گنجور

حاشیه‌ها

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۶:

دهد سعدی شیرین گو زهجر تلخ شیرین جان

زاحوالش چه می پرسی  سخن چون با عدم کردی؟

 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۷:

کسی ندید چو سعدی سخن گویی

که نیک سخن بگوید ز دل بندی 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۹:

به گفتار توای سعدی همه دل بسته اند زیرا

ندیده کس سخن شیرین به این خوبی ودل بندی

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۰:

 

کسی ندید چوسعدی به مهر ووفا

به هجر زدل خونت به عشق خندیدی

رضا از کرمان در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۸ در پاسخ به سُلگی قاسم دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد:

سلام 

اتفاقا دوختن اطلسی گرانبها ،به دلق  بی ارزش ،کنایه از وصله ناجور زدن است  که بدین دلیل  مناسبتر میباشد :

با عنایت به معنای حکایت مقصود مولانا از اژدها ،  نفس انسانها است که در درون هریک از مردمان ،بقولی از بی علتی  خفته  وخود را مرده مینمایاند

نفست اژدرهاست او کی مرده است 

از غم بی علتی افسرده است

و هرگاه امکانی فراهم آید وشرایطی جور شود وآفتاب عراق بر اوبتابد بند پرهیزکاری را گسسته وافسار بریده مارگیر وتماشاچی وجهانی را به ورطه نابودی میکشد 

آدمیانی که غرق در نفس وشهوات دنیایی باشند بدنبال آن اسیر تجملات وخودنمایی میگردند وبه قول استاد شهبازی همواره به دنبال تایید دیگران  میباشند و همانند مارگیر حکایت مولانا از بزرگی اژدها و جذب تماشاچی لذت برده وارضا میگردد  حالا داره میگه ای آدمی  اصل تو از جای دیگری است تو حامل روح خدایی هستی چگونه مفتون نفس واین دنیای فانی میشوی روح تو همچون حریر واطلس گرانبهایی است که به دلق کهنه دنیا  اورا میدوزی  وروح با جلالت را وابسته این خرقه ژنده جسمت میکنی 

منگر به هر گدایی که توخاص از آن مایی 

مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهایی 

شاد باشی عزیزم 

بیقرار در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

بداهه با مطلعی از لسان الغیب 
جمعه ۲۶ فروردین ۱۴۰۱


« به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم 
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم »

تو هر دم همرهم بودی در این دنیای وانفسا
مبادم ای مه تابان که بی یاد تو بنشینم 

نگاهت بر من بیدل چو مرهم بر دل زخم است
فدای نیم نگاه تو تمام جان شیرینم

به هر جا بنگرم نوری ز رخسارت عیان گردد
به جز آن عارض  مه گون دگر رویی نمی بینم

تو با آنان و با اینان سرت گرم است و مشغولی
من اما عاشقی تنها  نه با آنم نه با اینم

نه کار حال و امروز ست که مجنون گشته ام جانا
من آن رسوای دیروزین ، همان شیدای دیرینم

اگر بر آستان جان رسد دست و دل و جانم 
از آن گلزار بی همتا فقط گلبوسه می چینم 

خوش آن دم کز پس هجران تو ای آرامش قلبم
قدم بر دیده بگذاری فرود آیی به بالینم 

شدی آیینه ی قلبم که عشقم با تو معنا شد 
شود آیینه ای دیگر به جز روی تو بگزینم؟؟

به ذکرت زنده می گردد هر آن دلمرده می باشد 
چو جسمی رو به موتم من ، نمی آیی به تلقینم؟؟

اگرچه بیقرار از خود ندارد چاره ای جز صبر 
بیا ، تا در فراق تو نرفته ست دین و آیینم

#رضارضایی « بیقرار »

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱:

سعدی به عشق یار دل پر سوز می کنی

وین دیده را ز یاددوست گهر بار می کنم

مانند تودر سخن نشنیدست  روزگار

من نیز ندیده ام واقرار می کنم

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲:

گویند که سعدی سخنش راحت جانست

زین جمله که گویند  یقیقا بفزونم 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳:

سخن از عشق می رانم که من سعدی شیرینم

کلام از مهر می گوییم همه عاشق به آیینم

 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴:

کسی به ظرافت سعدی نمی یابم

که قطره شبنم زروی گل چینم 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵:

 

نظر کردی مگر سعدی به روی او سخن گفتی 

که اندر گفته ات باری گل وگلزار می بینم

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۱۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶:

 

کسی گوید  چون سعدی سخن دانم  نمی دانم‌

کسی گوید شبیه او سخن گویم نمی بینم 

 

 

 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵:

دلبرم  کرد  زرخ واله

کرد سعدی زگفته حیرانم 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴:

 

جوان از گفته سعدی جهان پیر می گردد

که بوی عشق می خیزد ز اشعار وگلستانم 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳:

سعدی استاد سخن باشم وشیرین دهنان

هر کلامی که بگویند  زبر می دانم

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:

کس نیست شبیه تو دلدار سمن بویی

کس نیست نظیر من سعدی سخن دانم 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱:

 

من سعدی نشسته بر سریر سخن شدم

بوی بهشت می دهم وجان گلشنم

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰:

 سعدی خوش سخن منم اوج کمال عاشقی

بین  زکلام دل نشین باغ بهشت وگلشنم 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:

در بر یار زبان بسته تر از سنگ وگلم

خلق گویند که من سعدی شیرین سخنم 

سپهر نواب زاده در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۵۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:

شرف نفس به جود است.

و کرامت نفس به سجود است.

یعنی بزرگی از راه فروتنی به دست می‌آید.




هر که این هر دو ندارد، یعنی جود و سجود را ندارد.

نه بخشندگی دارد و نه تواضع

خود سعدی در جای دیگر می‌گوید:
از ابلیس هرگز نیاید سجود
نه از بد گهر نیکویی در وجود

یعنی سجود کردن نیکویی است و سجود نکردن کار ابلیس.

این قدر هنر و ذوق به خرج داده، علیه الرحمه، آنگاه چه نسبت‌ها که به او داده نمی‌شود.

۱
۴۰۰
۴۰۱
۴۰۲
۴۰۳
۴۰۴
۵۶۹۳