گنجور

شمارهٔ ۲۰۴

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

آهن و نی جون پدید آمد ز صنع‌کردگار

در میان‌کلک و تیغ افتاد جنگ و کارزار

تیغ‌گفتا فخر من ز آن است‌کاندر شاء‌ن من

گاه وحی آمد «‌واَنزَلنَا الْحَدید» از کردگار

کلک‌گفتا آمد اندر شان من «‌ن والقلم‌»

هم‌ برین‌ معنی‌مرا فخرست‌ تاروز شمار

تیغ‌گفتا لون من لون سپهر آمد درست

هست از این معنی مرا برگردن مردان گذار

کلک‌گفتا شکل من شکل شهاب آمد درست

مردم شیطان‌پرست از من نیابد زینهار

تیغ‌ گفتا هستم ان مکار کز مکر من است

کارگیتی مستقیم و بند شاهی استوار

کلک‌گفتا هستم آن نقاش کز نقش من است

خوب و زشت و نیک و بد در دین و دنیا آشکار

تیغ‌گفتا قوت مریخ دارد جرم من

در مصاف و جنگ باشد جرم من مریخ‌وار

کلک‌ گفتا از عطارد بهره دارد فعل‌ من

در حساب و درکتابت هستم او را اختیار

تیغ‌گفتا من درختی ام که در باغ ظفر

دارم از بیجاده برگ و دارم از یاقوت بار

کلک‌ گفتا من سحابی ام که باران من است

عنبر و مشک و منم عنبر فشان و مشکبار

تیغ‌ گفتا من یکی شیرم‌ که دارم روز رزم

مغز بدخواهان سلطان معظم مرغزار

کلک گفتا من یکی مرغم که بر سیم سپید

رازها پیدا کنم چون‌ بارم از منقار قار

تیغ‌ گفتا پادشاهان را به من فخرست از آنک

چند گه بودم من اندر دست حیدر ذوالفقار

کلک‌گفتا در جهان از قول و از فعل من است

قصهٔ شاهان و اخبار بزرگان یادگار

هر دو زین معنی بسی‌ گفتند و آخر یافتند

قیمت و مقدار خویش از دست شاه روزگار

سایهٔ یزدان ملکشاه آفتاب خسروان

شهریارِ کامران و پادشاهِ کامکار

آن شهنشاهی‌که هست اندر عرب و اندر عجم

از مبارک دست او تیغ و قلم را افتخار

اندر آن وقتی‌که ایزد شخص آدم آفرید

این جهان فرمان عدلش را همی‌ کرد انتظار

هم به مشرق هم به مغرب خسروان جستند ملک

جز براو نگرفت ملک مشرق و مغرب قرار

هست بر دفتر نگار مدح دیگر خسروان

مدح سلطان هست بر جان خردمندان نگار

دوستان و دشمنانش را بلندی داد چرخ

دوستانش را ز تخت و دشمنانش را ز دار

کمتر از یک ذره و یک قطره باشد از قیاس

پیش ظلم او جبال و پیش جود او بحار

هرکجا مِغْفَر بود شمشیر او مِغْفَر شکاف

هرکجا جوشن بود شمشیر او جوشن‌ گذار

در نشاط آرد جهان را همت او روز بزم

در سجود آرد شهان را هیبت او روز بار

هست عدلش در جهان خورشید ناپیدا زوال

هست ملکش بر زمین‌ گردون ناپیدا کنار

هست در چشم عدو دیدار او بی نار نور

هست در مغز عدو شمشیر او بی نور نار

پادشاها از تو فرخ تر نباشد پادشاه

شهریارا از تو عادل‌تر نباشد شهریار

مرکب شاهی و دولت را عنان در دست توست

جز تو درگیتی نمی‌زیبد بر آن مرکب سوار

چون نشستی تو براسب دولت‌آن ساعت نشست

از سم اسب تو بر روی بداندیشان غبار

نام آنکس‌کاو تورا بنده نباشد هست ننگ

فخر آنکس‌ کاو تورا چاکر نباشد هست عار

هرکه را در سر خمارست از شراب کین تو

ضربت‌ تیغ‌ تو او را بشکند درسرخمار

دولت و بخت تو شاها سازگارست و جوان

دولت‌و بخت عدو پیر آمد و ناسازگار

با چنین بخت و چنین دولت‌ کجا ماند عدو

با چنان بخت و چنان دولت‌ کجا ماند حصار

تیر تو باکین تودارد مگر پیوستگی

زان کجا هر دو به صید اندر یکی دارند کار

تیر تو گیرد شکار اندر میان دام و دَد

کین توگرد جهان دشمن همی‌گیرد شکار

تا چمن دینارگون گردد به هنگام خزان

تا زمین زنگارگون‌ گردد به هنگام بهار

همچنان بادی که هستی کامکار و کامران

همچنان بادی که هستی شادکام و شادخوار

روزگار و دولت و بخت تو هر سه بر مراد

روزگارت بنده و دولت ندیم و بخت یار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام