گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

تا چند دل تو چشمهٔ نور بود

زان چشمهٔ نور چشم بد دور بود

ملک و سپه و خزینه معمور بود

آن خسرو را که چون تو دستور بود

عین‌القضات همدانی

بر لشکر عشق آنکه منصور بود

از دید وجود خویش مهجور بود

در حالت مغلوبی آن خسته جگر

ذاکر باشد و لیک مذکور بود

اوحدالدین کرمانی

عاشق مطلب اگرچه مشهور بود

تا سر دارد زیار مهجور بود

آن سر که تو داری همگی دردسر است

آن سر بطلب که درد ازو دور بود

حکیم نزاری

آن کو زمی شبانه مخمور بود

نزدیک خرد ز زندگی دور بود

دل سوخته آتش غم را مرهم

خونیست که نامش آب انگور بود

قدسی مشهدی

تا مهر توام به سینه مستور بود

ظلمت ز فضای خاطرم دور بود

دل روشنی‌ام ز عشق باشد، آری

ویرانه ز آفتاب معمور بود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه