گنجور

شمارهٔ ۲۲۸

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

تا باد خزان حُلّه برون کرد ز گلزار

ابر آمد و پیچید قَصَب بر سر کُهسار

تا ریخته شد پنجهٔ زرین ز چناران

در هر شمری جام بلورست به خروار

ازکوه بشستند همه سرخی شنگرف

وز باغ ستردند همه سبزی زنگار

چینی صنمان دور شدند از چمن باغ

زنگی بَچگانند به باغ آمده بسیار

زر آب طَلی‌ کرده نگر بر رخ آبی

بیجاده ناسفته نگر در شکم نار

و آن حوض نگرریخته از شاخ تر و برگ

گسترده کسی‌ گویی بر آینه دینار

روز از در بزم است و شراب از در خوردن

هرچند چمن نیست کنون از در دیدار

با دوست به خرگاه طرب کردن عشاق

خوشتر بود اکنون ز طلب کردن‌ گلزار

بس دوست که اندر جهد اکنون به لب دوست

بس یار که اندر خزد اکنون به بریار

خرگاه به اکنون و می روشن و آتش

ساقی صنم خَلُخ و مطرب بت فَرخار

جادو شده بر زیر سر زخمهٔ مطرب

زیر آمده از جادو بر زخمه به‌ گفتار

بر ابر شده آتش سوزنده درفشان

بر آتش سوزنده شده ابر گهر بار

با چرخ برابر شده آتش زبلندی

چون در صف موکب علم شاه جهاندار

شاه همه شاهان ملک ارغو که شرف یافت

از دولت او ملت پیغمبر مختار

شاهی‌ که به جای پدر و جد و برادر

بنشست و چنین جای بدو هست سزاوار

عِقد آمد و پرگار همه گوهرِ سلجوق

او واسطهٔ عِقد شد و نقطهٔ پرگار

آورد دل خلق به رغبت نه به اکراه

در دایرهٔ بیعت او گنبد دوار

گر بیعت او از در و دیوار بخواهی

با بیعت او در سخن آید در و دیوار

هر سال زیادت بود این دولت و این ملک

وامسال دلیل است به از پار و زپیرار

معلوم شدست این خبر از دفتر احکام

مفهوم شدست این سخن از نامهٔ اسرار

دیری است‌ که در چرخ همین تعبیه سازند

هفت اختر سیار در این شغل و درین‌کار

این دولت و این ملک به بازی نتوان یافت

بازی نبود تعبیهٔ اختر سیار

ای بار خدایی که همه بار خدایان

دادند به پیروزی و اقبال تو اقرار

کردار تو در شرح زگفتار فزون است

چند که گفتار فزون است زکردار

احرار جهان روی به درگاه تو دارند

درگاه توگشته است مگر قبلهٔ احرار

تو بر صفت بحری و اصل تو چو لؤلؤ

باک است و عزیز است و شریف است به مقدار

لولو همه از بحر پدید آید لیکن

بحر تو پدید آمد از لولو شهوار

مرغی است خدنگ تو که چون طیر ابابیل

دارد اجل بد کنشان‌ در سر منقار

پیکانش نشیند ز ره شست زره در

هرگه که جهد بیرون از شست تو سوفار

شمشیر تو کردست خراسان همه خالی

از دشمن بیدادگر و خصم ستمکار

عدل تو چنان است‌که گر مرد مسافر

بارگهر و زر به بیابان کند انبار

کس را نبود زهره که اندر شب تاریک

آهنگ بدان مرد کند دست در آن بار

در صحت شخص تو صلاح است جهان را

آن روز مبادا که بود شخص تو بیمار

در عافیت توست صلاح همه عالم

شکرست بدین عافیت از خالق جبار

رخسار تو افروخته باید ز می لعل

میران همه پیش تو زمین رفته به رخسار

هر روز یکی میر دگر در همه آذر

آراسته بزمی چو چمن در مه آزار

زانسان که بیاراست کنون میر قلاطی

آن میر خردمند نکوخواه وفادار

در عهد تو چون تیردلی دارد لیکن

در خدمت تو قامت او هست کمان‌وار

تا ملک بیفزاید و آراسته گردد

چون دولت بیدار بود با دل هشیار

افزایش و آرایش این ملک مُهیّا

باد از دل هشیارت و از دولت بیدار

در مشرق و در مغرب از اقبال تو تا‌ثیر

واندر عرب و در عجم از عدلِ تو آثار

نام و لقب تو به جهانداری و شاهی

در خطبه و در سکه و در نامه و اشعار

سالت همه فرخنده و روزت همه فرخ

امروز تو از دی به و امسال تو از پار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام