چو بر زهره،تیره شب الماس کرد
هوا روز روشن،شب تار کرد
به هردو سپاه اندرآمد کمی
زهم بازگشتند هردو غمی
سیه مرد را شاه ایران بخواند
ابا او زهر در سخن ها براند
بدوگفت امشب برو با سپاه
برایشان زهر سو بگیرید راه
که دانم که امشب مر آن بدنژاد
همی روی بر راه خواهدنهاد
ازین رنج کامروز بر وی رسید
نیارد برین بوم و برآرمید
سیه مرد با نامور سی هزار
برفت و سر راه کرد استوار
فرامرز از آن روی با خواهران
چنین گفت کین رنج ما شد گران
زمانه به ما دست بد برگشاد
ازین بیش دیگر نباشیم شاد
نبینیم یکدیگران را دگر
مگر پیش دادار فیروزگر
شما را همان به که بیرون شوید
سر خویش گیرید واکنون روید
چه خوش داد فرزانه را پند راز
که امروز بگذشت و آینده باز
پدر کشتی و تخم کین کاشتی
پدر کشته را کی بود آشتی
به دشمن مرا بازدارید دست
نخواهم من از دست این دیو رست
زهرکس برآمد همی خون به جوش
زهر دل برآمد به زاری،خروش
بکندند پس عنبر مشکبوی
به پیشش نهادند بر خاک،روی
غریوان فرامرز و آن سرکشان
همه باد سرد از جگر برکشان
همی گفت هر کس که ای بخت ما
به دشمن سپردی سر وتخت ما
کنون روی از ماه پیکر متاب
چو برداشتی بی کران برشتاب
فرامرز را گفت با نو گشسب
که هرگز نبیند مرا پشت اسب
تو با دشمن اندر نبرد و ستیز
چگونه نماییم رو در گریز
حیاتم زبهر تو باید همی
روانم زمهر تو باشد همی
تو را گر یکی آسیب بر تن رسد
روا دارم آن به که برمن رسد
به جان گر هزاران نهیب آیدم
دل از مهر تو ناشکیب آیدم
بمان تا به پیش تو کشته شویم
به خاک و به خون در سرشته شویم
زگفتار او جان ودل خسته شد
زنوک مژه،درد،پیوسته شد
فرامرز سوگندشان داد باز
به روز سفید و شب دیرباز
به آذر گشسب و به وستا و زند
به جان و سر پهلوان بلند
که آغاز رفتن نمایید تیز
میارید پاسخ،مرا هیچ چیز
چنین گفت مر شاه را رهنمان
تن خویش با دشمنت برگران
به زور و بزرگی و مردی و هوش
چه با او برابر نباشی،مکوش
من امروز بی لشکر و رنج وساز
چگونه شوم پیش دشمن فراز
همانا مرا بهتر آید بسی
که از تخم رستم بماند کسی
بود کآورد روزدگار دگر
جهان را یکی داد دارد دگر
یکی بچه شیر دل پهلوان
پدید آید از کشور هندوان
چو باید که بر دست این دیو زاد
به خیره بدادیم جان ها به باد
ره هندوان پیش باید گرفت
جز آن راه دیگر نشاید گرفت
که آن بوم بر دوستان من اند
به کشور،همه بوستان من اند
شما را همه کس بود یاوری
چو رفتید کوته شود داوری
من و دشمن وگرز گردنکشان
از این رزم مانم به گیتی نشان
مرا تا یکی آلت کارزار
بماند کجا ترسم از شهریار
کنون گر زمانم سرآید همی
سرانجام گل بسته آید همی
کجا جاودانه به گیتی نماند
وگر ماند ازو داستان کس نراند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، ماجرای جنگ و کارزاری بین دو سپاه به تصویر کشیده میشود. شاه ایران به یکی از سردارانش دستور میدهد تا با سپاه خود به میدان جنگ برود و زهر علیه دشمن به کار ببرد. نشانهها از این حکایت دارند که غمی در دلها وجود دارد و هر دو طرف در انتظار نبردی سخت هستند. فرامرز، یکی از قهرمانان، با خواهرانش صحبت میکند و از درد و رنجی که به آنها رسیده، سخن میگوید. او از آنها میخواهد که از نبرد دور شوند و خود را حفظ کنند.
فرامرز به نو گشسب میگوید که نباید پشت اسب را ببیند و از او میخواهد تا در برابر دشمن شجاعانه بجنگد. او تأکید میکند که حیاتش به خاطر نو گشسب است و از جان خود برای او میگذرد. نهایتاً، برای بهبود وضعیت، فرامرز خاطرنشان میکند که باید به درستی به میدان جنگ بروند و سلاحی برای نبرد داشته باشند. او در پایان احساس میکند که هیچ چیزی در دنیا جاودان نیست و تنها یاد و داستانها بر جای میمانند.
هوش مصنوعی: وقتی که ستارهها در آسمان شب درخشیدند، گویی آسمان تاریک را به الماسهای روشن تبدیل کردند و روز روشنی را به شب سیاه برگرداندند.
هوش مصنوعی: در دو سپاه، اندکی از نیروی هر دو باقی مانده بود که دوباره به عقب برگشتند و هر دو طرف دچار اندوه شدند.
هوش مصنوعی: شاه ایران مرد سیاهپوش را به حضور طلبید، اما او در کلامش زهر و تلخی را جاری کرد.
هوش مصنوعی: به او گفتند امشب با نیروهایش برو و از سمت زهر راهی برایشان بگیر.
هوش مصنوعی: میدانم که امشب آن محبوب با سیرتی زیبا، به زودی به سوی من خواهد آمد.
هوش مصنوعی: امروز به خاطر این رنج به او رسیدم، نمیتوانم بر روی این زمین بمانم و پرواز کنم.
هوش مصنوعی: مردی سیاهپوش با نامی بزرگ و شناختهشده، سی هزار نفر را به همراه خود برد و در راه با قدرت ایستاد.
هوش مصنوعی: فرامرز از این مسأله نگران بود و به خواهرانش گفت که این درد و زحمت ما بسیار سنگین و دشوار شده است.
هوش مصنوعی: دنیا به ما فرصتی داده تا از این بیشتر شاد نباشیم و باید قدر لحظات را بدانیم.
هوش مصنوعی: تنها کسی که باید او را ببینیم و با او در ارتباط باشیم، خداوندی است که همیشه موفق و پیروز است.
هوش مصنوعی: بهتر است که از این مکان خارج شوید و به فکر خودتان باشید و به راهی دیگر بروید.
هوش مصنوعی: فرزانه با شعور و درک خود، نصیحت و نکتهای حکیمانه دریافت کرده که به او میگوید امروز گذشته و فردا دوباره خواهد آمد.
هوش مصنوعی: پدر تو باعث شد که دشمنی و کینه به وجود بیاید، حالا با کشته شدن پدر، چه کسی میتواند آشتی برقرار کند؟
هوش مصنوعی: دشمن را از دسترسی به من بازدارید، زیرا نمیخواهم از دست این موجود شیطانی رهایی یابم.
هوش مصنوعی: هر کسی که از دلش خونی به جوش آمد، به خاطر درد و اندوهش به گریه و فریاد میآید.
هوش مصنوعی: پس از آن، عطر دلانگیز عنبر را برداشتند و بخاطر او بر زمین گذاشتند.
هوش مصنوعی: غریوان و فرامرز، قهرمانان نامدار، در برابر آن سرکشان ایستادهاند و علیه آنها از دل خود نفسی عمیق و سرد بیرون میآورند.
هوش مصنوعی: هر کسی که بخت ما را به دست دشمن سپرد، سر و تخت ما را نیز به خطر انداخت.
هوش مصنوعی: حالا که چهرهات را از من برمیگردانی، مانند این است که بیپایان از من فاصله میگیری.
هوش مصنوعی: فرامرز به نو گشسب گفت که هرگز مرا پشت اسب نخواهد دید.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانیم در حالیکه تو با دشمن در جنگ و درگیری هستی، روی خود را به سمت فرار برگردانیم؟
هوش مصنوعی: زندگیام برای توست و باید به خاطر تو ادامه یابد. روح من نیز باید از تو جاری باشد.
هوش مصنوعی: اگر به تو آسیب یا صدمهای برسد، من این را تحمل میکنم و این برایم قابل قبولتر است از اینکه به من آسیبی برسد.
هوش مصنوعی: اگر هزاران بار هم به من فشار بیاورند، باز هم دل من از عشق تو بسیار بیتاب خواهد بود.
هوش مصنوعی: بمان تا ما در مقابل تو جان بدهیم و با خاک و خون یکی شویم.
هوش مصنوعی: از حرفهای او جان و دل خسته شدهاند و درد و رنج همواره با آنها همراه است.
هوش مصنوعی: فرامرز از آنها خواست که دوباره سوگند یاد کنند، همانند روز روشن و شب طولانی.
هوش مصنوعی: به آتش و روشنایی و با تکیه بر کتابهای مقدس و دانایی، با تمام وجود و با قلبی شجاع و نیرومند زندگی کن.
هوش مصنوعی: شما همزمان با شروع حرکت، جوابهای سریع و فوری میآورید، اما برای من هیچ چیز مهم نیست.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که مشاور یا رهبر به شاه میگوید که برای حفظ قدرت و مقابله با دشمنان، باید به بدن و نیروهای خود توجه کند و از آن بهرهبرداری کند. در واقع، تاکید بر اهمیت آمادگی جسمانی و توانایی شخصی در مواجهه با چالشها و خطرات است.
هوش مصنوعی: اگر به خاطر قدرت، stature و هوش کسی نمیتوانی با او رقابت کنی، تلاش نکن.
هوش مصنوعی: امروز بدون سپاه و زحمت و تدارک، چگونه میتوانم در برابر دشمن ایستادگی کنم؟
هوش مصنوعی: بهتر است که کسی از نسل رستم باقی بماند تا اینکه من خودم از آن نسل باشم.
هوش مصنوعی: زمانی بود که خداوند جهانی دیگر را آفرید و آن را به گونهای دیگر عرضه کرد.
هوش مصنوعی: یک دلیر و شجاع، مانند یک شیر، از سرزمین هند به دنیا خواهد آمد.
هوش مصنوعی: وقتی که لازم باشد که جانهای خود را به خاطر این موجود شرور و دیوانه به خطر بیندازیم، باید با نگاه افسوس و ناباوری به این وضعیت توجه کنیم.
هوش مصنوعی: برای رسیدن به هدفی خاص، تنها یک مسیر معتبر و صحیح وجود دارد و نمیتوان از مسیرهای دیگر استفاده کرد.
هوش مصنوعی: وطن من جایی است که دوستانم در آنجا قرار دارند، زیرا همه آنها برای من مانند باغی ارزشمند هستند.
هوش مصنوعی: هر کس در زندگی خود دوستان و یاورانی دارد. اما زمانی که شما از کنار آنها دور میشوید، قدرت قضاوت و تصمیمگیری نیز کاهش مییابد.
هوش مصنوعی: من و دشمن و نیز شمشیر جنگجویان از این نبرد به یادگار خواهیم ماند.
هوش مصنوعی: تا زمانی که یک وسیله برای مبارزه در دست دارم، از هیچ قدرتی نمیترسم.
هوش مصنوعی: اکنون اگر زمانم به پایان برسد، گل نیز به آرامی و در نهایت شکفته خواهد شد.
هوش مصنوعی: کجا در دنیا چیزی دائمی و پایدار وجود دارد؟ اگر هم باشد، داستان آن هیچگاه باقی نمیماند و از یاد میرود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.