گنجور

حاشیه‌ها

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷:

فتویِ پیرِ مُغان دارم و قولی ست قدیم

که حرام است مِی آنجا که نه یار است ندیم

منظور از پیرِ مُغان یا پیرِ خرابات راهنمایِ معنوی ست که در اینجا از نگاهِ حافظ در مذهبِ رندی به درجهٔ اجتهاد رسیده است و می تواند فتوی صادر کند، پس می‌فرماید فتوای پیرِ مُغان را در جیب دارد و اصلاََ به فتوی هم کار نداشته باشیم قول و سخنی از قدیم بر سرِ زبان‌هاست که می گویند نوشیدنِ شراب در آنجایی که یارَت همنشین و هم صحبتِ تو نیست حرام است. البته که مراد شرابِ روحانی ست و بهرمندیِ پویندگانِ راهِ عشق از سخنانِ عرفا و بزرگان که همچون شرابِ ناب انسان را مست می کند، اما منظورِ از بیانِ شاعرانه‌ی چنین سخنانی مستی و لذتی ست که سرانجام منتهی به حضورِ یار یا معشوقِ ازل در کنار گردد درحالیکه  بسیاری از عاشقان برای مثال از شرابِ غزلهای حافظ مست می شوند اما هیچگونه سعی و کوششی نمی کنند تا آن آموزه ها را بکار بسته و بوسیله‌ی این ابیات و غزل‌ها یار یا اصلِ زیبا رویِ خود را به عنوانِ بهترین ندیم و همنشین در مجلسِ بزمِ خود داشته باشند، که در اینصورت پیرِ مُغان فتوی داده است و از قدیم هم چنین گفته اند که بهتر است چنین سالکانی میگساری را فراموش کنند.

چاک خواهم زدن این دلقِ ریایی، چه کنم

روح را صحبتِ ناجنس عذابی ست علیم

دلق جامه ای ست که دراویش بر تن می کنند و حافظ در ادامه به چراییِ حرام بودنِ آنچنان می نوشی از ابیات و سخنانِ بزرگان پرداخته و می فرماید اینکه پویندهٔ طریقتِ عاشقی مدعی باشد که برای مثال سالها شرابِ حافظ را نوشیده است اما می بینیم هنوز بدگوییِ دیگران را می کند و یا هنوز هم خشم و کینه و حرص و حسادت دارد بیانگرِ این مطلب است که از میگساریِ خود بهره ای نبرده و درواقع شراب را ضایع کرده است چرا که موجبِ تبدیل و تحولی در او نگردیده و درنتیجه از حضورِ و همنشینیِ یارِ خود محروم است، پس ادعایِ او نشانهٔ ریاکاری ست، و حافظ می‌فرماید اگر او باشد این دلق و جامهٔ ریاکاری را چاک خواهد زد و از تن بیرون می کند، چرا که اصولن روحِ انسان با ریاکاری آزرده می شود و برایش عذابی دردناک است، از نظرِ روانشناسی نیز انسانهایی که با خود روراست بوده و گفت و فعلشان یکی ست آسوده تر هستند پس به قولی یا زنگیِ زنگ،‌ یا رومیِ روم  یعنی تا کِی انسان می تواند نقش بازی کرده و با شنیدنِ غزلهایِ حافظ وانمود کند که مست شده و حظِّ روحانی می بَرَد اما در حقیقت دلش‌ به عشق زنده نشده است وگرنه که یار را در کنار می داشت و رفتار و گفتارش نیز متأثر از همنشینی با آن یارِ زیبا روی می بود. پس عاشقان باید دل را یکدله کنند تا با حضورِ یار، شراب بر آنان حلال شود.

تا مگر جرعه فشاند لبِ جانان بر من

سالها شد که منم بر درِ میخانه مقیم

پس‌حافظ خود را مثال می زند که سالهاست با اخلاص و پایداری در راهِ عاشقی مقیمِ میخانهٔ عشق گشته است تا مگر جانان یا معشوقِ ازل جرعه ای از آن شرابِ ناب را از لبانِ خود برفشانده و بر حافظ جاری کند تا به این وسیله سِرّی از اسرارِ عشق بر او فاش گردد، شاید این معنی هم موردِ منظور بوده باشد که پس از اینهمه سال مرارت و اقامت بردرِ میخانه برای طلبِ شراب، آنوقت مخاطبین و خوانندگانش این شراب را که از سرچشمه‌ی لبِ جانان تراوش کرده است یعنی این ابیات و غزلهایِ زیبا را تلف می کنند و مستِ آن نمی شوند. درحقیقت هم اگر بشریت مستِ این شراب می شد که حال و روزِ جهانی که در آن زیست می کنیم بگونه ای دیگر می بود.

مگرش خدمتِ دیرینِ من از یاد برفت

ای نسیمِ سحری، یاد دهش عهدِ قدیم

خدمت در اینجا یعنی بندگی، و عهدِ قدیم همان عهدِ موسوم به الست است،‌ و حافظ همانطور که از دیگران می خواهد تا بی یارمِی ننوشند خود نیز سالکِ عاشقی نیست که به شراب بسنده کند،‌ بلکه می خواهد تا به وصالِ آن یگانه ساقی رسیده و با وحدت و یگانگی با زندگی به او زنده شود، پس می فرماید بر همین اساس در عهدِ الست پاسخِ بلی داده و ربوبیتِ خداوند را پذیرفت که معنایِ آن می شود خدمت یا بندگیِ او، اما اکنون سالهاست که بر درِ میخانه مقیم است و آنقدر وصالش به درازا کشیده است که بیمِ آن می رود او بندگیِ دیرینِ من و عهدِ قدیم را فراموش کرده باشد؟ پس ای بادِ صبا آن عهد را به آن یار یادآوری کن تا پس از اینهمه عنایتش در پر کردنِ جامهایِ شراب اکنون اگر مصلحت بداند رخساره بنماید.

بعدِ صد سال اگر بر سرِ خاکم گذری

سر برآرد ز گِلم رقص کنان عَظمِ رَمیم

عَظمِ رمیم یعنی استخوان‌های پوسیده و معنایِ ظاهر بیت این است که اگر پس از صد سال بر خاکِ گورم گذر کنی استخوان‌های پوسیده ام زنده شده و رقص کنان از قبر بیرون می آیند. اما می دانیم که بزرگان تأکید کرده اند که چنین فرصتی برای انسان فقط در این جهان وجود دارد و باید پیش از اینکه جان به جان آفرین تسلیم کند به عهدِ خود وفا کرده و به عشق زنده شود، پس منظور از گِل همین وجودِ جسمانیِ انسان است که از منظرِ عرفا  تا پیش از اینکه به وصالِ معشوق برسد خاک و  استخوان‌های پوسیده ای بیش نیست، و حافظ هم پیش از این فتوی داده است تا نمرده بر چنین انسانی نماز کنند، پس حافظ می فرماید اگر صد سال هم که بگذرد بر درِ میخانهٔ عشق می ماند تا سرانجام معشوق بر خاکش گذری کند و سرانجام این وجودِ جسمانی که بدونِ عشق استخوانهایِ پوسیده ای بیش نیست از گورِ ذهن رقص کنان برخاسته و زنده گردد.

دلبر از ما به صد امّید سِتَد اول دل

ظاهراََ عهد فرامُش نکند خُلقِ کریم

اما سببِ تأخیر چیست، حافظ یا سالکِ عاشق تا به کِی باید بر درِ میخانه نشسته و به نوشیدنِ شرابش اکتفا کند و چه وقت زمانِ وصل فرا می رسد؟ می فرماید دلدار ابتدا در عهدِ الست دلِ انسان را ربود و با صدها امیدواری به او دلگرمی داد که پس از حضور در جهانِ ماده در صورتی که از شرابِ عشقش بهرمند شود معشوقِ ازل در همین جهان‌ رخساره به او می نماید و ظاهراََ بنا بر شواهد خداوند که خُلقِ کریم است هیچ عهدی را فراموش نمی کند، پس چرا دیدار اینچنین به درازا کشیده است؟

غنچه گو تنگدل از کارِ فروبسته مباش

کز دمِ صبح مدد یابی و انفاسِ نسیم 

غنچه استعاره از عاشقی ست که مدتی مدید است بر درِ میخانهٔ حضرتش نشسته و از شرابِ حافظ یا دیگر بزرگان می نوشد اما هنوز به دیدارِ معشوق نائل نشده و از این تأخیر در شکوفایی و تبدیل دلتنگ شده است،‌ پس‌ حافظ می‌فرماید به غنچه بگویید از کارِ فروبستهٔ خود دلگیر و نومید نباشد زیرا که بدونِ شک خداوند عهد را فراموش نمی کند و بلکه شاید " مصلحتِ وقت نمی بیند"پس مطمئن باشد با استمرار در باده نوشی سرانجام در سحرگاهی با مددِ دَمِ صبح و انفاسِ نسیم غنچهٔ فروبسته اش شکفته و تبدیل به گُل خواهی شد. در قدیم اعتقادِ عموم این بود که نسیمِ صبحگاهی که بر غنچه می وزد موجبِ شکفته شدنت می گردد، انفاس در اینجا به معنیِ نَفَس هایِ بزرگان و عارفان است که آموزه هایِ آنان همچون نسیمی در صبحدم بر عاشقان دمیده و آنان را شکوفا می کند، و حافظ می‌فرماید به غنچه بگویید در اتفاقِ این رُخداد جایِ هیچ شک و شبهه یا دلتنگی و نا امیدی نیست.

فکرِ بهبودِ خود ای دل ز دری دیگر کن

دردِ عاشق نشود به، به مُداوایِ حکیم

اما غنچه یا عاشقی که دردِ عشق دارد احتمالن بر اثرِ تنگدلی و نومیدی به میخانه هایِ دیگری سرَک می کشد تا شرابِ آنان را نیز بیازماید که یکی از آنها دل بستن به مداوایِ حکیم است، حکیم در اینجا با ایهامی که دارد ابتدا معنایِ طبیب را به ذهن متبادر می کند اما بنظر می رسد معنایِ مورد نظرِ حافظ حکیمی باشد که حکمت و فلسفه می داند، و حافظ در ادامهٔ بیتِ قبل خطاب به غنچهٔ عاشق می فرماید دردِ عشق دردی نیست که با نسخهٔ حُکما و فلاسفه که بر مبنایِ استدلال‌های عقلی نسخه می پیچند بهبودی حاصل کند، پس برای رهایی از این درد و بهتر شدنِ حال درِ دیگر را پیشنهاد می کند که همان درِ میخانهٔ حافظ است، یعنی باز آی که بهتر از حافظ که طبیبِ عشق است طبیب و حکیمی نخواهی یافت.

گوهرِ معرفت آموز که با خود ببری

که نصیبِ دگران است نِصابِ زر و سیم

پس‌حافظ که در بیتِ پیشین به ضرورتِ مراجعه به  پیر و طبیبِ عشقی پرداخت که می تواند موجبِ بهبودیِ عاشق گردد در اینجا نیز همهٔ انسان‌ها را به کسبِ گوهرِ  معرفت از پیشگاهِ آن طبیبان توصیه می کند چرا که تنها گوهری را که انسان می تواند از این جهان با خود ببرد همین گوهرِ حضور و معرفت است، در مصراع دوم نِصاب یعنی مقدارِ مُعین و کم و زیاد، پس حافظ می فرماید این گوهر را بدست  بیاور و کم و بیشِ زر و سیمِ این جهان را به اهلِ دنیا واگذار کن، یعنی بگذار آنان سرگرمِ کارِ جمع آوریِ سیم و زرهایِ این جهانی باشند تا تو آسوده خاطر به کارِ جمع آوریِ گوهرِ اصلی که گو معرفت است بپردازی و سرانجامِ کار نیز صَرفه با توست زیرا که آنان نمی توانند آن سیم و زر را با خود ببرند اما تو می توانی آن گوهرِ ارزشمند را تا ابد به همراه داشته باشی.

دامِ سخت است مگر یار شود لطفِ خدا

ور نه آدم نَبَرد صرفه ز شیطانِ رجیم

اما چرا انسان با اینکه این مطالب را می داند بازهم در دامِ این جهان می افتد و دل در گروِ سیم و زر بسته و برای دستیابی به چیزهایِ این جهانی از قبیلِ ثروت و قدرت از هیچ ستمکاری نسبت به دیگران رویگردان نمی شود؟ شیطانِ رجیم یا ابلیسِ رانده شده از درگاهِ خداوند نمایندگانی در درونِ هر انسانی دارد که آنرا نَفسِ امّآره یا خویشتنِ مولودِ ذهن نامیده اند که لحظه ای از فکرِ نِصابِِ زر و سیم آسوده نمی شود، زیرا که افزایشِ آنها را موجبِ سعادتمندیِ خود می داند، پس حافظ می‌فرماید این دامی سخت است که برای انسان در این جهان گسترده اند که تنها با لطفِ خداوند می توان از آن رهایی یافت وگر نه انسان قافیه را به شیطانِ رجیم یا رانده شدهٔ درگاهش خواهد باخت و صرفه یا منفعت نصیبِ او که دشمنِ انسان است دشمن خواهد شد.

حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد؟ شاکر باش

چه به از دولتِ لطفِ سخن و طَبعِ سلیم

در انتها حافظ می‌فرماید اگر طلا و نقره یا ثروت و مقام نداری چه می شود؟ درواقع هیچ اتفاقی نمی افتد و بلکه حافظ از این فقدان شکرگزاری می کند چرا که اگر او نیز در چنین دامِ سختی گرفتار می شد و مشغول به این ظواهرِ دنیوی می گشت بدونِ تردید از دولت و ثروتِ لطافتِ سخن و طبعِ سلیمی که دارد باز مانده و محروم می شد، و چه دولتی بهتر از این دو که حافظ را جاودانه کرد.

جهن یزداد در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۴۴:

مباشید گستاخ با این جهان

که او بدتری دارد اندر نهان


گستاخ=مطمئن

جهن یزداد در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۷:

بودن در پارسی به چم شدن است

فرو بود رستم ببوسید تخت
که ای نامور خسرو نیکبخت

جهن یزداد در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۷ در پاسخ به iamadelabbasi دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۷:

 هرزه چه می لایی  چگونه سپندارمذ زمین  و زن است نکند ما مردم سرخپوستیم و پارسی ندان و نشنیده ایم
سپند را هرکه اندکی پارسی پهلوی داند  بداند که سپند بچم مقدس و معصوم و پاک است و آنرا در نام گوسپند نیز میبینیم به بچم جانْور پاک است و
سپندآرمذ، سپندا آرمذ است بچم سپندا آرمد /سپندآرمیدن/آرامش سپند و پاک

سودابه مهیجی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۹:

بیت ۷ اینطور صحیح است

دعوی هستی عدم را انفعال نیستی ست

 

زهرا صالحی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:

علیاحضرتان دقت بفرمایید برای اظهار نظر و حاشیه اضافه کردن به غزل علاوه بر نام نویسی در گنجور و دریافت کد  نیاز به علم و دانش در این زمینه  هم دارید .

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ افسر کرمانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵:

تو مپندار ، که یک آن سخنِ رامم نیست

اقبال طهماسبی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:

هر کس هر چه خودش از شعر برداشت میکنه قابل احترامه ولی اینکه ان چیزی که من میگم درسته و تو هم باید همین رو دریافت کنی حرف درستی نیست. 

این التذاذ شعر است🌹

ساقی مجنون در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ وحشی بافقی » فرهاد و شیرین » بخش ۴۲ - پاسخ دادن شیرین پرستاران را:

زیبا و عاشقانه 

من در اشعار وحشی بافقی گم می شم 

م . ف ثانی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۵:

چهره تو مانند روز روشن، دلیل و برهان یکتاپرستان است. و گیسوی تو مانند شب کافران در شکاف گور، سیاه و تاریک است.

من بر همه عاشقان پیشی گرفته‌ام، چرا که زیبایی تو بر جمیع زیبارویان مقدم است، مانند حرف تاکید «قدّ» که در کلام عرب بر دیگر حروف تاکید مقدم است.

محمد علی کبیری در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:

به نظرم مایه نقد، بقا را که ضمان خواهد شد مناسب تر است  آن چیزی که امروز فراهم  و مهیاست بقای اون را چه کسی ضمانت می کند؟

شاهرخ آسمانی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۱۴ در پاسخ به Mahmood Shams دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:

یادش بخیر

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۵۵ دربارهٔ نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴:

چشم ات ، اینکار که در شیوۀ تسخیر کند

شاهرخ آسمانی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۰۶ در پاسخ به غزل نیازی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:

سپاسگزارم 

بسیار زیبا تفسیر کردید

 

mehdi nasiri در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۱۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۱۲ - بند کردن فریدون، ضحاک را:

بیت «فریدون فرخ فرشته نبود» در شاهنامۀ چاپ مسکو در بخش ملحقات آمده است.

منبع: شاهنامۀ فردوسی، براساس چاپ مسکو، به‌کوشش سعید حمیدیان، نشر قطره، چاپ دوازدهم، ۱۳۹۲، جلد اول، بخش ملحقات، صص ۲۵۱ و ۲۵۲.

 

 


بیا تا جهان را ببد نسپریم
بکوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج دینار و کاخ بلند
نخواهد بدن مر ترا سودمند

سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار

سخن را سخن‌دان ز گوهر گزید
ز گوهر ورا پایه برتر سزید

تویی آنکه گیتی بجوئی همی
چنان کن که بر داد پوئی همی

فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

بداد و دهش یافت آن نیکوئی
تو داد و دهش کن فریدون توئی

فریدون ز کاری که کرد ایزدی
نخستین جهان را بشست از بدی

یکی بیشتر بند ضحاک بود
که بیدادگر بود و ناپاک بود

دو دیگر که گیتی ز نابخردان
بپرداخت و بستد ز دست بدان

سدیگر که کین پدر باز خواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست

جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکری

نگه کن کجا آفریدون گرد
که از پیر ضحاک شاهی ببرد

ببد در جهان پانصد سال شاه 
بآخر بشد ماند ازو جایگاه

جهان جهان دیگری را سپرد
بجز درد و اندوه چیزی نبرد

چنینیم یکسر که و مه همه
تو خواهی شبان باش و خواهی رمه

 


برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید:
چاپ هشت جلدی خالقی مطلق، انتشارات مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی، چاپ ششم، ۱۳۹۶، ج ۱، ص۸۵، بیت ۴۸۹.

 

چاپ چهار جلدی خالقی مطلق، انتشارات سخن، چاپ دوازدهم، ۱۴۰۰، ج ۱، ص ۴۸، بیت ۴۹۳.

 


چاپ مهری بهفر، دفتر یکم،  نشر نو،  چاپ پنجم، ۱۴۰۰، ج ۱، ص ۳۸۱.

 

چاپ میرجلال‌الدین کزازی، ویراست دوم، انتشارات سمت، چاپ هفتم، ۱۳۹۰، ص ۶۷.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۱۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات ناتمام و اشعار پراکنده » تعبیر خواب پریشان:

شیر را گیرد و در زلفِ تو زنجیر کند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۱۵ دربارهٔ نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴:

آهو وش چشمِ خطاکارِ تو ، با شیر کند

مهتاب ع در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸:

در بیت ۵  به گمانم کلمه "ملتمس" صحیح است نه ملتسم

محمد خراسانی در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۳۴ در پاسخ به Amir ghadimiamir70@gmail.com دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۳:

می‌فرماید که : تو ای آدم نادان این جهان بی وفا را انتخاب کردی و انتخاب بدی کردی و به خاطر همین انتخاب بد پشیمان شدی   

بیت ۲ = هرکسی که در جوانی استفاده های زیاد و غلط از دنیا کرده  وقتی که پیر شد  حسرت میخوره  

بیت ۳ : هرکسی که در طمع دنیا افتاد خوار و ذلیل شد

کوروش در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۰۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۵ - نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید:

کرد فضل عشق انسان را فضول

 

زین فزون‌جویی ظلومست و جهول

 

یعنی چه ؟

 

 

۱
۶۶۸
۶۶۹
۶۷۰
۶۷۱
۶۷۲
۵۷۲۵