بخش ۹ - خان پنجم و ششم رستم: تاریکی و دشت سبز، برخورد با دشتبان و اسیر کردن اولاد
وزانجا سوی راه بنهاد روی
چنان چون بود مردم راهجوی
همی رفت پویان به جایی رسید
که اندر جهان روشنایی ندید
شب تیره چون روی زنگی سیاه
ستاره نه پیدا نه خورشید و ماه
تو خورشید گفتی به بند اندرست
ستاره به خم کمند اندرست
عنان رخش را داد و بنهاد روی
نه افراز دید از سیاهی نه جوی
وزانجا سوی روشنایی رسید
زمین پرنیان دید و یکسر خوید
جهانی ز پیری شده نوجوان
همه سبزه و آبهای روان
همه جامه بر برش چون آب بود
نیازش به آسایش و خواب بود
برون کرد ببر بیان از برش
به خوی اندرون غرقه بد مغفرش
بگسترد هر دو برِ آفتاب
به خواب و به آسایش آمد شتاب
لگام از سر رخش برداشت خوار
رها کرد بر خوید در کشتزار
بپوشید چون خشک شد خود و ببر
گیاکرد بستر بسان هژبر
بخفت و بیاسود از رنج تن
هم از رخش غم بد هم از خویشتن
چو در سبزه دید اسپ را دشتوان
گشاده زبان سوی او شد دوان
سوی رستم و رخش بنهاد روی
یکی چوب زد گرم بر پای اوی
چو از خواب بیدار شد پیلتن
بدو دشتوان گفت کای اهرمن
چرا اسپ بر خوید بگذاشتی
بر رنج نابرده برداشتی
ز گفتار او تیز شد مرد هوش
بجست و گرفتش یکایک دو گوش
بیفشرد و برکند هر دو ز بن
نگفت از بد و نیک با او سخن
سبک دشتبان گوش را برگرفت
غریوان و مانده ز رستم شگفت
بدان مرز اولاد بد پهلوان
یکی نامجوی دلیر و جوان
بشد دشتبان پیش او با خروش
پر از خون به دستش گرفته دو گوش
بدو گفت: «مردی چو دیو سیاه
پلنگینه جوشن از آهن کلاه؛
-همه دشت سرتاسر آهرمنست
وگر اژدها خفته بر جوشنست-
برفتم که اسپش برانم ز کشت
مرا خود به اسپ و به کشته نهشت:
مرا دید برجست و یافه نگفت
دو گوشم بکند و همانجا بخفت»
چو بشنید اولاد برگشت زود
برون آمد از درد دل همچو دود
که تا بنگرد کاو چه مردست خود
ابا او ز بهر چه کردست بد
همی گشت اولاد در مرغزار
ابا نامداران ز بهر شکار
چو از دشتبان این شگفتی شنید
به نخچیر گه بر پی شیر دید
عنان را بتابید با سرکشان
بدان سو که بود از تهمتن نشان
چو آمد به تنگ اندرون جنگجوی
تهمتن سوی رخش بنهاد روی
نشست از بر رخش و رخشنده تیغ
کشید و بیامد چو غُرّنده میغ
بدو گفت اولاد نام تو چیست
چه مردی و شاه و پناه تو کیست
نبایست کردن برین ره گذر
ره نره دیوان پرخاشخر
چنین گفت رستم که نام من: «ابر!»
(اگر ابر باشد به زور هژبر؛
همه نیزه و تیغ بار آورد
سران را سر اندر کنار آورد)
به گوش تو گر نام من بگذرد
دم و جان و خون و دلت بفسرد
نیامد به گوشت به هر انجمن
کمند و کمان گو پیلتن
هران مام کاو چون تو زاید پسر
کفن دوز خوانیمش ار مویهگر
تو با این سپه پیش من راندهای
همی گو ز برگنبد افشاندهای
نهنگ بلا برکشید از نیام
بیاویخت از پیش زین خم خام
چو شیر اندر آمد میان بره
همه رزمگه شد ز کشته خره
به یک زخم دو دو سرافگند خوار
همی یافت از تن به یک تن چهار
سران را ز زخمش به خاک آورید
سر سرکشان زیر پی گسترید
در و دشت شد پر ز گرد سوار
پراگنده گشتند بر کوه و غار
همی گشت رستم چو پیل دژم
کمندی به بازو درون شصت خم
به اولاد چون رخش نزدیک شد
به کردار شب روز تاریک شد
بیفگند رستم کمند دراز
به خم اندر آمد سر سرفراز
از اسپ اندر آمد دو دستش ببست
بپیش اندر افگند و خود برنشست
بدو گفت اگر راست گویی سخن
ز کژی نه سر یابم از تو نه بن
نمایی مرا جای دیو سپید
همان جای پولاد غندی و بید
به جایی که بستست کاووس کی
کسی کاین بدیها فگندست پی
نمایی و پیدا کنی راستی
نیاری به کار اندرون کاستی
من این تخت و این تاج و گرز گران
بگردانم از شاه مازندران
تو باشی برین بوم و بر شهریار
ار ایدونک کژی نیاری بکار
بدو گفت اولاد دل را ز خشم
بپرداز و بگشای یکباره چشم
تن من مپرداز خیره ز جان
بیابی ز من هرچ خواهی همان
ترا خانهٔ بید و دیو سپید
نمایم من این را که دادی نوید
به جایی که بستست کاووس شاه
بگویم ترا یک به یک شهر و راه
از ایدر به نزدیک کاووس کی
صد افگنده بخشیده فرسنگ پی
وزانجا سوی دیو فرسنگ صد
بیاید یکی راه دشوار و بد
میان دو صد چاهساری شگفت
به پیمایش اندازه نتوان گرفت
میان دو کوهست این هول جای
نپرید بر آسمان بر همای
ز دیوان جنگی ده و دو هزار
به شب پاسبانند بر چاهسار
چو پولاد غندی سپهدار اوی
چو بیدست و سنجه نگهدار اوی
یکی کوه یابی مر او را به تن
بر و کتف و یالش بود ده رسن
ترا با چنین یال و دست و عنان
گذارندهٔ گرز و تیغ و سنان
چنین برز و بالا و این کار کرد
نه خوب است با دیو جستن نبرد
کزو بگذری سنگلاخست و دشت
که آهو بران ره نیارد گذشت
چو زو بگذری رود آبست پیش
که پهنای او بر دو فرسنگ بیش
کنارنگ دیوی نگهدار اوی
همه نره دیوان به فرمان اوی
وزان روی بزگوش تا نرم پای
چو فرسنگ سیصد کشیده سرای
ز بزگوش تا شاه مازندران
رهی زشت و فرسنگهای گران
پراگنده در پادشاهی سوار
همانا که هستند سیصدهزار
ز پیلان جنگی هزار و دویست
کزیشان به شهر اندرون جای نیست
نتابی تو تنها و گر ز آهنی
بسایدت سوهان آهرمنی
چنان لشکری با سلیح و درم
نبینی ازیشان یکی را دژم
بخندید رستم ز گفتار اوی
بدو گفت اگر با منی راه جوی
ببینی کزین یک تن پیلتن
چه آید بران نامدار انجمن
به نیروی یزدان پیروزگر
به بخت و به شمشیر تیز و هنر
چو بینند تاو بر و یال من
به جنگ اندرون زخم گوپال من
به درد پی و پوستشان از نهیب
عنان را ندانند باز از رکیب
ازان سو کجا هست کاووس کی
مرا راه بنمای و بردار پی
نیاسود تیره شب و پاک روز
همی راند تا پیش کوه اسپروز
بدانجا که کاووس لشکر کشید
ز دیوان جادو بدو بد رسید
چو یک نیمه بگذشت از تیره شب
خروش آمد از دشت و بانگ جلب
به مازندران آتش افروختند
به هر جای شمعی همی سوختند
تهمتن به اولاد گفت آن کجاست
که آتش برآمد همی چپ و راست
در شهر مازندران است گفت
که از شب دو بهره نیارند خفت
بدان جایگه باشد ارژنگ دیو
که هزمان برآید خروش و غریو
بخفت آن زمان رستم جنگجوی
چو خورشید تابنده بنمود روی
بپیچید اولاد را بر درخت
به خم کمندش درآویخت سخت
به زین اندر افگند گرز نیا
همی رفت یکدل پر از کیمیا


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
رستم اولاد کیکاووس پولاد غندی ارژنگ دیو دیو سپید بید سنجه شاه مازندران
هوش مصنوعی: رستم، در سفرش به مازندران، به دشت تاریکی میرسد که در آن هیچ نوری نمیبیند. پس از عبور از شب تیره، به دشت سبز و روشنی میرسد و برای استراحت، خود و اسبش را به خواب میسپارد. دشتبان به او نزدیک میشود و پس از مکالمهای تند، رستم او را اسیر میکند. دشتبان به رستم میگوید که جایی در مازندران وجود دارد که دیوان بسیار قوی و سلاحدار هستند و کاووس نیز در اسارت است. رستم با اعتماد به نفس و قدرت، به دشتبان میفهماند که او به تنهایی میتواند به جنگ دیوان برود و در نهایت به سوی کوه اسپروز راهی میشود تا به کمکی که لازم دارد برسد.
هوش مصنوعی: از آنجا به سمت راه حرکت کرد، به گونهای که گویی مردی در جستجوی راه است.
هوش مصنوعی: او در حال حرکت به سوی مقصدی است که در آنجا هیچ روشنایی و نوری وجود ندارد و به شدت تاریک است.
هوش مصنوعی: شب تاریک مانند چهرهٔ زنگی و سیاه است و در این تاریکی نه ستارهای دیده میشود و نه خورشید و ماه.
هوش مصنوعی: تو گفتی که خورشید در بند است، در حالی که ستارهها را در دام کمند گرفتار کردهای.
هوش مصنوعی: رستم افسار اسبش را به دست گرفت و برگرداند، اما باز هم هیچ نشانهای از نور و روشنایی نمیبیند و تنها تاریکی و سیاهی را میبیند.
هوش مصنوعی: از آنجا به سوی روشنی حرکت کرد و زمینی با چمنهای لطیف و زیبا دید که تمام آنجا سرسبز بود.
هوش مصنوعی: دنیا به دلیل پیری، جوان و تازه شده است و همه جا پر از سبزه و آبهای جاری است.
هوش مصنوعی: همهٔ جامههایی که بر تن او بود، به مانند آب بر او میغلتید و او نیاز به آرامش و خواب داشت.
هوش مصنوعی: ببر، به اشاره به کیکاووس، را از روی سینهاش بیرون آورد و در درون خویش، مغفری (کلاه ایمنی) داشت که به شدت در آن غرق شده بود.
هوش مصنوعی: دو طرف آفتاب را گسترش داد و در زیر آن، به خواب و آسایش رسید و با شتاب حرکت کرد.
هوش مصنوعی: رستم لگام (مهار) را از گردن اسبش رخش برداشت و با آرامش آن را در دشت کشتزار رها کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که لباسش خشک شد، خود را پوشاند و با ببر گلی که ساخته بود، مانند یک شیر، بستری برای خواب آماده کرد.
هوش مصنوعی: او (رستم) به خواب رفت و از رنج تن و غم ناشی از اسبش و همچنین از خودِ خویش آسوده شد.
هوش مصنوعی: دشتبان، هنگامی که اسپ (خرس) را در میان سبزه دید، با شتاب و زبان باز به سمت او دوید.
هوش مصنوعی: دشتبان به سوی رستم و اسبش، رخش، رفت و به او ضربهای زد تا او را به حرکت وادارد.
هوش مصنوعی: وقتی رستم از خواب بیدار شد، دشتبان به او گفت: ای موجود شیطانی.
هوش مصنوعی: چرا اسب را رها کردی و بر دشواریها پا گذاشتی؟
هوش مصنوعی: از گفتههای او، مرد هوش (رستم) سریعاً متوجه شد و دو گوشش را یکی پس از دیگری گرفت.
هوش مصنوعی: رستم دشتبان را به شدت در دست خود فشرد و دو گوش او را از ریشه کند. او دربارهٔ خوبی یا بدی با دشتبان سخن نگفت، بلکه فقط عمل خود را انجام داد.
هوش مصنوعی: دشتبان، که شخصی نگهبان دشت است، با شنیدن صدای رستم، از شدت تعجب و حیرت به خود میلرزد و به حالت آمادهباش درمیآید.
هوش مصنوعی: در این بیت به اولاد دشتبان اشاره شده است، که یکی از آنها مردی دلیر و جوان به نام "نامجو" است.
هوش مصنوعی: دشتبان با هیاهو به سمت او آمد و در حالی که دستش پر از خون بود، دو گوش او را گرفته بود.
هوش مصنوعی: به او گفت: «مردی مانند دیو سیاه، که زرهاش از پوست پلنگ و کلاهی از آهن است؛
هوش مصنوعی: تمامی دشت در اختیار آهرمن (شخصیتی منفی در اساطیر ایرانی) است و اگر اژدها (نماد خطر و دشمنی) بر زرادخانهای خوابیده باشد، به معنی این است که تهدیدی در کمین است.
هوش مصنوعی: من سوار بر اسب خود به سوی کشتزار رفتم و تصمیم داشتم که او را با خود به میدان جنگ ببرم؛ چرا که خودم نیز بر اسب نشسته و آمادهی نبرد بودم.
هوش مصنوعی: وقتی مرا دید، او بسیار ترسید و چیزی نگفت، فقط دو گوشش را گرفت و همانجا به خواب رفت.
هوش مصنوعی: اولاد، پس از شنیدن خبر، به سرعت به بیرون رفت و از دل دردناک خود مانند دود به هوا برخاست.
هوش مصنوعی: کیکاووس، برای اینکه ببیند رستم، چه مردی است، از او نزد خود خواسته و میخواهد بداند که او به چه دلیلی چنین کاری کرده است.
هوش مصنوعی: اولاد (فرزندان) در دشت سبز در حال گردش بود و به دنبال شکار بودند و در این حین، از نامآوران (شخصیتهای مشهور و شجاع) دور شده بودند.
هوش مصنوعی: وقتی دشتبان این خبر عجیب را شنید، در زمان شکار به دنبال شیر رفت.
هوش مصنوعی: رستم (تهمتن) با سران و جنگجویان دشمن، کشتی و جنگ را آغاز میکند و تلاش میکند تا گام به گام به سمت جایی که نشانههایی از خود او (رستم) وجود دارد، پیش برود.
هوش مصنوعی: رستم، که جنگجویی دلاور است، وقتی به تنگنا و بحران در جنگ رسید، روی به اسبش رخش کرد و با او ارتباط برقرار کرد.
هوش مصنوعی: رستم از روی اسب خود پیاده شد و شمشیر زیبای خود را بیرون آورد و به سمت دشمن آمد، درست همانطور که ابر سیاه به سرعت پیش میرود.
هوش مصنوعی: اولاد از رستم میپرسد که نام تو چیست و چه کسی است که تو را پشتیبانی میکند و از چه مقامی برخورداری.
هوش مصنوعی: نباید کسی بر این راه بایستد؛ چرا که دیوان خشمگین در اینجا عبور میکنند.
هوش مصنوعی: رستم میگوید که نام من «ابر» است و اگر واقعاً ابر باشم، باید به قدرت و زور بدهم.
هوش مصنوعی: رستم، که به نام «ابر» شناخته میشود، تمامی نیزهها و شمشیرهای خود را به کار میگیرد و با قدرت و شجاعت به جنگ با سران دشمن میپردازد و آنها را شکست میدهد.
هوش مصنوعی: اگر نام من به گوش تو برسد، دم و جان و خون و دل تو از غم و اندوه فاسد و خراب میشود.
هوش مصنوعی: به گوش تو در هیچ مجلسی نام من نمیرسد، چرا که زنجیر و کمان مرگبار پسر پهلوان زال (رستم) را به یاد نمیآورد.
هوش مصنوعی: هر کس که مانند تو پسر بیاورد، او را کفن دوز مینامیم، حتی اگر زاری و شیون کند.
تو که با این سپاه به سمت من راندهای، کار بیهودهای کردهای! گوز بر گردون افشاندن: کار بیهوده کردن، گوز، جوز، گردو
هوش مصنوعی: نهنگ بلا که به معنای مصیبت بزرگ و خطر است، از جایگاه خود بیرون آمده و به سمت جلو حملهور شد. او با شدت و قدرتی که دارد، زینگاه را به دو نیم کرد.
همانند زمانی که شیر کمر بره را بگیرد همه رزمگاه پر از کشته شد. خره: آنچه در کنار هم یا بالای هم بهردیف چیده شده
هوش مصنوعی: با یک ضربه، دو نفر از سرافگندها (قاتلان) را شکست داد و از بدن آنها به اندازه چهار نفر افتاد.
هوش مصنوعی: سرانِ دشمن را بهخاطر این زخم به خاک انداخت و سرِ سرکشان را زیر پای خود نهاد.
هوش مصنوعی: در این بیت، زمین و دشت پر از گرد و غبار سواران شد و آنها در کوهها و غارها پخش و پراکنده شدند.
