چهارسوی جهان لشگر بهار گرفت
بنفشه رنگ و سمنبوی گلنگار گرفت
صبا نقاب ریاحین مشکبیز گشاد
درخت مروحه شاخ سیم بار گرفت
بهار مفرش کافوری از چمن برچید
شمال پنجه زرین شاخسار گرفت
به جای آن دم طاووس و پر طوطی بین
که عرصه چمن و صحن مرغزار گرفت
در آب بسته کنون آتش گداخته خواه
که باد دست در او زر چو خاک خوار گرفت
ز یار شیرین تلخی ستان در این موسم
که رنگ و بوی ز رخسار و زلف یار گرفت
هزار طفل طرب زاید از مشیمه دل
چو مادر قدح از صلب شیشه بار گرفت
خوشا کسی که در این فصل با حریفی خوش
به سبزه و لب جو جام خوشگوار گرفت