گنجور

 
اسیری لاهیجی

یا الهی انت منان الکریم

صاحب الاکرام و المن العظیم

تا بکی باشم ز دیدارت جدا

روی بنما تا کنم جان را فدا

باده ای ده کز خودم سازد خلاص

تا در آیم بی خبر در بزم خاص

باز کن آخر در میخانه را

در ببند این خانۀ افسانه را

ا ل صلا گو عاشقان را الصلا

وارهان از ننگ و هشیاری مرا

مست گردن از می وحدت چنان

که نماند هیچم از کثرت نشان

ساقیا م ستم کن از جام شراب

تا بکی باشم ز هشیاری خراب

باده ای ده تا رهم از نیک و بد

مست گردان تا شوم فانی ز خود

از مکان و لامکانم بگذران

بی نشانم ساز از نام و نشان

والهم کن در جمال خویشتن

تا بر آسایم دمی از ما و من

جان و دل را آشنا کن با وصال

وارهان ما را از ین وهم و خیال

لوح سرم پاک کن از نقش غیر

تا نماید کعبه بی شک عین دیر

یک دم از دیدار خود دورم مکن

از وصال خویش مهجورم مکن

محو گردان از نظر نقش دویی

تا یکی گردد من و ما و تویی

دیدۀ بینا دل دانا ببخش

تا به میدان یقین تازیم رخش

از اسیری جان ما آزاد کن

از غم عشقت دلم را شاد کن

از همه خلق جهان کن بی نیاز

کار سازا کار این بیچاره ساز

جان ما را مطلع انوار کن

سر ما را محرم اسرار کن

از شراب نیستی ده جام ما

محو کن از لوح هستی نام ما

عجز و مسکینی و دوریشیم بخش

گنج فقر و محو بیخویشیم بخش

از ریا و کبر و نخوت دور دار

در غم و شادی دلم مسرور دار

در صراط عدل دارش استوار

تا بود ز افراط و تفریطش کنار

در ره تحقیق ثابت کن قدم

تا برافر ا زد به کیوان او علم

قلب و قالب را ز عرفان نور بخش

عارفش گردان به حق نور بخش

از شراب انس او را مست کن

نیست گردانش پس آنگه هست کن

غرقه گردانش به دریای فنا

تا برون آرد سر از جیب بقا

پاک گردانش ز هر آلایشی

از غش و دردش بده پالایشی

مست جام عشق گردان جان او

خلق را با بهره کن از خوان او

دیدۀ جانش به رویت باز کن

سر او با وصل خود همراز کن

شمع انوار تجلی برفروز

ظلمت هستی ما و من بسوز

ا ست ق امت بخش در اطوار فقر

تاکه یابد لذت اسرار فقر

در دلش تابان کن انوار صفا

آشناکن جان او را با وفا

استق امت بخش در راه یقین

همرهش کن فضل خود را یا معین

صدق و اخلاص و وفا روزیش کن

جامه چاک است و قبا دوزیش کن

عشق ده کز عقل بیزار آورد

از چنین مستیش هشیار آورد

جان او محرم کن اندر بزم خاص

از غم دنیای دون سازش خلاص

واله رخسار جان افزاش کن

در مقام نیستی مأواش کن

هر زمان نوعی نما او را جمال

تاکه باشد هر دمش تازه وصال

عمر کان بی روی جانان بگذرد

از حساب عمر جانم نشمرد

آرزوی ما بجز دیدار نیست

دایۀ جانم به غیر یار نیست

بی لقای دوست ما را شوق نیست

دایۀ عاشق بجز معشوق نیست

بی جمالش مرگ بهتر از حیات

وصل او چون زندگی ، هجرش ممات

گر نماید دوست در دوزخ جمال

هست آن دوزخ بهشت اهل حال

در بهشت ار وعدۀ دیدار نیست

جان عاشق را به جنت کار نیست

گر مراد او جفای عاشقست

جان عاشق در وفایش صادقست

خود ج فا و جور و ناز دلبران

بهتر از ناز و وفای دیگران

عاشق رنجست، خان و مان فدا

در جفا خود بیند آثار صفا

هر جفا کان دلبر زیبا کند

چون وفا در جان عاشق جا کند

صلح و جنگ اوست مطلوب دلم

قهر و لطفش هست محبوب دلم

عاشق ذاتم نه عاشق بر صفات

کی شود جانم ز جورش بی ثبات

عاشقم بر وی نه بر نیک و بدش

تا که رنجم از جفای بی حدش

گر نوازد ور گدازد حاکمست

همچنان جانم به عشقش قایسمت

گر دهد دشنام و گر گوید دعا

نیست ورد جان عاشق جز ثنا

گر کشد گر زنده می گرداندم

گر براند گر به خود می خواندم

من نگردم بیش و کم در عشق یار

نی یکی گل دانم و دیگر چو خار

وصل و هجران پیش او یکسان شده است

بر دلم شادی و غم تاوان شده است

من نبینم در دو عالم غیر یار

نیست غیر یار در دار و دیار

نیک و بد آیینۀ رخسار اوست

از همه ذرات دیدم روی دوست

ای کریم و منعم و آمرزگار

از ره احسان و لطف بیشمار

دولت دیدار و گنج معرفت

روزیم گردان ز محض موهبت

داشنم را با یقین مقرون بدار

و از حجاب جهل و شک بیرونم آر

استقامت ده به شرع مصطفی

آن امین مخزن سر خدا

 
sunny dark_mode