گنجور

 
اثیر اخسیکتی
 

ای عشق تو داده بر جهان فرمان

درد تو گوارنده تر از درمان

پروانه ی خرمن غمت گردون

پروانه ی شمع عارضت دوران

در سایه زلف و نور رخسارت

شد عالم نور و سایه آبادان

جان را هوس نظاره ی رویت

بر غرفه ی چشم تا زد از زندان

وز بهر سپند عارضت گل را

در کوره ی مالک افکند رضوان

زی مجلس تو چو تحفه ئی آرم

دل میگوید که بر طبق نه جان

بر طلعت تو چو عیدی آغازم

جان میگوید که دیده کن قربان

بر خوان هلاک باشد افطارش

هر، کز تو گرفته روزه حرمان

کوی ذقنت مرا چنین کرده است

دل، داغ و خمیده چون سر چوگان

قدّم چو هلال در فراق توست

بر ماه صیام چون نهم بهتان

بر چهره ی من نوشته کلک غم

خطی بوجوه زعفران آسان

لوزینه خیال لعل نوشینت

بروی شده چشم من گلاب افشان

ور کرد دلم مثال خط تو

چون تره ی خورد برگ بر بریان

من تن زده و خیال منهی را

جاسوس نظر بهر طرف پویان

کان برگ و نوا بدید گفت الحق

نزدیک تو باید آمدن مهمان

دندان امید بر کنم از تو

فردا چو لب افق شود خندان

شب دامن و خوان صاحب فاضل

فهرست کمال گوهر انسان

رکن الدین، رکن کعبه ملت

حسنیه بهار گلشن احسان

دیباچه ی تالیف سعادت را

همزانوی جسم اسم پاکش دان

گر مونس روح خوانمش، تقوی

ور شمع ضمیر خوانمش، ایمان

رایش مهر است و آسمان ذره

دستش ابر است و مکرمت باران

در مسکین او کمال را مسکن

بر ساحت او امید را جولان

مقبول نگشت نامه روزی

تا نام کفت نداشت بر عنوان

در یوزه گزید بر در جودش

گنجینه کان و کیسه ارکان

وقفند بر آستانه قهرش

طاق بهرام و طارم کیوان

ای رخش ظفر تاخته از گردون

وی کوی کمال برده از اقران

خورشید چو خیل تاش رای توست

بر مردم دیده میدهد فرمان

هرکس که شود حواری عیسی

گردونش چو تره ها نهد بر خوان

دستوری داد هر دو عالم را

جاه تو که فارغ آمد از اعوان

تنها رو گشت خسرو انجم

چون فایده ئی ندید از اخوان

دیوان عمل بتو شرف یابد

نه تو بوجود عامل و دیوان

رای توبه اختران دهد پرتو

قهر تو بر آسمان نهد پالان

دهر از سخط تو پشت پائی خورد

بنهاد ز دست حیلت و دستان

کلک تو بهار گلشن دولت

خط تو زهاب چشمه ی حیوان

تا صبح هدایت تو هر خاطر

کاذب چو زبان ذنب السرحان

ورد دم صور قهر تو نبود

جز آیت کل من علیها فان

ای جای گرفته در دل عصمت

وی پای نهاده بر سر اقران

در صلب سپهر منعقد نطفه

از لقمه حکمت صد لقمان

پیران عقول تخته برگیرند

گر ذهن تو نو کند دبیرستان

در حیطه آسمان توئی مرکز

در دیده اختران توئی انسان

در دیده همت امل بخشت

نا یافته کاینات هیچ امکان

ای آنکه در اعتقاد با مهرت

گشته است روانم احدالصنوان

زان پس که هوای خاک درگاهت

بستاند مرا ز حضرت سلطان

نام تو نگاشت نظم من بر دل

داغ تو نهاد، شعر من بر ران

اینجا بتو پای بسته ام، ورنه

من کیستم و اقامت زنگان

ایام بهر چه میکند با من

برخواهم داشت رهنی از سامان

مفقود چهار ساله عمرم را

آخر به تفقدی بده تا وان

نا راستی سر و تنم می بین

کفارت آن گذشته ها میدان

تا طبع بود مکیف اعضا

تا نفس بود مدبر ابدان

بادات، نهایت امل حاصل

بادات، ولایت بدن عمران

از مجلس تو بشکر بر گشته

ماه رمضان چون رجب و شعبان