گنجور

حاشیه‌ها

داود مهرائی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۶:

این غزل را محسن نامجو در آلبوم "اولی" خوانده است

محمدحسین ایراندوست در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۰۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸:

بنام خدا   

 #رباعیات   

#سعدی     

#شعر    

 🔴 نگاهی به یک رباعی:       

 ماهی امید عمرم از شست برفت       

بیفایده عمرم چو شب مست برفت         این رباعی شماره 8 از رباعیات سعدی در «مواعظ» سعدی است و درباره ارزش عمر و اهمیت وقت و زمان است. وقت همان عمر انسان است که سرمایه ‏ای بالاتر از آن  نیست.         

 در قرآن آنچه را که موجب اتلاف وقت می‏شود به عنوان لغو، باطل، بیهوده گرایی و پوچی، از آن سرزنش شده است، چون موجب نابودی عالی‏ترین سرمایه زندگی است. خداوند در تعریف انسان با ایمان می‏فرماید:   

 «و الّذین هم عن اللّغو معرضون؛ مؤمنان از کارهای بیهوده روی‏ گردان هستند.»       

  سعدی با همین نگاه ، که برگرفته از قرآن است، چنین  فرمود:       

 ماهی امید عمرم از شست برفت     

بیفایده عمرم چو شب مست برفت     

   شست : قلاب و آهنی است که با آن ماهی می گیرند.   در اینجا سعدی  امید به زندگی را به ماهی تشبیه کرده که گرچه در صیدِ او بود ولی بدلیل غفلت، از دام و قلاب رها شده و دیگر نیست.دلیلش را هم «شب مست» دانسته یعنی غفلت و ناآگاهی یا همان «لغو» در زبان قرآن.   

بعد فرمود:   

 عمری که ازو دَمی به جانی ارزد   

 افسوس که رایگانم از دست برفت.     

  در اهمیت وقت و عمر می گوید یک دم (ثانیه، لحظه)از عمر معادل یک جان ارزش دارد. ولی آن را رایگان از دست دادم. لحن سعدی پر از غصه و اندوه است.   

افسوس. کلمه ای است که در وقت حسرت و تاسف، تحسر،  حیف. دریغ، می گویند. گویی سعدی می گوید :  واویلا، واحسرتا، هیهات که وقت از دست رفت.  

به همین دلیل  حضرت علی (ع) فرمود:  اِضاعَهُ الفُرصَهِ غُصَّه:از دست دادن فرصت‌، برای انسان مایه غم و اندوه است  (نهج‌البلاغه، کلمه ۱۱۴)

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴:

گُلبُنِ عیش می دمد ساقیِ گُلعِذار کو؟

بادِ بهار می وزد بادهٔ خوشگوار کو؟

گُلبُن در اینجا یعنی ریشهٔ گُل که استعاره از زندگی ست، ساقیانِ گُل عِذار استعاره از عاشقانی چون سعدی و حافظ و مولانا هستند که رخسارشان زیبا و گُلگون برنگِ عشق شده است، پس‌ حافظ تولد و حضورِ یک انسان در این جهان را دَمِ زندگی می داند که بمنظورِ عیش پای به عرصهٔ هستی می گذارد، مولانا هم در ابیاتی انسان را دَمِ هستی توصیف کرده است، و حافظ نیز لفظِ دمیدن را برای تولدِ طفل در این جهان بکار برده و می فرماید گُلی در باغِ این جهان در حالِ روئیدن و شکفته شدن است، پس ساقیِ گُلعِذار و زیبا شدهٔ ای کجاست تا بساطِ عیش و عشرتِ این طفل که از جنسِ عشرت و شادی ست را فراهم کند؟ البته که ما امروزه با چنین خبرِ مسرت بخشی بلادرنگ در فکرِ سیسمونی و لوازمِ رفاهِ او می رویم که این هم از ضروریات و بسیار پسندیده است اما حافظ در اندیشهٔ آسایش و عیشِ مدامِ چنین نورسته ای ست، پس می فرماید بادِ بهاری می وزد و با نوازشِ این گُلِ نورسته خیلی زود او را شکفته و باز می کند، پس‌بادهٔ خوشگواری که از همان اوانِ کودکی و نوجوانی موردِ نیازِ اوست کجاست؟ بادهٔ عشقی که ملایم و مناسبِ سنِ اوست و می تواند موجبِ پرورش و رُشد و شکوفاییِ هرچه بیشترش گردد.

هر گُلِ نو ز گُلرُخی یاد همی کند

گوشِ سخن شنو کجا؟ دیدهٔ اعتبار کو؟

گُلرُخی یعنی زمانِ گُلرُخی و هنگامی که او رخسارش همچون گُل بوده است، پس‌ حافظ ادامه می دهد هر گُلِ نوشکفته ای در این جهان بسیار یاد می کند از هنگامِ گُلرُخیِ خود، یعنی وقتی که از جنسِ گُلبُن زندگی بود را به یاد می آورد، گُلهای باغِ زندگی در طفولیت و نوجوانی اشتباهاتِ ما را بخوبی درک می کنند و به همین جهت اگر دروغ بگوییم آنرا بعنوانِ بدی تشخیص می دهند یا اگر دعوا کنیم و حرفِ زشتی بر زبان بیاوریم اخم کرده و یا زبان به اعتراض باز می کنند، پس حافظ می فرماید هر نوگُلِ تازه رسته ای به این شیوه بارها از گُلرُخیِ خود و هنگامی که از جنسِ زندگی بود را یاد می کند، اما گوشِ سُخن شنوی که حرفِ این کودک را جدی بگیرد کو؟ و چشمی که سخنِ این طفل را با دیدهٔ اعتبار بنگرد کجاست؟ یعنی هیچکس اعتباری برای سخنانِ طفل که بعضاََ با زبانِ بی زبانی به والدین و اطرافیان می گوید اعتباری قائل نیست، بعضاََ هم می گوییم طفل است و نمی فهمد! 

مجلسِ بزمِ عیش را غالیهٔ مراد نیست

ای دَمِ صبحِ خوش نفس نافهٔ زلفِ یار کو؟

 اما والدین و اطرافیان مجالسِ بزمی نیز برای این طفل یا نوجوان برگزار می کنند چنانچه امروزه با جشن های تولد سعی می کنیم کودکانِ خود را شاد کنیم و مجلسِ بزم و عیشی برای آنان تدارک ببینیم، حافظ می فرماید اما در اینچنین مجالسِ بزمی غالیه و بویِ خوشِ مراد و منظورِ زندگی دیده نمی شود، یعنی بزم و عیشِ حقیقی آن است که کودک و نوجوان با کمکِ پدر و مادر و همچنین با استعانت از ساقیِ گُلعذاری چون حافظ به منظورِ حضورِ خود در این جهان واقف شود و در این جهت پرورش یافته و گام بردارد. پس‌ای که خود دَمِ صبح خوش نفسِ زندگی هستی، اگر عیش و بزمی برپاست نافه و عطرِ دل‌انگیزِ زلفِ یار و معشوقِ ازل کو؟ عطرهای مصنوعی بکار رفته در بزم گذرا هستند و این عطرِ زلف و گیسوی یار است که ماندگاری ابدی دارد، ای برپا کنندهٔ عیش و بزم شمیم و عطرِ نافهٔ زندگی کجاست تا کودکت از آن بهرمند شود؟

حُسن فروشیِ گُلم نیست تحمل ای صبا

دست زدم به خونِ دل بهرِ خدا نگار کو؟

کمتر کسی ست که تحملِ حُسن فروشیِ گُلهای باغِ زندگیِ خود را داشته باشد، طفل و کودکِ ما با هزار زبان حُسن و زیباییِ خود را که از جنسِ گُلبُنِ زندگی ست به اطرافیان می فروشد، اما ما نه تنها آنرا نمی خریم، بلکه تحمل هم نمی کنیم و شاید به او پرخاش هم بکنیم، حافظ این احوال را به بادِ صبا می گوید تا شاید همهٔ جهانیان به این خطایِ خود پی برده و در آن اندیشه کنند. و حافظ که او هم مانندِ دیگران از این ماجرا خون و زخمها بر دل دارد با بیانِ این مطالب به یادِ حُسن فروشی هایِ خود افتاده و گویی بر خونی که بر دل دارد دست زده است، پس بلادرنگ نگار یا آن نگارندهٔ غیب را طلب می کند و به خدا پناه می برد تا مبادا شکایتی از اطرفیان بر زبانش جاری شود. با این عدمِ تحملِ حُسن فروشیِ نوگلِ شادابِ باغِ زندگی توسطِ اطرافیان است که بتدریج او نیز به چاهِ ذهن فرورفته و خویشی بر مبنایِ ذهن و تقلید از دیگران را بر رویِ گُلبُن یا خویشِ اصلیِ تنیده و در نتیجه آن شور و نشاط و میلِ به بازی و شادیِ کودکانه فروکش می کند و یأس و غم و خون در دلش لانه می کند.

شمعِ سحرگهی اگر لاف ز عارضِ تو زد

خصمِ زبان دراز شد، خنجرِ آبدار کو؟

شمعِ سحرگاهی شمعی ست که نوری ضعیف و حتی در اندازهٔ نورِ شمع هم ندارد و بیشتر از اینکه نور بیفشاند دود می کند، حافظ در ادامهٔ بیت پیشین می فرماید در این قحطِ حُسن شناسی در بینِ اطرافیان و والدین، نوگلان و نوجوانان جذبِ کسانی می شوند که همچون شمعِ سحرگاهی سو سویِ نورِ بسیار ضعیفی دارند و دودِ خویشتنِ ذهنیِ آنان بیشتر از آن نورِ ضعیفشان است، پس آنها از ندادنِ اعتبار به نوگلانی که هنوز گُلرُخیِ خود را بیاد دارند سوء استفاده  کرده و لافِ عارض و حُسن شناسی می زنند، امروزه هم می بینیم در شبکه های اجتماعی عرفان هایِ نو ظهوری آمده اند که لافِ حُسن شناسی زده و جوانانی را که از اطرافیان نا امید شده اند جذبِ خود می کنند و این در حالیست که ضرر و دودی که از شمعِ آنان ساتع می شود بسیار بیشتر از نورِ ضعیفِ این مکاتبِ جعلی می باشد، پس حافظ می‌فرماید اینگونه شمع هایِ صبحگاهی بهتر است خاموش شوند تا خورشیدِ بزرگانی چون فردوسی و عطار و مولانا و حافظ برآید و بر جانِ خستهٔ انسان‌هایی که هنوز گُلرُخیِ خود را بخاطر دارند بتابد، و اگر این دشمنان و گرگانی که در لباسِ چوپان درآمده اند به زبان درازیِ خود ادامه دهند خنجری آبدار از نیام برکشید تا خاموش شوند، خنجر و تیغِ آبدار می تواند همان شمشیرِ آبدیده باشد و مراد ابیات و غزلهایِ حافظ و دیگر بزرگان است که شمشیرها را آبدیده و بُرَّنده می کند تا مدعیانِ حُسن و عارض شناسی بساطِ خود را جمع کنند.

گفت مگر ز لعلِ من بوسه نداری آرزو؟

مُردم از این هوس ولی قدرتِ اختیار کو؟

پس‌ گُلبُنِ زندگی یا خداوند خطاب به انسانی که می خواهد بار دیگر گُلرُخ شود می فرمایدمگر نه اینکه آرزوی آن داری تا از لبِ لعلِ زندگی بوسه ای ربوده و بار دیگر به عشق زنده شوی؟ پس‌ زندگی یا خداوند نیز در بر آورده شدنِ آرزوی این هوسِ تو لحظه شماری می کند، یعنی این اشتیاق و طلب دوسویه است و بفرمودهٔ مولانا؛ " تشنگان گر آب جویند در جهان/ آب هم جوید به عالم تشنگان"، اما آنچه مانعِ این وصال است قدرتِ اختیارِ انسان است تا بر خویشتن و شمعِ دود انگیزِ ذهنی خود فائق آمده و یک بار دیگر از نو متولد شود.

حافظ اگر چه در سخن خازنِ گنجِ حکمت است

از غمِ روزگارِ دونِ طبعِ سخن گزار کو؟

خازن یعنی نگهبان، و حافظ که از عشرت و شادیِ ذاتیِ برآمده از گُلبُن سخن را آغاز کرده است آنرا به غمِ روزگارِ دون منتهی می کند تا با متن و فحوایِ غزل هماهنگ باشد، پس‌ ادامه می دهد اگر چه حافظ در سخنوری نگهبانِ گنجِ حکمت و دانایی ست اما مگر غمِ روزگارِ پست طبع و ذوقِ و قریحه ای برای شاعر می گذارد تا همچنان به پاسداری از این گنجهای حکمت ادامه دهد؟ یا چنانچه پیشتر اشاره نموده؛" کِی شعرِ تر انگیزد، خاطر که حزین باشد"، درواقع شیوهٔ روزگارِ دون از دیرباز چنین بوده است که انسان پس از جدا شدن از گُلبُن و ریشهٔ زندگی با همان شادیِ ذاتی پای به این جهان می گذارد و میل به ادامهٔ عشرت در این جهان دارد اما با نخریدنِ حُسن و عارضِ زیبایش تحتِ تأثیرِ دودهایِ شمع های صبحگاهی و آموزشِ غلطِ اطرافیان او نیز خود تبدیل به شمعی دود انگیز و غمگین شده، غم و درد را در جهان انتشار می دهد، مگر عارفان و حکیمانی چون مولانا و حافظ که در همان آغازِ نوجوانی شمعِ صبحگاهی را خاموش کردند و اجازه دادند تا خورشیدِ درونشان پرتو افشانی و جهانی را منور کند.

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ نورعلیشاه » دیوان اشعار » غزلیات » بخش اول » شمارهٔ ۱۹۷:

درود بر شما 

 در خصوص انگیزه محمد علی کرمانشاهی ملقب به صوفی کش در مخالفت با اهل تصوف ،نیاز به کنکاش در وقایع تاریخی آن دوره میباشد هرچند که عمر تصوف در اسلام را مورخین از صدر اسلام وبعضاَ قرن دوم میدانند .

همانگونه که مستحضرید حکومت صفویه علیرغم اینکه خود از خانقاه  شیخ صفی اردبیلی متولد  گردید و باحمایت وشمشیر صوفیان پا گرفت و رشد کرد ، ولی با گذر زمان به دلایلی کم کم رنگ  تشرع شیعی بر خود گرفت چون با گذشت زمان وقدرت گرفتن قزلباشان صوفی ومفاسد اخلاقی ایشان واحساس خطری که شاهان صفوی از جمعیت وقدرت ایشان داشتند، خوددلیلی بر مخالفت ایشان با آیین های صوفی گری وآزار واذیت صوفیان شد که ایشان ناگزیر به مهاجرت ،خصوصا به هندوستان گردیدند  که در این میان  پیروان شاه نعمت الله ولی معروف به دروایش نعمت اللهی نیز از این قاعده مستثنی نبودند وهمچنین ناگفته نماند این آزار ، تعقیب و تغییر محل سکونت  قبل از آن هم به سبب ناخرسندی حکام تیموری، خصوصاً شاهرخ، و فقهای حنفی خراسان از ترس افزایش صوفیان شیعی نیز حادث شده بود؛ به عنوان مثال، برای شاه قاسم انوار، صوفی شیعی که در آن ایام می‌زیست به اتهام واهی مشارکت با احمدلر در قتل شاهرخ تیموری ، صاحب منصبان وقت( فقط به واسطه پیدا شدن کتاب شعری از قاسم انوار در منزل احمد لر) مشکلاتی پیش آوردند ، ضمن اینکه ظهور فرقه های تصوف دروغین و دراویش لا ابالی نیز در این روند مهاجرت وسختگیری بر صوفیان واقعی،  ومتعاقب آن میدان‌داری فقها وعلمای مخالف جریان صوفیگری وتحریک مردم عادی علیه ایشان، بی تاثیر نبوده است.و اوجگیری این جریان با ورود علمای شیعی لبنانی مثل محقق کرکی صورت جدی‌تری گرفته مثلا  تاحدی که پس از مرگ شاه سلطان سلیمان در زمان به تخت نشتن شاه سلطان حسین  کمربند وشمشیر شاهی توسط علامه بر کمر شاه بسته شد که تا قبل از آن توسط صوفیان این مراسم انجام میشد  و چهار تقاضای علامه مجلسی در قبال پاداش از شاه  که مرسوم بوده ،  دستور ممنوعیت مصرف مسکرات ،کبوتربازی،دعواهای فرقه‌ای ومبارزه ونفی بلد صوفیان بوده  که شاه خردسال نیز قبول نموده. و باخروج صوفیان تا پس از سطنت نادر شاه و ظهور آرامش نسبی در کشور اثری از تصوف دیده نمیشود .

در اواخر دوران زندیه قطب دراویش شاه نعمت اللهی یعنی سید علیرضا دکنی ملقب به رضا علیشاه دکنی ساکن هندوستان  به  میر عبدالرحیم دکنی ملقب به معصوم علیشاه  دستور مراجعت ، ارشاد ودستگیری سالکان طریقت ودر کل مسئولیت امور ایران را میدهد که متعاقب حضور ایشان  در شیراز به دلیل خصومت متشرعین با تصوف و سعایت ایشان از سوی درباریان وفقها  بدستور  کریم خان زند نفی بلد میگردند (که حکایت بیداری ودستگیری از محمد تربتی نوازنده دربار زندیه ، ملقب به مشتاق علیشاه  مقتول ومدفون در کرمان در این زمان انجام شده است) پس از نفی بلد ، ایشان به اصفهان عزیمت مینمایند که به دستور حاکم محلی مورد عقوبت قرار گرفته وگوش ایشان وهمراهانش را به واسطه تادیب در مورچه خور اصفهان  میبرند خلاصه کلام اینکه پس از آزار فراوان، در نهایت ایشان و تعدادی از مریدانشان در کرمانشاه در مسیرعزیمت به عتبات عالیات به دستور شیخ جبلی در پی نپذیرفتن توبه نامه ،کشته میشوند و پیکرشان را به  آب رودخانه قره سو انداخته‌اند ، واین تنها فرمان تکفیر و قتل  صوفیان از طرف این روحانی ومجتهد شیعی نبوده ودراویش بسیاری به دستور ایشان و یاسایر علمای متشرع مورد آزار واذیت وحتی  به قتل رسیده اند  مثل مشتاق علیشاه ،معطر علیشاه و نمونه دیگر همشهری خودم جناب میرزا محمد تقی کرمانی ملقب به مظفر علیشاه از مریدان مشتاق علیشاه صاحب دیوان مشتاق ومعروف به مولوی دوم  است.

  این شعر نور علیشاه  در آن دوره جهت شیخ جبلی سروده شده است که همانگونه که سرور گرامی آقای توفیقی در حاشیه فرموده اند جوابیه ای از سوی شیخ جبلی سروده شده که به شرح ذیل میباشد :

 

تو ابر شرر باری، هی هی دغلی گم گم• • • تو خرسک دم داری، هی هی دغلی گم گم
تو کافر مقهوری، از نور خدا دوری• • • کی مشرق انواری، هی هی دغلی گم گم
تو معدن اضلالی، تو مرجع هر ضالی• • • نه مخزن اسراری، هی هی دغلی گم گم
‌ای کاخ دلت بی نور، از شمع هدایت دور• • • کی شمع شب تاری، هی هی دغلی گم گم
در وادی گمراهی، تنها شده‌ای راهی• • • نه قافله سالاری، هی هی دغلی گم گم
تو جرعه کش زقوم، از خمر حمیم‌ای شوم• • • ناید چو تو خماری، هی هی دغلی گم گم
با حق ز ازل گویا، از شرک تو گفتی لا• • • کی کرده تو اقراری، هی هی دغلی گم گم
کو دیده حق بینت، چون کفر شد آئینت• • • کی طالب دیداری، هی هی دغلی گم گم
تو باقی شیطانی، آن به که شوی فانی• • • مخذول سر داری، هی هی دغلی گم گم
در اول و در آخر، در باطن و در ظاهر• • • تو کافر غداری، هی هی دغلی گم گم
با شرک نه‌ای زاهد، با کفر نه‌ای عابد• • • تو ملحد مکاری، هی هی دغلی گم گم 

 

ودر تاریخ یکی از دلایل اختلاف وخصومت محمد علی کرمانشاهی با  صوفیان ضعف علمی ایشان در مناظرات فی مابین عنوان شده است. الله اعلم .

  شاد باشید  

ر.غ در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۴۶ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸۸:

یا سلام در بیت اول، گر سر وفا داری بجای گر سر وفاداری بنویسید لطفا

 

احمدرضا نظری چروده در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۳۳ در پاسخ به اسحاق دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۳:

دوست عزیز طوری درباره الحاقی بودن ابیات شاهنامه سخن گفته اید که هیچ مصحح این گونه جرات نکرده درباره شاهنامه قطعی سخن گوید.استادمجتبی مینوی بیشترابیات مقدمه شاهنامه الحاقی می داند.واین ابیات دینی بیشترش الحاقی است که کاتبان ونساخ اضافه کردند.فردوسی اگرمسلمان است،قطعا افراطی نیست ودرفراهم آوردن نسخ شاهنامه به  چهارتن زردشتی اعتماد کرده وآنها را ازشهرهای مختلف فراخوانده به توس.ضمنا یادکردن ازخلفای اسلام وستایشها فرم معمول مثنوی سرایی ازآغاز بوده است.بجز مثنوی معنوی که این روش را پیروی نکرده است.بشنو این نی چون حکایت می کند

 

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۹ در پاسخ به نازیلا کرکوکی دربارهٔ نورعلیشاه » دیوان اشعار » غزلیات » بخش اول » شمارهٔ ۱۹۷:

نازیلا خانم  درود بر شما

  یعنی خانه دل را از آلودگیها پاک کن 

 قم = روفتن خانه  

 

شاد باشی عزیز 

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶:

*حافظ و عرصه ی شطرنج*

*مباش غرّه به بازیّ خود که در ضرب است*
*هزار تعبیه در حکم پادشاه‏ انگیز*

***********************

در این غزل از روی نا آگاهی و عدم سواد شطرنج
اکثر نساخان و حافظ پژوهان این بیت حافظ را هضم نکرده منسوب به وی دانسته و رد کرده اند و آنرا جزو ابیات  حافظ ندانسته اند و حذف کرده اند.
حافظ مسلط به فنون متفرقه اینجا هم رندی و  دانش خود را اینگونه نشان داده است
*مباش غرّه به بازیّ خود که در ضرب است*
* هزار تعبیه در حکم پادشاه‏ انگیز*
(پادِ شه انگیز)
در باب معنی این بیت حافظ،کلماتی که ناظر بر ارتباط به‏ اصطلاحات فن شطرنج است،عبارت است از:ضرب،تعبیه،حکم، پادشاه‏ انگیز.برای کلمه‏ ی«ضرب»معانی متعددی در کتاب لغت‏ قید شده است و یکی از آن معانی که به بازی نرد و شطرنج مربوط می‏شود،«نوبت حرکت دادن مهره»است.«تعبیه»در لغت‏نامه‏ ی‏ دهخدا به معنی آرایش جنگی،حیله‏ ی جنگی،پنهان داشتن چیزی‏ و...ثبت شده و در کتاب‏های شطرنج این اصطلاح به معنی طرح و نقشه برای حرکت مهره به کار رفته است.«حکم»در لغت‏نامه‏ ی‏ دهخدا امر کردن،فرمان دادن،دلیل،سبب،علت،مقتضا و...معنی‏ شده است.«شاه‏ انگیز»در لغت‏نامه‏ ی دهخدا در مدخل کلمه‏ ی‏ مخفف آن«شه‏ انگیز»درج شده است،با این توضیح که: «شه‏ انگیز،شاه‏انگیز بیرون راندن شاه است به وسیله‏ ی رخ یا پیل یا مهره‏ی دیگر»که به اصطلاح امروزی«کیش»می‏گویند.
به شطرنج خلاف این نطع خونریز به هر خانه که شد دادش شه‏ انگیز
نظامی
گره‏ی که در این بیت وجود دارد و تا آن گره گشوده نشود، معنی بیت روشن نمی‏شود؛ذکر کلمه‏ ی«پادشاه»در ترکیب‏ «پادشاه‏ انگیز»است به جای اصطلاح معهود«شاه‏ انگیز».بسیاری از کلمات در کاربرد زبان فارسی مترادف‏هایی دارد که برحسب‏ موقعیت و شرایط خاص از آن استفاده می‏شود؛مثلا در برابر کلمه‏ ی«شاه»خواه در شعر یا در نوشته‏ های عادی کلماتی مانند: «پادشاه،ملک،سلطان،خاقان و...»به کار رفته است.در بازی‏ شطرنج،هر مهره نامی دارد؛برای«پیاده»در نوشته‏ های قدیم و در شعر فارسی،کلمه‏ ی«بیدق»هم ذکر شده است:
تا چه بازی رخ نماید،بیدقی خواهیم راند عرصه‏ی شطرنج رندان را مجالِ شاه نیست
(مجال شاه هم رفتن شاه به قلعه است)قلعه  اصطلاحا قلعه زدن
«خیل»را«پیل»هم می‏گویند.امّا دو کلمه‏ ی«وزیر»و «شاه»همیشه به همان یک صورت معیّن گفته می‏شود.همان‏طور که مهره‏ ی«وزیر»شطرنج را هیچ شطرنج‏باز«صدر اعظم» نمی‏نامد،به مهره‏ ی «شاه»هم«پادشاه»نمی‏گویند.این که کلمه‏ ی‏ «شاه»به صورت«پادشاه»در این بیت آمده،از جمله‏ ی مضایق‏ وزن شعر نیست و نباید تصور شود که برای پر کردن خلأیی در وزن‏ شعر یک کلمه‏ ی زاید در این بیت اضافه شده و موجب اعتلای‏ عنوان«شاه»شطرنج به«پادشاه»گردیده است.
تصور بنده این است که کلمه‏ ی«پاد»بدون این که پیشوندی‏ برای کلمه‏ ی«شاه»تلقی شود،به صورت یک کلمه‏ ی مستقل در معنی خاص خود به کار رفته است.«پاد»یعنی ضد،مخالف و دافع. این که«پادزهر»را ضدّ زهر معنی می‏کنند،در واقع منظور«دافع» زهر است.
پیام شعر حافظ این است که نباید حریف را خوار شمرد،کسانی‏ که آشنا به فن شطرنج هستن با این جریان که ذکر می‏شود،بارها برخورد کرده‏ اند.دو نفر روبه‏ روی هم نشسته‏ اند و صفحه‏ ی شطرنج‏ را پیش رو دارند،یکی از دو بازیکن که پیش افتاده است،دو سه بار متوالی مهره‏ ی شاه حریف را در خطر کیش قرار می‏دهد و از این‏ بابت به بازی خود غرّه می‏شود،امّا هربار که حریف در مقابل کیش‏ دفاع می‏کند،نقشه‏ یی هم طرح‏ریزی می‏کند،(در تعبیه‏ ی‏ شه انگیز

لغت‌نامه دهخدا

شه انگیز. [ ش َه ْ اَ ] (نف مرکب ) شاه انگیز. انگیزنده ٔ شاه . || (اِمص مرکب ) بیرون راندن شاه است بوسیله ٔ رخ یا پیل یا مهره ٔ دیگر که به اصطلاح امروزی «کیش » میگویند. (خسرو و شیرین نظامی چ وحید ص 114) :
به شطرنج خلاف این نطع خونریز
به هر خانه که شد دادش شه انگیز.
نظامی .
)و هنگامی که بازیکن مغرور و غافل از نقشه و تعبیه‏ی‏ به ظاهر دفاعی حریف،یک مهره را جابه‏ جا می‏کند تا بتواند نقشه‏ی‏ نهایی کیش و مات را عملی سازد،درست در همین موقع حریفی‏ که درمانده به نظر می‏رسید،از فرصت استفاده کرده،مهره‏یی را به‏ جلو می‏آورد و می‏گوید:کیش و مات!با این توضیح بنده این بیت را این‏طور می‏خوانم:
مباش غرّه به بازیّ خود که در ضرب است‏ هزار تعبیه در حُکمَ پادِ شاه‏ انگیز
پیام بیت این نیست که شاعر به بازیکنی که از بابت جلو افتادن‏ در بازی مغرور شده است،بگوید به این دلیل مغرور مباش که هزار طرح و نقشه در حکم بازی خودت که کیش می‏دهی وجود دارد، بلکه هشدار برای مغرور نشدن،وقتی سودمند است که گفته شود: حواست را جمع کن که هزار طرح و نقشه در حرکات دفاعی حریف‏ (یعنی در پادِ شاه‏انگیز)نهفته است که ممکن است تو را غافلگیر سازد.
ج.م.رافض

جاوید مدرس اول رافض در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۳۸ در پاسخ به مهرداد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶:

*حافظ و عرصه ی شطرنج*

*مباش غرّه به بازیّ خود که در ضرب است*
*هزار تعبیه در حکم پادشاه‏ انگیز*

***********************

در این غزل از روی نا آگاهی و عدم سواد شطرنج
اکثر نساخان و حافظ پژوهان این بیت حافظ را هضم نکرده منسوب به وی دانسته و رد کرده اند و آنرا جزو ابیات  حافظ ندانسته اند و حذف کرده اند.
حافظ مسلط به فنون متفرقه اینجا هم رندی و  دانش خود را اینگونه نشان داده است
*مباش غرّه به بازیّ خود که در ضرب است*
* هزار تعبیه در حکم پادشاه‏ انگیز*
(پادِ شه انگیز)
در باب معنی این بیت حافظ،کلماتی که ناظر بر ارتباط به‏ اصطلاحات فن شطرنج است،عبارت است از:ضرب،تعبیه،حکم، پادشاه‏ انگیز.برای کلمه‏ ی«ضرب»معانی متعددی در کتاب لغت‏ قید شده است و یکی از آن معانی که به بازی نرد و شطرنج مربوط می‏شود،«نوبت حرکت دادن مهره»است.«تعبیه»در لغت‏نامه‏ ی‏ دهخدا به معنی آرایش جنگی،حیله‏ ی جنگی،پنهان داشتن چیزی‏ و...ثبت شده و در کتاب‏های شطرنج این اصطلاح به معنی طرح و نقشه برای حرکت مهره به کار رفته است.«حکم»در لغت‏نامه‏ ی‏ دهخدا امر کردن،فرمان دادن،دلیل،سبب،علت،مقتضا و...معنی‏ شده است.«شاه‏ انگیز»در لغت‏نامه‏ ی دهخدا در مدخل کلمه‏ ی‏ مخفف آن«شه‏ انگیز»درج شده است،با این توضیح که: «شه‏ انگیز،شاه‏انگیز بیرون راندن شاه است به وسیله‏ ی رخ یا پیل یا مهره‏ی دیگر»که به اصطلاح امروزی«کیش»می‏گویند.
به شطرنج خلاف این نطع خونریز به هر خانه که شد دادش شه‏ انگیز
نظامی
گره‏ی که در این بیت وجود دارد و تا آن گره گشوده نشود، معنی بیت روشن نمی‏شود؛ذکر کلمه‏ ی«پادشاه»در ترکیب‏ «پادشاه‏ انگیز»است به جای اصطلاح معهود«شاه‏ انگیز».بسیاری از کلمات در کاربرد زبان فارسی مترادف‏هایی دارد که برحسب‏ موقعیت و شرایط خاص از آن استفاده می‏شود؛مثلا در برابر کلمه‏ ی«شاه»خواه در شعر یا در نوشته‏ های عادی کلماتی مانند: «پادشاه،ملک،سلطان،خاقان و...»به کار رفته است.در بازی‏ شطرنج،هر مهره نامی دارد؛برای«پیاده»در نوشته‏ های قدیم و در شعر فارسی،کلمه‏ ی«بیدق»هم ذکر شده است:
تا چه بازی رخ نماید،بیدقی خواهیم راند عرصه‏ی شطرنج رندان را مجالِ شاه نیست
(مجال شاه هم رفتن شاه به قلعه است)قلعه  اصطلاحا قلعه زدن
«خیل»را«پیل»هم می‏گویند.امّا دو کلمه‏ ی«وزیر»و «شاه»همیشه به همان یک صورت معیّن گفته می‏شود.همان‏طور که مهره‏ ی«وزیر»شطرنج را هیچ شطرنج‏باز«صدر اعظم» نمی‏نامد،به مهره‏ ی «شاه»هم«پادشاه»نمی‏گویند.این که کلمه‏ ی‏ «شاه»به صورت«پادشاه»در این بیت آمده،از جمله‏ ی مضایق‏ وزن شعر نیست و نباید تصور شود که برای پر کردن خلأیی در وزن‏ شعر یک کلمه‏ ی زاید در این بیت اضافه شده و موجب اعتلای‏ عنوان«شاه»شطرنج به«پادشاه»گردیده است.
تصور بنده این است که کلمه‏ ی«پاد»بدون این که پیشوندی‏ برای کلمه‏ ی«شاه»تلقی شود،به صورت یک کلمه‏ ی مستقل در معنی خاص خود به کار رفته است.«پاد»یعنی ضد،مخالف و دافع. این که«پادزهر»را ضدّ زهر معنی می‏کنند،در واقع منظور«دافع» زهر است.
پیام شعر حافظ این است که نباید حریف را خوار شمرد،کسانی‏ که آشنا به فن شطرنج هستن با این جریان که ذکر می‏شود،بارها برخورد کرده‏ اند.دو نفر روبه‏ روی هم نشسته‏ اند و صفحه‏ ی شطرنج‏ را پیش رو دارند،یکی از دو بازیکن که پیش افتاده است،دو سه بار متوالی مهره‏ ی شاه حریف را در خطر کیش قرار می‏دهد و از این‏ بابت به بازی خود غرّه می‏شود،امّا هربار که حریف در مقابل کیش‏ دفاع می‏کند،نقشه‏ یی هم طرح‏ریزی می‏کند،(در تعبیه‏ ی‏ شه انگیز

لغت‌نامه دهخدا

شه انگیز. [ ش َه ْ اَ ] (نف مرکب ) شاه انگیز. انگیزنده ٔ شاه . || (اِمص مرکب ) بیرون راندن شاه است بوسیله ٔ رخ یا پیل یا مهره ٔ دیگر که به اصطلاح امروزی «کیش » میگویند. (خسرو و شیرین نظامی چ وحید ص 114) :
به شطرنج خلاف این نطع خونریز
به هر خانه که شد دادش شه انگیز.
نظامی .
)و هنگامی که بازیکن مغرور و غافل از نقشه و تعبیه‏ی‏ به ظاهر دفاعی حریف،یک مهره را جابه‏ جا می‏کند تا بتواند نقشه‏ی‏ نهایی کیش و مات را عملی سازد،درست در همین موقع حریفی‏ که درمانده به نظر می‏رسید،از فرصت استفاده کرده،مهره‏یی را به‏ جلو می‏آورد و می‏گوید:کیش و مات!با این توضیح بنده این بیت را این‏طور می‏خوانم:
مباش غرّه به بازیّ خود که در ضرب است‏ هزار تعبیه در حُکمَ پادِ شاه‏ انگیز
پیام بیت این نیست که شاعر به بازیکنی که از بابت جلو افتادن‏ در بازی مغرور شده است،بگوید به این دلیل مغرور مباش که هزار طرح و نقشه در حکم بازی خودت که کیش می‏دهی وجود دارد، بلکه هشدار برای مغرور نشدن،وقتی سودمند است که گفته شود: حواست را جمع کن که هزار طرح و نقشه در حرکات دفاعی حریف‏ (یعنی در پادِ شاه‏انگیز)نهفته است که ممکن است تو را غافلگیر سازد.
ج.م.رافض
 

نازیلا کرکوکی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ نورعلیشاه » دیوان اشعار » غزلیات » بخش اول » شمارهٔ ۱۹۷:

منظور شاعر از قم قم  چیست ؟

بیژن امرایی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

بادرود حواشی جالبی از دوستان ادیب خود خواندم که هم بهره بردم هم گاهی تعجب کردم .دوستی فرموده بود حافظ خودراازجنس شیطان میداند و مثالی هم از مولانا یا سعدی آورده اند حال آنکه خیلی آسان است حافظ حدیث نفس می خواند و البته اشاره دارد به داستان زندگی آدم در بهشت حال می گوید حضرت آدم با خطایش من آدم را دچارهبوط نمودوالا جایگاه من از ملائک هم بالاتربود یا همنشین آنان بودم ،اینجا تصوری ازشیطان وجود ندارد.به هرروی بزرگانی چون حافظ ومولانا ونیز سعدی،به درجه ی از آگاهی رسیده اند که برای نقد شان من غافل و عاجزم .شعرحافظ همه بیت الغزل معرفت(آگاهی وشناخت) است/آفرین برنفس دلکش ولطف سخنش 

فرهاد در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۴۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:

دوستی که آدرس دبیرستانی را می‌خواست که شجریان در آن ادبیات خوانده، بهتر است جَست و جو! کند تا "ببیند"، حافظ و سعدی و حتی فردوسی در کدام دبیرستان و پیش کدام استاد ادبیات درس خوانده‌اند. شجریان، بهترین شاگرد مکتب این شاعران و ادیبان بزرگ ایران زمین بوده و دِین خود را به خوبی و زیبایی هرچه تمام‌تر به این بزرگان ادا کرده.  وای که اگر این بزرگان الان زنده بودند، از دست برخی خود‌شیفتگان مدرک به دست چه‌ها می‌کشیدند؛ همان‌هایی که رو به این شیرین‌دهنان می‌پرسیدند: شما از کدوم دانشگاه مدرک ادبیات گرفتید؟!

فرهاد در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:

درود

دوستانی که ادعا می‌کنند "می‌جَست" درست است و مرادشان پریدن پلک است، ظاهرا توجه نکردند که در بیت‌های پیشین، شاعر اقرار می‌کند که به دلیل دوری از روی دوست و بی قراری، به پهنای صورتش اشک می‌ریخت و سیل اشک بر چهره‌اش جاری بود؛ در این گیر و دار که دل هر بیننده‌ای ریش-ریش می‌شود، دوستان بی احساس و خُرافاتی‌اش-ذوق کنان- بگویند چشمت داره می‌پره، معنیش اینه که دوستت را می‌بینی! سوای این، در اوج گریه و فوران اشک، مگر میشه پلک پرش بگیره، و اگر هم باز و بسته بشه، که بدیهی و ناشی از حالت گریه است.

گذشته از این، دیده، کارش دیدن و جُست‌ و جو کردن است به ویژه با آن حال و روز شاعرِ بی قرار.

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۵۶ دربارهٔ نظام قاری » دیوان البسه » چند رساله » رسالهٔ صد وعظ:

 

سلام

مقاله وپژوهش در خصوص فلسفه مراسم میر نوروزی  که به باور نویسنده این سنت  وجشن جهت باروری زمین بوده که به جای کشتن شاه چند روزی به صورت نمادین او را از پادشاهی خلع میکرده اند که خواندن مقاله به آدرس ذیل خالی از لطف نیست. 

پژوهشنامه زبان وادب فارسی ( گوهر گویا) دوره۲ شماره ۴ اسفند۱۳۸۷ صفحه۷۵_۹۴

دکتر محمود رضایی دشت ارژنه

پژوهش‌های ادب عرفانی
پیوند به وبگاه بیرونی › article_16387
هستی شناسی میرِ نوروزی با تکیه بر بیتی از حافظ

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۴:

سلام

 

مقاله وپژوهش در خصوص فلسفه مراسم میر نوروزی  که به باور نویسنده این سنت  وجشن جهت باروری زمین بوده که به جای کشتن شاه چند روزی به صورت نمادین او را از پادشاهی خلع میکرده اند که خواندن مقاله به آدرس ذیل خالی از لطف نیست.

پژوهشنامه زبان وادب فارسی ( گوهر گویا) دوره۲ شماره ۴ اسفند۱۳۸۷ صفحه۷۵_۹۴

دکتر محمود رضایی دشت ارژنه

پژوهش‌های ادب عرفانی
پیوند به وبگاه بیرونی › article_16387
هستی شناسی میرِ نوروزی با تکیه بر بیتی از حافظ

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۲۵ دربارهٔ نظام قاری » دیوان البسه » چند رساله » رسالهٔ صد وعظ:

اکنون نصیحتی دیگر آنست که ...

جالبه  پوشیدن لباس را بصورت خصوصی به جوانان صاحب حسن!!  در حجره محقر خود ، آن ضعیف بطور خصوصی آموزش میداده خسته نباشی جناب قاری گرچه در بخش بعدی(۳۲) آدمهای کنجکاوی مثل بنده رو فضول خواندی اشکالی نداره ولی جناب قاری یعنی شما هم بله ؟

Saman Mokhtar. M. در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۴۶ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱ - قصهٔ آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد:

درود بر شما

کف بر دل مالیدن، یعنی کف دست را روی قلب و سینه‌ی کسی مالیدن؛ همان ماساژ سینه و عمل احیاء بیمار به واسطه‌ی شوک و فشار و مالش جناق سینه‌ی فرد بیهوش

Saman Mokhtar. M. در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱ - قصهٔ آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد:

درود بر شما

در بیت ۱۲ اشتباه تایپی وجود داره

درست این است:

یا چه شد کو را (که او را) فتاد از بام، تشت ؟

(یعنی: چه پیش آمد که تشتِ او از بام افتاد؟

تشت از بام افتادن ، کنایه از آبروی کسی رفتن؛ نام کسی سر زبان‌ها افتادن؛ مشهور شدن به اتفاقی بد...

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۴۱ در پاسخ به اشکبوس رضا دربارهٔ نظام قاری » دیوان البسه » چند رساله » رسالهٔ صد وعظ:

سلام 

   نوروزی یا میر نوروزی یکی از سنتهای قدیمی ایام نوروز بوده وظاهرا در بعضی نقاط هنوز رواج دارد،که جهت تفریح مردمان وایجاد شادی عمومی یک شخص عادی را برای چند روز  از روی تفنن و انتخاب قرعه خلعت وکلاه امیری میپوشاندد وتعدادی عوامل نیز در رکاب ایشان قرار میدادند وبه جهت هزل وطنز دستوراتی را صادر میکرد که لازم الاجرا بود وصرفا برای مضحکه وشوخی از شرایط آن این بود که میر نوروزی خودش حق خنده وحتی تبسم نداشت در این صورت باید از مقامش کناره میگرفت  وهدف امیر نوروزی وسایر همراهانش فقط شوخی وخنده برای چند روز یعنی از اولین چهارشبه سال نو بوده است احتمال میدم منظور آقای نظام قاری همین است.البته طبق پژوهش معرفی شده در حاشیه بعدی فلسفه این جشن فراتر از شوخی ومضحکه بوده وبروز شده سنتی است که در آن شاهان را بدلیل سن بالا ،بیماری وموارد دیگر در حضور خدایان قربانی میکرده اند .در مورد آیین میر نوروزی  استاد باستانی پاریزی در بخش چهارم  کتاب خاتون هفت قلعه  تحت عنوان گناهکاران بی گناه  ،در پاورقی صفحه ۱۵۱   (البته چاپ هشتم) مطلبی را عنوان نموده اند همچنین مطالعه پژوهش دکتر رضایی که بدان اشاره شد  در توضیح این  رسم وسنت  خالی از لطف نیست .

لطفا حاشیه‌های بنده،  جناب رضا ساقی وجناب بهرام امیر احمدیان   بر غزل ۴۵۴ حافظ در این  خصوص را مطالعه بفرمایید.

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده میگویم  چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

شاد باشی عزیز

امین منتخبی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۴۷ در پاسخ به محمد حنیفه نژاد دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۲۵ - حکایت سلیمان با دهقان:

چرا فکر میکنی این اصطلاح رو نظامی از ترکها گرفته؟ تعصب؟ احتمال اینکه ترکها از فارسها گرفته باشن نیست؟

۱
۵۷۰
۵۷۱
۵۷۲
۵۷۳
۵۷۴
۵۶۸۸