هوش مصنوعی: رستم مانند یک فیل خشمگین در حال حرکت بود و کمندی که به بازویش بود، به شصت دور میپیچید.
هوش مصنوعی: زمانی که رستم به «اولاد» (دشمنان) نزدیک شد، محیط اطراف به گونهای تاریک و شبمانند شد، به طوری که دیگر روز را نمیشد دید.
هوش مصنوعی: رستم کمند بلندی را پرتاب کرد و آن را دور گردن دشتبان انداخت و سر او را به زیر خم آورد.
هوش مصنوعی: رستم از روی اسب به زمین آمد و دو دست دشتبان را بسته و به جلو کشید و سپس دوباره بر اسب خود سوار شد.
هوش مصنوعی: به او گفت: اگر راست میگویی، باید حقیقت را بگویی؛ زیرا از نادرستی، نه به تو اعتماد میکنم و نه به تو نقطهای میزنم.
هوش مصنوعی: به من نشان بده کجا دیو سپید یعنی مخلوقی زشت و خطرناک زندگی میکند، همان جایی که پولاد غندی و بید وجود دارد.
هوش مصنوعی: به جایی که کیکاووس در آنجا بزرگ شده و زندگی میکند، کسی نیست که این بدیها را از او دور کند و از او دفاع کند.
هوش مصنوعی: اگر آشکار شوی و حقیقت خود را نشان دهی، نخواهی توانست در کارهایت کمبود و نقصی داشته باشی.
هوش مصنوعی: من این تخت و تاج و گرزی که نمایانگر قدرت و سلطنت است را از دست شاه مازندران میگیرم و به سمت خود میآورم.
هوش مصنوعی: اگر تو بر این سرزمین و این پادشاهی سلطنت کنی، از حالا به بعد، هرگونه که بخواهی، باید خود را از هر ناراستی دور نگهداری.
هوش مصنوعی: اولاد به او گفت که از خشم دل بیرون بیاید و چشم خود را بهیکباره باز کند، یعنی واقعیتها و حقایق را ببیند.
هوش مصنوعی: بدن من را نادیده بگیر و به روح من توجه کن، هر چیزی که بخواهی از من به دست خواهی آورد.
هوش مصنوعی: من این دو خانه را به تو نشان میدهم: خانه بید و دیو سپید. این را به خاطر وعدهای که به من دادی، میگویم.
هوش مصنوعی: به جایی که کاووس شاه در آنجا محصور شده است، به تو میگویم که به تفکیک هر شهر و راه را برایت توضیح دهم.
هوش مصنوعی: از ایدر، نزدیک کاووس کی، کسی که صد فرسنگ را با بخشش و عطاهای بسیار پیموده است، میآید.
هوش مصنوعی: از آنجا به سوی دیوان، مسیری به طول صد فرسنگ وجود دارد که بسیار سخت و ناگوار است.
هوش مصنوعی: در این میان دو چاه بزرگ و شگفتانگیز وجود دارد که برای عبور از آن، اندازهگیری و برآورد کردن دشوار است.
هوش مصنوعی: در میان دو کوه، این مکان تاریک و ترسناک است، پس پرندهای چون همای (پرندهای افسانهای و خوشنشین) نباید به آسمان پرواز کند.
هوش مصنوعی: در میان دیوان جنگی، دوازده هزار نفر قرار دارند که در شب بر روی چاهسار، نگهبانی میکنند.
هوش مصنوعی: پادشاه کیکاووس مانند پولاد سخت است و نیرویش به اندازهای است که مانند چوب بید است و در عین حال مانند سنجۀ (سلاحی که برای نگهداری و اندازهگیری استفاده میشود) معتبر و استواری دارد.
هوش مصنوعی: کسی را که در کوه پیدا شد، با بدن و شانهای که او را به مانند ده رشته طناب میسازد.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف ویژگیهای جنگجو و شجاعت او میپردازد. بر اساس یال، دست، و قدرتش در استفاده از سلاحهایی مانند گرز (چماق) و تیغ، به او اشاره میشود که به نوعی نشانههای قدرت و مهارت او در جنگ است.
هوش مصنوعی: اینکه تو چنین بلند و بزرگ هستی و این کار را انجام میدهی، خوب نیست که با دیو در جنگ درآیی.
