ساقی در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹:
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دَمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نَبید
وظیفه : 1-مقرّری و حقوق ماهیانه یا سالیانه 2- رزق و روزی ، سهم و قسمت
نَـبـیـد : شراب ،شراب خرما یاکشمش
معنی بیت : موسم ِبهار فرا رسیده و جهان سرسبز شده است.الآن وقت ِشادیخواریست. اگر مقرّری و حقوق ماهیانه به موقع واریزشود وبه من بدهند، باید صرف خرید شراب و گل بکنم.
بهار درادبیات فارسی به فصل ِ شادمانی وآغاز دوباره ی ِ زندگانی،هماهنگ با رویش ِ سبزه وگیاهانست.شاعرعیش وعشرت وشادمانی را دراولویت ِ اوّل قرارداده ومقرّری ماهیانه را پیشاپیش به خرید گل وشراب ومهّیا ساختن ِ بساط شادخواری اختصاص داده است.
صدالبته منظور شاعر ازپرداختن به عیش وعشرت،فقط شرابخواری ومیگساری نیست! باید دانست که درآن زمانها،عیش وعشرت به شرابخواری محدود بوده ومثل ِ این دوره،نبوده که آدمیان قدرت وفرصت ِانتخاب بیشتری داشته باشند.حافظ نیز به زبان ِ آن زمان صحبت می کند ومنظور وی این نیست که فقط باشرابخواری امکان ِ پرداختن به عیش وعشرت میّسراست.شراب وشرابخواری یک نمادِ ویژه برای،جداکردن ِ صف از زاهدان وعابدان است ومصداقی قابل ِ درک برای پرداختن به شادیخواریست.منظورازعیش وعشرت،همان شادمانه زیستن ودوری جُستن از غمخواریست.
خوشتر زعیش وصحبت ِ باغ وبهارچیست؟
ساقی کجاست گو سببِ انتظار چیست.؟
صَفیر مرغ برآمد بَـط ِشراب کجاست ؟
فغان فتاد به بلبل ، نقاب گل که کشید ؟
صفیر : صدا ، فریاد
مرغ : بلبل
بَط: صُراحی وجامی که شبیه مرغابی می ساختند و شراب از چشمانش بیرون میریخت. درآستین ِ مُرقّع پیاله پنهان کن
که همچوچشم ِ صُراحی زمانه خون ریز است.
که : دومعنی دارد 1-چه کسی ؟ 2- وقتی که
"نقاب گل را که کشید؟" کنایه از اینکه چه کسی به پیش گل رفته ونازشش کرده؟ باز شدن غنچه و شکوفا شدن ِ گل نیزهست .
معنی بیت : بلبل نغمه سر داد که بهار رسیده ، صُراحی ِ پر از شراب کو،کجاست؟ چه کسی به گل دست زده؟ که بلبل اینقدرنگران شده وفغان و فریاد میکند ؟
"که" بامعنی "ِوقتی که" وحذف ِ علامت سؤال: وقتی که بلبل پرده را از روی گل کنار زد ازاشتیاق،ناله و فریاد سر داد.یا وقتی که بهار باعثِ شکوفاشدن ِ گل شد ونقابش راکشید برجان ِ عاشق ِ بلبل فغان افتاد.
بلبل نماد ِ عاشقی ونماینده ی ِ عاشقان است.
بنال بلبل اگربامَنت سر ِیاریست
که مادوعاشق ِ زاریم وکار ِمازاریست.
ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابـد ؟
هر آنکه سیب زنخدان شاهدی نگزید
زنخدان : چانه
سیب زنخدان :چانه ی ِ محبوب رابه بهانه ی اینکه شبیه ِ سیب است سیب ِ زنخدان گویند.گودی لبِ زیرین وچانه را نیز چاه ِ زنخدان گویند.
شاهد : معشوق زیبا روی
نَگزَید: به دندان نگرفت ،گازنگرفت
نَگُزید:انتخاب نکرد
بنظر "نَگزید" حافظانه تراست.
معنی بیت : هر کس طَعم ِمیوههای زمینی (سیب زنخدان) و لذّتِ بوسیدن ِ معشوق دنیایی را نچشیده باشد، وخود راازنعمت های دنیا محروم کرده باشد،چگونه ازامکانات ِ بهشت بهره مند خواهدشد و لذتِ میوه و حوری های بهشتی را درخواهدیافت ؟ طعنه به زاهدان وعابدان ِخشک مغز ومقدّس مآب هاست.می فرماید: شماکه نمی توانید طعم ِ عشق ِ رابچشید،شماکه نمی توانید طعم ِ سیب ِ زنخدان ِ معشوق را بچشید،دربهشت می خواهیدچکارکنید؟طعم میوه های بهشتی رانیز درک نخواهید کرد،لذت ِ حوریان بهشتی را نیز فهم نخواهید کرد! اصلن بهشت نصیب ِ شما نخواهدشد،اگرهم بشود نمی دانید چکار بکنید! بهشت به چه دردِ شما می خورد؟
بهشت نصیب ِ ماست ای خداشناس برو
که مستحقّ ِ کرامت گناهکارانند.
مکن ز غصّه شکایت که در طریق ِ طلب
به راحتی نرسید، آنکه زحمتی نکشید
طریق طلب : راه رسیدن به هدف یا معشوق .
معنی بیت : از رنج واندوه وازمشکلات ِ راه ِ رسیدن به هدف، گِله وشِکوه مکن،باید ازمشکلات هراس نداشته باشی،مشکلات تورا آبدیده کرده وقوی تر خواهندساخت.تازمانی که رنج ومشقّت نکشی به سرمنزل ِ آسایش وراحتی نخواهی رسید.
این هم درسی دیگرازآن حکیم ِبزرگواربرای همه ی ِ آنان که درراه ِ رسیدن به هدف،بامشکلاتی مواجه شده وچه بسیاری که پاپَس می کشند ودر ِ نیم گشوده را به روی خویش می بندند.هرکس درمواجهِ باسختی ها ومشکلات،این بیت ِانرژی بخش وروح انگیز رادرذهن ِخودمرورکرده وزمزمه کند،توانی دوباره بازیافته وبه راه ادامه خواهدداد.
هرکس زبان به گله و شکایت بازکند وازسختی های راه وخطرات ِ آن به هراسد،ناله برآرد ونِق بزند، انرژی وتوان ِ خویش را ضایع کرده واز ادامه ی ِ راه بازخواهدماند.
برآستان ِ تومشکل توان رسید آری
عروج برفلکِ سَروری به دشواریست.
ز روی ِ ساقی مَهوش گلی بـچین امروز
که گِرد عارض ِ بستان خط ِبنفشه دمید
"ساقی": شراب دهنده،دربیشتر ِ غزلها ساقی به جای معشوق می نشیند.مثل ِ همین بیت.
"وش" پسوند تشبیه است ، "مهوش" یعنی رخسارش مانندِ ماه است.
"گل چیدن" کنایه از گل ِبوسه چیدن است .همچنین بعضی ازشارحان، "گل چیدن" رانظرکردن و تماشا کردن ِ گلشن ِرخسار ِمعشوق معنی کرده اند.نظر اندازی ونظر بازی، حظِّ عمیق ِ روحی ایجادمی کند.
حافظ درجای دیگری هم "گل چیدن" را باز به همین معنی ِ"نظربازی"آورده ومی فرماید:
مُرادِ دل ز ِتماشای ِ باغ ِعالم چیست ؟
به دست ِمردم ِچشم از رخ تو گل چیدن.
"مردم چشم" همان مردمک است.
"عارض ِبستان":عارض یعنی رخسار، چهرهی ِمعشوق به باغ وبستان تشبیه شده است.
"خطِ بفشه" ایهام دارد : 1- گل بنفشه 2- موهای ظریف و زیبای گِرداگِرد چهرهی معشوق . معنی بیت : حافظ بهار را دررخسار ِ معشوق (ساقی) می بیند.با آمدن ِ بهار، پیرامون ِ باغ وبستان ،بنفشه می روید،همین اتّفاق دربهار ِ عمر معشوق رُخ می دهد،گِرداگِردِ سیمای ساقی ِ جوان،موهای نرم ولطیف روئیده وسرسبز وخرّم گردیده است.می فرماید:
اکنون که بهار رسیده و در پیرامون باغ ِ رخسار ِمعشوق(گِرداگِردِ صورتش) بنفشه روییده ( سبز مو هایی آشکار شده و به زیبایی او افزوده ) تو هم از چهرهی ِ دیدنی ِ یار، بوسهای بگیر(تماشاکن ،نظربازی کن )واز حظِّ روحانی بهره مندشو.
اهل ِ نظردوعالم دریک نظر ببازند
عشق است وداو ِاوّل برنَقد ِ جان توان زد
اصطلاحی در بازی نَرداست . نوبتِ بازی ِنرد و شطرنج .چنانکه گویند: داو دست اوست یعنی نوبت بازی ِاوست.
چنان کرشمهی ساقی دلم ز دست بـبـرد
که کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
کرشمه :غَمزه ، حرکاتِ چشم و ابرو که باعث دلبری ودلسِتانی میشود
برگ :سازو برگ ،آذوقه و توشه ، توان ونیرو، در اینجا قصد و پروا هست.
معنی بیت : غمزه ونازوادای ِساقی ِزیبا روی (معشوق)آنچنان مرا شیفته وشیدای ِخویش نموده که دیگر، قصد و حوصلهی گفتگو با هیچ کس ِدیگری به غیر از اورادرسرندارم.
کرشمه وعشوه وغمزه ازسوی ِ معشوق،عاشق رادچار ِهیجان وسُرور می کند سرمست می سازد وبرشیدایی وشیفتگی ِ او ژرفا می بخشد،بطوریکه که دیگرحوصله ی ِهیچکس رادارد،میل به تنهایی کند ودرخیال ِ اوغوطه ور می گردد.شیدایی بی سروسامانی پدیدآورده وعاشق راشوریده سرمی سازد.
درهمه دِیر ِمُغان نیست چومن شیدایی
خرقه جایی گِرو ِباده ودفتر جایی
من این مُـرقّـع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پـیـر باده فروشش به جرعهای نـخـریـد
مُرقّع : دَلق و خِرقه
مرقّع ِرنگین چوگل: خرقهای که از تکّه تکّه پارچه ها و لباسهای کهنه دوخته میشده(چهل تکّه) خرقهی ِوصله دار،رنگین چوگل،یعنی مثلِ گل رنگارنگ.
حافظ رنگین بودن را فقط برای رخساره ی ِ معشوق وشراب می پسندید.اوهمیشه از رنگارنگ بودن ورنگین بودن ِخرقه بیزار بودویکرنگی راکه نشانه ی صداقت وسادگیست، دوست داشت.
گفتی که حافظ این همه رنگ وخیال چیست
نقش ِغلط مبین که همان لوح ِ ساده ایم.
می توانیم اینگونه هم بخوانیم: مرقع ِ رنگین رامانندِ گل خواهم سوزاند.
امّاسوزاندن ِ گل دیگرچه حکایتیست؟
در دو مورد ِ سوختن ِگل دومطلب هست؛ یکی اینکه در موقع ِ گلاب گرفتن اگر حرارت زیر دیگ زیاد یا آبِ آن کم باشد گل میسوزد، یکی دیگرهم اینکه ؛ در قمصر ِکاشان تُفاله و باقی مانده ی ِ گلهایی که گلاب آن را گرفتهاند و به آن "بُن گل" میگویند فشرده و در قالبِ خشت زنی به صورت خشت و آجر در آورده و خشک میکنند و به مصرفِ سوخت می رسانند که بسیار خوب نیز میسوزد و حرارت بالایی دارد.احتمالن حافظ این دومطلب را مدِّ نظر داشته وفرموده :این خرقه ی ِ رنگارنگ را همانند ِ تفاله یِ گل خواهم سوزاند.!
معنی بیت : من ازاین خرقهی ِچهل تکّهی رنگارنگ بیزارم، حتّاپیر ِباده فروش نیز آن را با جُرعهای شراب معاوضه نکرد! من این چهل
تکّه ی رنگارنگ را که نشانه ی ِ حیله گری وریاکاریست عاقبت همانند ِتُفاله های ِ گلابگیری میسوزانم.
یادربرداشتی دیگر:
من این خرقهی ِچهل تکّهی رنگارنگ ِ مانندِ گل را که بی وفاست وماندگاری ندارد و پیر باده فروش نیز آن را به گِرو ِیک جُرعه شراب قبول نکردمیسوزانم .
کلاً خرقه در شعر ِحافظ،چه رنگی وچه ساده، پوششی برای پوشاندن ِناراستی ها وپنهان کردن ِ عیبهاست .
خرقه پوشیّ ِ من ازغایت ِ دینداری نیست
پرده ای برسر ِصدعیب ِ نهان می پوشم.
خرقه درنظرگاه ِ او نمادیست از نفاق و ریا و دو رنگی . حافظ ازبندِ تعلّق ِ خرقه پوشی رهاشده بود،امّا ازآنجاکه خرقه را مظهر ِریا می داند به خود خرقه می پوشاند وخودرا ریاکارمعرفی می کند تافضا را برای شعله ورکردن ِ آتشی چون تفاله ی ِ گلابگیری ِسوزنده ،مهیّانماید وخرقه ها را درآن آتش ِ فروزان بسوزاند.
نقدِ صوفی نه همه صافی ِ بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب ِ آتش باشد.
بـهـــار مـیگــــــذرد ، دادگـسـتـرا ؛ دریـاب
که رفت موسم و حـافــظ هنوز می نـچشید
دادگسترا : ای دادگستر
موسم : فصل ،هنگام ، فرصت
این بیت ازیک زاویه برگشت به بیت ِاول است.
درآن بیت دیدیم که حافظ منتظر ِ واریز شدن ِ وظیفه(حقوق ماهیانه) هست تاباگرفتن ِ آن،بساط ِ عیش وعشرتی مهیّا سازد....
دراین بیت می بینیم که هنوز حقوق واریزنشده وموسم ِ بهارنیز درحال ِ سپری شدن است وحافظ هنوز مِی نچشیده است.
با توجه به "دادگسترا" احتمالاً این غزل خطاب به پادشاه یا وزیردادگستری یا کسیست که مسئول ِ پرداخت ِ حقوق ِ ماهیانه ی ِ حافظ است. . معنی بیت : ای دادگستر عنایتی کن که بهاردرحال ِ سپری شدن است ودارد تمام میشود. فرصتِ شادیخواری ازدست میرود و هنوز حافظ شرابی ننوشیده است.
گل بی رخ ِیارخوش نباشد
بی باده بهار خوش نباشد.
مهناز ، س در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۰۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۷ - مناجات:
گرامی روفیا بانو
بارها بر ستیز مولوی و سعدی و دیگران به زنان ، تاخته ام ، هرچند که بر درگاهشان همیشه دل باخته ام ، لیکن از نگارش شما بانوی گرامی با این نگاه منتقدم ، کلبه ای ساخته ام ، کز یک طرف به باغ و چمن باز می شود
هیچگاه از فرهیخته ای چون شما دلگیر نبوده ام و نمی دانم این تصور از کدام جمله ی من پدید آمده است. که اگر چنین بوده پوزش خواهم .
مانا باشید و خوب
ساقی در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲:
روزگــــاری شـد کـه در مـیـخـانـه خـدمـت میکـنـم
در لـبـاس فـقــــر ، کـــــــار اهـل دولـت مـیکــنــــم
"روزگاری شد" : مدت زیادی سپری شد ، مدتی هست که
"میخانه" : 1- جایی که درآنجا به شرابخواری ومیگساری بپردازند.2-میکده، محلی که عاشقان وعارفان با شور ِ درونی به رازونیازپرداخته وازاشتیاق ِوصال سرمست گردند.
لباس ِفقر" : فقر به لباس تشبیه شده است."فـقـر" یعنی نیازمندی ، تهیدستی
"دولت" :ثروت،سعادت، نیک بختی ،
"اهل ِدولت " ثروتمندان ،نیک بختان
این غزل ازغزلیات ِ ترکیبی هست یعنی هم می توان معنای ِعرفانی برداشت کرد هم معنای ِ غیر عرفانی. معنابسته به سطح ِفهم ودانش ِ مخاطب، حاصل می گردد.این نیزیکی دیگر ازعجایب ِ شعری ِ آن فرزانه ی روزگاران است.
مـعـنـی اوّل : روزهای زیادی سپری شد که من درمیخانه(به معنی شرابخانه)مشغول ِخدمت به میگساران وشرابخواران هستم.بااینکه ظاهر ِ کار ِمن ازنظراجتماعی،درسطح پائین است (آنهاکه فقر ِمادی دارند به این قبیل کارهامی پردازند)امّا ازنظر ِ خودم کاریست درسطح بالا،سروکار ِمن با دولتمندان واشرافی هاست که برای ِنوشیدن ِ باده ومی به اینجا می آیند.
باید دانست که حافظ به این علّت غزلهارااینگونه چندپهلومی سرود که دربرداشت های سطحی، چنین تصوّرشود که حافظ به مذهب وشریعت پشت کرده وبرخلاف ِ موازین شرعی عمل می کند.! امّاچراحافظ زمینه راچنین مهیّامی سازدتاافکار ِعمومی به ویژه متولّیان ِ شریعت برعلیه اوجبهه گیری نموده وبشورند؟!
بایدیادآورشدکه نه تنهاحافظ، بلکه اغلب ِ بزرگان ِ عرصه ی ِعرفان،پس ازآنکه درنزد ِ عموم ِجایگاه ِ والایی بدست می آوردند ومورد ِ احترام وتکریم ِ خَلق قرارمی گرفتند،تعمّدن سعی می کردندخودرا درنظر ِ مردم گناهکار لااُبالی جلوه دهندتابدینوسیله توانسته باشندبرنفس ِخویش غالب آمده وِ غرورشان را بشکنند.!
جلب ِ نفرت ِ عمومی وپذیرش ِ سرزنش ِ دیگران، یکی ازاصول اساسی ِتهذیب ِ نفس وخوسازی درنظرگاه ِ عارفان به ویژه فِرقه ی ِ ملامتیّه هست.برهمین اساس بسیاری از صاحبنظران، بااستنادبه بعضی از اشعار ِآنحضرت،به ویژه :
"وفاکنیم وملامت کِشیم وخوش باشیم
که درطریقت ِ ما کافریست رنجیدن"
معتقدند که حافظ پیرو ِفرقه ی ملامتیّه بوده هست.! ولی چنانچه پیشترگفته شده حافظ یک آزاد اندیش ِ ازبند ِتعلّقات رسته ایست که به هیچکس وهیچ فِرقه ای تعلّق ندارد.حافظ بگونه ای غزلسرایی کرده که شاید هرفرقه ومذهبی بتواندبه زَعم ِ خود،موقّتن بااستنادبه چندبیت شعر اورا ازآن ِ خودپندارد وباهدف ِ سودجویی ازاعتبار ِجهانی ِ او،اورا به خودبچسباند! لیکن تاکنون که هیچکدام توفیق ِکامل پیدانکرده ودرآینده نیزاحتمالن توفیق پیدانخواهند کرد که اوراتصاحب کرده وبادستآویزقراردادن ِ اوخود رابه بالا کشند!
معنی ِ دوّم بیت:
مدّت زیادیست که من در میـکـدهی معرفت وشناختِ حقیقت، خدمتگزاری و چاکری میکنم من درمقام ِدرویشی وخدمتگزاری، به کار بزرگان و نیک بخـتــان که همانا کسب ِدانش وآگاهیست،مشغولم.
روشن است که حافظ از وضعیّت ِ خود درمیخانه(خدمتگزاری) بانظرداشت ِهردو معنی، هیچ گِله وشکایتی ندارد وباافتخار ازاین شرایط یادمی کند.
بر دَر ِ میخانه رفتن کار ِ یک رنگان بود
خودفروشان رابه کوی می فروشان راه نیست.
تـا کـی اَنــدر دام ِ وَصــل آرم تـَــذَروی خـوشخــرام
در کـمـیـنـم و انـتـظـار وقـت فـرصــت مــیکـــنـــــم
"تاکِی": تاببینیم چه زمانی دست می دهد. کِی اتّفاق می افتد.
"دام ِوصل" : وصل به دام تشبیه شده است.کنایه ازاین است که عاشق به هرحیله ای دست می زند که به وصل برسد.دردلِ دوست به حیله رَهی باید کرد.
"تـَذرو" : خروس جنگلی ، قـرقـاول ، استعاره از معشوق زیبا ست.
"خرامیدن" : با ناز و غرور راه رفتن
"فرصت" : نوبـت ، زمان مناسب
مـعـنـی بـیـت : تاکی این اتّفاق ِ مبارک رقم بخورد،تاکی این واقعه رخ دهد که من توانسته باشم،توّجه ِمعشوقه ای خوش رفتار وخوش سیما رابه خودجلب نمایم،در کمین هستم و درانتظار ِچنین فرصتی نشسته ام که آن حادثه ی ِمیمون رُخ نماید .تاکی شودکه من نیز به وصال برسم .
عاشق درخواب وبیداری بی وقفه درانتظار ِآن واقعه ی ِ رویایی درکمین بسرمی برد تا شاید طعم ِ گوارای وصال رابچشد.باتمام وجود مواظب است مبادایک لحظه به غفلت گذرد.باید که با دل وجان انتظارکشید تا رویا محقّق گردد وگرنه به اندک غفلتی،تلاشها بی ثمرخواهدافتاد.
گربادِفتنه هردوجهان رابه هم زند
ماوچراغ ِ چشم وره ِ انتظار ِدوست
واعـظ مـا بـوی حـق نـشـنـیـد ، بـشـنـو کاین سخن
در حـضـورش نـیـز میگـویـم ، نـه غـیـبـت میکـنـم
واعـظ" :وعظ کننده ، پـنـد دهنده
"بـوی ِ حق نشنید" :یعنی ازحقیقت چیزی نفهمیدو درک نکرد ، حق رادرنیـافت .
مـعـنـی بـیـت : نصیحت کننده ی ما خودش حق را به درستی درک نکرده ونمی تواند حق را ازناحق تمیزدهد، این سخن را که گفتم خوب گوش کن ،فاش می گویم و غیبتاش رانمی کنم مطلب آنقدر روشن است که درحضورش نیز میگویم.هیچ واهمه ای ندارم.
حافظ ازصحّت ِگفته ی خویش آنقدراطمینان دارد وآنقدراستدلال های قانع کننده درآستین دارد که حاضراست سخنانش را درحضور ِواعظ دوباره تکرار کند ونفهمیدن ِ واعظ را به اثبات رسانده وبه کرسی بنشاند.
"واعظ"ازآن شخصیّت هایست که درنظرگاه ِحافظ هیچ اعتباری ندارد.چراکه حافظ به وعظ ِ یکطرفه اعتقادی نداردوپند واندرزی راکه ازروی تجربه نبوده باشدبی اثر وبیهوده می پندارد.به ویژه ازواعظان ِ بی عمل بسیاربیزاراست وبراین باوراست که تنها نصیحتی اثربخش خواهد بود که ناصح با عمل کردن وازروی تجربه بیان کند نه با وَعظ وموعظه.
بزرگی سراسر به گفتارنیست
دوصدگفته چون نیم کردارنیست
حافظ هیچ دل خوشی ازوعظ ِ بی عملان ندارد ونشنیدن ِ آن راواجب می داند.
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ ِ بی عملان واجب است نشنیدن
یا:
گرزمسجدبه خرابات شدم خُرده مگیر
مجلس ِ وعظ درازاست وزمان خواهدشد
یا:
برو به کار ِخود ای واعظ این چه فریاداست
مرافتاده دل ازره توراچه افتاده ست.؟
با صـبـا افـتــان و خـیـــزان میروم تـا کـوی دوسـت
و ز رفـیـقــانِ ره اسـتـمـداد هـمـّت میکــنــــــــم
"صـبـا" : نسیم سحرگاهی که رابط ِ بین ِ عاشق ومعشوق است.بوی خوش ِمعشوق رابه عاشق می رساند وعاشق نیزپیام ِ خودرا به اومی سپارد ودل خوش می کند که پیامش به معشوق خواهدرسید.چون اطمینان دارد که این نسیم به کوی معشوق آمد وشد دارد. ِاین نسیم ملایم وآهسته می وزد و شاعران وزش ِ آن را به همین سبب به بیـماری که دوران ِنقاهتش رامی گذراندتشبیه می کنند.حافظ صفت ِ "افتان وخیزان"(حالت ِتلوتلو رفتن ِ مستانه)رابرگزیده وبه او وخودش نسبت می دهد.
افتادن وبرخاستن ِباده پرستان
درمذهب ِ رندان ِ خرابات نمازاست.
"افتان و خیزان" : حال یا قید حالت است ، در حال افتادن و برخاستن ، آهستهآهسته
"رفیقان" : یـاران
"ره" : طریقت ، راه سیر و سلوک
"استمداد" : یاری کمک طلبیدن
"هـمـّت" : عزم ِجزم، خواست واراده ،قصد وتصمیم، درمبحثِ عرفان،دعا و توجـّهِ قلبیست ومنظورحافظ همین است.
مـعـنـی بـیـت : با نسیم ِسحرگاهی آهسته وافتان وخیزان، به سوی کوی معشوق روانم .(باتوّجه به سختی ها،خطرات ومشکلاتی که پیش ِ رویم هست) از یاران ِهمدل وصمیمی،انتظاردارم که دعـای خالصانه و توجـّه قلبی ِخود را بـدرقه ی ِراهم کنند تا به سرمنزل ِمقصودبرسم .
حافظ درهرفرصتی که دست می دهدباعبارات ِمتنّوع و متفاوت، خطرات وتهدیدات ِطریق عشق را گوشزد کرده وسعی می کندرهروان ِ این راه راآگاه نمایدتاازپیچ وخم ِخطرناک ِآن بسلامت عبورکنند. اوباقرار دادن ِ خود درشرایط گوناگون، درسهای ارزشمندی به مامی دهد.اودراین بیت،به ما این نکته رامی رساند که،اثرِمعجزه آسای ِ دعا وآرزوی ِ صمیمی ِ قلبی را فراموش نکنیم وازاین انرژی ِشگفت انگیزی که به رایگان دراختیار داریم به درستی استفاده کنیم.
حافظ دراین بیت بانظرداشتِ اثرات ِ دعا،ازیاران ودوستان ِ هم فکر ِخود التماس ِ دعا کرده است.هم او که خود،خالصانه ترین وزیباترین دعاهارادرسحرگاهان ونیم شبان ِ زیادی ،روانه ی ِآسمانها کرده و بهترین دعا کننده برای اطرافیان ودوستان است.
حافظ وظیفه ی ِ تودعاگفتن است وبس
دربند ِ آن مباش که نشنید یاشنید.
خـاک کـویات زحـمـت ِمـا بـرنـتــابـد بـیـش از ایـن
لـطـفهـا کـردی بــُـتـا ! تـخـفـیـفِ زحمت میکـنـم
"برنتابیدن" : تحمّل نـکـردن
"لـطـف" : مرحمت،عنایت ، تـوجـّه
"بـُـتـا" : ، ای بـُت ، ای محبوب
بعضی "بــِـتــا" به معنی : "بـهـل تـا" ، بـگـذار تا" خواندهاند که شاید درست نباشد ،" بُتا" حافظانه تراست .
"تخفیف" : سبک کردن وکم کردن
مـعـنـی بـیـت : ای معشوق زیبا روی، شما خیلی به من مرحمت و عنایت کردی، امـّاانگار خاک کوی تـو، دردسر ها ومزاحمت های بسیار مـا را نمیتواند تحـمّل کند ، بنابراین راضی به زحمت نیستم وقصد ِرفع ِ زحمت دارم.می خواهم زحمت را کم میکنم .
حافظ عاشقی با مرام ،با ادب ومتین است،درهمه حال ِ رعایت ِ خاطرنازک ِ یار را دراولویّت ِ اوّل قرارداده ومراقب است که مبادا،ازوجودِ او رنجشی بردل ِیارنشیند!مبادا فغان وناله وآهِ او باعثِ رنجش ِ روح ِ لطیف ِ معشوق شود، اودرهرشرایطی،هرتصمیمی که می گیرد براساس ِ نظرداشت ِ حال ِ معشوق است. اوگرچه نیک می داند که دل کندن از
کوی معشوق، ازدل کندن ازجان ِ شیرین،تلخ تر وسخت تراست،لیکن تردید نمی کند واین جام ِشوکران ِزهرآگین رابا اشتیاق سرمی کشد تامگراندک رنجشی نیز بردل ِمحبوب بوده باشدمرتفع نماید.
حافظ اندیشه کن ازنازکی ِ خاطر ِیار
برو ازدرگهش این ناله وفریاد بِبَر
زلفِ دلـبـردام ِراه وغـمزهاش تـیـر بلاست
یاد دارای دل که چندینات نـصیحت میکنم
مـعـنـی بـیـت : شاعر دراین بیت دل ِ عاشق پیشه ی ِ خودرامورد ِخطاب قرارداده ومی فرماید:
ای دل، به یاد داشته باش که زلف وحلقه های ِگیسو،همانند ِحلقه های دام ِ راه ِ عشق هستند،چه بسیار دلهائی که مجذوب ِ زیبائی های ِ رخسار ِیارشده ودراین دام گرفتارگشته اند.حرکات ِدلبرانه ی طرزِ نگاه واشارات ِ ابرو نیز،تیرهایی بس خطرناکی هستند که ازسوی ِ معشوق،به سوی ِ عاشق روانه شده واوراشکارمی کنند.ای دل بشنو وببین که چقدر نصیحتَت میکنم.
مَبین به سیب ِ زنخدان که چاه در راهست
کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا؟
امّا روشن است که دل ِ عاشق پیشه،درپِی ِ کامجویی ولذت است ونصیحت پذیر نیست. تابوده چنین بوده وبعدازاین نیزچنین خواهدشد.واضح است که دل درپاسخ به این نصیحت چه واکنشی دارد:
به کام تانرساند لبش مرا چون نای
نصیحت ِ همه عالم به گوش ِ من باداست.!
شاعربازیرکی ،رندانه دست ماراگرفته وازمسیری به پیش می برد که به همین جاها برسیم.به جایی که بپذیریم ذات ِدل میل به عشقبازی دارد، واگربپذیریم که مصلحت بینی وخرد ورزی ،به مَذاق ِ دل خوشایند نیست،اندک اندک حسّ ِریسک پذیری وخطرکردن دروجود ِ مابرانگیخته خواهدشد وماتوان ِآن راخواهیم یافت که ازبلا نپرهیزیم وقدم در طریق ِرندی وعشق نهیم. درآنصورت ازحافظ شاکر خواهیم بود،که مارابه کوچه ی سرسبز ِ بین ِ دل ِبلاکش ودشت ِپربلای ِعشق رهنمون گشته است.
در فرازونشیبِ پرآشوب ِ این دشت می بینیم که دل ِماجراجو، هرچقدرنیزمورد ِ هدف ِ تیر ِبلای ِ کمان ابروی ِمعشوق قرارمی گیرد،باز باتنی مجروح ونیمه جان،مشتاق ِ فرودآمدن ِ تیری دیگراست.
دل که ازناوک ِ مژگان ِ تودرخون می گشت.
بازمشتاق ِ کمانخانه ی ِ ابروی ِ توبود.
دیـدهی بـدبـیـن بـپـوشـان ای کـریم عیـب پـوش !
ز یـن دلـیـریها که مـن در کـُنـج خـلـوت میکـنـم
بـد بـیـن" : منفی نگر وبـد بـیـنـنـده،کج اندیش. در اینجا کسی است که همیشه نیمه ی ِ خالی ِ لیوان رامی بیند ونظر بربدیها دارد.کنایه ازکسانی که خودراپاک وپارسا فرض کرده وبابداندیشی درموردِ رفتارهای دیگران ،فقط کاستی هاو گناهان ِمردم را می بینند وبه محض ِ مشاهده ی ِ خطای ِ کسی،آن رادربوق وکرنا نهاده و دستآویزی پیدا می کنند تامردم را باوَعظ وخطابه ،مَلامت ونصیحت کرده وپرده ای برعیب های خودپوشانند!
"کـریـم" : بسیار بخشنده ، از صفات حق تعالی
"عیب پـوش" : پـوشنده ی عیب ، ستـّار العیوب ، از صفات خداوند
"دلـیـری" : گستاخی ، جسارت
روی ِ سخن باخداوند ِعیب پوش است. خداوندی که عیب های ِ همه رامی بیند ولی بر روی عیب ها پرده می کشد وآبروی ِ خلق رامحفوظ نگه می دارد.
معنی ِ بیت:
ای خداوندی که یکی ازصفت های توپوشاندن ِ عیب ِ مردم است.چشمهای ِ بدبینان وکج اندیشان راببند تانتوانند این جسارت ها واَعمالی که ازروی بی باکی ،در خلوت انجام میدهم ببینند وبرای ِ من دردِ سر ومشکل ایجادنمایند.
حافظ ازیک سو عادت به دلیری در مقابل ِ واعظین وزاهدان ِ ریاکار دارد وقادربه ترک ِ عادت نیست وازسوی دیگرمی بیند که این شهامت و بی باکی وزبان ِ آتشین،باعث ِ دردسرهای جدّی وبزرگی شده واورادر مظان ِکفرورزی واِرتداد قرارمی دهد!لذا بناچار دست به دامن ِ خدواند شده وازاومی خواهد که چشمهای بدبینان رابپوشاند.
جالب اینجاست که حافظ ازخدا درخواست نمی کند که به اوترسی عطا کند تادلیری وجسارت نکند! چرا؟
چون حافظ خودنیک می داند که رفتارهای ِ اوتنها ازنظرگاه ِ بداندیشان خطا وبد تلقّی می شوند،ودراصل گناه محسوب نمی شود،که ،دراینصورت ازخداوندتقاضای ِ عفو وبخشش می کرد نه چیز دیگر!
نکته ی ِ لطیف ِ دیگراینکه ،حافظ وقتی ازخداوند چیزی رامی طلبد،رندانه، صفت ِ ستّارالعیوب بودن ِ خدا را یادآوری می نماید وبه اصطلاح به یاد ِخدا می آورد تاشایدتوانسته باشد ضریب ِاحتمال ِ اجابت ِ دعا راافزایش داده وتوجّه ِبدبینان رانیز به این نکته جلب نماید که بددیدن وفاش کردن ِ خطای دیگران کاری نیست که خداوند ازآن خشنودگردد.
یارب آن زاهد ِ خودبین که بجز عیب ندید
دودِ آهیش درآئینه ی ِ ادراک انداز
ساقی در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:
روی بـنـما و مـرا گـو کـه ز جـان دل بـَرگـیـر
پـیش ِشمع، آتـش ِپـروانه به جان گو در گیر
از جان دل برگرفتن : دست از جان شُستن ، جان را فدا کردن.
دَرگیر : دَربگیر،مُشتعل کن،شعله ورکن
"شمع": استعاره از چهرهی فروزان ِمعشوق است.
این غزل عاشقانه وخطاب به معشوق است. عاشق ازمعشوق می خواهد که رخسارنشان دهد و بایک فرمان جانش رابستاند.عاشق می خواهد، یار درنقش ِ شمع فرو رودو وقتی که رُخ نشان می دهدبه عاشق چنین بگوید:
ای عاشق ،رخسار ِفروزنده یِ همچون شمع مرا تماشاکن، و دردرون ِ خود آتش ِعشقی را که هر پروانه ای دردل دارد، شعله وَرکُن و پروانه وار خودرابه آتش ِ شمع ِ روی ِ من بسپار و بسوزان.
جالب اینجاست که معشوق سکوت اختیار کرده واین عاشق است که به معشوق خاطرنشان می گردد که چنین وچنان کن ومرا بسوزان وخاکسترکن وبرباد دِه ! "عاشق می خواهد اثبات کند که درعشقی که نسبت به معشوق داردصادق است." وچنان کن ومرا بسوزان وخاکستر کُن وبَرباد دِه ! "عاشق می خواهد اثبات کند که درعشقی که نسبت به معشوق داردصادق است."
وجالب تراینکه درمصرع دوّم، شاعر باروشن کردن ِشمع ِرخ یار و به پروازدرآوردن ِ پروانه ی ِعاشق، فضایی کاملن آشنارادر ذهن ِمخاطب به تصویرمی کشد،مخاطب ابتدا چنین انتظاردارد وازروی ِ تجربه چنین می پندارد که قطعن قراراست آتش ِشمع،به جان ِ پروانه بیافتدتابسوزاندش. امّاپس ازخوانش ِکامل ِمصرع دوم، باکمی دقّت درمی یابد که نه این همه ی ماجرانیست..... پی می بردکه ابتدا آتشی دیگر(به غیراز مشعلِ شمع) که همان سوز ِاشتیاق ِ درونی ِ پروانه هست می بایست دَرگیرد (روشن گردد) وشور ِدرونی ِ عاشقی دردل پروانه فَوَران نمایدتاچنانچه شایستگی ِسوخته شدن باآتش ِ شمع ِرخسار ِ یار راپیداکردبه مسلخ عشق رهنمون گردد.
آتش آن نیست که ازشعله ی اوخنددشمع
آتش آنست که برخرمن ِ پروانه زدند.
آتشی که به مراتب سوزنده تر ازآتش شمع است.
معنی بیت:
سیمای ِدلفروزت را به من نشان بده وبه من فرمانی صادرکن تاهمزمان بامشاهده یِ چهره ات، جانم را نثارکنم.درمصرع دوّم همین عبارت رابا تشبیهِ زیبایی به بیانی دیگر می گوید ورندانه به معشوق آموزش ِ دلسِتانی می دهد:
ای یارآن دَم که شمع ِ رخسار ِ دلفروز رانشان می دهی ،بفرما تا من هم مثال ِ پروانه،آتش ِ اشتیاق را دردرون مُشتعل سازم و خرمن ِوجود رابه آتش ِشمع ِ چهره ات بسوزانم.
