گنجور

 
امیر معزی نیشابوری
 

تاگه عز بندگآن در دین و در ایمان بود

عز و دین اندر بقای دولت سلطان بود

طاعت و پیمان او را بخت در بیعت بود

دولت و اقبال او را چرخ در فرمان بود

هر ندیمی زان او با فر افریدون بود

هر غلامی زان او با عدل نوشروان بود

کمترین خدمتگزارش برتر از قیصر بود

کمترین طاعت نمایش برتر از خاقان بود

بندگان شاه عالم مُقبل و یکتا بود

هر یکی را مشتری زیبد که سعدافشان بود

همت هر یک روا باشد که برگردون بود

دولت هر یک سزا باشد که برکیوان بود

تا قیامت سرفرازد بر بزرگان جهان

بنده‌ای کاو را چو سلطان جهان مهمان بود

میرحاجب را نثار نعمت است از بهر شاه

ور روا دارد همی او را نثار جان بود

تاکه باشد آفتاب اندر بروج آسمان

آن یکی باشد روان و آن دگرگردان بود

ساحت فتح ملک خواهم که بی‌غایت بود

بایهٔ تخت ملک خواهم که بی‌بایان بود

عدل او خواهم که چون رضوان بیاراید جهان

تا جهان از عدل او چون روضهٔ رضوان بود

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.