گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

کنون که گردن و گوش عروس بستان را

مشاطه‌وار ز انهار ساخت زیور باد

ز شکل غنچه نماید زدوده پیکان گل

ز برگ بید کشد آب داده خنجر باد

به شام جیب سمن می‌کند پر از در ابر

به صبح دامن گل می‌کند پر از زر باد

فکند بر سر حوض از بلول شیشه حباب

نهاد بر کف لاله ز لعل ساغر باد

 
 
امیر معزی

همیشه دولت و اقبال شاه سنجر باد

به بزم و رزم ‌کفش جفت جام و خنجر باد

ز جشن عید همه جشنهاش خوبترست

ز روز عید همه روزهاش خوشتر باد

همیشه کُنیت و نام و خطاب و القابش

[...]

خواجوی کرمانی

که شمع جان من از نور حق منور باد

دماغ من ز نسیم خرد معطر باد

مرا که مالک ملک ملوک معرفتم

جهان معرفت و ملک دین مسخّر باد

دلم که مهر زند آل زر بر احکامش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه