گنجور

حاشیه‌ها

آی مان در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۴:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:

سلام
سپاس از علی آقا که اینهمه بحث بز انگیخت و غایب از نظر ... و سپاس از بزرگان بزرگوار. سالها بود که هیچ مطلبی رو تا به انتها نخوانده بودم. از نشعه ی موسیقی نیز گواراتر بود خواندن این سطور. لیکن به خیال من نوشته ی علی خان نیز میتواند درست باشد اگر بنا را بر این بگذاریم که خواجه ی شیراز گوشه ی چشمی به تضاد حلال و حرام نداشته باشد.
و سپاس بی حد و بیکران دوباره و چند باره از ادیبان بزرگوار

۷ در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۳:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱:

پیوند به وبگاه بیرونی
پخش آنلاین:
شهرام ناظری
آلبوم آواز اساطیر (شاهنامه کردی)چای بیژن( چاه بیژن)

۷ در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۵۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱:

داستان بیژن و منیژه از آنجا آغاز شد که:
« کیخسرو بیژن را برای کشتن گرازها به شهرِ ارامان فرستاد و گرگین که رفیق همراه او بود با حیله ای کوشید در موفقیت او سهیم شود.
حیله ی گرگین کارساز شد. بیژن ِ جوان به جشنگاه منیژه (دختر افراسیاب ) در مرز توران رفت .
در آنجا درختِ سروِ بلندی دید و زیرِ آن درخت ایستاد تا هم بتواند بزمِ دختران را تماشا کند و هم دختران بتوانند او را ببینند.
و چنان شد که او خواسته بود ، ناگاه چشم « منیژه » به جوانی زیبا روی، آراسته و باشکوه افتاد که یادِ سیاوش را برای او زنده کرد. [ سیاوش فرزند کاووس شاه ، فرنگیس خواهرِ منیژه را به همسری گرفته بود]
منیژه دایه‌ای داشـت که همه اَسرارِ خود را با او درمیان می گذاشت . در این لحظه هم چنین کرد. مرد جوان را به دایه نشان داد و از او خواست تا آن غریبه را به داخل آورد .
منیژه چـو از خــیمه کــردش نگاه
بدید آن سَهــی قـَدِ لشکــر پنــاه
فــرستاد مـــردایه را چـــون نَونَد
کـــه رو زیـر آن شــاخِ سـرو بلند
نگه کن که آن ماه دیدار کیست
سیاوش مگر زنده شد ، یا پری ست
دایه نزد بیژن رفت و پرسید: “ که هستی و از کجا آمده‌ای که یاد سیاوش را زنده کرده‌ای!
«بیژن پاسخ داد:» نامم بیژن است. فرزند گیو. از ایران برای شکار گراز به ارامان رفته بودم و چون شنیدم که در اینجا جشنگاه است، برای تماشا آمده ام . اکنون اگر دلِ دخترِ افراسیاب را نرم کنی و مرا به دیدار او به داخل ببری ، به تو تاج و گوهر فراوان هدیه می‌دهم.
دایه از خوبی و زیبایی منیژه سخن ها گفت و بیژن را به جشنگاه بُرد. منیژه با دیدن بیژن، شادمان شد. او را در کنارِ خود نشاند و احوال پرسید.
زمانی نگذشت که نگهبانان از حضور بیژن در جشنِِ منیژه آگاه شدند.
چو بگذشت یک چند گاه این چنین
پـس آگاهــی آمـد به دربان ازین
نهفتــه همــه کارشــان بـاز جست
به ژرفی نگه کـرد کــار از نخست
خبر به افراسیاب رسید که یک پهلوان ایرانی به جشنگاه دختر تو راه پیدا کرده است.
افراسیاب از این خبر ترسید و مانند بید لرزید. با خداوند راز و نیاز کرد که « چرا سرنوشتِ دختران ِ من با ایرانیان گِره خورده است؟» سراسیمه دستور داد تا چوبه دار آماده کنند. اما دانایان که این خبر را شنیدند او را از این کار باز داشتند . زیرا بیژن فرزند « گیو » بود .
همان کس که توانست مدتی در توران پنهان شود تا کیخسرو پادشاه و فرنگیس را به ایران رساند.
اگر خونِ بیژن بــریــزی زمیــن
زتوران برآیــد همــان گردِکیــن
افراسیاب سخنِ دانایان را پذیرفت و دستور داد بیژن را با آهن ِ آهنگران ببندند و سپس او را واژگون در چاه بیاویزند. بر درِ چاه هم سنگی بزرگ بگذارند تا کس نتواند او را نجات دهد.
ببنـــدش بــه مِسمارِ آهــنگران
زســر تـا بـه پایش به بند اندر آن
چو بستی نگون انــدر افکن به چاه
که بی ‌بهره گردد زخـورشید و ماه

۷ در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱:

بر تخت جم پدید نیاید شب دراز
من دانم این حدیث که در چاه بیژنم
آنکس که بر تخت جمشید نشسته و خوش است کجا داند درد مرا که در چاه بیژن گرفتارم و چه شبهای تاریک و سختی را میگدرانم.
چاه بیژن= چاهی در توران که افراسیاب بیژن پهلوان ایرانی را در آن زندانی کرده بود و رستم او را آزاد کرد.

۷ در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۴۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:

لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا
این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم
نشدنی است دهانم به لبت برسد به همین راضی ام که نام لبت در دهانم آید

۷ در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۳۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:

برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت
من نه آنم که توانم که از او برشکنم
من را کنار زد و از رنج دلم باک نداشت ولی من نمیتوانم از او کناره جویی کنم

۷ در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶:

گر نظری کنی کند کشته صبر من ورق
ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم
اگر نگاهی به من بیندازی بردباری و صبری که کاشته و پرورد ه ام به برگ و ثمر میرسد و اگر نکنی ثمره درخت امید و آرزویم هیچ هیچ است.
حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو
با همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم
با تو همه برگ‌ها مهیاست
بی تو همه هیچ حاصل من
بعد از تو هزار نوبت افسوس
بر دور حیات باطل من

روفیا در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۱۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » طهمورث » طهمورث:

چنان شاه پالوده گشت از بدی
که تابید ازو فره ایزدی
شاید حافظ از این بیت الهام گرفته که فرموده :
دیو چو بیرون رود فرشته در آید!
برای تابش فره ایزدی نیاز به جانفشانی و انجام کارهای محیر العقول نیست،
تنها کافیست که از بدی پالوده شد، این همان پرهیز است،
پرهیز دشوار نیست،
پرهیز کاری نیست کردنی،
کاریست از برای نکردن،
نه نبوغ می خواهد، نه فداکاری، نه امکانات!
آقا این کار را نکن!
نگفته است که این کار را بکن!

۷ در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶:

بارکشیده جفا ، پرده دریده هوا
راه ز پیش و دل ز پس واقعه‌ایست مشکلم
پرده دریده:بی آبرو=رسوا
هوا=هوس=عشق
اینهمه بار ستم کشیده ام و رسوا گشته ام با این همه راه در پیش است و دلم در پس گیر کرده و چشم به یار دارم در ماجرای سختی افتاده ام
معادل خودمونی=یه دل میگه برم،برم،یه دلم میگه نَرَم،نَرَم. طاقت نداره دلم،دلم، بی تو چه کنم

روفیا در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۵۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۲ - ارمایل و گرمایل و رهانیدن قربانیان مارهای مغزخوار روییده بر دوش ضحاک:

درود دکتر جان
خوش بازگشتید!
آن روز دیده بودم آن فتنه ها که برخاست
کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی؟!
البته نیم بیت اولش چه ربطی داشت نمیدانم،
خخخ....

nabavar در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:

جناب شمس الحق
از حضور شما ، بابک عزیز ، بانو روفیا ، گمنام گرامی . و سید محمد عزیز بسیار خوشحالم
همینکه به گرد شمع وجود شما ادب دوستان پروانه ام
باعث افتخار است .
امید دیگر دوستان : دکتر ترابی ، دکتر کیخا ، سمانه بانو ، و مرسده خانم هم به جمع یاران بپیوندند
خوش باشید

ابراهیم شریفی در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۲:

سلام آیا این غزل درباره ماه رمضانه؟؟؟

سیدمحمد در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

بخشش و ایثار ابر بدون یاری اشک چشمم مروارید گرانبها نمی شود

سیدمحمد در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

شوقی عزیز
این طور اگر بخوانی وزن درست است
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد ِ سرشک ِ من ، دُرّ ِ عَدَن نمی‌کند
می گوید : به اشک چشم من ستم مکن که ابر بدون یاری اشک چشمم مروارید گرانبها نمی شود
زنده باشی

جلال الدین در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۴۷ دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » ترجیعات » ترجیع دوم:

از دیده بد سترد و بربود
نقشی که خیال غیر می بست

سید سجاد در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰:

بهرام مشهور، دوست من آنچه شما میگید در تناقض کامل است با:
صنعت ادبی تضمین.
و با احترام، با نطر شما به همین یک ادله بطور قطع مخالفم.

عبدالعزیز میرخزیمه در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

با درود به همه دوستان بخاطر اظهار نظرشان .
در میان نظرات ارایه شده, توضیح مختار بگمان من بسیار دقیق بود و پرده از روی رازی برمیدارد . ایشان بدرستی گفته اند که بیت :
فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
وانچه گویند روا نیست نگوییم رواست
بگذاریم صحیح است و گذاشتن به معنای رها کردن و فروگذاشتن هست . برای اینکه در سراسر این غزل اتفاقن حافظ میخواهد یکی از فرض های ایزد را که حرمت شرابست , زیرپابگذارد بنابراین چگونه ممکن است در این بیت با چرخشی 180 درجه از گزاردن یعنی انجام دادن واجبات خدا سخن گفته باشد . با این حساب بنظر میرسد دست اندرکاران این سایت غنی و پربار بایستی دوباره این واژه را بشکل نخستینش(بگذاریم) برگردانند . اما دلایل قوی دیگری که نشان میدهد شراب همین شراب زمینی هست همان بیت هست که شراب مورد نظرش را از خون رزان میداند و رز به معنای انگور است و شراب قرمز را که از انگور قرمز بدست می آمده است را به خون انگور نعبیر کرده است و باز اگر بخواهیم از ابیات دیگر حافظ کمک بگیریم باید به بیت ذیل اشاره کرد که میگوید همین شرابی را که اهل ظاهر , آنرا ام الخبایث میگویند برایش حلال و لذیذ هست حتی از بوسه باکره ها حلال تر!! است :
آن تلخ وش که زاهد ام الخبایثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبلة العذارا
حالا پرسشی که پیش می آید اینست که پس مراد حافظ از مصرع دوم که میفرماید : وانچه گویند روا نیست نگوییم رواست , چیست؟
که بگمان من اول باید بدانیم منظور حافظ از گویندهء روا نیست , چه کسی میباشد . پر واضح است که گویندهء این جمله هر که باشد , شارع نیست . زیرا بر اساس ابیاتی که گذشت خوب و بد اخلاقی از چشم حافظ کاملن متفاوت است و همیشه با حلال و حرام شارع منطبق نیست بقول خودش در جای دیگر ما فقط یک گناه بیشتر وجود ندارد و آن آزار مردم است ولاغیر :
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از این ,گناهی نیست
بنابراین این گوینده که روا و ناروایش با روا و ناروای حافظ منطبق است شارع نیست و بلکه مردم هستند و منظور از مردم عقلای مردمست یعنی همانهایی که فرمود ترجیح میدهد به آنان بد نکند و کاری به حلال و حرام ندارد , و میگوید آنچه را عقل جمعی مردم بد میدانند من هم بد میدانم یعنی اگر شراب خوردن را جایز دانستم به آن معنا نیست که هیچ معیاری برای عمل ندارم بلکه معیار شرع را در برخی جاها نمی پذیرم اما معیار عقلانی بشری را برای خوب و بد قبول دارم به تعبیر متکلمان حسن و قبح افعال و رفتارها را عقلی میدانم نه شرعی .
بنابراین این همه مطلب که گفتیم اگر چه از دل این یک بیت به تنهایی در نیاید ولی بر اساس جهان بینی و انسان شناسی حافظ میتوان این همه را حافظانه دانست . حافظ متفکری زندگی شناس و لذت جو بوده است که پرهیز از لذتها و نعمتهای دنیوی را تحت هیچ عنوان مقدسی درست نمیداند حالا این عنوان چه شرع باشد چه حتی تصوف زاهدانه باشد چراکه اگر خدا این لذتها را آفریده و میل به آنها را نیز در ما نهاده است پس باید به این تمایلات پاسخ داد تا دچار اعوجاجات شخصیتی نشویم :
ما عیب کس به مستی و رندی نمیکنیم
لعل بتان خوش است و می خوشگوار , هم

مهدی در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶:

شعری زیبا دز مورد عید فطر

مامد در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۲۰:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵:

بر پایه‌ی تصحیح فروغی، کلمه‌ی آخر بیت دوم به جای «بیابی» باید «بیایی» نوشته شود. هرچند که به قرینه‌ی معنایی مصرع اول هم این نکته برمی‌آید.
«چه ازین به ارمغانی که تو خویشتن بیایی؟»

۱
۳۹۵۵
۳۹۵۶
۳۹۵۷
۳۹۵۸
۳۹۵۹
۵۶۹۹