گنجور

غزل ۵۰۹

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حسین بابازاده نوشته:

فکر کنم مصرع
…. تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
باید به صورت زیر اصلاح شود.
…. تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی

Keshmirshekan نوشته:

۱-ta keh hamsayeh nadanad
koshtane shan cheh hajat bovad az bime raghiban partove rooye to gooyad keh to dar khaneh e mai /hzf shodeh ast/
dorood bar shoma keh asare in shaer, filsoof va eftekhare adabiate ma ra dar internet dar dast rase iranian gozashteh id.

پاسخ: موردی که شما و آقای بابازاده به آن اشاره کرده‌اید (تا که همساید نداند) احتمالاً ناشی از تفاوت نسخه‌هست. بیتی که شما فرمودید جا افتاده:
کشتن شمع چه حاجت بود از بیم از رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانهٔ مایی
با بیت «شمع را …» قافیهٔ تکراری ایجاد می‌کند. شاید در نسخه‌های اصیل‌تر نبوده و مصحح به این نتیجه رسیده که این بیت از سعدی نیست.

Moh3n نوشته:

این شعر را برای اولین بار که شنیدم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم مخصوصا بیت اولش یاد عشق خودم افتادم….
این شعر سراسر احساسه…

حسن دانشمند نوشته:

بیت دوم بدین صورت است:
دوستان منع کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
بیت ششم :
حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
آن توانم که بیایم به محلت به گدایی

پاسخ: با تشکر، متن در هر دو بیت مطابق تصحیح فروغی است، در بیت دوم مورد اشاره «بیم» به عنوان بدل ذکر شده. تغییری اعمال نشد.

سعدی نوشته:

گر بیایی دهمت جان ور نیایی کشدم غم
من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی

جمشید ده پهلوانی نوشته:

با عرض سلام
گمان می کنم بیت شماره ۱۱ یه کم مشکل داشته باشه البته از لحاظ معنایی. “سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد” به این معنی هستش که سعدی اون کسی نیست که هرگز از دام تو فرار بکنه یعنی سعدی اون کسی هست که همیشه از دام تو فرار میکنه و این خلاف آیین عاشقیه، به عبارت دیگه “نیست” و “هرگز” دو تا کلمه منفی هستن که اگه پشت سر هم بیان، کلمه مثبت می شه. “نمیگویم نرو” یعنی برو. “نخواهم نخوانی” یعنی بخوانی
بیت درست به این شکله:
تو مپندار که سعدی ز کمندت بگریزد
چون بدانست که در دام تو خوش تر که رهایی
با سپاس فراوان

پرویز نوشته:

با درود به همه دوستان
با توجه به اینکه از شمع در اشعار فارسی بعنوان شاهد مجلس دوستان نام برده می شود لذا این شاعر بزرگوار بنحوه احسن از آن یاد می کند و می گوید اگر شاهد از بین برود دیگر نمی توان ثابت کرد که دراین مجلس چه کسانی بوده اند . بنظر بنده هیچ ایرادی از این شاعر بزرگ نمی توان گرفت.
و در خصوص سعدی آن نیست که زکمندت بگریزد با توجه به اینکه منفی درمثبت می شود منفی یعنی سعدی کسی هست که ازکمد تو هرکز فرار نمی کند . و بنده فکر می کنم معنی خیلی ساده و آشکار است.

??/ نوشته:

این شعر را افسر قاجار و شهریار و عده ای دیگر تخمیس کرده اند. عبرت نائینی هم آن را جواب گفته.

محمود نوشته:

سلام
مفهوم”شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی” چیست می شود یکی توضیح بدهد

رسته نوشته:

در پاسخ محمود

محمود سؤال خوبی کرده است. بسیار بسیار جالب.
مطابق منن گنجور در بیت ۱۰ می خوانیم:

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
در لغت فارسی قدیم و در گویش فارسی قدیم چه در نظم و چه در نثر کشتن شمع معنی خاموش کردن شمع می‌داده است.

این بیت در خوانش های امروزه دگرگون شده و این چنین شده است:

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا که همسایه نگوید که تو در خانه مایی
( توجه کنید که در مصرع دوم به‌ تبدیل شده است به که)

نگاه کنید به تضمین شهریار ( متن کامل تضمین شهریار را می‌توانید در گوگل پیدا کنید در این حاشه جای کافی برای درج آن وجود ندارد).
شهربار این بیت را به روش خویش تصحیح کرده است که با متن فروغی متفاوت است:

«تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی»
یعنی به را به که تبدیل کرده است و
نگوید را به نداند تبدیل کرده است 

مرحوم شهریار در ادامه شعر خود پشیمانی و هدر و هذیان را هم به سعدی بسته است!

سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

دنیای نوستالوژیک بیمارگونۀ امروزی چنین می‌بیند ولی سؤال این است که آیا سعدی هم چنان می‌دیده است؟

متن غزل گنجور شاهد است که سعدی جور دیگری دنیا را می‌دیده است:
برای روشن شدن مطلب یک بیت بالاتر می‌رویم ، می خوانیم:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

می‌بینیم که منظور از شمع در این غزل غم است. کدام شمع را باید خاموش کرد ( یا کشت) ؟ شمع غم را.
چرا؟
تا غم تو در دل ما به همسایه های ما نگوید تودر خانۀ ما هستی.
با این نگرش لازم نیست مصرع دوم را به روش شهریار تصحیح کرد بلکه درست آن مطابق فروغی ( متن گنجور) است.

اگر به روش شهریار و تصحیحات دیگر امروزی بخوانیم :
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا که همسایه نگوید ( یا نداند) که تو در خانه مایی

این سؤال مطرح می‌شود که چه احتیاجی بود که شمع را بیرون ببری و خاموش کنی، همان در داخل خانه چرا را شمع را خاموش نکنی؟!
سعدی می‌توانست بگوید : شمع را باید کشتن / تا که همسایه نداند که تودر خانۀ مایی
هنگامی که شمع را بیرون می‌بری همسایه ها متوجه می‌شوند، بهتر نبود که شمع را در همان داخل خاموش کنی و بیرون نبری؟ . این خود تناقض آشکار در اندیشه است، البته در اندیشۀ مرحوم شهریار نه در اندیشۀ سعدی.
در نگرش سعدی غم و شادی در این بیت و بیت قبلی به اتحاد می‌رسند ولی در نگرش نوستالوژیک غم از خود فراتر نمی رود، غم شادی کش است، غم همۀ شادی ها هم را پایین می کشد و عقیم و سترون می کند و می خشکاند.
ظرافت نگرش سعدی در این است که شمع غم فروغ کوچکی است و نشانی ار آفتاب رخ دوست . رقیبان ( یعنی نگهبانان) تو حتی به این شمع غم هم رحم نمی‌کنند و باید آن را بیرون برد و گرنه متوجۀ همین یک فروغ کوچک هم می‌شوند و آن را بر نمی تابند.
در دوران سعدی رقیب به معنی نگهبان بوده است . امروزه معنی کلاً متفاوتی از رقیب برداشت می‌شود که در دوران سعدی چنین معنی ای وجود نداشته است.
سؤال مطرح می شودکه رقیبان چه کسانی هستند؟
در گذشته امیران و فرماندهان گروه رقیبان ( نگهبانان) داشتند که امروزه بیشتر دارند. معنی همین کلمه در ادبیات فارسی، به عنوان یک بردار معنی، کسترش یافت، معنی ادبی و عرفانی رقیب گسترده‌تر از آن است که در لغت اولیه وجود داشته است . از دوران وحشی بافقی به بعد، جسته - گریخته، معنی جدید امروزی از رقیب ( و رقابت) به کار رفته است. ولی فروغی بستامی ( در دوران ناصرالدین شاه) رقیب را مطابق ادبیات قدیم به کار برده است.
با این مقدمه می‌توان دید که همسایه هم می‌تواند نگهبان (دین) باشد و فروغ شمع غم دوست را بر نتابد ( تا چه رسد به مفتی شهر).

چقدر فاصله است بین ما و سعدی. هیهات . چند قرن دیگر باید بگذرد تا ما به او پی ببریم.

مجید نوشته:

در مورد اینکه چرا شمع رو از خانه بیرون میبردند و خاموش میکردند:
در اون موقع شمع ها رو وقتی خاموش میکردند
دودش فضای خونه رو پر میکرده
برای همین معمولا شمع و چراغ ها رو در فضای باز خاموش میکردند.

مهرزاد نوشته:

ضمن سلام به همه دوستان باید بگم که ،صورت صحیح بیت ششم به این صورت :
حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت به گدایی
و همینطور بیت دهم به صورت زیر:
شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی
و بیت یازدهم به صورت زیر است:
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
این بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی
در ضمن این غزل زیبا رو استاد شهریار تضمین کرده که واقعا بی نظیر ، واقعا هنرمندانه است، من تا به حال تضمینی به این زیبایی در شعر فارسی ندیدم ، امیدوارم برید یخونید و لذت ببرید.

حمیـد سیــفی نوشته:

با احترام فراوان و سپاس بینهایت از تدوین کنندگان این سایت جاودان. بر اساس خوانده های قبلی، بنظر من:
۱-یک بیت کامل از این غزل جاافتاده است و آن اینکه پس از بیت ۱۰ :
کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو رویِ تو گویــد که تو در خانۀ مائـــــی
۲- بیت ۱۰ :
تا “که” همسایه “نداند” که تو در خانۀ مائی
۳- بیت ۶:
حلقه بر در تنوانم زدن از “بیم” رقیبان
۴- بیت ۵:
پرده بردار که بیگانه خود این روی “بـبیند”
پیوسته پیروز باشید

امیدی نوشته:

هر زمانی فیض روح انگیر جان
از فراز عرش بر گنجوریان!
گنجوریان عزیز بحث مثبت در منفی و منفی در منفی را رها کنید. حساب ادبیات از ریاضیات جداست. اینگونه تعابیر در شعر فارسی فراوان است. همین شیخ که افصح المتکلمین است در قصیده مشهور فرموده است:
بعد از خدای هرچه پرستند هیچ نیست
بی دولت آنکه بر همه هبچ اختیار کرد
و حافظ که لسان الغیب است فرموده است:
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
طزفه آن است که از ادبا و شعر شناسان کس بر اینگونه تعبیرها ایراد نگرفته است. به نظرم آقای خرم شاهی در حافظ نامه در این باره بحثی دارند.

حسین طارمیان نوشته:

من جای دیگری دیده بودم که با این بیت شروع می شد ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدائی / حیف باشد مه من کین همه از مهر جدائی

احمدظاهر نوشته:

کشتن شمع به چه حاجت بود از بیم رقیبان >>پرتو روی تو گویم که تو در خانه مایی

حسین حیدری نوشته:

فکر کنم باید حلقه بر در نتوان زدن از بیم رقیبان
بیایم سر کویت به گدایی

ارزو نوشته:

فکر کنم این۲ بیت تواخرای شعر باشه و بهش اشاره نشده :سعدی این گفت وشد از گفته ی خود باز پشیمان که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان, کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان پرتوی روی تو گوید که تودر خانه ی مایی

محمدحسن صدر نوشته:

فکر میکنم بیت ششم به این صورت باشد
حلقه بردر نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سرکویت به گدایی

محمد امین نوشته:

سلام
ببخشید این بیت رو اصلاح کنین
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان / این توانم که بیایم سر کویت به گدایی

عبداله گراشی نوشته:

با سلام
حمید سیفی درست نوشته و یک بیت آن از قلم افتاده است زیرا عموی من یک نسخه قدیم از بوستان دارد و بیت( کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان / پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی) در آن موجود است

صحبت نوشته:

j

احتمالا
تا به همسایه نگویند که تو در خانه ی مایی

دکتر آرش طوفانی نوشته:

بیت نهم این غزل ناب، ناخودآگاه این سخن حافظ را به ذهنم احضار کرد:
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد!

پویا نوشته:

دوستان بیت آخر مصرع دوم را من متوجه نمی شوم ممنون میشم در موردش توضیح بدید

ناشناس نوشته:

کسی میتونه مصرع آخر رو توضیح بده؟
ممنون پیشاپیش

امین کیخا نوشته:

به گمانم کلیدواژه ی گشایش دشواریهای بیت آخر واژه ی دوهوایی است .
هوا به پارسی وا بوده است چنانکه امروز در زبانک لکی هنوز روایی دارد . در پهلوی وا و نیز وات بوده است و در تخاری وانت بوده است .در انگلیسی هم مانند پارسی تخارستان هنوز vent در لغت ventilation یافت می شود . ولی عربی به نظر می رسد از فارسی این وا را هوا کرده است و به عربی امروز ما واژه ی عشق را هوا می گوییم و لغت های دیگر یعنی حب و عشق و غرام را نیز عربی دارد .هر چند عشق با توجه به سرواژه هایی که در زبانهای اسلاوی -روسی معنای مراقبت می دهند باید واژه ای آریایی باشد و نگاشتنش باید به شکل اشق یا ایشک باشد . ولی غرام به عربی که بسیار واژه ی خوشاوایی است در ترانه ها برای هلاک شدن از عشق به کار می رود .
پر پیداست که دوهوایی کردن یعنی عشق دو کس را در دل پروردن !

مجتبی خراسانی نوشته:

از توضیحات استاد امین کیخا سپاس گزارم
گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست
رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست
متاسفانه شاعرش را به خاطر نمی اورم
ولی میدانم در عصر قاجار می زیسته

محسن نوشته:

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن تا حریفان ندانند که تو در خانه ی مایی

TV نوشته:

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

اینجا شمع و زیبایی و فروغ ان را در شب به کسی تشبیه کرده که به فروغ معشوق حسادت و دشمنی میورزد

مریم اصل فلاح نوشته:

با سلام بنده برای بهتر شرح دادن این دوبیت از سعدی بزرگوار به بیان یک عادت قدیمی میپردازم: در زمانهای دور قبل از استفاده همگانی از برق برای روشنایی از شمع استفاده میکردند ،البته استفاده از شمع هم برای عموم مردم مقرون به صرفه نبوده بنابر این اگر شخص عزیزی در خانه ای میهمان بود صاحب خانه برای عزت گذاشتن به ایشان شمع روشن میکرد و در زمان بدرقه بلا فاصله شمع را خاموش مینمود ،بدین صورت بود که اگر از خانه کسی نور شمع توسط همسایگان دیده میشد
اینگونه برداشت میشد که همسایه مهمان عزیزی دارد ،بدین ترتیب است که سعدی اصطلاحا اشاره میفرماید برای اینکه کسی نداند که عزیزی هنوزدر خانه است شمع را باید به نشان بدرقه از خانه بیرون برده وخاموش کرد،البته به عقیده من شهریار هم کاملا منظور شعر را درک کرده و بسیار زیبا اشاره به این میکند که اگر نگار در خانه کسی باشد هر چقدر که سعی شود نمیتوان غیر از این را جلوه داد.(به عقیده بنده تو در شعر سعدی اشاره به خداوند دارد)

علیرضا نوشته:

سلام.
دوستان این شعر کاملا درسته
شما این شعر رو با شعر استاد شهریار که از روی شعر سعدی گفته اشتباه گرفتید.اسم اون شعر اصطلاح ((مسمط تضمینی)) شهریار از روی شعر سعدی گفته

علیرضا نوشته:

شعری که شما فک میکنید اینه
شعری مسمط تضمینی از شهریار.گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی . . . حیف باشد مهِ من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی . . . من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم . . . وین نداند که من از بهر عشق تو، زادم
نغمهء بلبل شیراز نرفته است ز یادم . . . دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی
تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه . . . مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه
پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه . . . ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی
تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت . . . عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت . . . عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان . . . کس درین شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان . . . حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت بگدایی
گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان . . . چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن
ای لبت آیت رحمت دهنت نفطه ایمان . . . آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم . . . همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم . . . گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن . . . دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن . . . شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی
سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان . . . که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان . . . کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانهء مایی
نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند . . . دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند . . . پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند
تو بزرگی و در آئینهء کوچک ننمایی
نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد . . . نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد . . . سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی

نرم‌افزار دیوان حافظ شیرازی