گنجور

شمارهٔ ۴۲۶

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

ای آسمان مُسَخّر حکمِ روانِ تو

کیوانِ پیر بندهٔ بخت جوان تو

خورشید عالمی که به‌ هنگام بزم و رزم

گه زین و گاه تخت بود آسمان تو

گر در زمان مهدی ایمن شود جهان

امروز ایمن است جهان در زمان تو

هر روز بامداد همی دولت بلند

بندد به دست خویش کمر بر میان تو

هر چند وحی نیست پس از عهد مصطفی

وحی است هر سخن که رود بر زبان تو!

از بهر آنکه هست‌ گمان تو چون یقین

هرگز مرا غلط نرود در گمان تو

ایزد به آشکار و نهان یار توست از آنک

با آشکار توست برابر نهان تو

پشت ولایت است و پناه شریعت است

شمشیر تیز و بازوی کشورستان تو

جایی نماند در همه عالم به شرق و غرب

کانجا نشد به مردی نام و نشان تو

خاک است و باد بر سر و برکف عَدوت را

زان آب رنگ خنجر آتش فشان تو

گویی خلیفهٔ دم عیسی مریم است

در بارگاه و مجلس کلک و بنان تو

گویی ز حَربهٔ ملک الموت نایب است

در کارزار و معرکه تیغ و سنان تو

سَعدست هرکجا که‌ گران شد رکاب تو

فتح است هر کجا که سبک شد عنان تو

بس دشمن سبک سر با لشکر گران

کاخر سبک شکست زگرزِگران تو

جان پرورد کسی‌ که بنوشد شراب تو

فخر آورد کسی‌که نشیند به‌خوان تو

وان را که هست بر سر خوان مدح‌خوان هزار

خواهد که روز رزم بود مدح خوان تو

هستند امتی همه از اعتقاد دل

بعد از خدای عزوجل در ضمان تو

چون حاجتی بود ز تو خواهیم و از خدای

زیرا که بندگان خداییم و آن تو

با طبع جود پرور تو سازگار باد

هرمی‌ که از پیاله شود در دهان تو

پیوسته باد گنج طرب‌ زیر مهر تو

همواره باد اسب ظفر زیر ران تو

بادا طراز دولت و رخسار خسروان

دایم بر آستین تو و آستان تو

از روزگار باد تو را صد هزار شکر

ای صد هزار جان همه پیوند جان تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام