اسبان دیلمان را نابود کرد

اذربایجان انروز شهر و روستا و دشتش همه اباد از مردمان دیلمی و هذبانی بود

ترکمانان وقتی به آذربایجان رسیدند، حاکم آذربایجان، وهسودان شهریار نو جوان انان را به اذربایجان جای داد و در سپاه خود پذیرفت

به قول ابن اثیر شمار آنان قریب دو هزار چادر ور هر چادر هفت تن و بالغ بر حدود چهارده هزار تن می‌شدند.

ترکان غُز در آذربایجان هم آرام ننشسته و به کشتار و غارت پرداختند. چامچیان، مور‌خ معروف ارمنی، در حوادث سال ۱۰۲۱ میلادی چنین می‌نویسد:
«در این سال ترکان چون تند سیلی به آذربایجان رسیده ، تا به ارمنستان و واسپورگان تاختند و دست درازی بگشادند. شاپور، سردار واسپورگان، با سپاه خود، و سلطان، به‌ یاری «سنگریم» امیر آرجرونی رفت چون بدان‌جا رسیدند، انبوهی از ترکان دیدند گیسوان فروهشته و کمان‌های چاچی به دست و ارمنیان، سخت بترسیدند. ترکان به تیر گروهی از ارمنیان کشتند تازش این ترکان بر آذربایجان و ارمنستان چنان ترس در دل‌ها افکنده بود که سنگریم، پادشاه ارجرونیان ارمنستان، تختگاه خود، و اسپورگان، را به واسیل، امپراتور روم واگذار کرده و خود با خانواده و سپاه و یک سوم چهارصد هزارتن از مردم کشور واسپورگان به شهر سیواس پناه بردند
غزان طغرل نیز پس از نهب و غارت خراسان و شکست سلطان مسعود غزنوی، روی به ری نهاده و آن شهر را بگشادند و در حوالی سال ۴۲۹ ه‍. ق در ری دو دسته شدند:
دسته‌ای از ایشان که به قول ابن‌اثیر شمارة آنان به دو هزار و پانصد تن می‌رسید، در آنجا مانده و دسته‌ای دیگر به سرداری بوقا و کوکتاش و منصور دانا روانة‌ آذربایجان شدند و به دیگر غزان پیوستند

ابن اثیر می‌نویسد که وهسودان دختری از غزان بگرفت تا مگر بدین بند خویشاوندی خوی و پیوند گیرند . اندیک ترکان دست از یغماگری و کشتار بر نداشتند و در همان سال به مراغه تاختند
بوقا، کوکتاش ، منصور و دانا در ۴۲۹ هَ . ق . به مراغه وارد شده به جامع شهر آتش در افروختند و بسیاری از مردم شهر و کردان هذبانی را کشتند.

گروهی دیگر به ارمنستان تاخته پس از غارت به ارومیه بازگشتند، و با کردان آنجا بسیار سخت جنگها کردند و گروهی از طرفین کشته شد
کار انچنان بالا گرفت که شهریازان کین گذشته گذاشته و پشت در پشت هم نهادند تا بلای تازه بگردانند

انگاه وهسودان بن مملان، چاره اندیشید و بزرگان آنان را به تبریز به مهمانی خواند و سی تن ازبزرگانشان بگرفت و گروهیشان بکشت.

سپس زوبین افکنان دیلم و سواران هذبانی تبریز و مراغه و اردبیل و ارومیه گرد وهسودان روادی و ابوالهیجا ربیب الدوله به جنگ غزان شدند و جنگی جانانه بکردند بکشتاری سخت انانرا براندند غزان به قزوین و ری و همدان نزد دیگر دزدان گریختند

پیروزی بر ترکان شادی در دل اذربایجانیان انداخت قطران تبریزی شادی این پیروزی بر ترکان غز وهسودان را ستوده

… ترا خیل و رهی، ای شاه، بسیارند و من دانـم
رهی را کی کم از قلاّش و خیلی کمتر از ترکان
به جنگ آهنگ تو کردنـد با پیکان بسا سـرکش
نگه کن تا چه آوردست گـردون بر سـر ایشان
همیشه عـزم ایشان بـود بر تـاراج و بـرکشتـن
چو باشد عزمشان آن گونه، باشـد حالشان اینسان
هلاک آنگه شود عاصی که بالا گیـردش قـوّت
چنان چون مور کو گردد هلاک آنگه که شد پران
(قطران، : ۳۱۸)

آن ترکان، از آذربایجان به ری برگشته با ترکان دیگر فراهم آمده، قزل نامی را به امیری برداشتند.
… باقی غزان از ارومیه به حکاریه و موصل رفتند عشایر کرد را غارت کرده و خرابی بسیار بار آوردند. کردان به کوهستان پناهیدند. در آنجا غزان ظفر یافتند و ۱۵۰۰ تن را کشتند و هفت تن از رؤسای آن قوم را به اسارت گرفتند

. بوقا و ناصغلی و غیره به دیاربکر رفتند و نواحی بازبدی و حسینیه و نیشابور را غارت کردند.دیگری از سرداران غز منصوربن غرغای در جزیره ٔ ابن عمر باقی ماند. سلیمان بن نصرالدولةبن مروان که رئیس مروانیه ٔ کرد بود و در جزیره مقام داشت با او مکاتبه کرد و با او قرار داد که بعد از فصل زمستان راه بدهد که غزان به شام بروند. سلیمان قصد خود را به خوبی پوشیده داشت ، و چون منصور وارد جزیره شد او را دستگیر کرد. اتباعش پراکنده و پریشان شدند. کردان بشنویه و سایرین از دنبال غز رفتند و چون غز از در صلح درآمد رئیس آنها را آزاد کردند ولی غز به عهد خود وفا نکرد، و به غارت سنجار و نصیبین و خاپور پرداخت .

این غارتها هنوز از نتایج سحر است و صبح دولتشان در ایام سنجر و الپ ارسلان دمید

بیچارگی و درماندگی مردم را از پناهبردنشان به دیگر غزان و امرای سلجوقی و التماس یاری از ان است
ابن اثیر در حوادث سال ۴۵۶ ه‍. ق می‌نویسد: «چون آلب ارسلان سلجوقی به مرند رسید، یکی از امیران ترکمان، که طغتکین نام داشت، با گروه انبوهی از ایل خود به آذربایجان آمد، و در همه جا پراکنده شده،‌ از آزار و اذی‍ّت مردم فروگذار نکردند.
قطران تبریزی در قصیده‌ای، از انبوهی ترکان و خرابی‌های آنان در سرزمین آذربایجان، به نزد ممدوح خود، ابوالخلیل، که از امرای آن روزگار بود، و چنین به شکایت می‌پردازد:

گرچه‌امروز از تـو ترکان‌هر زمان‌خواهند باج
بـاز فـردا نعمت تــرکان تــرا گـردد مـدام

او‌ل اندر مصـر یوسف هم چنین دربند بـود
آخر او را شد مسلّم ملک مصر و ملک شام
(قطران، بی‌تا: ۲۳۰)

و در مدح شاه ابوالخلیل جعفر هم می‌گوید:

اگـر چه داد ایران را بلای تـرک ویـرانی
شـود از عدلت آبادان چو‌یزدانت کند یـاری
(همان: ۳۹۰)

و در قصیدة دیگر باز در مدح او می‌گوید:

گر نبـودی آفت ترکان به گیتی در پدید
بستـدی گیتی همه چـون خسـروان باستان
(همان: ۳۳۵)

روی ترکان هست نازیبا و گست
زرد و پرچین چون ترنج ابخست

نخستین ردپایی که از طغرل در تاریخ سیاسی سلجوقیان پدیدار گشته را می‌توان در نگارش نامه‌ای از طغرل به همراه یبغو و داوود، به ابوالفضل سوری دانست، که در آن با تقاضای میانجی‌گری بین آنان و مسعود غزنوی و شرح وضعیت ناگوار خود، ولایت نسا و فراوه را در ازای ارسال یکی از سران خود به عنوان گروگان، از مسعود غزنوی درخواست نمودند. آنان همچنین متعهد گشتند که جلوی تاخت و تاز ترکمانان عراقی و خوارزمی را گرفته و از سر برآوردن شورشیان در بلخان کوه، دهستان و اطراف خوارزم و جیحون جلوگیری نمایند. پس از انجام این نامه‌نگاری و مجموعه حوادث و جنگی که در واکنش مسعود غزنوی به درخواست سلجوقیان به سال ۴۲۶ هجری/ ۱۰۳۴ میلادی در نزدیکی نسا رخ داد، این شهر به نام طغرل قرار گرفت. عده‌ای نیز این سال را مصادف با فتح نیشابور و سرخس توسط طغرل و چغری می‌دانند.[۴۱] در سال ۴۲۹ هجری/ ۱۰۳۷ میلادی، نبرد دیگری میان قوای سلجوقی و غزنوی در نزدیکی سرخس رخ داد که به شکست سخت غزنویان، برتری نظامی سلجوقیان در خراسان و انحطاط لشکر غزنوی در برابر آنان منجر شد.پس از این واقعه، سلجوقیان در سال ۴۲۹ هجری/ ۱۰۳۷ میلادی طغرل را به ریاست خویش برگزیدند و به نام او به عنوان نخستین سلطان سلجوقی خطبه خوانده‌شد
س از گذر چند سال، ابراهیم ینال، برادر ناتنی طغرل، نیشابور را به وسیلهٔ دویست سوار و انجام رایزنی‌هایی، فتح کرد و در نخستین جمعهٔ پس از ورود به نیشابور، در مسجد جامع، به نام طغرل خطبه خواند و مدتی بعد نیز، طغرل در میان استقبال بزرگان نیشابور وارد آن شهر شد و پس از اقامت در باغ شادیاخ، بر تخت سلطنت مسعود غزنوی تکیه زد.[۴۴][۴۵] برخی نیز تاریخ این حوادث را مصادف باسال ۲۹ / ۱۰۲۸ میلادی می‌دانند.
پس از وقوع دو جنگ که هر کدام از طرفین درگیر، توانستند در یکی از آن‌ها پیروز شوند، مسعود پس از تجهیز و آماده‌سازی نیروهای خود در هرات به سال ۴۳۱ هجری به منظور مقابله با ترکمانان، این شهر را ترک گفته و در تعقیب طغرل، به نواحی طوس، باورد و نسا رفت اما طغرل موفق به فرار شد. سلطان مسعود، زمستان سال ۴۳۱ هجری را در نیشابور سپری کرد و سپس در جهت دستیابی به طغرل از آن شهر خارج شد. شدیدترین و مهم‌ترین نبرد طرفین در دندانقان و در سال ۴۳۱ هجری صورت گرفت که در طی آن لشکر غزنوی به علل مختلف از جمله:
غرور مسعود و بی‌توجهی به مشورت اطرافیان.
برکنار نمودن خدمتگزاران وفادار.

پیوستن عده‌ای از سپاهیان به سلجوقیان و ترغیب دیگر سپاهیان به فرار توسط آنان؛ و همچنین علل متعدد دیگر، شکست سختی را متحمل شد و با این شکست کار غزنویان در برابر سلجوقیان به پایان رسید و سلطان مسعود نیز مدتی پس از این واقعه، کشته‌شد - پس از پیروزی در دندانقان، طغرل به همراه دیگر سران سلجوقی همچون چغری بیک، موسی یبغو و …، با ارسال نامه‌ای به خلیفهٔ عباسی، القائم بامرلله، با بیان سابقهٔ خدمات خویش و همچنین ذکر مشکلات و احوالی که توسط سلطان محمود غزنوی بر آنان گذشت و بدگویی از سلطان مسعود و همچنین ذکر پیروزی بزرگ خود در برابر سلطان مسعود، منشور سلطنت را از درگاه خلیفه که دارای قدرت معنوی زیادی بود، درخواست کردند.[۵۴] خلیفه القائم بامرلله یکی از افراد مورد اعتماد خویش به نام هبه الله مأمونی را به نزد طغرل، که در ری اقامت داشت، گسیل نمود و به طغرل، رهبر سلجوقیان، اظهار لطف و دوستی کرد و با ایجاد این پیش‌زمینه‌ها، روابط میان سلجوقیان و خلافت عباسی بر پایهٔ منافع دو طرف، شکل گرفت
تحرکات اولیه بساسیری علیه طغرل
از گزارش ابن اثیر برمی‌آید که ترکان بغداد با توجه به میل ابن مسلمه که می‌خواست آل‌بویه را به دست غزها نابود کند، به طغرل و سپاهش روی خوش نشان ندادند و کمی بعد که عامهٔ بغداد بر سپاه طغرل شوریدند، سلطان به سرکوب و مصادرهٔ اموال ملک رحیم و ترکان مشغول شد. نورالدوله دُبیس هم بر اثر فشار طغرل، بساسیری را از خود راند. در حقیقت، موضوع دُبیس بن مزید و قریش بن بدران در قیام بساسیری، سخت متغیر بود و اینان چند بار به بساسیری پیوستند و باز او را رها کردند و به فرمان طغرل شدند.[۵۸

از آنکه در دهنش این زمان نهد پستان
دگر زمان بستاند به قهر پستان را
نگه کنید که در دست این و آن چو خراس
به چند گونه بدیدید مر خراسان را
به ملک ترک چرا غره‌اید؟ یاد کنید
جلال و عزت محمود زاولستان را
کجاست آنکه فریغونیان زهیبت او
ز دست خویش بدادند گوزگانان را؟
چو هند را به سم اسپ ترک ویران کرد
به پای پیلان بسپرد خاک ختلان را
کسی چنو به جهان دیگری نداد نشان
همی به سندان اندر نشاند پیکان را
چو سیستان ز خلف، ری زرازیان، بستد
وز اوج کیوان سر برفراشت ایوان را
فریفته شده می‌گشت در جهان و، بلی
چنو فریفته بود این جهان فراوان را
شما فریفتگان پیش او همی گفتید
«هزار سال فزون باد عمر سلطان را»
به فر دولت او هر که قصد سندان کرد
به زیر دندان چون موم یافت سندان را
پریر قبلهٔ احرار زاولستان بود
چنانکه کعبه است امروز اهل ایمان را

شد ایران دلم ازدست ترکان خطا ویران

طغرل چون به نیشابور امد و تازه پادشاه شد برادرش ابراهیم ینال را به پیش فرستاد تا سرزمین های ناشناخته را کشف کند - احوال و فعالیتهای کریستف کلمب سلجوقی ابراهیم بمال در تاریخ مبسوط است - کشتار هزاران کس در اصفهان و ری و نهاوند و همدان و دینور و قتل عام اذربایجانیان و مهاجرت دسته جمعی انان به مصر و شام و عراق و یمن از دیگر کارهای سرچوقیان است
لشکری که ابراهیم پس از جلوس طغرل بیک بر اریکۀ قدرت (۴۲۹ق/۱۰۳۸م) برعهده گرفت، مسئولیت فتح نیشابور بود. این مأموریت در اولیت سال سلطنت طغرل رخ داد. وقتی ابراهیم با ۲۰۰ مرد بر کران نیشابور رسید رسولی به شهر فرستاد و پیام داد که وی مقدمۀ طغرل، چغری و عم این دو یعنی موسی یبغو است. از نیشابوریان می‌خواهد که بگذارند به شهر درآید و به نام طغرل خطبه کند وگرنه باز خواهد گشت و به طغرل خبر خواهد داد. در ضمن به آنان هشدار داد که به زودی لشکری بزرگ بر اثر او خواهد آمد. اهل نیشابور به توصیۀ یکی از بزرگان شهر (قاضی صاعد) یا ابراهیم از در صلح درآمدند و به استقبالش شتافتند (بیهقی، ۵۵۰-۵۵۲). ابراهیم با سواران خود به شهر درآمد و به مسجدجامع رفت و آنجا اسماعیل عبدالرحمن صابونی، خطیب مشهور شهر را، بر آن داشت تا به نام طغرل خطبه کند (همو، ۵۵۳؛ منهاج، ۱/۲۴۹) و بدین ترتیب نیشابور از قلمرو سلطان مسعود بیرون رفت و زیر نگین قدرت سلجوقیان درآمد.
فتح همدان: پس از آنکه سلجوقیان در دندانقان، بیابانی میان سرخس و مرو، بر نیرومندترین رقیب خود، مسعود غزنوی (حک‌ ۴۲۱-۴۳۲ق/۱۰۳۰-۱۰۴۱م)، چیره شدند (۸ رمضان ۴۳۱ق/۲۴ مه ۱۰۴۰م)، بخشهایی از ایران را که به تصرف درآورده بودند، بین خود تقسیم کردند و به قصد تصرف دیگر شهرها در اطراف پراکنده شدند. چغری بیک که برادر مهتر طغرل بود مرو را مرکز حکومت ساخت و خراسان را به خود اختصاص داد. عموی او، موسی یبغو، به ولایت بُست و هرات و اسفزار و سیستان نامزد شد، قاورد پسر مهین چغری به ولایت طبس و نواحی کرمان و قهستان رفت (رشیدالدین، ۲/۲۶۵، ۲۶۶) و بالاخره طغرل روی به عراق عجم نهاد. در این لشکرکشی ابراهیم در رکاب او بود. چون طغرل بر ری سیطره یافت و آنجا را دارالملک ساخت، ابراهیم را به تسخیر همدان، ابهر، زنجان و نواحی آذربایجان گسیل داشت (راوندی، ۱۰۴؛ حسینی یزدی، ۳۷). ابراهیم پس از آنکه در ۴۳۴ق/۱۰۴۳م بر بعضی از بلاد مجاور ری استیلا یافت، به بروجرد حمله برد و موفق شد این شهر را تصرف کند (ابن اثیر، ۹/۵۰۶). آنگاه قصد همدان کرد. حاکم این شهر، ابوکالیجار گرشاسب بن علاءالدوله بن کاکویه به شاپور خواست، شهری بین خوزستان و اصفهان (یاقوت، ۳/۱۶۶)، ناحیه‌ای در لرستان امروزی، گریخت و ابراهیم به همدان وارد شد. پس از گرفتن غنائمی از همدانیان، ابوکالیجار را تعقیب و او را که در قلعه‌ای در شاپور خواست پناه جسته بود، محاصره کرد. اهالی شهر که بر جان خود ترسیده بودند، با ابراهیم به جنگ برخاستند، لیکن قادر به دفع او نبودند. ابراهیم شهر را متصرف شد و لشکریانش به غارت و زشتکاریهای دیگر پرداختند. همینکه غزها همراه با غنائمی از همدان به ری آمدند (ابن اثیر، ۹/۵۰۷)، گرشاسب به این شهر بازگشت و آنجا ماند تا اینکه چند سال بعد طغرل، ابراهیم را باز به دفع او مأمور ساخت.
