گنجور

 
اثیر اخسیکتی
 

دوش که این شهسوار کره ابلق

از قرپوس غروب گشت معلق

شام سیه گر، بزیر دست فرو داد

مهره ی اصفر ز طرف رقعه ازرق

از سر زین کوهه ی افول در افکند

سبز قبای سپهر ترک مغرق

سقف جهان پر ز برگ نر گسه دیدم

چون طبق سبز پر، ذرایر زنبق

نصفی ی سیمین ماه داشت پر از دُر

ساقی زرین کلاه سیمین منطق

مهر، که مجلس فروز بزم جهان است

کرد از آن بیم، عزم کال محقق

گشت پدید از نقاب گیسوی ظلمت

گردن این رخش تیز کام مطوق

همچو نشان حق از میانه باطل

یا چو خیال صواب در دل احمق

با فلکم زین قبل مناظره افتاد

گرچه مقالات هر دو بود مصدق

گفتمش این ملحم سپید که بسته ست؟

بر سر رمح سماک رامح بیرق

گفت: مخالف عقیم دورفکنده است

بر لب دریای نیل هاله زورق

شاه قهستان علاء دولت و عالی

مفتخر دوده فخر دین و کنف حق

خسرو عادل عربشه آنکه عجم را

گشت مصفا ز تیغش آب مروق

آنکه زمین روب میوه دار نوالش

با طبق آفتاب گشت مطابق

ابر که مفتاح فتح باب جهان است

بی کف او کم گشاد یک در مغلق

کرد بغلطاق خار پشت نسیمی

از گل اخلاق او حریر و ستبرق

باس قوی ساعدش چو دست برآورد

بست سر انگشت روزگار بفندق

بارمعانی دو مغزه بست چو بادام

هر که بمدحش دهان گشاد چوفستق

دوش خرد گفت: پادشاه بحق اوست

گفتمش: اینها چه، سر بتافت که الحق

ای ز حسام تو تاج ملک مرصع

و ز سر کلک تو کار شرع برونق

شد ز حساب فش سواد هویدار

گردن این رخش تیز کام مطوق

خاک درت کعبه سرای مسدس

نور کفت شمسه ی روان مطبق

رکن و ثیق است تیغ شاه جهان را

رکن دگر خامه ی تو، بل هو اوثق

جود تو بر گاو بست محمل حاتم

نطق تو بر خر نهاد رخت فرز دق

هرچه تو سازی جهان در آن نزند طعن

هرچه تو گوئی فلک بر او ننهد دق

ای شده تشبیب فتح و نص سعادت

از ورق آسمان بذکر تو ملحق

خامه فکرت بود بمدح تو جاری

نامه دولت بود بذکر تو ملصق

وقت نظر دیده بان قلعه حزمت

ماهی خاکی به بیند از بن خندق

از چو تو شاخی ریاض مرتضوی را

ابر به جیب است و آفتاب مطوق

هین که بدین عید جمله در رقم آورد

تا بقلم نسخه سدیر و خورنق

در جل ساغر کش آن کمیت طرب را

چونکه مه روزه زین نهاد بر ابلق

موسم باده است و کار باده در این وقت

از همگان لایق آمد و ز تو، الق

می بقدح خور که حاسدان تو و من

جمله بکاسه همی خورند و به ملعق

ساغر خورشید آب در دهن آرد

چون تو بکف برنهی شراب مروق

بار بدی را بخوان که زیر نزارش

زار بنالد چو عاشقان مشوق

غنه او در غنا چو حکم تو جاری

زخمه ی او پر نوا چو امر تو مطلق

در فلج افتاده باسماع تر او

زهره خوش نغمه را دو دست زمرفق

ساقی گلرخ بدست باده گلرنگ

ماه مدور نهاد مشک محرّق

طرف لبش خالی از هلال مقیر

گرد گلش دودی از عبیر مسحق

هم گه، میدان چو تیغ و نیزه معارض

هم گه، مجلس چو جام و باده معانق

کرده عروسان بکر گلشن فکرم

شقه الفاظ را به جلوه گری شق

موکب شعر مرا ز فخر مدیحت

مقرعه زن گشته صد رشیدی و عمعق

تا ندهد طوطی مشبک قالب

غنه بلبل بهر زه لائی لقلق

لجه اقبال باد جام تو را ریق

چهره ی خورشید باد کلک تو را رق

کون که موضوع دست کاری قدس است

بوده ز یک مصدر جلال تو مشتق

آرزوئی می برم ز خلعت و آنرا

یک نظر شاه کرده گیر محقق

کام زنی باد پی سبکسر و قبچاق

درعه ئی از اطلس و کلاه مغرق