گنجور

 
عمعق بخاری
 

نماز شام، چو پنهان شد آتش اندر آب

سپهر چهره بپوشید زیر پر غراب

چو بر کشید سر از باختر علامت شب

فرو کشید علم دار آفتاب طناب

هوا نهان شد در زیر خیمه ازرق

زمین نهان شد در زیر خرقه سنجاب

هوای مشرق تاری تر از شب شبه گون

کنار مغرب رنگین تر از عقیق مذاب

یکی ز جامه عباسیان فگنده ردا

یکی ز مطرد نستوریان کشیده حجاب

چنان نمود اثر آفتاب و ظلمت شب

چو از عمامه مصقول چهره اعراب

یکی چو عارض معشوق زیر سایه زلف

یکی چو چشمه خورشید زیر چتر سحاب

ز نور و ظلمت بر روی آسمان و زمین

هوا ز قوس و قزح در هزار گونه خضاب

یکی چو آینه ای زیر پرده ظلمات

یکی چو برگ سمن زیر لاله سیراب

نماز شام پدید آمده ز روی فلک

خیال وار کواکب، چو مهره لعاب

من و نگار من از بهر دیدن مه نو

دو دیده دوخته بر روی گوهرین دولاب

چو دو مهندس زیرک، که بنگرند بجهد

دقیقهای مطالع بشکل اسطرلاب

بت مرا، ز نشاط نظاره مه عید

چکیده به گل احمر هزار قطره گلاب

ورا، ز دیدن مه، هر دو دیده پر ز خیال

مرا، زدیدن او، دیده پر مه و مهتاب

گهی بگوش همی بر نهاد مرزنگوش

گهی ز درج عقیقین نمود در خوشاب

ز بس اشارت انگشت دلبران بهلال

همه هوا قلم سیم شد، بشکل شهاب

یکی ببرگ سمن بر نگاشته نرگس

یکی بلاله همی بر نگاشته عناب

هلال عید پدید آمد از سپهر کبود

چو شمع زرین، پیش زمردین محراب

فلک چو چشمه آب و مه نو اندر وی

بسان ماهی زرین میان چشمه آب

گهی نهان شد و گاهی همی نمود جمال

چو نور عارض فردوسیان بزیر نقاب

بسان زورق زرین میانه دریا

گهی بر اوج پر از موج و گاه در غرقاب

همی شد از پی رزم و ز بهر بزم ملک

گهی چو دشنه زرین، گهی چو جام شراب

شه مظفر منصور، نصر، ناصردین

ابوالحسن، که زاحسانش عاجزست حساب

جمال صدر و نظام زمانه شمس الملک

قوام حق و شه شرق، پادشاه رقاب

بجاه قبله اسلام و قوت ایمان

بجود مقصد اسلاف و قبله اعقاب

اگر بجرم فلک بنگرد، بچشم رضا

و گر بروی زمین خط کشد، ز روی خطاب

چو مهر گردد، از مهر، مهرهای فلک

چو ذره گردد، از قهر، ذره های تراب

ببزم و رزم درون آب و آتشست، چنانک

بصلح و جنگ بکردار رحمتست و عذاب

نه عرض جاه وی اندیشه را کند تمکین

نه ارز جود وی اوهام را دهد پایاب

مطیع رایت منصور اوست فتح و ظفر

معین رای دلارای اوست صدق و صواب

ز روی علم و هنر نادریست در هر نوع

ز روی فضل و ادب آیتیست در هر باب

درین صحیفه فهرست گنجهای علوم

در آن سفینه کتاب نوادر و آداب

ایا نبرده سواری، که بر فلک بی تو

کسی نیارد کردن بتیغ و تیر عتاب

بروزگار تو تیغ تو یادگاری ماند

که حجتست بنزد همه اولوالالباب

چه گفت؟ گفت که: بخشش نه کوششست بجهد

نه ملکت اندر شمشیر و نیزه بود و نشاب

بلی، که دولت ایزد دهد، ولیکن مرد

حریص باید و کوشا بجستن اسباب

زمین سراسر گنجست و درش ناپیدا

جهان سراسر کامست و کام او نایاب

اگر جهان همه پر گنج و تخت و تاج شود

چو رنج نبود نتوانش دید جز در خواب

بیا، بیا و ببین مرد را بروز مصاف

بیا، بیا و ببین مرد را بگاه ضراب

بدان گهی، که دلیران شوند سوی مصاف

بدان گهی، که یلان آهنین کنند ثیاب

زمین چو دریا گردد ز موج خون و سرشک

هوا چو هاویه گردد ز دود دوزخ تاب

میان میدان سرهای شیر مردان را

تپان و غلتان بینی، چو گوی در طبطاب

هزبر وار تو بر پشت باد پای سمند

چو اژدها، که سواری کند بپشت عقاب

چو ابر در گردون و چو ماه در صحرا

چو کوه در زمین و چون نهنگ در گرداب

چو کوه وقت سکون و چو سیل در گه سیر

چو سنگ وقت درنگ و چو آب وقت شتاب

همی روی بمصاف اندرون چو عزرائیل

فتاده پیش تو در، کشتگان بسان زباب

یکی بضربت تیغ و یکی بطعنه رمح

یکی بزخم عمود و یکی بزخم رکاب

ز عکس جوشن میدان چو دامن مریخ

ز خون دشمن ساعد چو آلت قصاب

ز بیم حمله تو هر زمان بجوشد خون

ز خاک کالبد و جان رستم و سهراب

ایا شهی، که جهان را بکام تست مآل

و یا شهی، که زمان را بحکم تست مآب

چو رزم سازی، عالم کنی پر از کشته

چو بزم سازی، گیتی کنی پر از می ناب

خدایگانا، شاها، مظفرا، ملکا،

مه مبارک بگسست صحبت از احباب

قرار کرد تمام و بوقت کرد خرام

کنون بخواه تو جام و بگیر زلف بتاب

خجسته بادت عید، ای خجسته عید جهان

خدات داد بدین رنج روزه مزد و ثواب

همیشه تا که بود سرخ لاله و می و گل

همیشه تا که بود سبز سرو و مورد و سداب

چو سرو سبز ببال و چو سنگ سخت بپای

چو ابر تند ببار و چو آفتاب بتاب

همه جهان بگشای و همه هنر بنمای

همه جمال ببین و همه جلال بیاب