هوش مصنوعی: این دشت و سنگلاخی که از او عبور میکنی، به اندازهای سخت و دشوار است که حتی آهو هم توانایی گذر از آن را ندارد.
هوش مصنوعی: وقتی از او بگذری، رودخانهای بزرگ و پرآب در پیش روی توست که عرض آن بیش از دو فرسنگ است.
هوش مصنوعی: کنارنگ، دیوی است که او را حفظ میکند و همه دیوان نر تحت فرمان او هستند.
هوش مصنوعی: از آن طرف بزگوش تا پای نرم (دشت)، جایی به وسعت سیصد فرسنگ کشیده شده است.
هوش مصنوعی: از بزگوش تا شاه مازندران، مسیر ناهموار و دشواری وجود دارد که به خصوص طولانی و دشوار است.
هوش مصنوعی: در پادشاهی، نیروی سوارانی که پراکنده شدند، به اندازه سیصد هزار نفر است.
هوش مصنوعی: در شهر، جایی برای هزار و دویست فیل جنگی نیست؛ یعنی این تعداد فیلها را نمیتوان در فضای شهر جای داد.
هوش مصنوعی: اگر تو تنها بایستی و بخواهی با کسی که به شدت شجاع و قوی است درگیر شوی، مانند این میماند که آهن را با سوهان آهرمنی (ابزاری برای تیز کردن) بسایی؛ در واقع، هیچ شانسی در برابر او نخواهی داشت.
هوش مصنوعی: تو هیچگاه چنین لشکری را با سلاح و زره نمیبینی، و حتی یکی از آنها نیز، ناشاد و غمگین نیست.
هوش مصنوعی: رستم به سخنان دشتبان لبخند زد و به او گفت اگر میخواهی با من بیایی، راه درست را نشانم بده.
هوش مصنوعی: به تو نشان میدهم که از این مرد بزرگ و پهلوان چه چیزهایی به دست میآید و چه کارها میتواند انجام دهد.
هوش مصنوعی: با مدد و یاری خداوند پیروزمند، به خاطر شانس خوب و شمشیر تیز و مهارت خود.
هوش مصنوعی: وقتی دشمنان زینت و زیبایی من را، که تاج و یال است، میبینند، زخمهای خود را که از نبرد با گوپال (گوساله) بر او وارد کردهام فراموش میکنند.
هوش مصنوعی: به خاطر ضربهها و فشارهایی که از سوی رقیبان میخورند، پایشان و پوستشان به شدت آسیب دیده است و نمیتوانند به دلیل شدت ضربات، حرکت یا فرار کنند.
هوش مصنوعی: کیکاووس کجاست؟ چه کسی به من راهی نشان میدهد و مرا به او میرساند؟
هوش مصنوعی: شب تیره و تار و روز پاک و روشنی نمیتوانند او را آرام کنند و او همواره در حال حرکت به سوی کوه اسپروز است.
هوش مصنوعی: در آن جایی که کاووس، پادشاه، لشکر کشید، به او بلاها و خطرات دیوان جادو رسید.
هوش مصنوعی: زمانی که نیمهای از شب تار گذشت، صدای خروش و بانگ بلندی از دشت به گوش رسید.
هوش مصنوعی: در مازندران آتش روشن کردهاند و در هر جا شمعهایی روشن شده و در حال سوختن هستند.
هوش مصنوعی: رستم به اولاد (فرزندش) گفت: آن کجا است که آتش به سوی چپ و راست افروخته شده است؟
هوش مصنوعی: در مازندران گفته شده که شب دو دسته از خواب استفاده میکنند و خفت (خواب) نمیکنند، یعنی در این شبها مردم نمیخوابند و در حال بیداری و فعالیت هستند.
هوش مصنوعی: در آن مکان، دیو ارژنگ وجود دارد که همزمان با طلوع خورشید، صدا و فریاد بلند میکند.
هوش مصنوعی: در آن زمان، رستم، جنگجوی دلیر، خوابید و مانند خورشید که درخشان و تابان است، چهرهاش نمایان شد.
هوش مصنوعی: رستم کمندش را دور گردن اولاد (پسران) پیچید و به سختی آنها را به درخت آویخت.
هوش مصنوعی: نیا، که اشاره به نیاکان رستم دارد، گرز خود را به زین اسب آویخته است و با قلبی پر از طلا و ارزشمندی (کیمیا) به راه خود ادامه میدهد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۱۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.