حملۀ مجدد به همدان و استیلا بر جبل و دینور: در ۴۳۷ق/۱۰۴۵م ابراهیم به فرمان طغرل به بلاد جبل، در غرب ایران، حمله برد. فرمانروای این ناحیه، گرشاسب بن علاءالدوله، از پیش ابراهیم گریخت و به کردهای جوزقان پیوست. ابراهیم همدان را به تصرف درآورد و آنگاه به دینور، نزدیک کرمانشاه رفت. امیر این شهر، ابوالشوک فارِس بن محمدبن عَنّاز، از ترس ابراهیم به قرمیسین (کرمانشاه)، بخشی دیگر از قلمرو خود، گریخت و ابراهیم که طمعش در کشورستانی افزونی گرفته بود، پس از دستیابی به دینور و سامان دادن به امور آنجا، به قرمیسین روی آورد. ابوالشّوک با شنیدن این خبر، گروهی از لشکریانش را که دیلمی و کرد شاذنجانی بودند، به حراست شهر گماشت و خود به حُلوان رفت. ابراهیم پس از تحمل شکستی موقت از قرمیسیان و بیرون شدن از شهر، بار دوم موفق شد در رجب ۴۳۷ق/ﮊانویۀ ۱۰۴۶م اهالی را مقهور خود سازد و بسیاری از لشکریان آنان را بکشد. کسانی که از کشته شدن نجات یافتند، ناگزیر اموال و سلاح خود را به ابراهیم تسلیم داشتند و به ابوالشوک ملحق شدند (همو، ۹/۵۲۸). ابوالشوک که خبر این قتل و غارت را شنید، خانواده، اموال و اسلحۀ خود را از حُلوان، در شمال شرقی بغداد، به قلعۀ سیروان (شیروان)، در ولایت جَبل (یاقوت، ۳/۲۹۶) منتقل کرد و به تنهایی در میان لشکریانش باقی ماند. ابراهیم در شعبان ۴۳۷ق/فوریۀ ۱۰۴۶م بر صَیمره، شهری بر کرانۀ رودی به همین نام در ناحیۀ پشتکوه در غرب ایران، استیلا یافت و آن را تاراج کرد و بر کردهای جوزقان که مجاور صیمره بودند، شبیخون زد و آنان را منهزم کرد. آنگاه در تعقیب ابوالشوک به حُلوان رفت. ابوالشوک به قلعۀ سیروان گریخت و ابراهیم، پس از غارت و انهدام قلعه و سوزاندن خانۀ ابوالشوک (ابن اثیر، ۹/۵۲۹) و گماردن بدربن طاهربن هلال بر قرمیسین و دینور، آنجا را ترک کرد (غفاری، ۱۶۸، او تاریخ واقعه را شعبان ۴۳۸ق/فوریۀ ۱۰۴۷م ذکر کرده است). گروهی از غزها جماعتی از حلوانیان را تا خانقین دنبال کردند (ابن اثیر، همانجا).
نزاع با مُهَلْهِل بن محمد: در ۴۳۸ق/۱۰۴۶م مهلهل بن محمدبن عنّاز که پس از مرگ برادرش ابوالشوک (رمضان ۴۳۷ق/مارس ۱۰۴۶م؛ بنداری، ۱۰)، به سلطنت رسیده بود، بر قرمیسین و دینور دست یافت و بدربن طاهر را که از طرف ابراهیم در آنجا حکومت می‌کرد، وادار به ترک قرمیسین ساخت. مهلهل فرزندش محمد را به دینور فرستاد. لشکریان ابراهیم اینال که این زمان در دینور بودند با سپاه محمد به مقاتله پرداختند و پس از آنکه جماعتی از طرفین به هلاکت رسیدند، یاران ابراهیم راه گریز پیش گرفتند و محمد بر شهر دست یافت (ابن اثیر، ۹/۵۳۲). در ربیع‌الاول ۴۳۸ق/سپتامبر ۱۰۴۶م سَعدی بن ابی‌الشوک عم خود مهلهل را رها کرد و به ابراهیم پیوست، زیرا مهلهل که با مادر او ازدواج کرده بود، جانب او را فرو گذاشته و در رعایت حال کردهای شاذنجان قصور کرده بود، جانب او را فرو گذاشته و در رعایت حال کردهای شاذنجان قصور کرده بود. سعدی که از این بابت خود را تحقیر شده می‌دید، برآن شد که به جرگۀ ابراهیم بپیوندد. لذا در این باب با ابراهیم مکاتبه کرد. ابراهیم به او وعده داد که آنچه قبلاً به پدرش تعلق داشته است، به وی واگذار خواهد شد. وقتی سعدی با گروهی از کردهای شاذنجان نزد ابراهیم رفتند، ابراهیم آنان را اکرام کرد و جماعتی از غزها را همراه سعدی به حُلوان فرستاد و حکومت این شهر را به وی تفویض کرد. سعدی در حلوان به نام ابراهیم خطبه کرد، چند روزی را در این شهر ماند و آنگاه به ناحیۀ ماهیدشت یا ماهدشت، قلعه . شهری از نواحی خانقین عراق (یاقوت، ۵/۵۰)، بازگشت. آنگاه مهلهل به حلوان تاخت. مهلهل آنجا را به قصد بَلّوط ترک کرد و سعدی باز بر حُلوان دست یافت. یک بار دیگر حلوان به تصرف مهلهل درآمد، ولی سعدی توانست به یاری غزهایی که ابراهیم به خدمت او گمارده بود، بر این شهر دست یابد (همانجا).
تصرف قلعۀ کنگاور: در ۴۳۹ق ملک ابوکالیجار با اعزام رسولی پیش طغرل بیک کوشید تا باب مصالحه را با او بگشاید. در نتیجه طغرل به ابراهیم نوشت که به آنچه در حیطۀ اختیار او نیست، تجاور نکند (همو، ۹/۵۳۶) و بدین ترتیب از فزون طلبیهای ابراهیم در غرب ایران تا حدی جلوگیری کرد. در همین سال کردهای لرستان و دسته‌ای از لشکریان سُرخاب بن محمدبن عنّاز به علت سوء رفتاری که با آنان شده بود، سرخاب را دستگیر کردند و پیش ابراهیم بردند. ابراهیم یکی از چشمان او را درآورد (ابن کثیر، ۱۲/۵۶) و از وی خواست که سعدی بن ابوالشوک را که مقید ساخته بود، آزاد سازد، ولی او از این کار تن زد؛ با اینهمه ابوالعسکربن سرخاب به‌رغم پدر، به قلعه‌ای که پسرعمش سعدی در آن گرفتار بود، رفت و او را از بند رهایی داد. سعدی با انبوهی از کردها که بر او گرد آمده بودند، باز به ابراهیم پیوست، لیکن چون بدانچه از وی انتظار داشت، دست نیافت، او را رها کرده به دَسکره (دستگرد)، قریه‌ای در شمال شرقی بغداد، بازگشت (ابن اثیر، ۹/۵۳۷). در ۴۳۹ق ابراهیم عازم قلعۀ کنگاور شد. مأمور محافظت قلعه، عُکبربن فارِس، تا آنجا که ذخیرۀ غذایی در اختیار داشت، از ورود ابراهیم پیشگیری کرد. زمانی که از این ذخایر بیش از اندکی باقی نمانده بود، حیله‌ای اندیشید. مخازن غذای موجود در قلعه را از سنگ و خاک پر کرد و روی آنها را با مختصری خوراکی فروپوشید و درهای مخازن را بست. آنگاه رسولی پیش ابراهیم فرستاد تا با او در باب صلح گفت و گو کند، به شرط آنکه ساکنان قلعه را امان دهد و چشم طمع از اموال آنان ببندد. ابراهیم رسولی پیش عکبر فرستاد و پیغام داد که نمی‌تواند از اموال آنان ببندد. ابراهیم رسولی پیش عکبر فرستاد و پیغام داد که نمی‌تواند از اموال قلعه چشم بپوشد. عکبر رسول را به جایی برد که مخازن غذای قلعه بود. او که همۀ آن مخزنها را پُر یافت، پنداشت که تمام آنها غذاست. آنگاه عکبر به رسول ابراهیم یادآور شد که با این همه ذخیرۀ غذایی و علوفه از به درازا کشیدن جنگ پروایی ندارد، اما خود راغب است که به حلقۀ اطاعت ابراهیم درآید. سپس افزود که اگر ابراهیم در مورد جان او و ملک گرشاسب و دیگر افراد قلعه و اموالشان امان دهد، حاضر است قلعه را تسلیم وی کند و هزینۀ اقامت او را در آنجا تأمین سازد. چون رسول پیام را به گوش ابراهیم رساند، او درخواست عکبر را پذیرفت. چون عکبر اوضاع را مطمئن از قلعه به زیر آمد و آن را به ابراهیم تسلیم کرد و خود با آنچه داشت به قلعۀ سَرماج، میان همدان و خوزستان رفت. وقتی ابراهیم به قلعۀ کنگاور وارد شد، به حیلۀ عکبر پی برد و پس از تصرف قلعه به همدان بازگشت. آنگاه سپاهی را به گرفتن قلاع سرخاب بن عنّاز، که ذکر او در بالا رفت، گسیل داشت و یکی از خویشان خود به نام احمد را برایشان گمارد. سپس خود به سوی قلعه کَلکان، در نزدیکی سنندج امروزی، رفت. چون اهل قلعه در برابر او ایستادگی کردند، لشکر خود را به دَزْدیلویه برد و آنجا را به محاصره درآورد. گروهی از سپاه او به سوی بَنْدَنیجَین، ناحیه‌ای در جبل از اعمال بغداد، به راه خود ادامه دادند و در جمادی‌الآخر ۴۳۹ق/نوامبر ۱۰۴۷م بر آنجا دست انداختند و به قتل و غارت و هتک ناموس زنان و شکنجۀ مردان دست زدند (ابن اثیر، ۹/۵۳۷-۵۳۸). در همین اوان به بغداد خبر رسید که ابراهیم قصد آن شهر را کرده است. مردم بر جان خود ترسیدند و امرا و بزرگانشان پیش امیر منصوربن الملک ابی کالیجار گرد آمدند و همداستان شدند که از ورود ابراهیم جلوگیری کنند، لیکن جز خاندان ابی منصور و وزیر او و گروه معدودی از آنان کسی پای در میان نگذارد. لذا پس از غارت شدن نواحی مختلف بغداد عدۀ زیادی از مردم کشته، گروهی غرقه و دسته‌ای از سرما هلاک شدند (همو، ۹/۵۳۸، ۵۳۹). از کارهای دیگر ابراهیم در این سال محاصره و فتح قلعۀ سیروان بود که یکی از یاران خود به نام سخت کمان را بر آن گماشت و نیز وزیر خود احمدبن طاهر را به شهرزور، ناحیه‌ای میان اِربِل و همدان (یاقوت، ۳/۳۷۵)، اعزام کرد و پس از منهزم ساختن مهلهل آن شهر را به تصرف درآورد (ابن اثیر، ۹/۵۳۹). پس از آنکه احمد بر شهرزور مسلط شد و قلعۀ تیرانشاه را در آنجا محاصره کرد، در ۴۴۰ق بیماری وبا در لشکر او شایع شد و گروه زیادی را هلاک کرد. احمد به اشارۀ ابراهیم ناچار از شهر بیرون رفت و به مایَدَشت (ماهیدشت) روی نهاد. مهلهل که از این رویداد آکاه شد، یکی از پسران خود را به شهرزور فرستاد. او موفق شد به شهر دست یابد و غزان را دچار وحشت کند (همو، ۹/۵۴۵).
هجوم به روم: پس از آنکه ابراهیم کارش بالا گرفت و در نقاط مختلف به تصرفاتی دست یافت، به تدریج گروه کثیری از غزهای ماوراءالنهر بر او گرد آمدند. ابراهیم از آنان خواست تا برای دست سافتن به امکانات و غنایم به روم رفته، در راه خدا جهاد کنند. براساس لین توصیه، در ۴۴۰ق غزان به سرداری ابراهیم به ملازگرد، ارزروم و سرانجام به طرابوزان حمله بردند. سپاه عظیمی از روم و ابخاز، در شمال غربی گرجستان، با غزان روبه‌رو شدند و جنگهای شدیدی میان آنان درگرفت. در پایان پیروزی نصیب غزها بود و جماعت زیادی از سپاه مقابل به اسارت درآمدند. در میان اسیرشدگان پادشاه ابخاز به نام قاریط (ابن اثیر، ۹/۵۴۶) یا لیپاریت، لیفاریط (باسورث، «تاریخ سیاسی و دودمانی ایران»، ۳۴) بود که برای نجات خود حاضر شد ۰۰۰‘۳۰۰ دینار بپردازد و نیز هدایائی به بهای ۰۰۰‘۱۰۰ دینار تقدیم نماید، ولی ابراهیم نپذیرفت (ابن اثیر، همانجا). در این حمله که ابراهیم به قصد جهاد انجام داد، تا فاصله‌ای پیش رفت که میان او و قسطنطنیه بیش از ۱۵ روز راه نبود و غنایمی به دست آورد که برای حمل آن ۰۰۰‘۱۰ گردونه را به کار گرفتند (ابن کثیر ۱۲/۵۸؛ ذهبی، ۲/۲۷۶).
بروز بدگمانی و دشمنی میان ابراهیم و طغرل: در ۴۴۱ق/۱۰۴۹م طغرل از ابراهیم خواست تا همدان و قلعه‌هایی را که در ناحیۀ جبل در تصرف داشت به وی تسلیم کند. ابراهیم از این کار تن زد و وزیر خود ابوعلی را به سعایت در این میان متهم کرد و دستور داد تا او را گرفته، یکی از چشمانش را میل بکشند و لبانش را ببرند. ابراهیم که از برادر رنجیده بود، روی از وی بگردانید و سپاهی گرد آورد و با طغرل مصاف داد. در نبرد شدیدی که میان این دو برادر درگرفت ابراهیم شکست خورد و متواری شد و در قلعۀ سرماج پناه جست. طغرل پس از استیلا بر متصرفات ابراهیم قلعۀ سرماج را که از رفیع‌ترین و استوارترین قلاع بود، محاصره کرد. ابراهیم پس از چند روز ایستادگی سرانجام تن به شکست داد و از قلعه به زیر آمد و به حضور برادر رسید. طغرل به وی اکرام کرد و بیش‌ترِ آنچه را که از او گرفته بود، به وی باز گرداند (ابن اثیر، ۹/۵۵۶-۵۵۷) و آنگاه او را مخیر کرد یا به بلادی که به عنوان اقطاع به وی می‌دهد، برود یا پیش خود او بماند. ابراهیم ترجیح داد پیش برادر بماند (همانجا؛ ابن الوردی، ۱/۵۳۰). می توان گفت که ابراز لیاقت و پیشرفتهای درخشان ابراهیم در لشکرکشی به روم و توفیق او در ورود به ارمنستان، و بالاخره حملات سریع و چشمگیر او در این جنگها شاید موجب شعله‌ور شدن آتش رشک و حسد در طغرل و ظنین شدن او نسبت به برادرش شده (رایس، ۳۱) و احتمالاً همین حسادت و بددلی در تشدید برخوردهای بعدی این دو برادر و به هلاکت رسیدن ابراهیم اثر داشته است.
حکومت سنجار و موصل: در اواخر ۴۴۸ق/۱۰۵۶م، رکن‌الدین طغرل، به دنبال شکایت قُتْلُمَش از فجایع ابوالحارث ارسلان بَساسیری و قریش بن بدران عُقیلی و نورالدین دُبَیس بن علی مزید (بنداری، ۱۴، ۱۵) و شرارتهای اهالی سنجار در حق او و لشکریانش، این شهر را گشود و خون حاکم آن و خلق کثیری را ریخت و ویرانیهایی به بار آورد. ابراهیم به شفاعت برخاست و خواهش کرد که از جان باقی‌ماندۀ مردم درگذرد. طغرل از قتل و تخریب دست بداشت و سنجار و موصل و بلاد اطراف آن را به برادرش واگذارد و خود به بغداد روی نهاد (ابن خلدون، ۴/۵۶۹؛ ابن اثیر، ۹/۶۳۰، ۶۳۱). دیری نپایید که در اوایل ۴۵۰ق ابراهیم از موصل به جبل رفت و طغرل که به دعوت خلیفه القائم بامراللـه (خلافت: ۴۴۲-۴۶۷ق/۱۰۳۱-۱۰۷۵م) به تازگی از ری به بغداد رفته بود، این حرکت را حمل بر عصیان کرد و رسولی پیش او فرستاد و وی را به بازگشت دعوت کرد. خلیفه نیز نامه‌ای در این معنا به ابراهیم نوشت. بنابراین ابراهیم به بغداد رفت و عمیدالملک کُندری وزیر طغرل از وی استقبال و خلعتهایی به وی پیشکش کرد (همو، ۹/۶۳۹).
شورش ابراهیم و پایان کار او: در هنگامی که طغرل سرگرم فرونشاندن آتش فتنۀ ابوالحارث (بن) ارسلان بساسیری سپهسالار بغداد (حسینی، ۱۸؛ راوندی، ۱۰۷)، علیه خلیفه القائم بامراللـه بود، ابراهیم به هوای قدرت و ثروت بیش‌تر به مخالفت با برادر برخاست و از نصیبین «به قصد خزانۀ او به همدان گریخت» (نیشابوری، ۱۹؛ رشیدالدین، ۲/۲۶۸). افزون بر انگیزۀ بلندپروازی و زیاده‌خواهی خود ابراهیم، گویا ابوالحارث بساسیری یا هواخواهان او در تحریک وی بر ضد طغرل بی‌تأثیر نبوده‌اند (ابن کثیر، ۱۲/۷۶؛ حمیری، ۴۰۶). خطیب بغدادی (۹/۴۰۰) و سیوطی (ص ۴۱۸) به صراحت می‌نویسند که بسیاسیری به ابراهیم‌ نامه نوشت و او را به کسب استقلال و سلطنت فردی تحریض کرد و به وی وعدۀ مساعدت داد. حمداللـه مستوفی گزارش می‌دهد که در گیرودار منازعه میان طغرل و بسیاسیری، «شامیان در خفیه ابراهیم ینال را بفریفتند و پنجاه هزار دینار طلا فرستادند و به امارت شام نوید دادند» (ص ۳۵۳). طغرل که این بدبد ناگزیر کار بسیاسیری را فیصله نداده، از پی ابراهیم تاخت. غیبت موقت طغرل به بسیاسیری و قریش بن بدران عُقیلی که از برابر طغرل به رَحبه در شام گریخته بودند (همو، ۳۵۲-۳۵۳) مجال داد تا به بغداد باز گرداند. آنان بر دارالخلافه و ذخایر بغداد مستولی شده، در آنجا به مدت یک سال کامل (یافوت، ۱/۴۱۲) به نام المستنصربن ظاهر، خلیفۀ اسماعیلی مذهب مصر، خطبه کردند. درحقیقت شورش ابراهیم موجب به طول انجامیدن فتنۀ بساسیری در بغداد و قتل و غارتهای او به مدت یک سال و چهار ماه گردید (مستوفی، ۳۵۴). باری، طغرل ۷ روزه خود را به همدان رسانید و با ابراهیم وارد جنگ شد. چون از طرفی سپاه طغرل در این جنگ اندک بود و از طرف دیگر، ابراهیم جمع کثیری از ترکها را تطمیع کرده و گرد خود فراهم آورده بود و محمد و احمد، برادرزادگان او نیز با خلقی عظیم به یاریش شتافته بودند (ابن اثیر، ۹/۶۴۵) نخست پیروزی نصیب ابراهیم بود. ظاهراً به دنبال همین پیروزی اولیه بود که در بغداد شایع شد که ابراهیم بر برادرش طغرل غلبه یافته و او را در همدان به محاصره کشیده است (خطیب بغدادی، ۹/۴۰۰-۴۰۱). طغرل که سپاه خویش را درهم شکسته و خود را بخت برگشته دید از برادرزادگانش، قاورد، آلب‌ارسلان و یاقوتی فرزندان چغری‌بیک، یاری طلبید. آنان با لشکری آراسته از آنجا به همدان روی آوردند و با ابراهیم به محاربه پرداختند. ابراهیم در ناحیه‌ای به نام هَفتان بولان (بنداری، ۱۹)، یا هفتاد بولان (یاقوت، ۵/۴۰۸) شکست خورد و منهزم گشت. لشکریان طغرل ابراهیم را تعقیب کردند و او را در حالی که اسبش از رفتار بازمانده بود، همراه با محمد و احمد اسیر کردند و در ۹ جمادی‌الآخر ۴۵۱ق/۲۳ ژوئیۀ ۱۰۵۹م، او را به فرمان طغرل با زه کمانش خفه کردند و پسران برادرش را کشتند (بنداری، ۱۹؛ ابن اثیر، ۹/۶۴۵؛ میرخواند، ۴/۲۶۲). ابن جوزی معتقد است که طغرل با هلاک کردن ابراهیم وفاداری ترکمانان را از دست داد (۸/۲۰۲).
سیرت ابراهیم: گرچه تصویر روشنی از شخصیت و صفات اخلاقی وش یوه‌های حکومت ابراهیم در دست نیست، اما از معدود اشارات تاریخی و تراجم موجود چنین بر می‌آید که این «برنای سخت نیکوروی» (بیهقی، ۵۵۲) سرداری لایق، جنگاور، زیاده‌خواه، قدرت‌طلب و همچون دیگر امیران و سلاطین غزنژاد، سختگیر و ستمگر بوده است. داستان درآوردن چشم سرخاب بن محمد عنّاز و میل کشیدن بر چشم وزیرش ابوعلی را پیش از این دیدیم. دولتشاه سمرقندی از رفتار مشابهی سخن می گوید که ابراهیم در حق سلطان طغانشاه روا داشت (ص ۷۳). اگر این روایت واقعیت تاریخی می‌داشت، دلیل دیگری می‌بود از بی‌رحمی و قساوت ابراهیم، ولی گویا دولتشاه در گزارش خود دچار خطاهایی فاحش شده است. او می نویسد ظغانشاه خواهرزادۀ طغرل و حاکم نشابور، که پادشاهی نیکوصورت و پاکیزه سیرت بود، در مصاف با ابراهیم اینال اسیر شد و «به فرمان آن روسیاه کور باطن» از نعمت بینایی محروم شد. از آنجا که اولاً طغرل عموی پدر طغانشاه بن آلب ارسلان بوده نه خال خود او و ثانیاً او هیچ‌گاه حاکم نیشابور نبوده (قزوینی، ۱۷۲، ۱۷۳) و ثالثاً ظغانشاه در ۵۶۹ق/۱۱۷۴م یعنی ۱۱۸ سال بعد از قتل ابراهیم جلوس کرده است، پیداست که یا کل روایت دولتشاه اشتباه است یا کسی که به دست ابراهیم از نعمت بینایی محروم شده، طغانشاه نبوده است. در اسرارالتوحید دو داستان مربوط به ابراهیم آمده که در یکی وی با عبارت: «عظیم ظالم و شحنۀ نشابور» توصیف شده است (محمدبن منور، ۱۲۶). ظلم او بدان حد رسیده بود که نیشابوریان از شیخ ابوسعید ابی‌الخیر بارها خواستند که در حق او دعایی بکند، ولی شیخ از این کار امتناع می‌کرد تا اینکه ظاهراً ابراهیم به علتی متنبه می‌شود و روز آدینه‌ای پیش از آنکه به جنگ با برادرش برخیزد به خدمت شیخ می‌رسد و از او استدعا می‌کند که وی را در زمرۀ مقبولان حضرت خود محسوب دارد. سرانجام پس از پذیرفتن بعضی شرایط از جانب ابراهیم، شیخ عبارت «ابراهیم منّاکتبه فضل‌اللـه» را بر پاره کاغذی می‌نویسد و به دست او می‌دهد. داستان دیگر هم حکایت از مراتب ارادت ابراهیم نسبت به شیخ ابوسعید ابی‌الخیر دارد (همو، ۲۴۷).
مآخذ: ابن اثیر، علی بن محمد، الکامل، بیروت، ۱۹۶۶م؛ ابن جوزی، عبدالرحمن، المنتظم، حیدرآباد دکن، ۱۳۵۹ق؛ ابن خلدون، العبر؛ ابن فضلان، احمد، سفرنامه، ترجمۀ ابوالفضل طباطبایی، تهران، ۱۳۴۵ش؛ ابن فندق، علی بن زید، تاریخ بیهق، به کوشش احمد بهمنیار، تهران، ۱۳۴۵ش؛ ابن فندق، علی بن زید، تاریخ بیهق، به کوشش احمد بهمنیار، تهران، ۱۳۱۷ش؛ ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، قاهره، ۱۹۳۲م؛ ابن الوَردی، زین‌الدین عمر، تتمه المختصر فی اخبارالبشر، به کوشش احمد رفعت البداوی، بیروت، ۱۹۷۰م؛ ابوالرجاء قمی، نجم‌الدین، تاریخ الوزراء، به کوشش محمدتقی دانش پژوه، تهران، ۱۳۶۳ش؛ ابوالفداء، المختصر فی اخبارالبشر، بیروت، دارالمعرفه؛ اقبال، محمد، حاشیه بر رحه الصدور و آیه السرور راوندی؛ انوری، اوحدالدین، دیوان، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، ۱۳۶۴ش؛ باخرزی، علی بن حسن، دمیه القصر، به کوشش محمد التونجی، دمشق، ۱۹۷۱م؛ بنداری، فتح بن علی، تاریخ دوله آل سلجوق، بیروت، ۱۴۰۰ق؛ بیهقی، ابوالفضل، تاریخ، به کوشش قاسم غنی و علی‌اکبر فیاض، تهران، ۱۳۲۴ش؛ حسینی، ناصربن علی، اخبار الدوله السلجوقیه، به کوشش فارس زوسهایم، لیدن، ۱۹۰۹م؛ حمیری، محمدبن عبدالمنعم، الروض المعطار، به کوشش احسان عباس، بیروت، ۱۹۸۰م؛ خطیب بغدادی، احمدبن علی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العربی؛ خوارزمی، محمدبن احمد، مفاتیح العلوم، به کوشش فان فلوتن، لیدن، ۱۹۰۰م؛ ذهبی، شمس‌الدین محمد، العبر، به کوشش ابوهاجر محمد زغلول، بیروت، ۱۹۸۵م؛ راوندی، محمدبن علی، راحه الصدور و آیه السرور، به کوشش محمد اقبال، لیدن، ۱۹۲۱م؛ رشیدالدین فضل‌اللـه، جامع التواریخ، به کوشش احمد آتش، تهران، ۱۳۶۲ش؛ سیوطی، جلال‌الدین، تاریخ الخلفاء، به کوشش محمد - با رفتن سواران سلجوقی از خراسان به سوی جلو ( غرب ) پیادگان و ضعفایشان شهرها و روستاهای خراسان و منجمله نیشابور را به مدت پنجاه سال هر ساله غارت و ویران کردند و بر ویرانه اش جو کاشتند -
در حالی که جلو کش سپاه سلجوقی در ارمنستان و روم و اذربایجان داشت اسلام را نشر میداد پشت سریهاشان در خراسان مسجد نیشابور و دیگر شهرها را طویله اسب و قاطرشان کردند
از مزایای این دولت تازه مسلمان این بود که خون هیچ یک از بزرگان ایران را نریختند چون که در دین شمنان ریختن خون بزرگان خوب نیست دهانشان به خاک می انباشتند گویی از جوش خون سیاوش خبر داشتند

قصاید انوری و خاقانی و سنایی وقطران تبریزی و دیگر شاعران ان و گزارش از ویرانی ایران در سالهای پشت ام نیک نشان میدهد که این یغماییان چه بر سر ایران اوردند
تا ولایت بدست ترکان است
ملک ایران همیشه ویران است
جهد کن تا دریده کون باشی
دور دور دریده کونان است

از خدمات انها اینست که در زمانشان انقدر ارزانی بود که دانشمند و وزیر معروف ایرانی را عمید الملک کندری با دیگر اسیران به بازار برده فروشان میبردند و انگاه که دانستند وزیر را دوستان و دشمنانیست که هرچه بگویی میدهند ان یگانه دستور ایران را به هزار گوسفند فروختند

از ان روز به بعد ابن سیناها و بیرونیها و فردوسی ها از شرق رخت بستند
کافیست حجم کتابها و دانشمندان و گستردگی علوم را قبل از سال ۴۳۰ و بعد از ان بسنجید و نیک پی ببرید این قوم چه کرد
-

راوندی در وصف رسول اسلام او را ترک مینمایاند ترک تنگ چشم غارتگر از ترکستان غار حرا امده ترک تازی که در همه عمرش دوسه کلمه ای پارسی شکسته بسته گفته : شیرین زبان انا افصح کوچک دهان انا املح شاهد انا ارسلناک شاهدا ترک تنگ چشم .. عجمی که در شب معراج الکن نماند نطق بزد .. بترکان می مانذ تا بنغارتذ نخورذ ترکی تازی که در همه عمر دو سه کلمه شکسته بسته پارسی گفت یا سلمان ترا اشکم دردَ از ترکستان حرا در امذ با کیش قران نه با کیش و قربان

👆☹

مرزبان نوشته:

جناب عباسی سعدی دو شاعر بزرگ پیش از خود را ذکر کرده یکی فردوسی و یکی انوری او انوری را بحر سخن مینامد
چنین گفت بحر سخن انوری

👆☹

پیشنهاد تصاویر مرتبط