گنجور

شمارهٔ ۳۲۴

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

عید باکوکبهٔ خویش درآمد به جهان

وز جهان با سپه خویش برون شد رمضان

نوبت باده و چنگ طرب‌انگیز رسید

نوبت شربت و طبل سَحَر آمد به کران

کرد باید طرب آغاز که در نوبت عید

تنگ دل بودن و بیکار نشستن نتوان

نتوان‌ کرد از این بیش ز بت رویان صبر

نتوان بود از این بیش ز می خشک دهان

گاه آن است‌ که مطرب بزند راه سبک

روز آن است که ساقی بدهد رطل‌ گران

بِفَرازند حریفان ز پی شادی جام

بفروزند ندیمان ز می صافی جان

جام می پر بستانند و تهی باز دهند

پیش بخت ملک ملک ده ملک ستان

ناصر دین عَضُد دولت و خورشید ملوک

شاه سنجر که نگهبان زمین است و زمان

پادشاهی که خداوند جهان است به حق

تا جهان است بماناد خداوند جهان

پیر فرهنگ جوانی و جوان بخت شهی

که همی فخر کند از هنرش پیر و جوان

هم خدای است ازو راضی و هم پیغمبر

هم خلیفه است از او شاد دل و هم سلطان

رنج در خدمت او برکه بر او سود کنی

چون بر او سود کنی رنج نیاید به زیان

اوست شاهی‌که چو در رزم‌کمان‌کرد به زه

خصم او سست شود گرچه بود سخت‌کمان

آید از خنجر او مرد مبارز به نفیر

آید از نیزهٔ او شیر دلاور به فغان

گر شود شاخ‌گل افروخته از ابر بهار

ور شود برگ رزان ریخته از باد خزان

جود او ابر بهارست و ولی شاخ‌گل است

خشم او باد خزان است و عدو برگ‌ رزان

ای به‌فرّ تو جهان یافته از فتنه نجات

وی به عدل تو زمان یافته از جور امان

میش با گرگ ز عدل تو همی آب خورد

جای آن است که خوانند تو را نوشْروان

حاشَ لِلّه که اگر نوشْرَوان زنده شود

پیش تو سجده برد بر طرف شادُرْوان

اندر آن روز که تو اسب دوانی بر دشت

واندر آن روز که توگوی‌زنی در میدان

ماه خواهد که تو را نعل شود بر سم اسب

زهره خواهد که تو را گوی شود در چوگان

چون‌ کند تیر تو بر شیر ژیان بیشه حصار

شود از تیر تو چون بیشه تن شیر ژیان

نیست چون تیغ توگر هست قضا را چنگال

نیست چون تیر تو گر هست اجل را دندان

تو به مروی و ز عدل تو به مصرست اثر

تو به شرقی و ز فتح تو به غرب است نشان

در بساطت پسر پادشه غزنین است

در رکابت پسر پادشه ترکستان

تو به اقبال همی بگذری از جد و پدر

سخن بنده یقین است و در این نیست‌ گمان

دست در دامن اقبال تو زد فخر ملوک

پیش تخت آمد و در طاعت تو بست میان

از تو شد مُقبل و از فرِّ تو بِفزود امید

وز تو شد خرم و بگشاد به شکر تو زبان

آن کرامت که تو اندر حق او فرمودی

وان سعادت که ازو دولت تو کرد ضمان

که شناسد به درستی مدد نعمت این

یا که داند به تمامی عدد منت آن

او به دینار تو امروز همی شکر کند

چون ز سلطان پدر تو پدر او به جنان

گر پدر پار به نزدیک پدر مهمان شد

پسر امسال به‌ نزد پسر آمد مهمان

تو توانی‌ که به شاهی بنشانی او را

که تویی در همه عالم مَلِکِ مُلک نشان

نه عجب گر بود از دست تو در غزنین شاه

و آن ‌کجا هست هم از دست تو در توران خان

این به نام تو همی سکه زند در غزنین

وآن به نام تو همی خطبه‌کند در توران

کارهایی که درش بستهٔ تقدیر بود

چو تو تدبیر کنی در بگشاید یزدان

فتح را نیست بریده ز رکاب تو رکاب

بخت را نیست‌ گسسته ز عنان تو عنان

ملک چرخ است و تو خورشیدی و دستور تو ماه

لشکرت انجم و میدا‌نت ره کاهکشان

بر همه جانوران گر به یکی مهر نگین

بود یک چند سلیمان نبی را فرمان

بر همه تاجوران هست به پیروزی بخت

همچو فرمان سلیمان همه حکم تو روان

تا که سازند قِران‌ْ مشتری و زهره به هم

تاکه بر چرخ بود طالع ‌گیتی سرطان

باد سر بر سرطان رایت اقبال تو را

کرده در طالع تو مشتری و زهره قران

باسبان باد تو را سَعْد فلک بر در کاخ

مدح‌خوان باد تو را روح امین بر سر خوان

عید تو فرخ و عیش تو خوش و طبع تو شاد

عمر تو سرمدی و دولت تو جاویدان

می‌رخشنده چو یاقوت روان برکف تو

شده یاقوت روان برکف تو قوت روان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام