گنجور

حاشیه‌ها

میم در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸۱ - تفسیر و هو معکم اینما کنتم:

بار دیگر ما به قصه آمدیم

ما از آن قصه برون خود کی شدیم

به نظر میاد از تناسخ صحبت میکنه

 

 

همیرضا در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره:

سیف و خنجر چون علی ریحان او ...

به گفتهٔ آقای مجید سلیمانی این بیت اشاره به این ابیات منسوب به امام علی(ع) دارد:

السَّیف و الخَنجرُ ریحانُنا / اُفٍّ علی النرجسِ و الآسِ
شرابنا مِن دَمِ اعدائنا / و کأسنا جمجمة الراس

همیرضا در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷۰ - افتادن رکابدار هر باری پیش امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه کی ای امیر المؤمنین مرا بکش و ازین قضا برهان:

خنجر و شمشیر شد ریحان من مرگ ...

به گفتهٔ آقای مجید سلیمانی این بیت اشاره به این ابیات منسوب به امام علی(ع) دارد:

السَّیف و الخَنجرُ ریحانُنا / اُفٍّ علی النرجسِ و الآسِ
شرابنا مِن دَمِ اعدائنا / و کأسنا جمجمة الراس

همیرضا در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶:

آقای مجید سلیمانی در کانال تلگرام کاریز راجع به این غزل نوشته‌اند:

 

استاد شفیعی کدکنی در «گزینش و تفسیر غزلیات شمس»، در توضیح غزل:

بده یک جام ای پیر خرابات / مگو فردا که فی التّاخیر آفات
به جای باده در ده خون فرعون / که آمد موسی جانم به میقات
شراب ما ز خون خصم باشد / که شیران را ز صیّادی‌ست لذّات
آورده‌اند که «خون فرعون کنایه از شراب است و ظاهراً به این دلیل باده را خونِ فرعون خوانده است که شراب را در «فرعونی» می‌ریخته‌اند و فرعونی نوعی جام شراب بزرگ بوده است.»

به گمانم این معنی چندان مناسب نیست و گویا نظر مولانا سوی دیگر است. ابتدا بگوییم که مولانا از آن پیر خرابات، «به جای باده»، «خون فرعون» می‌طلبد و به قاعده توقع نمی‌رود که خون فرعون همچنان کنایه از شراب یا باده باشد. از «جام فرعونی»، چنان که در زبان دیگر گویندگان، تا «خون فرعون»، هم فاصله کوتاه نیست و این معنی «فرعونی» هم، با همه سخن‌پردازی در باب فرعون، در زبان مولانا سابقه ندارد. 

به نظرم آنچه در بیت بعد آمده که «شراب ما ز خون خصم باشد» جای تردید اندکی می‌گذارد که مولانا نظر به ابیات منسوب به امام علی دارد که «شرابُنا مِن دمِ اعدائنا». همان ابیات غریب «فی المفاخرة و إظهار الشجاعة:

السَّیف و الخَنجرُ ریحانُنا / اُفٍّ علی النرجسِ و الآسِ
شرابنا مِن دَمِ اعدائنا / و کأسنا جمجمة الراس»

و آنچه پس از آن هم می‌آید «که شیران را ز صیّادی‌ست لذّات» باز مناسب است با «اسد الله» و «در شجاعت شیر ربّانیستی.» فضای کلّی غزل هم در ستایش همّت بلند و جان‌فشانی و سلحشوری است. 

در آشنایی مولانا یا این ابیات هم جای تردید نیست چرا که مضمون آن‌ها را دو جا آورده است، یکی در دفتر اول مثنوی:
خنجر و شمشیر شد ریحانِ من / مرگ من شد بزم و نرگس‌دانِ من...
و بعد، حدود ده سال بعد، در دفتر پنجم مثنوی:
سیف و خنجر چون علی ریحانِِ او / نرگس و نسرین عدویِ جان او...

همین دیگر، به دیوان بازگردیم... 
نه خاک است این زمین طشتی‌ست پرخون / ز خون عاشقان و زخم شه‌مات
...

 

علی بدری آرباطان در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۳۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

باسلام .بنظرم در بیت اول نوعی هنر مینیاتوری در بسم الله بکار رفته است

احسان رحیمی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:

با خواندن این غزل روح الهی جان را لمس میکند، سعدی تو کیستی

مصطفی آهنگرها در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶:

این شعر در اجرایی خصوصی تحت عنوان «لب لعل» توسط محمدرضا شجریان در ماهور و بیات اصفهان خوانده شده است.

متاسفانه قادر به ثبت این آواز در بخش مربوطه نیستم.

یعقوب عبدی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:

سلام . ی در جام عقیقی یای نسبت نیست . جام عقیق خودش کاربرد داشته . ی برای تفخیم و بزرگداشت است باید تکیه روی هجای آخر باشد نه وسط . مثل دلبری برگزیده ام که مپرس 

کاوه کاظمی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:

درود بر مدیران و پدید آورندگان گنجینه پر گهر و لعل *گنجور فرهنگ و ادب و معرفت* 

درود بر دوستان ادیب کاوشگرتیزبین از جمله جناب محدثی...پیروز و سربلند باشید 

مجتبی میرسمیعی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۵۵:

بیت دوم فکر میکنم به جای کلمه "باده" باید "باد" نوشته شود.

پرویز شیخی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸:

خداوند نور است

چون نور گفت خداوند خویشتن را نام

یعنی خداوند با نور خودش در جهان تجلی می کند و نور خدا ، محمت یا محمد همان عیسی می باشد که  کلمه ، روح و رسول خداست و خداوند بوسیله روح خود آسمانها و زمین را افرید

حسین بیدرام در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۳۲ در پاسخ به فاطمه زندی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:

سرکار خانم زندی گرامی، حیف از این همه زحمت که کشیده‌اید ولی متاسفانه بهره کافی از آن نمی‌توان برد. شایسته بود هنگام شروع شرح هر بیت، ابتدا خود ِ بیت را ذکر می‌کردید، همانگونه که برای بعضی از غزل‌ها این کار را بدرستی انجام داده‌اید.‌ در این شرایط برای خواندن شرح هر بیت لازم است هر بار کل صفحه را به سمت بالا اسکرول کرده، بیت را بخاطر بسپریم و برگردیم سراغ شرح بیت یا اینکه دو پنجره بازکنیم و هر بار از این پنجره به پنجره بعدی برویم یا غزل را چاپ کنیم و کنار دستمان قرار دهیم که همه این کارها اضافی و توام با مشقت و صرف وقت است در صورتی که فقط با ذکر بیت در ابتدای شرح هر بیت مشکل براحتی حل می‌شد. موفق باشید. 

سید حسین اخوان بهابادی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۴۵ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۱ - این قصیدهٔ را حرز الحجاز خوانند در کعبهٔ علیا انشاء کرده و بر بالین مقدس پیغمبر اکرم صلوات الله علیه در یثرب به پایان آورده:

حف. [ ح َف ْف ] ( ع مص ) پوشید چیزی را با چیزی : قوله تعالی : حففناهما بنخل (از آیه ۳۲ سوره مبارکه کهف )؛ درختان خرما گرداگرد آن درآوردیم. || احاطه کردن. گرد چیزی درآمدن.
راوندی در کتاب ضوء الشهاب گوید:حف القوم حول زید یعنی مردم اطراف زید را گرفته و دایره‌وار در گرد او هستند. 
أَ تَرَانَا نَحُفُّ بِکَ وَ أَنْتَ تَؤُمُّ الْمَلأََ وَ قَدْ مَلأَْتَ الأَْرْضَ عَدْلاً (فرازی از دعای ندبه)
آیا آن روز فرا می رسد که ما را ببینی که تو را احاطه کرده ایم و تو پیشوای مردم شده ای و زمین را پر از عدل و داد کرده ای؟
نَحُفُّ: احاطه کنیم.
در نهج البلاغه خطبه 174 از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم نقل می‏کند: «حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَکارِهِ وَ حُفَّتِ النّارُ بِالشَّهَواتِ» بهشت با مکاره و آتش با شهوات احاطه شده است.( مکاره. [ م َ رِه ْ ] ( ع اِ ) ج ِ مکرهة.سختیها)
بهشت محفوف و پیچیده به دشواریهاست و انسان از هر راهی اگر بخواهد به بهشت راه پیدا کند با دشواری روبروست اما آتش جهنم پیچیده به لذتهاست انسان اگر جذب لذایذ دنیا شود و راه آنرا ادامه دهد پایانش جهنم است.
حفت الجنة به چه محفوف گشت
بالمکاره که از او افزود کشت.
مولوی ( مثنوی ، دفتر پنجم ص 12 )
حفت الجنه همه راه بهشت آمد خار
پس خارستان گلزار تمنا بینند
حفت النار همه راه سقر گلزار است
باز خارستان سر تاسر صحرا بینند (خاقانی، قصیده شمارهٔ ۸۱) 

علی عامری در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱:

با سلام و عرض ادب،

با عنایت به آیات قرآن کریم به ویژه سور مسبّحات، همه عالم در حال تسبیح خداوند تعالی هستند. فرشتگان نیز به طریق اولی تسبیح خدا می‌کنند. جناب حافظ در بیت سوم، مصراع اول «من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان» به شکل لطیفی بیان میکنه که صدای تسبیح فرشتگان الهی رو در همه حال میشنوه و با اونها همنشینه. شاهد این تعبیر، ابیات زیادی از خواجه است مثل اون بیت معروف ایشون:

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند.

لذا، میفرماید منی که گوشم از صدای تسبیح فرشتگان پُره و در عالم ملکوت سیر می‌کنم، طعنه‌ها و حرفهای لغو و بیهوده و رنج آور مردم رو به خاطر رضای تو تحمل می‌کنم.

و إذا مرّوا باللّغو مرّوا کراماً، سوره فرقان، آیه ۷۲.

همایون در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۸:

آدمی جان‌بخش آدمی‌است که اینجا از شمس گفته می‌شود که شاه بخش است و آتش زن است و راه نما 

ماه نماد بنیادی ادب جلال‌دّن است و مثنوی او را در کنار شاهنامه می‌توان ماه‌ نامه نامید که پر بیراه نیست

درون هرکس خورشیدی است که ماه چون آینه‌ای آنرا نمایان میسازد و ماه جلال‌دین شمس است که شاه است و خورشید است 

آنای بی نام در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۳۱ در پاسخ به الماس دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۳۲:

10 سال گذشته امیدوارم خدا یارتان بوده باشد.

امروز من مینویسم-میرسد غم های بی پایان به پایان غم مخور-

باشد امیدی تا روزی که روزگاری چون شکر آید

سمی آرین در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک:

یکی مرد بود اندر آن روزگار

ز دشت سواران نیزه گذار

 

مردی بود در آن روزگار،

که از دشت سواران نیزه‌گذار بود.

 

گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد

ز ترس جهاندار با باد سرد

 

او گرانمایه، شاه و مردی نیک بود

و از ترس جهاندار، به باد سرد پناه می‌برد.

 

که مرداس نام گرانمایه بود

به داد و دهش برترین پایه بود

 

نام او مرداس بود و گرانقدر،

به خاطر داد و دهش، برترین مقام را داشت.

 

مر او را ز دوشیدنی چارپای

ز هر یک هزار آمدندی به جای

 

از چهارپایانی که می‌دویدند،

هر یک به جای هزاران می‌آمدند.

 

همان گاو دوشابه فرمانبری

همان تازی اسب گزیده مری

 

او گاو دوشابه‌ای داشت که فرمانبردار بود،

و نیز اسبی تازی و گزیده داشت.

 

بز و میش بد شیرور همچنین

به دوشیزگان داده بد پاکدین

 

و همچنین بز و میش که شیرور بودند،

به دوشیزگان داده می‌شدند و پاک‌دین بودند.

 

به شیر آن کسی را که بودی نیاز

بدان خواسته دست بردی فراز

 

به شیر کسی که نیازمند بود،

به آن خواسته، دستش را بلند کرد.

 

پسر بد مر این پاکدل را یکی

کش از مهر بهره نبود اندکی

 

فرزندی از آن پاکدل یکی بود

که از مهر بهره‌ای اندک نداشت.

 

جهانجوی را نام ضحّاک بود

دلیر و سبکسار و ناپاک بود

 

جهانجوی را ضحاک نامیدند،

که دلیر، سبکسار و ناپاک بود.

 

کجا بیور اسپش همی خواندند

چنین نام بر پهلوی راندند

 

که نام او را بر اسپش می‌خواندند

و بدین گونه، بر پهلوی او می‌رانیدند.

 

کجا بیور از پهلوانی شمار

بود بر زبان دری ده هزار

 

از پهلوانی‌هایش، نامش بر زبان‌ها بود

ده هزار بار به زبان دری گفته می‌شد.

 

ز اسپان تازی به زرین ستام

ورا بود بیور که بردند نام

 

از میان اسبان تازی به زرین ستام

او را به نام «بیور» می‌شناختند.

 

شب و روز بودی دو بهره به زین

ز روی بزرگی نه از روی کین

 

شب و روز به دو زین بر آن سوار بود

که از روی بزرگی بود، نه از روی کین.

 

چنان بد که ابلیس روزی پگاه

بیامد به سان یکی نیک‌خواه

 

چنان بود که ابلیس روزی در صبح

به سان یک نیک‌خواه به نزد او آمد.

 

دل مهتر از راه نیکی ببرد

جوان گوش گفتار او را سپرد

 

دل مهتر از راه نیکی را ربود

و جوان گوش به گفتار او سپرد.

 

بدو گفت پیمانت خواهم نخست

پس آنگه سخن برگشایم درست

 

به او گفت: «نخست پیمان تو را می‌طلبم،

سپس سخن را درست باز می‌گویم.»

 

جوان نیک‌دل گشت فرمانش کرد

چنان چون بفرمود سوگند خورد

 

جوان نیک‌دل فرمان او را پذیرفت

و چنان‌که او فرمود، سوگند خورد.

 

که راز تو با کس نگویم ز بن

ز تو بشنوم هر چه گویی سخن

 

که راز تو را با کسی نمی‌گویم

و از تو می‌شنوم هر چه بگویی.

 

بدو گفت جز تو کسی کدخدای

چه باید همی با تو اندر سرای

 

به او گفت: «جز تو، کسی کدخدا نیست،

چه باید با تو در سرای من؟»

 

چه باید پدر کش پسر چون تو بود

یکی پندت را من بیاید شنود

 

«چه باید پدر کش، پسر چون تو باشد؟

یکی پند تو را من باید بشنود.»

 

زمانه برین خواجهٔ سالخورد

همی دیر ماند تو اندر نورد

 

زمانه بر آن خواجهٔ سالخورده،

دیر ماندی تو در این نبرد.

 

بگیر این سر مایه‌ور جاه او

تو را زیبد اندر جهان گاه او

 

این سر، مایه‌ور جاه او را بگیر،

که تو را در جهان به او شایسته است.

 

بر این گفتهٔ من چو داری وفا

جهاندار باشی یکی پادشا

 

به این گفته من، اگر وفا کنی،

جهاندار خواهی بود، یکی پادشاه.

 

چو ضحاک بشنید اندیشه کرد

ز خون پدر شد دلش پر ز درد

 

چون ضحاک شنید، اندیشه‌ای کرد

و از خون پدر، دلش پر از درد شد.

 

به ابلیس گفت این سزاوار نیست

دگر گوی کاین از در کار نیست

 

به ابلیس گفت: «این سزاوار نیست،

دیگر بگو که این کار از در نیست.»

 

بدو گفت گر بگذری زین سخن

بتابی ز سوگند و پیمان من

 

به او گفت: «اگر از این سخن بگذری،

ز سوگند و پیمان من بتابی.»

 

بماند به گردنت سوگند و بند

شوی خوار و ماند پدرت ارجمند

 

«اگر بمانی، به گردنت سوگند و بند خواهد ماند،

و خوار خواهی شد و پدرت ارجمند خواهد ماند.»

 

سر مرد تازی به دام آورید

چنان شد که فرمان او برگزید

 

سر مرد تازی را به دام آوردند

و چنان شد که فرمان او را برگزید.

 

بپرسید کاین چاره با من بگوی

نتابم ز رای تو من هیچ روی

 

پرسید که: «این چاره را با من بگو،

که من هیچ روی از رأی تو نتابم.»

 

بدو گفت من چاره سازم ترا

به خورشید سر برفرازم ترا

 

به او گفت: «من چاره‌ای برایت می‌سازم

که به خورشید سر برفرازم تو را.»

 

مر آن پادشا را در اندر سرای

یکی بوستان بود بس دلگشای

 

«در اندر سرای آن پادشاه،

باغی بسیار دلگشای وجود داشت.»

 

گرانمایه شبگیر برخاستی

ز بهر پرستش بیاراستی

 

«گرانمایه شب‌هنگام برخواست

تا برای پرستش، آنجا را بیاراست.»

 

سر و تن بشستی نهفته به باغ

پرستنده با او ببردی چراغ

 

«سر و تن خود را شست و در باغ نهان شد،

پرستنده‌ای چراغی با او برد.»

 

بیاورد وارونه ابلیس بند

یکی ژرف چاهی به ره بر بکند

 

«ابلیس بند وارونه‌ای آورد،

و چاهی ژرف در راه کَند.»

 

پس ابلیس وارونه آن ژرف چاه

به خاشاک پوشید و بسترد راه

 

«سپس ابلیس آن چاه عمیق را وارونه کرد

و با خاشاک آن را پوشاند و راه را بست.»

 

سر تازیان مهتر نامجوی

شب آمد سوی باغ بنهاد روی

 

«سر سواران تازی و جویندگان نام

شب به سوی باغ آمد و روی به آن نهاد.»

 

به چاه اندر افتاد و بشکست پست

شد آن نیک‌دل مرد یزدان‌پرست

 

«به چاه افتاد و شکسته شد،

و آن مرد نیک‌دل، یزدان‌پرست گشت.»

 

به هر نیک و بد شاه آزاد مرد

به فرزند بر نازده باد سرد

 

«او به هر نیک و بد، شاه آزاد مرد بود

و بر فرزندش سخت ناز می‌کشید.»

 

همی پروریدش به ناز و به رنج

بدو بود شاد و بدو داد گنج

 

«او را به ناز و رنج پرورش داد

و به او شاداب بود و گنج داد.»

 

چنان بدگهر شوخ فرزند او

بگشت از ره داد و پیوند او

 

«چنین بدگهر، فرزند او شد

که از راه داد و پیوندش برگشت.»

 

به خون پدر گشت همداستان

ز دانا شنیدم من این داستان

 

«او به خون پدر همداستان شد،

که من این داستان را از دانا شنیدم.»

که فرزند بد گر شود نرّه شیر

به خون پدر هم نباشد دلیر

 

«اگر فرزند بد، نر شیر شود،

از خون پدر هم دلیر نخواهد بود.»

 

مگر در نهانش سخن دیگرست

پژوهنده را راز با مادرست

 

«مگر در نهان او سخن دیگری باشد،

راز را پژوهنده با مادرش می‌داند.»

 

فرومایه ضحاک بیدادگر

بدین چاره بگرفت جای پدر

 

«ضحاک فرومایه و بیدادگر

به این چاره، جای پدر را گرفت.»

 

به سر بر نهاد افسر تازیان

بر ایشان ببخشید سود و زیان

 

«افسر تازیان را بر سر نهاد

و به ایشان، سود و زیان بخشید.»

محسن نظامی پژوه در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳:

اگرچه رسم خوبان تند خوییست 

نکویی نیز هم رسم نکوییست 

نظامی 

حافظ یک مصراع را تضمین کرده

رسول لطف الهی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۱۲ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴ - ماده تاریخ وفات (قرب طاعت = ۷۸۲) :

سلام یعنی وفات ایشان به سال ابجد782ه ق

سمی آرین در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۱ - پادشاهی جمشید هفتصد سال بود:

ترجمه بیت به بیت شعر جمشید از فردوسی:

 

گرانمایه جمشید فرزند او

گران‌مایه جمشید، فرزند آن پدر بزرگوار بود.

 

کمر بست یک‌دل پر از پند او

او با دل و اراده‌ای پر از اندرز و نصیحت، کمر به کار بست.

 

برآمد بر آن تخت فرّخ پدر

بر آن تخت خوشبختی پدرش برخواست.

 

به رسم کیان بر سرش تاج زر

به رسم شاهان کیانی، تاج زرین بر سر نهاد.

 

کمر بست با فرّ شاهنشهی

با فرّ (خوش‌یمنی) شاهانه، کمر به سلطنت بست.

 

جهان گشت سرتاسر او را رهی

جهان به تمامی تحت سرپرستی و هدایت او درآمد.

 

زمانه بر آسود از داوری

زمانه از قضاوت و داوری آسوده شد.

 

به فرمان او دیو و مرغ و پری

به فرمان او، دیوان و پرندگان و پری‌ها (موجودات افسانه‌ای) در آرامش بودند.

 

جهان را فزوده بدو آبروی

به خاطر او، آبروی جهان افزوده شد.

 

فروزان شده تخت شاهی بدوی

تخت شاهی او درخشانی و فزونی یافت.

 

منم گفت با فرّهٔ ایزدی

او گفت: «من با فرّهٔ ایزدی (خوشبختی الهی) هستم.»

 

همم شهریاری همم موبدی

من هم شهریار و هم موبد (روحانی) هستم.

 

بدان را ز بد دست کوته کنم

هر کس را از بدی‌ها دور خواهم کرد.

 

روان را سوی روشنی ره کنم

روان‌ها را به سوی روشنی هدایت می‌کنم.

 

نخست آلت جنگ را دست برد

نخست، آلت و ابزار جنگ را آماده کرد.

 

در نام جستن به گردان سپرد

برای جستجوی نام و اعتبار، آن را به سپاه سپرد.

 

به فرّ کیی نرم کرد آهنا

به برکت کیانی، آهن را نرم کرد.

 

چو خود و زره کرد و چون جوشنا

چون خود و زره و جوشن (زره‌پوش) ساخت.

 

چو خفتان و تیغ و چو برگستوان

چون خفتان (پوشش) و تیغ و برگستوان (سپر) را نیز فراهم آورد.

 

همه کرد پیدا به روشن روان

همه را به طور آشکار و شفاف ساخت.

 

بدین اندرون سال پنجاه رنج

در این سال، او پنجاه سال رنج برد.

 

ببرد و از این چند بنهاد گنج

و از این رنج‌ها، گنج‌های زیادی فراهم آورد.

 

دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد

سپس به فکر پوشاک افتاد.

 

که پوشند هنگام ننگ و نبرد

تا در زمان ننگ و جنگ بپوشند.

 

ز کتّان و ابریشم و موی قز

از کتان، ابریشم و موی قز (پشم نرم) لباس درست کرد.

 

قصب کرد پر مایه دیبا و خز

دسته‌ای از دیبا و خز تهیه کرد.

 

بیاموختشان رشتن و تافتن

به آن‌ها رشتن و بافتن را آموخت.

 

به تار اندرون پود را بافتن

در تار، پود را نیز بافت.

 

چو شد بافته شستن و دوختن

زمانی که بافته شد، شستن و دوختن را یاد گرفتند.

 

گرفتند از او یک‌سر آموختن

و همه آن را به طور کامل از او آموختند.

 

چو این کرده شد ساز دیگر نهاد

پس از این کار، ساز و کاری دیگر ایجاد کرد.

 

زمانه بدو شاد و او نیز شاد

زمانه به او شادمان شد و او نیز شاد بود.

 

ز هر انجمن پیشه‌ور گرد کرد

از هر گروه پیشه‌ور جمع کرد.

 

بدین اندرون نیز پنجاه خورد

در این کار نیز پنجاه نفر را گرد آورد.

 

گروهی که کاتوزیان خوانی‌اش

گروهی که به نام کاتوزیان شناخته می‌شدند.

 

به رسم پرستندگان دانی‌اش

به رسم پرستشگران شناخته می‌شدند.

 

جدا کردشان از میان گروه

آن‌ها را از میان گروه‌ها جدا کرد.

 

پرستنده را جایگه کرد کوه

و پرستندگان را به کوه جای داد.

 

بدان تا پرستش بود کارشان

به این دلیل که پرستش کار آن‌ها بود.

 

نوان پیش روشن جهاندارشان

و پیشوای روشن‌فکر آن‌ها بود.

 

صفی بر دگر دست بنشاندند

در صفی دیگر دست به دست هم دادند.

 

همی نام نیساریان خواندند

و نام خود را نیساریان گذاشتند.

 

کجا شیر مردان جنگ آورند

جایی که شیرمردان جنگجو باشند.

 

فروزندهٔ لشکر و کشورند

و آنان نیروهای لشکر و کشور را تقویت می‌کنند.

 

کز ایشان بود تخت شاهی به جای

از میان آن‌ها تخت شاهی به وجود آمد.

 

و ز ایشان بود نام مردی به پای

و از آن‌ها نام مردی برپا شد.

 

بسودی سه دیگر گره را شناس

سومین کار دیگر را شناسایی کردند.

 

کجا نیست از کس بر ایشان سپاس

که هیچ کس از آنان سپاسگزاری نکرد.

 

بکارند و ورزند و خود بدروند

آن‌ها کار می‌کردند، تلاش می‌کردند و خود را به جلو می‌بردند.

 

به گاه خورش سرزنش نشنوند

در زمان خورشید، سرزنشی نشنیدند.

 

ز فرمان تن‌آزاده و ژنده‌پوش

از فرمان کسانی که تن‌آزاده و ژنده‌پوش بودند.

 

ز آواز پیغاره آسوده گوش

از آواز نداهای پیغام آسوده بودند.

 

تن آزاد و آباد گیتی بر اوی

زندگی آزاد و آباد دنیا بر او بود.

 

بر آسوده از داور و گفتگوی

از قضاوت و گفت‌وگو آسوده بود.

 

چه گفت آن سخن‌گوی آزاده مرد

آن مرد آزاده چه گفت؟

 

که آزاده را کاهلی بنده کرد

که کاهلی را به بنده‌اش انداخت.

 

چهارم که خوانند اهتو خوشی

چهارمی که خوشی را می‌خوانند.

 

همان دست‌ورزان ابا سرکشی

همان کارگران با سرکشی.

 

کجا کارشان همگنان پیشه بود

جایی که کارشان در پیشه‌وران بود.

 

روانشان همیشه پر اندیشه بود

روح‌هایشان همیشه پر از اندیشه و فکر بود.

 

بدین اندرون سال پنجاه نیز

در این زمینه نیز پنجاه سال گذشت.

 

بخورد و بورزید و بخشید چیز

به خوردن، تلاش و بخشیدن ادامه داد.

 

از این هر یکی را یکی پایگاه

هر یک از آن‌ها پایگاهی داشتند.

 

سزاوار بگزید و بنمود راه

سزاوار را برگزید و راه را نشان داد.

 

که تا هر کس اندازهٔ خویش را

تا هر کس اندازهٔ خود را بشناسد.

 

ببیند بداند کم و بیش را

ببیند و بداند که چقدر کم و زیاد است.

 

بفرمود پس دیو ناپاک را

سپس فرمان داد که دیو ناپاک را.

 

به آب اندر آمیختن خاک را

خاک را به آب آمیختند.

 

هر آنچ از گل آمد چو بشناختند

هر آنچه از گل آمد، چون شناختند.

 

سبک خشت را کالبد ساختند

سبک خشت را شکل دادند.

 

به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد

با سنگ و گچ دیوار ساخت.

 

نخست از برش هندسی کار کرد

نخست از هندسه کار کرد.

 

چو گرمابه و کاخ‌های بلند

چون گرمابه و کاخ‌های بلند بنا کرد.

 

چو ایوان که باشد پناه از گزند

و ایوانی که پناهگاهی از گزند باشد.

 

ز خارا گهر جست یک روزگار

از خارا جواهراتی در یک زمان جستجو کرد.

 

همی کرد از او روشنی خواستار

از او روشنی خواست.

 

به چنگ آمدش چند گونه گهر

چند نوع جواهر به چنگش آمد.

 

چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر

مانند یاقوت، نقره و طلا.

ز خارا به افسون برون آورید

از سنگ خارا با افسون، جواهرات را بیرون آورد.

 

شد آراسته بندها را کلید

آرایش‌های گوناگونی را به کلیدها بست.

 

دگر بوی‌های خوش آورد باز

بوی‌های خوش دیگری آورد.

 

که دارند مردم به بویش نیاز

که مردم به این بوها نیازمند بودند.

 

چو بان و چو کافور و چون مشک ناب

مانند بوی بان، کافور و مشک ناب.

 

چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب

مانند عود، عنبر و گلاب خوشبو.

 

پزشکی و درمان هر دردمند

پزشکی و درمان برای هر دردمندی.

 

در تندرستی و راه گزند

در تندرستی و راه آسیب‌ها.

 

همان رازها کرد نیز آشکار

همان رازها را نیز آشکار کرد.

 

جهان را نیامد چون او خواستار

جهان به مانند او خواستار نیامد.

 

گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب

پس از آن، به کشتی بر آب گذر کرد.

 

ز کشور به کشور گرفتی شتاب

از کشوری به کشور دیگر، با شتاب حرکت کرد.

 

چنین سال پنجه برنجید نیز

این سال نیز سال پنجاه گذشت.

 

ندید از هنر بر خرد بسته چیز

از هنر چیزی ندید که خرد بسته باشد.

 

همه کردنی‌ها چو آمد به جای

هر آنچه می‌بایست انجام شود، به انجام رسید.

 

ز جای مهی برتر آورد پای

از جایگاه ماهی بالاتر آمد.

 

به فرّ کیانی یکی تخت ساخت

به برکت کیانی، تختی ساخت.

 

چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

چقدر گوهرها در آن تخت قرار گرفت.

 

که چون خواستی دیو برداشتی

چون خواست، دیو را برداشت.

 

ز هامون به گردون برافراشتی

از هامون به آسمان بلند شد.

 

چو خورشید تابان میان هوا

مانند خورشید تابان در میان آسمان.

 

نشسته بر او شاه فرمانروا

شاه فرمانروا بر آن نشسته بود.

 

جهان انجمن شد بر آن تخت او

جهان بر آن تخت او گرد هم آمد.

 

شگفتی فرومانده از بخت او

همه از بخت او شگفت‌زده بودند.

 

به جمشید بر گوهر افشاندند

جواهرات را بر جمشید افشانیدند.

 

مر آن روز را روز نو خواندند

و آن روز را روز نو نامیدند.

 

سر سال نو هرمز فرودین

سر سال نو، هرمز فرودین (نخستین ماه سال).

 

بر آسوده از رنج روی زمین

از رنج‌ها و سختی‌ها بر روی زمین آسوده بودند.

 

بزرگان به شادی بیاراستند

بزرگان به شادی جشن برپا کردند.

 

می و جام و رامشگران خواستند

شراب و جام و رامشگران را خواستند.

 

چنین جشن فرخ از آن روزگار

این جشن شاد از آن روزگار به یادگار ماند.

 

به ما ماند از آن خسروان یادگار

این جشن به ما از آن پادشاهان به یادگار مانده است.

 

چنین سال سیصد همی رفت کار

این سال سیصد، کارش را ادامه داد.

 

ندیدند مرگ اندر آن روزگار

در آن روزگار مرگ را ندیدند.

 

ز رنج و ز بدشان نبد آگهی

از رنج‌ها و بدی‌ها آگاهی نداشتند.

 

میان بسته دیوان به سان رهی

دیوان در میان بسته بودند، مانند راهی.

 

به فرمان مردم نهاده دو گوش

دوش گوش‌هایشان را به فرمان مردم گذاشتند.

 

ز رامش جهان پر ز آوای نوش

جهان از نواهای خوش رامش پر بود.

 

چنین تا بر آمد بر این روزگار

چنین بود تا به این روزگار رسیدند.

 

ندیدند جز خوبی از کردگار

جز خوبی از خداوند چیزی ندیدند.

 

جهان سربه‌سر گشت او را رهی

جهان به تمامیت تحت سرپرستی او بود.

 

نشسته جهاندار با فرّهی

جهاندار با فرّ و زیبایی نشسته بود.

 

یکایک به تخت مهی بنگرید

به هر یک از آن‌ها نگاه کرد.

 

به گیتی جز از خویشتن را ندید

در گیتی جز خود چیزی ندید.

 

منی کرد آن شاه یزدان شناس

آن شاه یزدان‌شناس خود را نشان داد.

 

ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

از یزدان روی گرداند و ناسپاس شد.

 

گرانمایگان را ز لشگر بخواند

گران‌مایگان را از لشکر فراخواند.

 

چه مایه سخن پیش ایشان براند

چه سخنی بر ایشان مطرح کرد.

 

چنین گفت با سالخورده مهان

با بزرگان سالخورده چنین گفت:

 

که جز خویشتن را ندانم جهان

که من جز خود چیزی از جهان نمی‌دانم.

 

هنر در جهان از من آمد پدید

هنر در جهان از من پدید آمد.

 

چو من نامور تخت شاهی ندید

چون من کسی را در تخت شاهی نامور ندیدم.

 

جهان را به خوبی من آراستم

جهان را به خوبی آراستم.

 

چنان است گیتی کجا خواستم

چنین است جهانی که من خواستم.

 

خور و خواب و آرامتان از من است

خور و خواب و آرام شما از من است.

 

همان کوشش و کامتان از من است

همه کوشش‌ها و کام‌هایتان از من است.

 

بزرگی و دیهیم شاهی مراست

بزرگی و دیهیم شاهی به من تعلق دارد.

 

که گوید که جز من کسی پادشاست

کسی که بگوید جز من کسی پادشاه است.

 

همه موبدان سرفگنده نگون

همه موبدان سرفگنده و سر به زیر بودند.

 

چرا کس نیارست گفتن نه چون

چرا کسی نتوانست بگوید نه؟

 

چو این گفته شد فرّ یزدان از وی

وقتی این گفته شد، فرّ یزدان از او دور شد.

 

بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی

جهان پر از گفت‌وگو و بحث شد.

 

منی چون بپیوست با کردگار

چون من با خداوند پیوست شدم.

 

شکست اندر آورد و برگشت کار

و کارها به هم ریخت و تغییر کرد.

 

چه گفت آن سخن‌گوی با فرّ و هوش

آن سخن‌گو چه گفت با فرّ و هوش؟

 

چو خسرو شوی بندگی را بکوش

چون خسرو تلاش کن در بندگی.

 

به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس

به یزدان، هر کسی که ناسپاس شد.

 

به دلش اندر آید ز هر سو هراس

از هر سو هراسی در دلش می‌آید.

 

به جمشید بر تیره‌گون گشت روز

بر جمشید، روز تیره‌گون شد.

 

همی کاست آن فرّ گیتی‌فروز

و آن فرّ (نور) گیتی‌فروز کاهش یافت.

 

 

۱
۵۴۵
۵۴۶
۵۴۷
۵۴۸
۵۴۹
۵۷۲۸