گنجور

 
ادیب الممالک

بسکه از بخت خویش مایوسم

جاودان اندرین سرای سپنج

روز تا شب بسان نرادان

با غم دل همی زنم شش و پنج

استخوانیست پیکرم بی گوشت

مانده بر جای چون شه شطرنج

پیکرم را بود چو زلف بتان

شکن و تاب و پیچ و چین و شکنج

بدماغ و دلم زمانه نهشت

فکر موزون و طبع قافیه سنج

راست گوئی که خورده ام افیون

یا شراب و حشیش و بذر البنج

سمر است این سخن که گنج رسد

مردمان را پس از کشیدن رنج

گر چنین است بنده را ز چه روی

از پس رنجها نیاید گنج

آری ار بخت من مساعد بود

تن زارم نخستی از قولنج

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

مهر مفگن برین سرای سپنج

کین جهان پاک بازیی نیرنج

نیک او را فسانه واری شو

بد او را کمرت سخت بتنج

عنصری

آن صنم را ز گاز و ز نشکنج

تن بنفشه شد و دو لب نارنج

مسعود سعد سلمان

مست گردد چو پیل با یک و پنج

نقل سازد ز نارسیده ترنج

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه