گنجور

شمارهٔ ۷۹

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

هر دل که جای دوستی شهریار نیست

برکام خویشتن نفسی کامکار نیست

هر سر که نیست بر سر حکم خدایگان

بر خط دین ایزد پروردگار نیست

هر جان‌که نیست مهر ملک را برو قرار

یک ساعتش به هیچ تن اندر قرار نیست

هر تن که نیست در کَنَف زینهار شاه

نزدیک هیچ خلق ورا زینهار نیست

ور جوهر خرد ز نگاری شود شگفت

نیکوتر از تو جوهر او را نگار نیست

هرکس که نیست بندهٔ سلطان روزگار

او را امید به‌ شدن از روزگار نیست

هر ملک را که قاعده بی‌امر خسروست

آن قاعده به هیچ صفت استوار نیست

هر سیرتی که شاه نکردست اختیار

نزدیک عاقلان جهان اختیار نیست

هر شعرکان به نام شهنشه نگفته‌اند

آن را ز حکمت و ز معانی شعار نیست

باقی بود به نام چنین شهریار شعر

زیراکه در زمانه چنین شهریار نیست

شاهی که نصرت و ظفرش را قیاس نیست

شاهی که دانش و هنرش را شمار نیست

خرد و بزرگ و پیر و جوان را به شرق و غرب

بی‌اتفاق خدمت او افتخار نیست

ز اسفندیار و رستم تا کی بود حدیث

وقت حدیث رستم و اسفندیار نیست

اندر سپاه شاه جهان بیش از آن دو تن

گر نیک بنگرند کم از صد هزار نیست

گر در عرب به‌وقت نبی بود اعتبار

اندر عجم کنون کم از آن اعتبار نیست

شاه زمانه هست اگر نیست مرتضی

شمشیر شاه هست اگر ذوالفقار نیست

حکم خدای عزّوجل را کرانه نیست

ملک خدایگان جهان را کنار نیست

قهّار دشمنند خدای و خدایگان

با هر دو روی دشمنی و کارزار نیست

ای خسروی که عدل تو یار شریعت است

واندر کمال عدل تو را خلق یار نیست

بی‌کام و بی‌مراد تو روزیّ و ساعتی

سیاره را مسیر و فلک را مدار نیست

در عادت تو چیست‌ که آن دلپذیر نیست

در سیرت تو چیست که آن شاهوار نیست

شاهانه داد هر چه تو را داد بخت نیک

کس را ز بخت برتر از این انتظار نیست

گر عالم هنر ز بهاری شود بدیع

زیباتر از رخ تو به عالم بهار نیست

در شرق و غرب جایگهی نیست بر زمین

کان جایگه ز لشکر تو پرسوار نیست

کس را به‌خاطر اندر رازی نهان نماند

کان راز پیش خاطر تو آشکار نیست

یک شاه نیست در همه‌گیتی و یک امیر

کش دل به‌دام شکر تو اندر شکار نیست

یک بدسَگال نیست تو را در همه جهان

کش خانمان زکینهٔ تو تار و مار نیست

یک جای نیست در همه عالم عَدوت را

کز آتش سیاست تو پرشرار نیست

یک چشم نیست در سپه دشمنان تو

کز خشم و هیبت تو در آن چشم خار نیست

یک سر نماند در همه خیل مخالفت

کز پای مرکب تو در آن سر غبار نیست

آن راکه نیست طبع‌کریم تو خواستار

تأ‌یید بخت و سَعدِ فلک خواستار نیست

دارد گذارده مَلَک‌ُالموت تیغ مرگ

بر هرکه پیش بخت تو خدمتگزار نیست

بی‌ دولت بلند و دل هوشیار کس

پیروز روز و شاد دل و شاد خوار نیست

خصم تو زان شدست‌ گریزنده و نُفور

کش دولت بلند و دل هوشیار نیست

برکوهسار کرد حِصار و نه آگه است

کان‌ کوهسار جز وطن خاکسار نیست

گر حضرت تو بیند معلوم گرددش

گز حضرت تو بهتر وبرترحصارنیست

آنجاکه هست خصم تو عارست و فخر نیست

اینجاکه هست تخت تو فخرست و عار نیست

با توست فتح و نصرت و فیروزی و ظفر

با خصم بد دل تو یکی زین چهار نیست

بگذشت ز اعتدال همه کارهای او

کس را ازو کنون طمع اعتذار نیست

پیرار و پار عفو تو گسترده شد بر او

امسال کارهاش چو پیرار و پار نیست

تا پیش تو نیاید و فرش تو نسپرد

جفت غم است و هیچکسش غمگسار نیست

اقبال تو بیاوردش گر نیاید او

کاقبال را مهمتر ازین هیچ کار نیست

تا جز به فضل هیچ‌ کسی دین‌شناس نیست

تا جز به حلم هیچ کسی بردبار نیست

جاوید باد دولت و عمر تو در جهان

زیراکه عمر و دولت تو مستعار نیست

بر فرق تو ز رحمت یزدان نثار باد

زیراکه به ز رحمت یزدان نثار نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام