گنجور

 
جامی

روی خوش تو مطلع صبح صباحت است

خط لب تو سبزی خوان ملاحت است

هر گوهر سخن که گذشته ست بر لبت

دری به لب فتاده ز بحر فصاحت است

دل شد جراحت از تو و این اشک سرخ هست

خونابه ای که گشته روان زان جراحت است

راحت کف است پیش عرب چون کفم به کف

مالی، کنم خروش که وه این چه راحت است

جنبیدن از در تو نیارد به هیچ باب

صوفی که عمر برده به سر در سیاحت است

افتاده زخم خورده تیغت ز خود خلاص

چون منعمی که خفته پی استراحت است

چون ساحت در تو ندیده ست هیچ جای

جامی که کرده روی زمین را مساحت است

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال
حکیم نزاری

ما را به روی دوست همه رنج راحت است

مرهم ز دست غیر نه مرهم جراحت است

حسن جمال و روی نکوخوش بود ولیک

آن جاست ذوق عشق که صاحب ملاحت است

می در فراق مونس بیدل بود که می

[...]

اهلی شیرازی

گر زخم عشق بر دل مردم جراحت است

مارا ز زخم تیر بتان چشم راحت است

گل راست حسن و بسته دهان مرا نمک

حسن نکو بسی است سخن در ملاحت است

زنگ از دلم ببرد جمالش که از صفا

[...]

نورس دماوندی

پیشانی تو مشرق صبح ملاحت است

خال لب تو تکمه‌ی جیب ملاحت است

بر زخم دل تبّسم دندان نما ز لطف

از بهر بیم بسمل ناز تو راحت است

تنها چرا تو باده حرامی شوی رفیق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه