گنجور

 
اهلی شیرازی

یارب اینخیمه یا گلستان است

یا نمودار چرخ گردان است

دوخت نرگس بنقش او دیده

یا در او چشم خلق حیران است

گرد این خیمه بین که از حشمت

اطلس چرخ عطف دامان است

منزل دوست شد چو خیمه دل

زین طنابش زرشته جان است

چنبرش طوق گردن اعداست

میخ او میخ چشم ایشان است

با هزاران طناب زر پیشش

خیمه آفتاب لرزان است

فلک اطلس است و سایه او

بر سر آفتاب تابان است

آفتابی است شاه اسماعیل

کز سپهر شرف درخشان است

نزد کرسی نشین بارگهش

کرسی عرش زیر فرمان است

خیمه اش گر طناب بگشاید

رشگ طاووس و باغ رضوان است

ساقیا می بده بشادی او

که کفش همچو گل زر افشان است

آفتاب سپهر جان بخشی است

روشن است این نه حرف پنهان است

خیمه بیرون مزن ز سایه او

که درین سایه آب حیوان است

گر هزارش زبان بود اهلی

وصف او صد هزار چندان است

خیمه دولتش بود باقی

بر زمین تامدار دوران است