گنجور

شمارهٔ ۲۵۰

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

برآورد دولت جهانی دگر

تن مملکت یافت جانی دگر

ز باران ابر شرف بشکفید

گلی تازه در بوستان دگر

به ایوان و میدان شاهنشهی

ز شاهی نو آمد نشانی دگر

بیفزود در طبع‌ گیتی نشاط

ز دیدار گیتی ستانی دگر

کی الب ارسلان و ملکشاه را

قضا برد سوی جهانی دگر

شد اندر زمانه ز نسل ملک

ملک شاه صاحبقرانی دگر

هم از نسل او کرد صنع خدای

ز طغرل شه الب‌ارسلانی دگر

ملک سنجر امروز بر تخت ملک

ز عدل است نوشین روانی دگر

دهد عدل او هر زمان خلق را

ز جور زمانه امانی دگر

نیارد به صد دور گردون پیر

جوانمرد تر زو جوانی دگر

که ‌گر ملک دنیا بخواهی از او

نگوید که رو تا زمانی دگر

کف او ز رازق به ارزاق خلق

کند هر زمانی ضمانی دگر

نه چون او سخاگستری دیگر است

نه چون‌ کفّ او زرفشانی دگر

نه عالی‌تر از پایهٔ تخت او

ستاره شناسد مکانی دگر

نه هرگز بود خانهٔ ملک را

به از تیغ او پاسبانی دگر

نه نیکوتر از داستانش رسد

به گوشِ خرد داستانی دگر

چو دشمن ز تیغش برآرد فغان

ز تیرش برآرد فغانی دگر

که چون استخوانی ببُرَّد به تیغ

بسنبد به تیر استخوانی دگر

چو مرغی است تیرش‌ که جز چشم خصم

نجوید به رزم آشیانی دگر

خمیده‌تر از قامت خصم او

کمانگر نسازد کمانی دگر

دوالی ز پشت عدو برکشد

کند اسب را زو عنانی دگر

ایا آفتابی دگر در جهان

تو را تخت و زین آسمانی دگر

مه از دودمان تو هرگز که یافت

به دهر اندرون دودمانی دگر

به از خاندان تو هرگز که دید

به ملک اندرون خاندانی دگر

اگر چه نرفت از ره هفت خوان

به جز روستم پهلوانی دگر

ز تو هر هنر رستمی دیگرست

ز تو هر اثر هفت‌خوانی دگر

همه ماوَرَالنَّهر شد سر بسر

ز سهم تو مازندرانی دگر

ز تیغ تو خانی درآمد ز پای

ز دست تو بنشست خانی دگر

تو آن‌ کامرانی به وصف‌ کمال

که هرگز نگردی بسانی دگر

نبود و نباشد پس از کردگار

قوی تر ز تو کامرانی دگر

ز هر تن که راند سنان تو خون

از او خون نراند سنانی دگر

گه رزم جز تیغ تیز تو نیست

دهان اجل را زبانی دگر

گه بزم جز دست راد تو نیست

زبان امل را دهانی دگر

چو باغی است بزمت‌ که هر ساعتی

در او بشکفد ارغوانی دگر

مرآن باغ را باغبان دولت است

که آرد چنین باغبانی دگر

ز خلق زمانه نیاید به دست

چو دستور تو کاردانی دگر

نبیند همی دیدهٔ مهر و ماه

به عالم چو تو مهربانی دگر

تو آن شهریاری که در بزم تو

نباشد چو من مدح‌خوانی دگر

من آن‌گوهر آوردم ارکان خویش

که هرگز نخیزد ز کانی دگر

به مدح تو گر بر فشانم روان

ز تو باز یابم روانی دگر

همی تا رسد هر زمان از سپهر

به سود و زیان کاروانی دگر

تو را باد سودی دگر هر زمان

ز سودت عدو را زیانی دگر

تو هر روز جشنی دگر ساخته

نهاده به هر جشن خوانی دگر

رسیده به جشن تو هر هفته‌ای

ز مرز دگر مرزبانی دگر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام