گنجور

 
بیدل دهلوی

با سحر ربطی ندارد شام ما

فارغ است از صاف‌، دُردِ جام ما

دل به طوفِ خاکِ کویی بسته‌ایم

تکمه دارد جامهٔ احرام ما

گریه امشب حسرتِ روی که داشت؟

روغن گل ریخت از بادام ما

از امل دل را مسخر کرده‌ایم

پخته می‌جوشد خیال خام ما

در حق انصاف ابنای زمان

دادِ تحسین می‌دهد دشنامِ ما

بر حریفان از خموشی غالبیم

گر نباشد بحث ما الزام ما

زین چمن تصویر صبحی گل نکرد

بی‌نفس‌تر از هوای بام ما

درخورِ رزقِ مقدر زنده‌ایم

ریشهٔ این دانه دارد دام ما

فقر، ما را شهرهٔ آفاق کرد

کوس زد در بی‌نگینی نام ما

برنمی‌آید ز تشویشِ کسوف

آفتابِ کشورِ ایامِ ما

نور معنی از تصنع باختیم

خانه تاریک است از گلجام ما

غیرِ رم در کاروانِ برق نیست

یک خط است آغاز تا انجام ما

نامه بر بالِ تحیر بسته‌ایم

بر که خوانَد بی‌کسی پیغام ما؟

تا فلک باز است درهای قبول

آه از بی‌صبریِ ابرام ما

هر طرف چون اشک بیدل می‌دویم

تا کجا بی‌لغزش افتد گام ما

 
 
گلها برای اندروید
غزل شمارهٔ ۲۱۵ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
صفی علیشاه

ای برون ز اندیشه و افهام ما

وز خیال و عقل و وهم خام ما

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه