من اگر دست زنانم نه من از دستِ زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم
خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم
مشنو این سخن از من، وَ نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم
رخ تو گرچه که خوب است قفس جان تو چوب است
برم از من که بسوزی که زبانهست زبانم
نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم
نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم
چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان که روان است روانم
شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد
به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم
چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت
ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم
عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی
چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم
چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم
همه اسرار سخن را به نهایت برسانم


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از تجربیات و احوالات درونی خویش میگوید و هویت خود را فراتر از چیزهای دنیوی تعریف میکند. او تأکید میکند که نه وابسته به مادیات است و نه تحت تأثیر فریبها و لذتهای زودگذر. با اشاره به عشق و معنویت، او از این که چگونه عشق به حقیقت میتواند رازهای عمیق را آشکار کند، سخن میگوید. در انتها، شاعر به اتحاد با معشوق اشاره میکند و میگوید که با رسیدن به مقام جانانی، اسرار و معانی عمیق را منتقل خواهد کرد.
هوش مصنوعی: اگر من به زنان دست میزنم، به خاطر خود آنها نیست و نه به خاطر چیز دیگری؛ من از آن شهر بزرگ آمدهام که در آنجا چیزهای دیگری وجود دارد.
هوش مصنوعی: من نه به دنبال بازیها و قمارها هستم، نه به دنبال شراب و نوشیدنیهای الکلی. نه از دستهٔ خمیر (کسانی که در پیمانهسازی یا نانوایی کار میکنند) هستم و نه از دستهٔ خمار (کسانی که در اثر شراب مست میشوند)، و به طور کلی هیچکدام از اینها نیستم.
هوش مصنوعی: من اگر در حال سرمستی و خراب بودن هستم، مستیام مانند تو به خاطر شراب نیست، من نه از خاک هستم و نه از آب، و به نوعی به اهل این زمان تعلق ندارم.
هوش مصنوعی: خرد کامل انسان از حال و وضع من که در میان همهٔ موجودات به هزاران پرده پنهان هستم، هیچ اطلاعی ندارد.
هوش مصنوعی: این سخن را از من نشنو، چون نه به خاطر روشنایی من است، بلکه من از این ظاهر و باطن نه چیزی میپذیرم و نه چیزی میستانم.
هوش مصنوعی: اگرچه چهرهٔ تو بسیار زیباست، اما روح و جان تو محدود است و مانند چوبی در قفس در بند است. پس دور شو از من، زیرا که زبان من آتش است و میتواند تو را بسوزاند.
هوش مصنوعی: من به خاطر بوی خوش، رنگ، نام یا ننگ خود چیزی نمیخواهم و از تیر کمان خداوند باید احتیاط کنم، زیرا او صاحب قدرت و کمان است.
هوش مصنوعی: نه از می شراب میطلبم، نه از کسی قرض میگیرم، نه از زندگی و دنیا چیزی میخواهم؛ ای بخت جوان، به من مژده بده.
هوش مصنوعی: من مانند گلستان بهشتی هستم و به عنوان طربستان در دنیا شناخته میشوم. روح همه مردان زنده، به روح من زندگی میبخشد.
هوش مصنوعی: تصور تو برای من مانند یک باغ شیرین و خوشبو است که در آن شکر ریخته شده است، و من در باغ حقایق، گلهایی فراوان و زیبا را منتشر میکنم.
هوش مصنوعی: وقتی به باغ وصالت وارد شوم، گلی که نماد وصل و عشق است را به نشانهٔ دلتنگی و محبت خود بر پا میگذارم تا نشان دهم که چقدر به یاد تو و داغ فراق تو هستم.
هوش مصنوعی: عشق تو بسیار عجیب و غریب و شگفتانگیز است. وقتی تو سخن را از من گرفتید، خودم را در دنیای مختلفی پنهان کردم و دیگر نتوانستم چیزی بگویم.
هوش مصنوعی: زمانی که جانم به تبریز برسد، به سوی شمس الحق و دین (شمس تبریزی) میروم و همهی رازهای کلام را به کمال و تمام بیان میکنم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
ای خدایی که به جز تو ملکالعرش ندانم
بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم
بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم
بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم
عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم
[...]
ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم
چو برویید نباتش چو شکر بست زبانم
همه خوبی قمر او همه شادی است مگر او
که از او من تن خود را ز شکر بازندانم
تو چه پرسی که کدامی تو در این عشق چه نامی
[...]
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم؟
هیچم از دنیی و عُقبیٰ نبرد گوشه خاطر
[...]
رحمت آری و کنی چاره این درد نهانم
گر بدانی که ز هجر تو چسان میگذرانم
چند در کوی تو بربوی تو برخاک نشینم
آتش سینه به آب مژه تا چند نشانم
در کمند خودم آوردی و چون نیر بجستی
[...]
روزگاریست که من شیفتهٔ روی فلانم
روز و شب همچو سر زلف پریشانش از آنم
خرم آن مردن فرخنده که پیشم به عیادت
دوست بنشیند و جان در قدم دوست فشانم
آرزو میکندم پیش قدمهای تو مردن
[...]
معرفی ترانههای دیگر
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.