قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال
متنفر شده از بنده گریزان میرفت
نقش خوارزم و خیال لب جیحون میبست
با هزاران گله از ملک سلیمان میرفت
میشد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت
من همیدیدم و از کالبدم جان میرفت
چون همیگفتمش ای مونس دیرینهٔ من
سخت میگفت و دلآزرده و گریان میرفت
گفتم: اکنون، سخنِ خوش، که بگوید با من؟
کـآن شکرلَهجهی خوشخوانِ خوشالحان میرَفت
لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت
زانکه کار از نظر رحمت سلطان میرفت
پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان
چه کند سوخته از غایت حرمان میرفت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این قطعه از دلتنگی و جدایی صحبت میکند. او از مونس دیرینهاش میخواهد که بازگردد، اما اشاره میکند که او دلآزرده و گریان از نزد او میرود. شاعر از گلههای خود و زوال حال و خاطرات شیرینش میگوید و میفهمد که نمیتواند او را به خود بازگرداند، زیرا کار از اختیار او گذشته است. در نهایت، او به تلخی میگوید حتی اگر سلطان رحمت قصد بازخواندن او را داشته باشد، نمیتواند فایدهای ببخشد زیرا عشق و محبت از میان رفته است.
هوش مصنوعی: شاعر من که منبع الهام و قدرتش سحر و جادوست، به خاطر خستگی و دلزدگی از من فراری شده و به دور میرود.
هوش مصنوعی: در اینجا به تصویر کشیده میشود که سرزمین خوارزم و دلباختگی به لبهای جیحون، به همراه هزاران گله که از سرزمین سلیمان میگذرد، اتفاق میافتد. این تصویر نشاندهندهی زیبایی و عظمت این سرزمین و همچنین خاطرخواهی و آرزوهای افراد در آنجا است.
هوش مصنوعی: آن شخصی که هیچکس به جز او سخن جان را نمیشناخت، را میتوانستم ببینم و در این حالت احساس میکردم که جانم در حال جدا شدن از بدنم است.
هوش مصنوعی: وقتی که به او میگفتم: ای دوست قدیمی من، او به شدت جواب میداد و با دلزدگی و اشک میرفت.
هوش مصنوعی: در حال حاضر، از خودم پرسیدم: چه کسی میتواند با من سخن دلنشینی بگوید؟ در این حال، صدای شیرین و خوشنوا به دور میرفت.
هوش مصنوعی: من بارها درخواست کردم که بروی، اما فایدهای نداشت، چون همه چیز به رحمت و نگاه سلطان بستگی داشت.
هوش مصنوعی: ای پادشاه، با لطف و محبت خود او را دعوت کن، چرا که او به شدت تحت تاثیر درد و ناامیدی قرار دارد و در حال رفتن است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
دیدمش دوش که سرمست و خرامان میرفت
جام بر کف، طرف مجلس مستان میرفت
باده در دست و غزل خوان و عجب عربدهجوی
از نهان خانه واجب سوی امکان میرفت
سخن از روی دلافروز به مردم میگفت
[...]
زلف بر دوش و به شب چون مه تابان میرفت
اشکم از دیده چو استاره به عمان میرفت
همه ذرات جهان روشن و نورانی شد
گرچه خورشید نظرباز درخشان میرفت
آن حقیقت که دگر نیست جزا و موجودی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.