گنجور

شمارهٔ ۴۴۴

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

ترک من دارد شکفته گُلستان بر مشتری

مشتری بر سرو و سرو اندر قبای شُشتری

بر سمن یک حلقهٔ انگشتری دارد ز لعل

وز شبه بر ارغوان صد حلقهٔ انگشتری

در جهان هرگز نگار آزری‌ گویا نشد

در میان آدمی هرگز نشد پیدا پری

این شگفتی بین که تا تُرک من از مادر بزاد

شد پری پیدا و شد گویا نگار آزری

گر به میدان عارض او لشکر آرایی کند

در دل عاشق ز عشق او نشیند لشکری

ور کمند عنبری اندازد او بر آسمان

آفتاب و ماه گیرد در کمند عنبری

دست موسی گشت گویی عارض رخشان او

زلف او ثُعبان موسی چشم او چون سامری

سامری گر زرگری بر صورت گوساله کرد

کرد جادو چشم او بر چهرهٔ من زرگری

گر به کار سامری و کار چشمش بنگرند

چشم او داناترست از سامری در ساحری

بر دل مسکین من پرواز مشکین زلف او

هست چون پرواز شاهین بر سر کبک دری

کبک کز شاهین جدا گردد نماند در بلا

در بلا ماند دلم کز زلف او گردد بری

غمزهٔ غماز او بر من جهان بفروخته است

وز دل و جان شد دلم تیمار او را مشتری

گر دلم در عشق او نیک‌اختری جست و نیافت

یابد اندر خدمت شاه جهان نیک‌اختری

داور گیتی ملک سنجر که اندر کار ملک

کس نیارد کرد با او گفتگوی داوری

آورد زیر نگین و رایت و توقیع خویش

گنج رای و رایت فغفور و ملک قیصری

شهریاری عادل و صاحبقرانی کامران

خسروی عالی‌نژاد و پادشاهی گوهری

لشکر و مردی و دین و داد باید شاه را

هر چهارش هست و تایید الهی بر سری

دولت او باد نوروزست و عالم گلستان

گل بود در بوستان از باد نوروزی طری

فضل دارد بر فتوح خسروان روزگار

گر فتوح روزگار او یکایک بشمری

داستان رستم دستان نماید سر به سر

پیش زور دست او نیرنگ دستان آوری

دست او گر کار فرماید کمان چرخ را

تیر چرخ او رسد در تیرِ چرخِ چنبری

هرکه او در خدمت درگاه او بندد میان

تا نماید پیش تختش بندگی و چاکری

امر او گردد روان بازار او گردد روا

مال او گردد فَره دیدار او گردد فری

ای مبارک پی خداوندی که جون جد و پدر

عدل فرمای و سیاست‌ گستر و دین‌ پروری

هست دایم راحت و روح جهان را آفتاب

تو به این معنی جهان را آفتاب دیگری

او همی بر بحر و بر نور از خراسان گسترد

تو همی بر ملک و دین عدل از خراسان گستری

تن به سر باشد عزیز و سر به افسر نامدار

بر تن دولت سری و بر سر مُلک افسری

تاج تو خورشید زیبد تخت تو گردون سزد

زانکه تو بر تخت و تاج دین پیغمبر سری‌!

رزم را افراسیاب و بزم را کیخسروی

داد را نوشین روان و ملک را اسکندری

ور بپرسد دولت از عقل این سخن را راستی

عقل سوگند آن خورد کز هر چهار افزون‌تری

از ثریا تا ثری گرد سم اسبان توست

چون زایوان برنشینی و به میدان بگذری

نعرهٔ رامشگران باشد ز ماهی تا به ماه

چون ز میدان بازگردی و در ایوان مَی خوری

هرکجا سازی مقام آنجا بود دولت مقیم

ایدرست اکنون که یک چندی به شادی ایدری

خاک آمد هفت کشور پیش چشم همتت

با چنین همت سزای صد هزاران کشوری

گر هنر صورت نماید تو هنر را صورتی

ور خرد پیکر پذیرد تو خرد را پیکری

آدمی را طبع زاب و باد و خاک و آذرست

تو زنوری نه زآب و باد و خاک و آذری

او ز گنبدها که دارد در چهارم گنبدست

تو ز کشورها که داری در چهارم کشوری

گر نماید آتش سوزنده در دریا شگفت

بس شگفت است اینکه دریا دست و آذر خنجری

در میان کفر و دین شمشیر تو سدی قوی است

در تو آن‌ گویم که در محمود گوید عنصری‌:

«‌سد تو شمشیر توست اندر مبارک دست تو

کو سکندرگو بیا تا سد مردان بنگری‌»

خسروا گنجی است از زر سخن در جان من

کاندر آن گنج است اصل کیمیای شاعری

هرکه از زر وگهر سنگی نهد در زیر خاک

مهر آن خواهد که یا رکنی بود یا جعفری

من‌ که از زر سخن گنجی نهم در جان پاک

مهر آن زر یا ملک شاهی بود یا سنجری

خدمت سی ساله را آخر بباید حرمتی

حرمت سی ساله در خدمت نباشد سرسری

داور روی زمینی با تو گویم حال خویش

یاور خلق جهانی از تو خواهم یاوری

تا که از نیلوفر گردون بروید ارغوان

چون پدید آید فروغ آفتاب خاوری

روز صید ورزم باد از خون نَخْجیر و عدو

در کف تو ارغوانی خنجر نیلوفری

تا خبر باشد امامان را به اسناد درست

از جهود خیبری وز ذوالفقار حیدری

تیغ تو چون ذوالفقار حیدری بُرّنده باد

بدسگالت سربریده چون جهود خیبری

از تو فرمان دادن اندر کار ملک و شغل دین

وز سپهداران و میران طاعت و فرمانبری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام