گنجور

شمارهٔ ۴۸

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

این چه شادی است‌ که زو در همه عالم خبرست

وین چه شکرست‌ که زو در همه عالم اثرست

این چه بادست که او را ز نعیم است نسیم

وین چه ابرست‌ که او را ز سعادت مَطَرست

وین چه سورست که پنداری جشنی است بزرگ

وین چه جشن است‌ که پنداری عید دگرست

جشن ایام بود رسم جم و افریدون

جشن اسلام بقای مَلِک دادگرست

سخت شادند بدین جشن همه ناموران

شرف‌الدین ز همه ناموران شاد ترست

قبلهٔ دولت بوطاهر سعدبن علی

که دل طاهر او قبلهٔ عقل و هنرست

آن‌که در دولت و ملت به بزرگی مثل است

وان‌ که در مشرق و مغرب ز کریمی سَمَرست

علم با منفعتش‌ گویی‌ کان علم علی است

عدل بی‌غایت او گویی عدل عمرست

ذات او راست صفات ملکی و بشری

که به سیرت ملک است او و به صورت بشرست

روشنی‌ گیرد از اندیشهٔ او چشم خرد

زانکه اندیشهٔ او چشم خرد را بصرست

منظر دولت او را ز مجره است شرف

آتش همت او را ز ثریا شررست

درگهش کعبهٔ فضل است و کفش زمزم جود

قدمش رکن و مقام است و رکابش حَجَرست

قلمش هست چو تیری سر پیکان بدو شاخ

وان دو شاخش ز روانی چو قضا و قدرست

تیر هرگز نشنیدم که ‌کند فعل سپر

تیر او خلق جهان را ز بلاها سپرست

آنچه او بخشد در دُرج معالی است دُرَر

وانچه او داند در دُرج معانی غُررست

لاجرم سال و مه از دانش و از بخشش او

دُرج و دَرج فضلا پر غُرر و پر دُرَرست

ای همامی که به‌ خورشید همی مانی راست

که تو در خاوری و نور تو در باخترست

از پی زینت اسبان و غلامان تو را

بر فلک صورت جوزا چو لگام و کمرست

ملک باغ است و قضا ابر و اَمَل باد صبا

بخت عالی شجر و رسم تو بار شجرست

مهتری چون دل و انصاف تو چون نور ‌دل است

سروری چون سر و اقبال تو چون چشم سرست

بهر احباب تو از دهر قبول است و خطر

به رخ اعدای تو از چرخ نهیب و خطرست

هر شبی را سحری هست به نزدیکی روز

شب اعدای تورا روز قیامت سحرست

گر ستودست فتوح و ظفر اندر همه جای

را‌ی و تدبیر تو قانون فتوح و ظفرست

آن‌ کجا ‌در سفری جاه تو باشد به‌ حضر

وان کجا در حضری نام تو اندر سفرست

با چنین جاه و چنین نام که در ملک تو راست

حضر تو سفرست و سفر تو حضرست

روح را از مدد و مَکرِمت توست بقا

همچنان ‌کز مدد روح بقای صُوُرست

کردگار از سِیَر خوب تو بنمود به‌ خلق

هر بشارت که ز آمرزش او در سورست

تا بود سورهٔ الفاتحه عنوان سُوُر

سیرت خوب تو عنوان کتاب سیرست

گر پسر نیست تو را نام نکو هست تو را

مرد را نام نکو به ز هزاران پسر است

دستگیر ضعفا باش به افضال وکرم

که تو را بر ضعفا رحمت و مهر پدر است

خاصه اکنون که شه شرق به‌ کار ضعفا

نظری‌ کرد و بدان است ‌که جای نظر است

سبب و موجب آن عارضه چون برشمریم

خارج از خاطر و اوهام ستار شمرست

ملک‌ العرش پس از قدرت رحمت بنمود

قدرت و رحمت او خلق جهان را عبرست

تا شد از عافیت شاه خراسان چو بهشت

بر دل دشمن بدگوی جهان جون سقر است

همچو اصحاب سقر جفت زَحیرست و زفیر

هرکه بر گفتن بیهوده گشاده زفر است

ناسپاسی‌ که بدین شُکر دلش خرم نیست

جگرش خسته شود گرچه همه تن جگر است

ای جوادی که‌ گه جود نثار تو شود

هرچه بر چرخ ستاره است و به دریا گهر است

مُطیعان را اگرست و مگر اندر سخنان

سخنان تو همه بی‌اگر و بی‌مگرست

به‌ تو دارند همی چشم همه خلق جهان

که به چشم تو همه مال جهان بی‌خطرست

نتوان گفت به‌ مقدار سخای تو سخن

که سخای تو تمام است و سخن مختصرست

از من امسال غبارست مگر بر دل تو

که ز مرسوم من امسال دلت بی‌خبر است

شکرست از نی و شکرست مرا از قدت

قیمت و لذت این شُکر فزون از شَکَرست

تاکه تاریخ شب و روز و مه و هفته و سال

از مدار فلک و رفتن شمس و قمرست

باد قدر تو فزون از فلک و شمس و قمر

زانکه زیرست همه عالم و قَدرَت زبرست

راهبر باش به اقبال خردمندان را

که جهاندار به توفیق تو را راهبرست

دفتر ناموری کن ز هنر نامهٔ خویش

که هنر نامهٔ تو مایهٔ هر نامورست

تو بمان ساکن اگرچند فلک‌گردان است

وز جهان مگذر اگرچند جهان درگذرست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام