گنجور

حاشیه‌ها

سمی آرین در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » طهمورث » طهمورث:

در این بخش از شاهنامه، فردوسی به طهمورث دیوبند، پسر هوشنگ، اشاره می‌کند. او پس از نشستن بر تخت پدر، هدفش را پاک‌سازی جهان از بدی‌ها و دیوان اعلام می‌کند. طهمورث به دستاوردهای مختلفی دست می‌یابد، از جمله تربیت حیوانات و اهلی کردن آنها، و در نهایت، دیوان را مغلوب می‌کند و از آنها نوشتن زبان‌های مختلف را می‌آموزد.

 

پسر بد مر او را یکی هوشمند

گرانمایه طهمورث دیو بند

پسر هوشنگ، طهمورث هوشمند بود،

که به دلیل پیروزی بر دیوان، به “دیو بند” مشهور شد.

 

بیامد به تخت پدر بر نشست

به شاهی کمر بر میان بر ببست

او به جای پدر بر تخت نشست،

و خود را برای فرمانروایی آماده کرد.

 

همه موبدان را ز لشکر بخواند

به خوبی چه مایه سخن‌ها براند

تمام موبدان و بزرگان لشکر را فراخواند،

و سخنان ارزشمندی در مورد حکومت به آنها گفت.

 

چنین گفت کامروز تخت و کلاه

مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه

او گفت: “امروز تاج و تخت و سپاه شایسته من است،

و من سزاوار حکومت بر جهان هستم.”

 

جهان از بدی‌ها بشویم به رای

پس آنگه کنم درگهی گرد پای

“جهان را از هر بدی پاک خواهم کرد،

و سپس دربارم را برپا خواهم ساخت.”

 

ز هر جای کوته کنم دست دیو

که من بود خواهم جهان را خدیو

“از هر سو دست دیوان را کوتاه خواهم کرد،

زیرا می‌خواهم پادشاه جهان باشم.”

 

هر آن چیز کاندر جهان سودمند

کنم آشکارا گشایم ز بند

“هر آنچه که در جهان سودمند است،

آشکار و آزاد خواهم کرد.”

 

پس از پشت میش و بره پشم و موی

برید و به رشتن نهادند روی

از پشم و موی میش و بره،

نخستین بار پارچه ریسیدند.

 

به کوشش از او کرد پوشش به رای

به گستردنی بد هم او رهنمای

او با تدبیر، نخستین پوشش‌ها را ساخت،

و در تولید و گسترش پارچه نیز راهنما بود.

 

ز پویندگان هر چه بد تیز رو

خورش کردشان سبزه و کاه و جو

از حیوانات تیزرو مانند اسب و خر،

خوراکی مانند سبزه و جو فراهم کرد.

 

رمنده ددان را همه بنگرید

سیه گوش و یوز از میان برگزید

حیوانات شکارچی مانند سیاه‌گوش و یوز را انتخاب کرد،

و به تربیت آنها پرداخت.

 

به چاره بیاوردش از دشت و کوه

به بند آمدند آن که بد زان گروه

با تدبیر این حیوانات وحشی را از دشت و کوه آورد،

و آنها را به بند کشید.

 

ز مرغان مر آن را که بد نیک تاز

چو باز و چو شاهین گردن فراز

از پرندگان نیز، باز و شاهین را برگزید،

که سرعت و شکوه بسیاری داشتند.

 

بیاورد و آموختن‌شان گرفت

جهانی بدو مانده اندر شگفت

او این پرندگان را به شکار آموزش داد،

و مردم از دانش و هنر او شگفت‌زده شدند.

 

چو این کرده شد ماکیان و خروس

کجا بر خروشد گه زخم کوس

پس از آن، مرغ و خروس را نیز به جمع مردم افزود،

که با صدای آنها، زمان‌ها را اعلام می‌کردند.

 

بیاورد و یک‌سر به مردم کشید

نهفته همه سودمندش گزید

این پرندگان سودمند را به زندگی انسان‌ها وارد کرد،

و تمام آنچه را که مفید بود انتخاب نمود.

 

بفرمودشان تا نوازند گرم

نخوانندشان جز به آواز نرم

او دستور داد تا با این پرندگان به نرمی برخورد کنند،

و صدای آنها را جز به آرامش نشنوند.

 

چنین گفت کاین را ستایش کنید

جهان آفرین را نیایش کنید

طهمورث گفت: “این پرندگان را ستایش کنید،

و خالق جهان را عبادت کنید.”

 

که او دادمان بر ددان دستگاه

ستایش مر او را که بنمود راه

“زیرا او به ما قدرت بر حیوانات داد،

و باید او را شکرگزار باشیم که راهنمای ما شد.”

 

مر او را یکی پاک دستور بود

که رایش ز کردار بد دور بود

طهمورث یک وزیر خردمند و پاک داشت،

که همواره از رفتار بد دوری می‌کرد.

 

خنیده به هر جای شهرسپ نام

نزد جز به نیکی به هر جای گام

این وزیر که به “شهرسپ” مشهور بود،

در همه جا با نیکی شناخته شده بود.

 

چنان شاه پالوده گشت از بدی

که تابید ازو فرّهٔ ایزدی

طهمورث آن‌قدر پاک و بی‌عیب شد،

که شکوه الهی از او می‌تابید.

 

برفت اهرمن را به افسون ببست

چو بر تیز رو بارگی بر نشست

او با افسون دیوان را مغلوب کرد،

و سوار بر اسب تیزرو شد.

 

چو دیوان بدیدند کردار او

کشیدند گردن ز گفتار او

دیوان وقتی رفتار او را دیدند،

از فرمان او سرپیچی کردند.

 

شدند انجمن دیو بسیار مر

که پردخته مانند از او تاج و فرّ

دیوان جمع شدند تا علیه طهمورث نقشه بکشند،

زیرا شکوه و قدرت او را نمی‌توانستند تحمل کنند.

 

چو طهمورث آگه شد از کارشان

بر آشفت و بشکست بازارشان

طهمورث وقتی از این نقشه آگاه شد،

خشمگین شد و شورش آنها را سرکوب کرد.

 

به فرّ جهاندار بستش میان

به گردن بر آورد گرز گران

با قدرت شاهانه، خود را آماده نبرد کرد،

و گرز سنگین را به دوش انداخت.

 

همه نرّه دیوان و افسونگران

برفتند جادو سپاهی گران

تمام دیوان و جادوگران با لشکری بزرگ به جنگ آمدند.

 

جهاندار طهمورث بافرین

بیامد کمربستهٔ جنگ و کین

طهمورث، شاه نیرومند، آماده نبرد شد.


یکایک بیاراست با دیو جنگ
نبد جنگشان را فراوان درنگ
نبرد میان طهمورث و دیوان آغاز شد و این نبرد چندان طول نکشید.

از ایشان دو بهره به افسون ببست
دگرشان به گرز گران کرد پست
او دو سوم از دیوان را با افسونگری به بند کشید و بقیه را با گرز سنگین به زمین انداخت.

کشیدندشان خسته و بسته خوار
به جان خواستند آن زمان زینهار
دیوان را زخمی و خوار به اسارت کشید و دیوان برای حفظ جانشان تقاضای امان کردند.

که ما را مکش تا یکی نو هنر
بیاموزی از ما که‌ت آید به بر
دیوان گفتند: ما را نکش، تا هنری جدید به تو بیاموز


کی نامور دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند آشکار
طهمورث که پادشاهی نامدار بود، به آن‌ها امان داد تا دیوان چیزهای پنهانی را آشکار کنند.

چو آزاد گشتند از بند او
بجستند ناچار پیوند او
وقتی دیوان از بند او رها شدند، چاره‌ای جز پذیرش پیمان او نداشتند.

نبشتن به خسرو بیاموختند
دلش را به دانش برافروختند
آن‌ها نوشتن را به طهمورث آموختند و دل او را با دانش روشن ساختند.

نبشتن یکی نه، که نزدیک سی
چه رومی، چه تازی و چه پارسی
آن‌ها نه فقط یک خط، بلکه نزدیک به سی نوع خط را به او یاد دادند؛ از جمله خط رومی، عربی و فارسی.

چه سغدی، چه چینی و چه پهلوی
ز هر گونه‌ای کان همی بشنوی
همچنین خطوط سغدی، چینی و پهلوی را به او آموختند؛ هر نوع خطی که ممکن است شنیده باشی.

جهاندار سی سال از این بیشتر
چه گونه پدید آوریدی هنر
طهمورث برای بیش از سی سال به فرمانروایی پرداخت و به این شکل هنرها و علوم بسیاری را در جهان گسترش داد.

برفت و سر آمد بر او روزگار
همه رنج او ماند از او یادگار
سرانجام، روزگار او به پایان رسید و طهمورث از دنیا رفت. اما تمامی زحمات و کارهای او به عنوان یادگاری از او در جهان باقی ماند.

 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴:

گویند کلام عشق به هرجاوهر زبان

اما کلام سعدی ما زهمه وجه برتر است

سمی آرین در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۴۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۳ - بنیان کردن آهنگری و صنعت‌های دیگر به دست هوشنگ:

در این بخش از داستان هوشنگ در شاهنامه، به اقدامات او در راستای پیشرفت تمدن و رفاه مردم اشاره شده است. پس از کشف آتش، هوشنگ به کار آهنگری پرداخت و ابزارهای کارآمدی مانند ارّه و تیشه ساخت. او همچنین به سامان‌دهی منابع آب و کشاورزی پرداخت و زندگی مردمان را از رنج و زحمت فراوان رهایی بخشید.

 

چو بشناخت آهنگری پیشه کرد

از آهنگری ارّه و تیشه کرد

هوشنگ وقتی آهنگری را شناخت،

از آن هنر ارّه و تیشه ساخت.

 

چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت

ز دریای‌ها رودها را بتاخت

وقتی این کارها به انجام رسید، به فکر چاره‌جویی برای آب شد،

و از دریاها رودها را روان کرد.

 

به جوی و به رود آب‌ها راه کرد

به فرخندگی رنج کوتاه کرد

آب‌ها را از طریق جوی‌ها و رودها جاری ساخت،

و با خوش‌اقبالی زحمت مردم را کمتر کرد.

 

چراگاه مردم بدان برفزود

پراگند پس تخم و کشت و درود

او چراگاه‌های مردم را گسترش داد،

و سپس به پراکندن بذر و کشت و درو پرداخت.

 

برنجید پس هر کسی نان خویش

بورزید و بشناخت سامان خویش

بعد از آن هر کسی به تلاش و تولید نان خود مشغول شد،

و به امور زندگی و سامان خود آگاه شد.

 

بدان ایزدی جاه و فرّ کیان

ز نخچیر گور و گوزن ژیان

به برکت قدرت الهی و شکوه شاهانه‌اش،

از شکار گورخر و گوزن قدرتمند بهره‌برداری کرد.

 

جدا کرد گاو و خر و گوسفند

به ورز آورید آن‌چه بُد سودمند

گاو، خر، و گوسفند را جدا کرد،

و هر چه سودمند بود به کار گرفت.

 

ز پویندگان هر چه مویش نکوست

بکشت و به سرشان برآهیخت پوست

از حیوانات، هر آنچه موی زیبا و باارزش داشت،

کشت و پوستشان را به کار برد.

 

چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم

چهارم سمور است کش موی گرم

مانند روباه، قاقم و سنجاب نرم،

و نیز سمور که مویی گرم دارد.

 

بر این گونه از چرم پویندگان

بپوشید بالای گویندگان

از این‌گونه پوست حیوانات،

برای خود و گویندگان لباس درست کرد.

 

برنجید و گسترد و خورد و سپرد

برفت و به جز نام نیکی نبرد

او تلاش کرد، گسترش داد، خورد و بخشید،

و در نهایت رفت و چیزی جز نام نیک از او باقی نماند.

 

بسی رنج برد اندر آن روزگار

به افسون و اندیشهٔ بی‌شمار

در آن روزگار رنج بسیاری کشید،

و با جادو و اندیشه‌های بی‌شمار دست و پنجه نرم کرد.

 

چو پیش آمدش روزگار بهی

از او مردری ماند تخت مهی

وقتی روزگار خوشی به پایان رسید،

تنها تخت شاهی از او به جا ماند.

 

زمانه ندادش زمانی درنگ

شد آن هوش هوشنگ با فرّ و سنگ

زمانه به او فرصت ماندن نداد،

و هوشنگ با تمام شکوه و دانش از دنیا رفت.

 

نپیوست خواهد جهان با تو مهر

نه نیز آشکارا نمایدت چهر

دنیا با هیچ‌کس پیوند همیشگی نخواهد داشت،

و چهره حقیقی خود را به تو نشان نمی‌دهد.

 

مفهوم کلی:

 

در این بخش، فردوسی به توصیف تلاش‌های هوشنگ برای ایجاد تمدن و رفاه مردمانش پرداخته است. او ابزارهایی مانند ارّه و تیشه اختراع می‌کند، نظام آب‌رسانی را اصلاح می‌کند و به پیشرفت کشاورزی و دامپروری می‌پردازد. در نهایت، فردوسی به زودگذر بودن زندگی اشاره می‌کند و یادآور می‌شود که حتی پادشاهی چون هوشنگ نیز نمی‌تواند از دست زمانه بگریزد و تنها نام نیک از او باقی می‌ماند.

سمی آرین در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۴۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۲ - کشف شیوهٔ برافروختن آتش به دست هوشنگ و سابقهٔ جشن سده:

در این بخش از شاهنامه، داستان کشف آتش توسط هوشنگ روایت شده است. هوشنگ، شاه خردمند، در حین شکار مار، به طور اتفاقی آتش را کشف می‌کند که به یک تحول بزرگ در زندگی بشر تبدیل می‌شود. سپس او جشن «سده» را به یاد این کشف برپا می‌کند.

 

یکی روز شاه جهان سوی کوه

گذر کرد با چند کس هم‌گروه

یک روز، هوشنگ، شاه جهان، به همراه تعدادی از یارانش،

به سوی کوه رفت.

 

پدید آمد از دور چیزی دراز

سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز

از دور چیزی دراز و سیاه‌رنگ نمایان شد،

که بدنی تاریک و سرعتی زیاد داشت.

 

دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون

ز دود دهانش جهان تیره‌گون

چشمانش مانند دو چشمه خون بر سرش بود،

و دهانش دودی بیرون می‌داد که دنیا را تیره کرده بود.

 

نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ

گرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگ

هوشنگ که هوشیار بود، نگاهی انداخت و سنگی برداشت،

و با چنگالی تیز، آن را محکم گرفت.

 

به زور کیانی رهانید دست

جهان‌سوز مار از جهان‌جوی جست

با قدرت شاهانه‌اش سنگ را رها کرد،

و مارِ جهان‌سوز از میدان فرار کرد.

 

بر آمد به سنگ گران سنگ خرد

همان و همین سنگ بشکست گرد

سنگ بزرگی به سنگ کوچک برخورد کرد،

و همان لحظه گرد سنگ شکست.

 

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ

دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

از برخورد دو سنگ، نوری درخشید،

و دل سنگ از آن فروغ به رنگ آتش درآمد.

 

نشد مار کشته ولیکن ز راز

از این طبع سنگ آتش آمد فراز

مار کشته نشد، اما از این راز طبیعت،

آتش از دل سنگ بیرون آمد.

 

جهاندار پیش جهان آفرین

نیایش همی کرد و خواند آفرین

شاه جهان‌دار در برابر خالق جهان،

به نیایش پرداخت و خدا را ستود.

 

که او را فروغی چنین هدیه داد

همین آتش آنگاه قبله نهاد

که خداوند چنین فروغی به او هدیه داد،

و او آتش را به عنوان قبله برگزید.

 

بگفتا فروغی است این ایزدی

پرستید باید اگر بخردی

گفت: این فروغ، نوری الهی است،

اگر خردمند باشید، باید آن را بپرستید.

 

شب آمد بر افروخت آتش چو کوه

همان شاه در گرد او با گروه

شب فرارسید و آتش مانند کوه روشن شد،

و شاه همراه با یارانش گرد آن جمع شدند.

 

یکی جشن کرد آن شب و باده خْوَرد

سده نام آن جشن فرخنده کرد

در آن شب جشن بزرگی برپا کردند و باده نوشیدند،

و آن جشن فرخنده را «سده» نام نهاد.

 

ز هوشنگ ماند این سده یادگار

بسی باد چون او دگر شهریار

این جشن سده به یادگار از هوشنگ باقی ماند،

امید که همچون او پادشاهان بزرگ دیگری بیایند.

 

کز آباد کردن جهان شاد کرد

جهانی به نیکی از او یاد کرد

که با آباد کردن جهان، شادی به ارمغان آورد،

و جهانیان به نیکی از او یاد کردند.

 

معنای کلی:

 

این بخش از شاهنامه روایت کشف آتش به دست هوشنگ است. او که در حال شکار مار بود، با پرتاب سنگی، دو سنگ به هم برخورد می‌کنند و آتش از دل سنگ‌ها پدیدار می‌شود. هوشنگ این کشف بزرگ را یک هدیه الهی می‌داند و آن را به عنوان نشانه‌ای از قدرت خداوند می‌پذیرد. سپس جشن سده را برای یادبود این رویداد مهم برپا می‌کند، جشنی که تا به امروز نیز در فرهنگ ایرانی باقی مانده است.

سمی آرین در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۱ - پادشاهی هوشنگ چهل سال بود:

این بخش از شاهنامه به دوران پادشاهی هوشنگ پس از کیومرث می‌پردازد. هوشنگ که با خرد و داد به تخت پادشاهی رسیده، اقدامات مهمی را برای بهبود وضعیت جهان و کشف آتش انجام می‌دهد.

 

جهاندار هوشنگ با رای و داد

به جای نیا تاج بر سر نهاد

هوشنگ، فرمانروای جهان که با خرد و عدالت حکومت می‌کرد،

پس از پدربزرگش تاج پادشاهی را بر سر گذاشت.

 

بگشت از برش چرخ سالی چهل

پر از هوش مغز و پر از رای دل

چهل سال بر تخت پادشاهی نشست،

و مغزش پر از خرد و دلش مملو از اندیشه و تدبیر بود.

 

چو بنشست بر جایگاه مهی

چنین گفت بر تخت شاهنشهی

وقتی بر جایگاه بزرگی و شاهنشاهی نشست،

این‌چنین بر تخت پادشاهی سخن گفت:

 

که بر هفت کشور منم پادشا

جهاندار پیروز و فرمانروا

“من بر هفت کشور پادشاه هستم،

فرمانروای پیروز و قدرتمند جهان.”

 

به فرمان یزدان پیروزگر

به داد و دهش تنگ بستم کمر

“با فرمان یزدان پیروزگر،

کمر خود را به داد و بخشش بستم.”

 

و زان پس جهان یک‌سر آباد کرد

همه روی گیتی پر از داد کرد

پس از آن، جهان را به‌تمامی آباد ساخت،

و سراسر زمین را با داد و عدالت پر کرد.

 

نخستین یکی گوهر آمد به چنگ

به آتش ز آهن جدا کرد سنگ

ابتدا گوهر (کانی)‌ای به دستش آمد،

و با آتش، سنگ را از آهن جدا کرد.

 

سر مایه کرد آهن آبگون

کز آن سنگ خارا کشیدش برون

او آهن گداخته را به‌عنوان ماده اصلی کشف کرد،

و آن را از دل سنگ سخت بیرون کشید.

 

شرح کلی:

 

این بخش نشان‌دهنده دوران شکوفایی و کشفیات مهم در دوران پادشاهی هوشنگ است. او با خرد و عدالت جهان را آباد کرد و نخستین کسی بود که به کمک آتش توانست آهن را از سنگ استخراج کند، که یکی از مهم‌ترین کشفیات انسان به شمار می‌آید. این کشف، نشانگر آغاز تمدنی است که انسان‌ها را قادر ساخت از منابع طبیعی بهره بگیرند و ابزارهای آهنی بسازند.

سمی آرین در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۲ - جنگ هوشنگ نوهٔ کیومرث با دیوان به کین‌خواهی پدرش سیامک:

این بخش از شاهنامه ادامه‌ی داستان کیومرث، سیامک و فرزند سیامک، هوشنگ است. در اینجا فردوسی ماجرای انتقام هوشنگ از دیو و به پایان رسیدن دوران پادشاهی کیومرث را روایت می‌کند.

 

خجسته سیامک یکی پور داشت

که نزد نیا جاه دستور داشت

سیامک فرزندی فرخنده داشت،

که نزد پدربزرگش (کیومرث) جایگاه ویژه‌ای داشت.

 

گرانمایه را نام هوشنگ بود

تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود

نام آن فرزند گران‌قدر، هوشنگ بود،

و او به‌گونه‌ای بود که انگار سراسر هوش و فرهنگ بود.

 

به نزد نیا یادگار پدر

نیا پروریده مر او را به بر

هوشنگ برای کیومرث یادگار سیامک بود،

و پدربزرگ او را در آغوش خود پرورش داده بود.

 

نیایش به جای پسر داشتی

جز او بر کسی چشم نگماشتی

کیومرث هوشنگ را به‌جای پسرش (سیامک) قرار داده بود،

و جز به او به هیچ‌کس دیگر توجه نمی‌کرد.

 

چو بنهاد دل کینه و جنگ را

بخواند آن گرانمایه هوشنگ را

وقتی که کیومرث دل به انتقام و جنگ بست،

هوشنگ را فراخواند.

 

همه گفتنی‌ها بدو بازگفت

همه رازها بر گشاد از نهفت

تمام آنچه را که باید، به او گفت،

و تمام رازها و نقشه‌هایش را آشکار کرد.

 

که من لشکری کرد خواهم همی

خروشی برآورد خواهم همی

به او گفت: “من می‌خواهم سپاهی آماده کنم،

و خروشی برای جنگ به پا کنم.”

 

تو را بود باید همی پیشرو

که من رفتنی‌ام تو سالار نو

“تو باید پیشرو و رهبر باشی،

چرا که من رفتنی هستم و تو سالار جدید خواهی بود.”

 

پری و پلنگ انجمن کرد و شیر

ز درّندگان گرگ و ببر دلیر

او سپاهی از موجودات ماورایی (پری)، پلنگ، و شیر جمع‌آوری کرد،

و از درندگان مانند گرگ و ببر شجاع یاری گرفت.

 

سپاهی دد و دام و مرغ و پری

سپهدار پرکین و کنداوری

سپاهی از حیوانات، پرندگان، و موجودات ماورایی (پری) آماده کرد،

و فرمانده‌ای پر از کینه و توانایی جنگ بود.

 

پس پشت لشکر کیومرث شاه

نبیره به پیش اندرون با سپاه

کیومرث به همراه سپاه در پشت لشکر ایستاده بود،

و نوه‌اش، هوشنگ، در جلو با سپاه پیشروی می‌کرد.

 

بیامد سیه دیو با ترس و باک

همی بآسمان بر پراگند خاک

دیو سیاه با ترس و لرز به میدان آمد،

و خاک را به سمت آسمان پراکنده می‌کرد.

 

ز هرّای درّندگان چنگ دیو

شده سست از خشم کیهان خدیو

از فریادهای درندگان و حمله دیو،

فرمانروای جهان (کیومرث) از خشم به لرزه افتاده بود.

 

به هم برشکستند هر دو گروه

شدند از دد و دام دیوان ستوه

هر دو گروه (سپاه کیومرث و دیوان) به هم حمله‌ور شدند،

و دیوان از شدت فشار و حمله حیوانات خسته و درمانده شدند.

 

بیازید هوشنگ چون شیر چنگ

جهان کرد بر دیو نستوه تنگ

هوشنگ همچون شیری پنجه افکند،

و جهان را بر دیو شکست‌ناپذیر تنگ کرد.

 

کشیدش سراپای یک‌سر دوال

سپهبد برید آن سر بی‌همال

هوشنگ دیو را کامل به بند کشید،

و فرمانده (هوشنگ) سر بی‌همتای دیو را برید.

 

به پای اندر افگند و بسپرد خوار

دریده بر او چرم و برگشته کار

او دیو را به زمین انداخت و خوار کرد،

و در نبرد، چرم او را درید و کار دیو به پایان رسید.

 

چو آمد مر آن کینه را خواستار

سرآمد کیومرث را روزگار

وقتی انتقام آن کینه گرفته شد،

زمان زندگی کیومرث به پایان رسید.

 

برفت و جهان مردری ماند ازوی

نگر تا که را نزد او آبروی

کیومرث رفت و جهان از وجود او خالی شد،

بنگر که در این جهان چه کسی نزد او ارزش دارد.

 

جهان فریبنده را گرد کرد

ره سود بنمود و خود مایه خْوَرد

او جهان فریبنده را به پایان رساند،

راه بهره‌مندی را نشان داد اما خود از دنیا سودی نبرد.

 

جهان سر به سر چو فسانست و بس

نماند بد و نیک بر هیچ‌کس

جهان از آغاز تا پایان همچون یک افسانه است و بس،

نه خوبی و نه بدی بر کسی باقی نمی‌ماند.

 

شرح کلی:

 

در این بخش، هوشنگ به‌عنوان فرزند سیامک و نوه کیومرث معرفی می‌شود. کیومرث که از مرگ سیامک به شدت اندوهگین است، هوشنگ را جانشین خود می‌سازد و او را برای انتقام از دیو آماده می‌کند. هوشنگ با شجاعت به جنگ دیو می‌رود و او را شکست می‌دهد. پس از این پیروزی، دوران پادشاهی کیومرث به پایان می‌رسد و او جهان را ترک می‌کند. فردوسی در پایان به گذرای زندگی و ناپایداری دنیا اشاره می‌کند و می‌گوید که جهان تنها یک افسانه است و در نهایت هیچ‌کس از نیک و بد آن بهره‌ای نمی‌برد.

سمی آرین در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۱ - پادشاهی کیومرث سی سال بود:

این ابیات از شاهنامه فردوسی بخشی از داستان کیومرث، و سرگذشت پسر او، سیامک، است. در اینجا، فردوسی به کیومرث به‌عنوان اولین شاه جهان و آغازگر تمدن و فرمانروایی اشاره می‌کند و سپس ماجرای جنگ سیامک با دیو و مرگ او را روایت می‌کند. در ادامه به معنای ابیات می‌پردازیم:

 

سخن‌گوی دهقان چه گوید نخست

که نام بزرگی به گیتی که جست

راوی دهقان (که دانای تاریخ و قصه‌های باستانی است) نخست از این می‌پرسد:

چه کسی اولین بار در جهان نام بزرگی برای خود جست و به فرمانروایی رسید؟

 

که بود آن که دیهیم بر سر نهاد

ندارد کس آن روزگاران به یاد

چه کسی بود که اولین بار تاج (دیهیم) شاهی را بر سر گذاشت؟

کسی از آن روزگاران و پادشاهان نخستین دیگر به یاد ندارد.

 

مگر کز پدر یاد دارد پسر

بگوید تو را یک به یک در به در

مگر پسران از پدران خود شنیده باشند،

که یکی‌یکی از پدر به پسر این داستان‌ها منتقل شده است.

 

که نام بزرگی که آورد پیش

که را بود از آن برتران پایه بیش

اینکه چه کسی در آغاز نام بزرگی برای خود آورد،

و از آن بزرگان، چه کسی پایه و مرتبه بالاتری داشت.

 

پژوهندهٔ نامهٔ باستان

که از پهلوانان زند داستان

محقق و جوینده تاریخ باستان،

که از پهلوانان گذشته داستان نقل می‌کند.

 

چنین گفت کآیین تخت و کلاه

کیومرث آورد و او بود شاه

چنین می‌گوید که آئین تخت و تاج شاهی را،

کیومرث آورد و او نخستین شاه بود.

 

چو آمد به برج حَمَل آفتاب

جهان گشت با فرَ و آیین و آب

وقتی که خورشید وارد برج حَمَل (برج حمل در طالع‌بینی) شد،

جهان پر از شکوه، نظم و زیبایی شد.

 

بتابید از آن سان ز برج بره

که گیتی جوان گشت از آن یک‌سره

خورشید از برج حمل چنان تابید،

که تمام جهان به‌یکباره جوان و نو شد.

 

کیومرث شد بر جهان کدخدای

نخستین به کوه اندرون ساخت جای

کیومرث به‌عنوان نخستین شاه، فرمانروای جهان شد،

او اولین کسی بود که در کوه‌ها سکونت گزید.

 

سر بخت و تختش بر آمد به کوه

پلنگینه پوشید خود با گروه

او تاج و تخت خود را در کوه‌ها برقرار کرد،

و خود و یارانش لباس پلنگ (پلنگینه) پوشیدند.

 

از او اندر آمد همی پرورش

که پوشیدنی نو بُد و نو خورش

از او پرورش و تمدن آغاز شد،

و پوشاک و غذاهای تازه‌ای به‌وجود آمد.

 

به گیتی درون سال سی شاه بود

به خوبی چو خورشید بر گاه بود

کیومرث سی سال بر جهان پادشاهی کرد،

و مانند خورشید در دوران خود زیبا و باشکوه بود.

 

همی تافت زو فرّ شاهنشهی

چو ماه دو هفته ز سرو سهی

شکوه شاهنشاهی از او می‌تابید،

همانند ماه کامل که از بلندای سرو درخشان می‌درخشد.

 

دد و دام و هر جانور کش بدید

ز گیتی به نزدیک او آرمید

تمام حیوانات و جانورانی که او را می‌دیدند،

در حضور او آرامش می‌یافتند و نزد او آرام می‌گرفتند.

 

دوتا می‌شدندی بر تخت او

از آن بر شده فرّه و بخت او

همه جانوران در برابر تخت او به احترام خم می‌شدند،

چرا که فره و بخت او بسیار برتر بود.

 

به رسم نماز آمدندیش پیش

و ز او برگرفتند آیین خویش

همه جانوران به رسم پرستش و احترام نزد او می‌آمدند،

و از او راه و رسم زندگی می‌آموختند.

 

بخش دوم:

 

در ادامه، فردوسی به پسر کیومرث، سیامک، و نبرد او با دیو پلید آهرمن اشاره می‌کند. سیامک که پسر کیومرث است، توسط دیوی سیاه کشته می‌شود، و این ماجرا کیومرث را به سوگواری عمیق می‌کشاند.

 

پسر بد مر او را یکی خوب‌روی

هنرمند و همچون پدر نامجوی

کیومرث پسری داشت،

که زیبا، هنرمند و مانند پدر در جستجوی نام و افتخار بود.

 

سیامک بُدش نام و فرخنده بود

کیومرث را دل بدو زنده بود

نامش سیامک بود و او بسیار فرخنده و خوش‌اقبال بود،

و کیومرث دلش به وجود او زنده بود.

 

به جانش بر از مهر گریان بدی

ز بیم جداییش بریان بدی

کیومرث از عشق و مهر به سیامک گریان و نگران بود،

و از ترس جدایی از او، دلش پریشان بود.

 

بر آمد بر این کار یک روزگار

فروزنده شد دولت شهریار

یک مدتی به همین منوال گذشت،

و دولت و قدرت شهریاری کیومرث شکوفا شد.

 

به گیتی نبودش کسی دشمنا

مگر بدکنش ریمن آهرمنا

کیومرث هیچ دشمنی نداشت،

مگر آن دیو پلید و بدخواه، آهرمن.

 

به رشک اندر آهرمن بدسگال

همی رای زد تا ببالید بال

آهرمن از روی حسد و کینه‌توزی،

نقشه‌های شومی کشید و بال و پر خود را گسترد.

 

یکی بچه بودش چو گرگ سترگ

دلاور شده با سپاه بزرگ

آهرمن فرزندی داشت همچون گرگ قوی‌هیکل،

که دلاور شده بود و سپاهی بزرگ داشت.

 

جهان شد بر آن دیو بچّه سیاه

ز بخت سیامک و زان پایگاه

آن دیو بچه سیاه به خاطر بخت و جایگاه سیامک،

قصد جنگ و رویارویی با او را داشت.

 

سپه کرد و نزدیک او راه جست

همی تخت و دیهیم کی شاه جست

سپاه خود را آماده کرد و به سیامک نزدیک شد،

و به دنبال تاج و تخت پادشاهی بود.

 

کیومرث زین خود کی آگاه بود

که تخت مهی را جز او شاه بود

اما کیومرث از این ماجرا آگاه نبود،

که کسی به دنبال تخت و تاج پادشاهی اوست.

 

شرح کلی:

 

فردوسی در این بخش به آغاز دوران پادشاهی و تمدن بشری توسط کیومرث اشاره می‌کند و از شکوه و عظمت اولین شاه جهان سخن می‌گوید. سپس به داستان سیامک، پسر کیومرث، و نبرد او با دیو پلید می‌پردازد، که در نهایت سیامک در این نبرد جان خود را از دست می‌دهد و کیومرث دچار سوگواری و غم فراوان می‌شود.

سمی آرین در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود:

این ابیات از فردوسی در مدح سلطان محمود غزنوی است که در بخشی از «شاهنامه» آمده است. فردوسی در این اشعار از بزرگی و عظمت سلطان محمود سخن می‌گوید و او را به عنوان پادشاهی دادگر و فاتح معرفی می‌کند. در ادامه، به تفسیر و معنای ابیات می‌پردازیم:

 

جهان آفرین تا جهان آفرید

چون او مرزبانی نیامد پدید

از زمانی که خداوند جهان را آفریده است،

هیچ مرزبانی (پادشاهی) مانند او (سلطان محمود) به وجود نیامده است.

 

چو خورشید بر چرخ بنمود تاج

زمین شد به کردار تابنده عاج

هنگامی که خورشید تاج خود را بر آسمان نمایان کرد،

زمین همچون عاجی درخشان و نورانی شد.

 

چه گویم که خورشید تابان که بود

کز او در جهان روشنایی فزود

چه بگویم که آن خورشید تابان که بود،

از او در جهان روشنایی بیشتری افزوده شد؟

 

ابوالقاسم آن شاه پیروز بخت

نهاد از بر تاج خورشید تخت

ابوالقاسم (سلطان محمود)، آن شاه پیروز و بختیار،

تاج خورشید را بر سر تخت خود قرار داد.

 

ز خاور بیاراست تا باختر

پدید آمد از فرّ او کان زر

از شرق تا غرب جهان را آراست،

و از فروغ و شکوه او معدن‌های زر نمایان شدند.

 

مرا اختر خفته بیدار گشت

به مغز اندر اندیشه بسیار گشت

ستاره بخت خفته من بیدار شد،

و اندیشه‌های زیادی در مغزم پدید آمد.

 

بدانستم آمد زمان سخن

کنون نو شود روزگار کهن

فهمیدم که زمان گفتن (سخن سرایی) فرا رسیده است،

و اکنون روزگار کهن، دوباره نو و تازه می‌شود.

 

بر اندیشهٔ شهریار زمین

بخفتم شبی لب پر از آفرین

شبی بر اندیشه و یاد شهریار جهان،

به خواب رفتم و لبم پر از ستایش و آفرین بود.

 

دل من چو نور اندر آن تیره شب

نخفته گشاده دل و بسته لب

در آن شب تاریک، دل من مانند نور روشن بود،

اگرچه بیدار نبودم، اما دل گشاده و لب بسته داشتم.

 

چنان دید روشن روانم به خواب

که رخشنده شمعی بر آمد ز آب

روح روشن من در خواب دید،

که شمعی درخشان از آب برآمد.

 

همه روی گیتی شب لاژورد

از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد

همه زمین که مانند شب لاجوردی (آبی تیره) بود،

از آن شمع درخشان به یاقوت زرد تبدیل شد.

 

در و دشت بر سان دیبا شدی

یکی تخت پیروزه پیدا شدی

در و دشت (کوه‌ها و صحراها) مانند پارچه دیبای نرم و لطیف شدند،

و یک تخت پیروزه‌ای (سبزرنگ) پدیدار شد.

 

نشسته بر او شهریاری چو ماه

یکی تاج بر سر به جای کلاه

بر روی آن تخت، شهریاری چون ماه نشسته بود،

که تاجی بر سر داشت به جای کلاه.

 

رده بر کشیده سپاهش دو میل

به دست چپش هفتصد ژنده پیل

سپاهش به طول دو میل رده کشیده بودند،

و در سمت چپ او، هفتصد فیل بزرگ جنگی بودند.

 

یکی پاک دستور پیشش به پای

بداد و بدین شاه را رهنمای

یکی وزیر پاک و دانا در برابرش ایستاده بود،

و به عدالت و درستی شاه را راهنمایی می‌کرد.

 

مرا خیره گشتی سر از فرّ شاه

و زان ژنده پیلان و چندان سپاه

من از شکوه و جلال شاه و آن فیلان بزرگ و سپاه عظیم،

مات و مبهوت شدم.

 

چو آن چهرهٔ خسروی دیدمی

از آن نامداران بپرسیدمی

وقتی چهره شاهانه او را دیدم،

از نامداران آنجا پرسیدم.

 

که این چرخ و ماه است یا تاج و گاه

ستاره است پیش اندرش یا سپاه

که آیا این چرخ و ماه است یا تاج و تخت شاه؟

آیا ستاره‌ها در پیش روی او هستند یا سپاه؟

 

یکی گفت کاین شاه روم است و هند

ز قنّوج تا پیش دریای سند

یکی پاسخ داد: این شاه روم و هند است،

که از شهر قنّوج تا دریای سند را تحت فرمان دارد.

 

به ایران و توران ورا بنده‌اند

به رای و به فرمان او زنده‌اند

ایران و توران بندگان او هستند،

و به فرمان و تدبیر او زندگی می‌کنند.

 

بیاراست روی زمین را به داد

بپردخت از آن تاج بر سر نهاد

او زمین را با عدالت آراسته است،

و تاج پادشاهی را بر سر نهاده است.

 

جهاندار محمود شاه بزرگ

به آبشخور آرد همی میش و گرگ

سلطان محمود، پادشاه بزرگ،

چنان قدرتمند است که گوسفند و گرگ را با هم به آبشخور می‌آورد.

 

ز کشمیر تا پیش دریای چین

بر او شهریاران کنند آفرین

از کشمیر تا دریای چین،

همه شاهان او را ستایش می‌کنند.

 

چو کودک لب از شیر مادر بشست

ز گهواره محمود گوید نخست

حتی کودکی که تازه از شیر مادر جدا شده،

نخستین نامی که بر زبان می‌آورد، محمود است.

 

نپیچد کسی سر ز فرمان اوی

نیارد گذشتن ز پیمان اوی

هیچ‌کس از فرمان او سرپیچی نمی‌کند،

و هیچ‌کس جرأت ندارد از پیمان او بگذرد.

 

تو نیز آفرین کن که گوینده‌ای

بدو نام جاوید جوینده‌ای

تو نیز او را ستایش کن، چون تو سخن‌گو هستی،

و نام جاویدان را از او می‌جویی.

 

شرح کلی:

 

فردوسی در این ابیات سلطان محمود غزنوی را به عنوان پادشاهی نیرومند و عادل معرفی می‌کند که قدرتش از شرق تا غرب جهان گسترده است. او در رؤیای خود شکوه و جلال پادشاهی محمود را مشاهده می‌کند و از بیداری بخت و قدرت او سخن می‌گوید. این ابیات تصویری از عدالت، بزرگی و قدرت سلطان محمود است و فردوسی او را به عنوان پادشاهی که مردم از او یاد می‌کنند و در سایه عدل او زندگی می‌کنند، ستایش می‌کند.

علیرضا سالم در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۳۸ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » شمارهٔ ۱ - انقلاب ادبی:

از بیت ۱۶ به بعد شماره گذاری نشده و مصرع ها به هم ریخته ، لطفا بررسی کنید .

مهران ۱۹۹۵ در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

درود بر دوستان

از یه دختر خانمی خوشم اومده ، مونده بودم بگم بهش یا نگم؟ نمیدونستم چیکار کنم، تفأل به فال حافظ زدم، این فال اومد، 

سر از معنی و مفهوم اش درنمیارم، موندم چه بکنم بر اغتشاش ذهنم افزود

زهیر در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۱۲ دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۳:

این غزل هم‌آهنگ با قصیدۀ ۲۱ شاه نعمت اللّه ولی شمرده شده و هم آن‌جا درج شده. ✔️

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۴۷ در پاسخ به نوا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:

سعدی می‌گوید: سعدی تو مگر کیستی که توقع داری مورد توجه معشوق قرار بگیری؟ در کمند او این قدر آدم‌های بزرگ و با ارزش گرفتار و اسیر شده‌اند که تو صید لاغری بیش نیستی. یعنی ارزش صید شدن هم ندارم ولی به دام افتاده‌ام. «به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت»
معشوق مرا از دام خارج می‌کند و با بی‌توجهی به کناری می‌اندازد؛ چون ارزش صید شدن ندارم.

در اینجا توضیح کامل‌تری با ذکر یک مثال نوشته‌ام:

پیوند به وبگاه بیرونی

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۴۴ در پاسخ به ع.ا. باستانفر دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:

البته آواز است. تصنیف نیست ❤️❤️❤️

Sarina Ahmadi در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹:

آیا میدانید در این شعر خطای حافظ چه بوده

محمد سلماسی زاده در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۹:

در بیت :

زین راه نابدید معما کی بو برد

آنکه از شراب عشق ازل خورد یا چشید

 

برخلاف خیام که هستی را معمایی می داند غیرقابل حل ( البته برخی از اشعار حافظ هم چنیند ) ؛ مولوی می گوید عاشق هیچ معمایی در این راه "نابدید" ( کائنات  ) ندارد ! یعنی معمای هستی و آفرینش تنها با عاشقی حل می شود.

این حرف اکهارت تول هم که هدف از کائنات را عشق آگاهی به ابراز خود می داند شبیه سخن مولاناست.

( البته که تا ابد خیام و حافظ مورد احترام همیشگی بنده است )

علیرضا زارع در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۳۸ در پاسخ به عماد یزدی دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۵۰۷:

درود بر شما بله خیلیم زیبا نواختن استاد جواد یساری و ترانه بی نظیر سپیده دم

وحید نجف آبادی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۸:

آنکـس که تُ را دارد از عـیش چه کم دارد

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۶:

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وین دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی

خرقه انواعِ مختلف دارد اما با در نظر گرفتنِ ابیاتِ پیشِ روی غزل مراد خرقهٔ زهد و باورهایِ تقلیدی ست که زاهد بر تن کرده است، از طرف دیگر هر زاهدی خود بهتر از دیگران می داند که چگونه خرقه ای بر دوش انداخته و بر ریایی بودنِ آن آگاهی دارد، پس‌ حافظ هم که بنظر می رسد تا مدتی در کسوتِ صوفیان و زاهدان بوده است با وقوف به چگونگیِ خرقه اش می فرماید چنین خرقه ای که او دارد اگر در رهن یا گرویِ شراب گذاشته شود اولاتر و پسندیده تر است، یعنی اگر از باورهای موروثی و تقلیدیِ خود که هیچگونه تاثیری در بهبودِ کیفیتِ زندگی ندارند دست کشد در ازای آن از جام های شرابِ خردِ ایزدی برخوردار خواهد شد. در مصراع دوم دفترِ بی معنی دانشی ست که از دیرباز در مدارسِ دینی تدریس می شده و از میانِ هزاران جلد کتابی که مجموعهٔ دفتر را تشکیل می دهند آن معنیِ مورد نظر که معنایِ زندگی ست از آن بیرون نمی آید بویژه که غالبِ این دفترها کپی برداری از نسخهٔ دیگران است و هیچگونه خلاقیت و نوآوری در آنها دیده نمی شود، سرآمدِ همهٔ مؤلفانِ چنین دفترهایی علامه امام فخرِ رازی ست که مولانا در  بارهٔ بی تأثیریِ اینهمه دفاتری که تألیف کرده است می فرماید؛ " اندر این رَه گر خرد ره بین بُدی☆ فخرِ رازی راز دانِ دین بُدی"، پس حافظ که پس از سالها کنکاش در چنین دفاتری راز و حقیقتِ دین بر وی آشکار نمی شود ترجیح و اولویتش این می شود تا چنین دفتری را که پر از ناخالصی هاست غرق در مِیِ ناب کرده و شستشو دهد تا بر هر ورقش حرفی نو و تازه نگارش کند.

دفترِ دانشِ ما جمله بشویید به می

                                        که فلک دیدم و در قصدِ دلِ دانا بود

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم

در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

حافظ ادامه می دهد هرچه نگاه می کند و می اندیشد تا به اینجا که در لابلای چنین دفاتری معنایِ زندگی و راز و حقیقتِ دین را جستجو می کرده است عمر و زندگیِ خود را تباه و ضایع نموده است، پس اولا تر  اینکه در کنجِ خراباتی مست و خراب شود و از بلندایِ پندارهای واهیِ خود بر زمین بیفتد باشد که در خرابات و میکده به رازِ عشق و مستی آگاه شود.

چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی

هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی

مصلحت اندیشی در اینجا یعنی حفظِ آبرویِ ساختگی و همرنگ بودنِ با جماعت بمنظورِ درامان بودن از رسوایی، و حافظ علتِ اینکه قریب به اتفاقِ خرقه پوشان با اینکه به دفترِ دانش هایِ ذهنیِ ذکر شده باور ندارند اما از شستنِ آنها به می پرهیز می کنند را مصلحت اندیشی می داند، اما چنانچه عاشقی چون حافظ تشخیص دهد هزاران دفتری که تا کنون توسطِ صدها خرقه پوش تألیف شده اند بی معنی و بی تاثیر در ایجادِ تحول در انسانند بیش از این عمر را تباه نمی کند و آیینِ درویشی را بر می گزیند که راهِ خرابات است و هم سینه را از آتشِ عشق پُر می کند و هم دیدگان را پر از آب، دیدهٔ پر از آب نشانهٔ عاشقی و درکِ غمِ فراق از معشوق است.

من حالتِ زاهد را با خلق نخواهم گفت 

این قصه اگر گویم با چنگ و رَباب اولی

اما تفاوتِ حالِ زاهد با حالِ ذکر شدهٔ عاشق در بیتِ پیشین از زمین تا آسمان است و حافظ می فرماید که قصد ندارد احوالِ زاهدی را که مصلحت اندیشانه همچنان غرق در دفترِ بی معنی عُمرِ خود را تباه می کند برای خلق بازگو کند اما اگر هم بخواهد بازگو کند اُولاتر است با آهنگِ چنگ و رباب یا به زبان و حالتی خوش بگوید تا شاید علاوه بر عبرتِ دیگران بر زاهد هم مؤثر واقع شود و او نیز ترجیح دهد خرقه را در رهنِ مِی و میخانه گذاشته و درویش و خرابات نشین گردد.

تا بی سر و پا باشد، اوضاعِ فلک زین دست

در سر هوسِ ساقی، در دست شراب اولی

بی سر و بی پا بودن کنایه از بی اختیار بودن است و حافظ کارهایِ فلک را به پایِ او نمی نویسد، بلکه کن فکان و تدبیرِ خداوند را چنین می داند که مقدر نموده انسان پس از حضور در این جهان نه تنها امورِ مادی و جسمانیِ خود را بوسیلهٔ ذهن مرتفع کند،‌ و همچنین با احکام و دستورهایِ دینی که بعضاََ در قیدِ زمان و مکان بوده اند دستاویزِ خوبی در اختیارِ زاهدانِ خرقه پوش قرار داده است تا با دیدِ ذهنیِ خود به ظواهرِ دین بپردازند و هزاران دفترِ بی معنی تألیف کنند اما از باطن و ذاتِ پیغامهای رحمانیِ خداوند غفلت کنند. حافظ می فرماید تا اوضاعِ فلک چنین باشد همان اُولی و بهتر که عاشقان در سر هوسِ ساقی و در دست ساغر و شراب گیرند و به کارِ عاشقیِ خود ادامه دهند به امیدِ اینکه روزی خداوند با قانونِ کن فکانِ خود و همکاریِ فلک همهٔ خرقه پوشان و پیروانِ آنان را نیز بسویِ خرابات و درویشی یا کسبِ معرفت رهنمون گردد.

از همچو تو دلداری، دل بر نکنم آری

چون تاب کشم باری زان زلفِ به تاب اولی

تابِ اول بنظر می رسد همان عِتاب یا خشم باشد و زلفِ به تاب کنایه از تابی ست که زلف یا کثراتِ این جهانِ فُرم بر اثرِ دلبستگی به چیزها و در اینجا به باورها بر انسان وارد می کند، پس حافظ که نگران است مبادا با بر ملا کردنِ رازِ معشوقِ ازل تاب و خشمش دامنِ او را بگیرد خطاب به او ادامه می دهد به هر روی و هرچقدر هم که تاب و عتاب داشته باشی باز هم حافظ از چنین دلداری دل بر نمی کند و اگر هم تاب و عِتابی بر او روا داری آن را با خوشنودی و رضایت می کشد چرا که به هر حال اولی تر و بهتر از این است که از سرِ زلفت تاب ببیند. درواقع حافظ می‌فرماید هر خرقه پوشی که بنا به خرابکاریِ فلکِ بی دست و پا دلبستهٔ باورهایِ موروثی و برآمده از ذهنِ خود شود و دفترِ بی معنی را غرقِ مِیِ آگاهی نکند علاوه بر تباه کردنِ عُمر از تاب و عِتابِ زلفِ حضرتش نیز در امان نخواهد ماند.

چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی

رندی و هوسناکی در عهدِ شباب اولی

بنظر می رسد پیر در اینجا پیرِ سال و ماه نبوده بلکه مراد پیرِ معنویست، که اگر چنین باشد حافظ و عاشقی که خرقهٔ زهدِ خود را در رهنِ شراب گذاشته و مقیمِ میخانه شده اکنون که به مقامِ پیر رسیده است باید از کنجِ میکده بیرون بیاید تا زاهد یا مصلحت اندیشانِ دیگری که تمایلی به درویشی نداشته و حاضر به غرقه کردنِ دفتر در مِی نیستند با دیدنِ تاثیرِ شرابِ عشق و زیباییِ او جذبِ طریقتِ عاشقی گردیده و نسبت به باورها و دفترِ دانشِ بی معنیِ خود درویش و فقیر شده و راه بسویِ خرابات برند، در مصراع دوم می فرماید اما در دورانِ شباب اولی آن است که جوان با رندی یا زیرکی و هوسناکی یا ولعِ نوشیدنِ شراب در میخانهٔ حافظ و دیگر پیران و بزرگان حضور یابد و جرعه نوشِ آنان شود، پیر یا عاشقی که دلش به عشق زنده شده است بعد از این شرابش را بدونِ واسطه و از عالمِ غیب دریافت می کند چرا که هرآنچه را باید از عارفان و بزرگان بیاموزد آموخته است، پس باید جایِ خود را به جوانان بدهد.

 

 

 

 

 

فاطمه زندی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۱۱ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۳۶:

چقدر زیباست....

وقتی دلم در عالم عشق به پادشاهی رسید، از بند کفر و ایمان رها شدم ...یعنی همه قیدو بندها را پاره کردم و آزاد شدم. در مسیر عشق به خودم، فهمیدم که مشکل اصلی من در خودم است. منیت ما را از حق دور می کند ..وقتی از خودم(هواهای نفسانی ) و تعلقاتم گذشتم، راه برای رسیدن به حقیقت برایم هموار شد.تا باد چنین بادا

 

سیامک توسلی نیکخو در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۲ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۳:

من شخصا ارادت قلبی به مولانا دارم ولی واقعا نمیتونم از خیام نیز بگذرم🌹❤️

۱
۵۴۶
۵۴۷
۵۴۸
۵۴۹
۵۵۰
۵۷۲۸