توشمع ِانجمنی یک زبان ویک دل شو
خیال وکوشش ِپروانه بین وخندان باش
در لبِ تـشـنـهی مـا بـیـن و مَـدار آب دریــغ
بر سر کُشتهی خویش آی و ز خاکش برگیر
آب :درغزلهای عاشقانه معمولن استعاره از بوسه است.
عاشق "لب تشنه" است، تشنهی بوسه از لبِ معشوق است .
"کُشته" کسی است که جانش را در راه عشق داده است.
معنی بیت : لبِ تشنهی مرا ببین واز روی کَرم واحسان، با یک بوسه سیرابم کن.درمصرع دوم ،تشنگی برعاشق غالب آمده ، وکشته شده است.
ای معشوق آب دریغ کردی و بوسه ندادی ،حداقل بر سر ِشهید ِتشنه لب ِ خود قدم رنجه کن و او را ازخاک بلند کن و سرش رالحظه اب بر دامن بگیر وموردِلطف قراربده،کُشته ی ِتو بادیدار تو دوباره زنده می شود.
انفاسِ ِعیسوی ازلَعلت لطیفه ای
آب خِضِر زنوش ِلبانت کنایتی
تـرکِ درویـش مگیـر، اَر نـبُـوَد سـیـم و زَرش
در غَمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
نـدار ، فقیر و نیازمند سیم : نقره
زَر : طلا
درادامه ی ِ بیت های پیشین، همچنان روی ِ سخن بامعشوق است.گفتیم که حافظ درنقش ِعاشق، رندانه به معشوق آموزش ِدلبری می دهد.امّا چنانکه ملاحظه می کنیم توصیه ها بسیارحافظانه وزیرکانه است. بدین صورت که،گرچه ازظاهر وباطن ِسخن،چنین بنظرمی رسد که عاشق هرچه دارد رادر طبق ِ اخلاص وایثارنهاده وتقدیم ِ معشوق می کند(روی بنما وجانم رابِستان،شمع ِرخ روشن کن وپرواز ِپروانه ببین وخندان باش،ازعاشق ِ تشنه لبِ خودآب دریغ مکن و....) لیکن روشن است که چنانچه توصیه های عاشق ،مقبول ِ خاطرمعشوق واقع گردد وتحقّق پیداکند، درنهایت این عاشق است که کاملن بهره مند وکامیاب خواهدبود.! تعارفات ِعاشقانه ی حافظ،از عاشقانه ترین ودرعین حال رندانه ترین تعارفات است که درعرصه ی ِ ادبیات ِعاشقانه، میان ِ عاشق ومعشوق،ردّ و بَدل شده است.
معنی بیت : رَهامکن عاشق ِتهیدست ونَدار ِ خود را، اگر چه فقیر است.امّا چیز های ِ دیگری دارد. قطره ها ودانه های اشکی را که در غم ِفراق تو میریزد نقره تلقّی کن ،صورتش راکه ازشدّت ِبیماری ِ عشق،زرد شده،طلا تصوّر کن.به چشم ِلطف نگاه کن جور ِ دیگری ببین ودرویش ِ خودرا ترک مکن.
چیزهایی که عاشق ِ تهیدست دارد از همهی دارایی های جهان ارزشمندتر است.
ازکیمیای مهر ِ تو زَرگشت روی ِ من
آری به یُمن ِ لطف ِ شما خاک زَر شود
چَنگ بـنْـواز و بساز، اَر نـبُـوَد عود چه باک ؟!
آتشم عشق و دلم عود و تـنـم مِـجـمـَر گیر
چنگ: آلت موسیقی
بساز : کوک کن
عود : ایهام دارد : 1-نوعی ساز،بربط 2- نوعی چوب است که وقتی میسوزد بوی خوش از آن برمیخیزد.هردومعنی مدِّ نظراست.
مِجمَر : آتشدان
معنی بیت :ساز ِچنگ را کوک کن و آهنگی بـنـواز، اگر ساز عود دردسترس نیست تاباچنگ همنوایی کند ویااگربرای خوشبو ساختن ِ مجلس عود نداری هیچ ایرادی ندارد، دل ِ من ازعشق ِ تو درحال ِ سوختن است،دلم را"عود" فرض کن، تنم را که چون کوره ای شعله وراست "آتشدان" و عشقم را آتش تصوّر کن تابساط ِ عیشمان جور شود. (کافیست زاویه ی نگاهمان اندکی تغییر کند تاهمه چیز عوض شود.)
دلم را"عود" تلقّی کن بامعنای ِ ساز چنین می شود:
حال که ساز عود نداریم،دلم که خیلی خوش می نالد را عودفرض می کنیم.(عود ناله ی ِ سوزناکی داردوشبیه ِ ناله ی عاشقست. وناله ی دل ِعاشق نیز به جهت ِ سوزشی که دارد به ناله ی عود می ماند!)
"عود" به معنی خوشبوکننده:
دلم را با آتش عشق بسوزان تا بوی خوش عشق از آن بر خیزد!
درجایی دیگر درمضمونی مشابه بسیار زیبا وشاعرانه می فرماید:
جان نهادیم برآتش زپِی ِ خوش نفسی
تاچومِجمر نفسی دامن ِ جانان گیرم درسَماع آی و ز سر خِرقه برانداز و بـرقص
ور نِه با گوشه رو و خرقهی ما در سر گیر
سَماع : وَجد وسرور وپایکوبی ،آواز،حالتی از شادمانی در مشایخ و عرفا ، رقص و پایکوبی و دست افشانی که صوفیان با آداب و تشریفات خاص انفرادی یابصورت جمعی انجام میدهند.
"گوشه" ایهام دارد: 1- کنایه طعنه 2-کرانه، کناره، سو 3- زاویه وکُنج 4- خلوتگاه 5-سربسته، ایما واشاره. 6- هریک ازتقسیمات موسیقی ایرانی
باگوشه رو: به سوی گوشه ای برو، تقریبن همه ی معانی گوشه بجز مورد 6 مدّ نظر است.
" خرقه از سر انداختن :به وَجدوشَعف آمدن، از شادمانی جامه ی ِ خویش به دیگران بخشیدن، از خود بیرون آمدن ، مجرّد گشتن ، از هستی تُهی شدن
خرقه بر سر کشیدن :نقطه مقابل ِ خرقه ازسرانداختن است، اقرار و اعتراف به گناه ، خجالت کشیدن اعتراف به نا اهلی و ناتوانی در پیمودن ِراه عشق.
"سَماع"از مراسم درویشان وصوفیان است که در خانقاه انجام میشود. در این مراسم کسی یا کسانی دایره (دَف) میزنند و اشعار عرفانی میخوانند و بقیه هوهو میکنند و مطابق آهنگ سر و گردن میجنبانند تا اینکه به وَجد وشَعف درآیند ، سپس یکی به وسط آمده و همراه با آهنگی که دف نوازان مینوازند با حرکات خاصی چرخ میزند و میرقصد و هنگامی که به اوج ِشور و سرور رسید،ناگهان خرقه را از تن به در آورده وبسوی مجلسیان پرت میکند ، صوفیان آن را بااشتیاق گرفته وپاره پاره می کنند و هر کس تکّهای بر میدارد .از جمع آوری ِهمین تکّه هاست که خرقهی چهل تکّه برای خود درست میکنند.
در "فرهنگ اشعار حافظ" در باره "سماع" آمدهاست که : «سماع به محبّت و عاطفه قوّت میبخشد ، دل را نرم و احساسات را لطیف میکند ، به تخیّلات شهپری میدهد که تا عالم لامکان و حضرت لا یموت اوج میگیرد و ذهن ، اندک اندک کلمات و عبارات و اصوات و نغمه ها را فراموش میکند و از عالم اجسام به عالم ارواح میرود و در عالم معنی به سیر میپردازد. به عبارت دیگر ، هستی و تعیُّن و تـفـرُّد ِ صوفی نابود میشود و فارغ از قید مکان در دریای بیکران وجود و ابدیت غرق و در ذاتِ حق تعالیٰ فانی میشود.
بنا بر این سَماع آتشزنه و افروزینهای است که صوفی ِ مستعِّد را میسوزاند و منجذب و فانی میکند و حضورقلب و رازنیوشی به او میدهد که نغمهی حق را از هر ذرّهای بلند مییابد و آواز چنگ و نوای بلبل و بانگ مؤذّن و خروش ِآبشار ، همه و همه ، او را به سوی خدا میخواند و به یاد خدا میاندازد و دلش را آرامش و اطمینان میبخشد».
معنی بیت : (روی سخن دیگر معشوق نیست خطاب به همه هست.شاعر بابهره گیری از رسم ِ درویشان دوتا پیشنهاد دارد:)
1- به رقص وپایکوبی ودست افشانی بپرداز و به وجد آی و به شکرانه ی ِ شادمانی ،خرقه از سر به در آور.
2- درغیر ِ اینصورت اگر در چنین حسّ وحالی نیستی، بناچارباید به گوشهای بروی و خرقه بر سربکشی وبه گناهان کرده وناکرده بیاندیشی و گریه کنی وبه غصّه خواری بپردازی!
"خرقه ی مادرسرگیر" یعنی ما راه اوّلی هستیم وبه رقص وسماع مشغولیم.به طعنه می گوید که خرقه ی مارا هم می توانی برسرکشی ودرغم و اندوه فروروی!
دراینجا پندی لطیف نهفته وآن اینکه: یابزن زیر آواز وشادمانی کن وشادبزی. یاافسردگی پیشه کن وبایادآوری ِ شکستها وگناهان به غم خواری بپرداز!
جانا فلک ازبزم تو دررقص وسماع است
دست ِ طَرب از دامن ِ این زمزمه مَگسل صوف بر کش ز سر و بادهی صافی در کش
سیم در باز و به زر سیمبری در بر گیر
صوف : پشم ، مجازاً به معنی خرقه ی پشمینه که حافظ ازآن بیزار است.
باده : شراب
صافی : زُلال وشفّاف
دَرکش : بنوش
دَرباز:به باز(باختن وواگذارکردن) نثار کن ،
به : با ، به وسیلهی
سیمبَر : سپید اندام ،بلورین بدن، استعاره از معشوق زیباروست. "صوف برکش ز سر" یعنی دست ازاین خرقه پوشی و صوفیگری بردار وهمانند ِما رندان به شادخواری و نوشیدن ِ شراب بپرداز، به شادخواری مشغول باش که راه ِ درست همین است.
معنی بیت :
درادامه ی بیت ِ بالا می فرماید:
ازخرقه ی پشمینه که نماد ِ حُقّه بازی وریاکاریست بیرون بیا ودست از خودنمایی وتظاهر بکش.! شراب زلال بنوش و با اختصاص دادنِ اندکی زَر وپول، زیبا رویی را در آغوش بگیر وعمربه عیش وعشرت بگذران.
آتش ِ زُهد وریا خرمن ِ دین خواهدسوخت
حافظ این خرقه ی پشمینه بیانداز وبرو
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن ، روی زمین لشکر گیر
"دوست" در غزلیّات ِ عارفانه -عاشقانه ی ِ حافظ،معمولن همان معشوق اَزل (خداوند) است . وبعضی اوقات نیز به معنی دوست ِ زمینی است،مثل ِ بیت بعد.
معنی بیت : از خداوند بخواه که یار و پشتیبان ما باشد که اگر او یار ما باشد هر دو جهان هم که دشمن باشند در برابر خداوند هیچ هستند،
به بخت بگو تا از ما رویگردان نشود که اگرچنین گردد و بخت یار ماباشد، سراسر ِزمین هم لشکر دشمن فراگیرد باکی نیست .
حافظ با دل بستن به لطف ِ لایزالی ِ دوست،خودراازپادشاه وگدا فارغ کرده است.
زپادشاه وگدا فارغم بحمدالله
گدای ِ خاکِ در دوست پادشاه ِ منست.
زبان وبیان ِ حافظ شگفت آور واندیشه زاست .جالبه که درمصرع اوّل خود راازگدا وشاه فارغ کرده ولی درمصرع دوّم هم گدا ی ِ دردوست پادشاه ِ حافظ است بنابراین هم گدارا دارد هم پادشاه را !درواقع حافظ دراینجا نوعی پارادوکس ایجاد کرده وبه شیرینی ِ بیان افزوده است.
میل رفتن مکن ای دوست ! دمی با ما باش
بر لب جوی ، طرب جوی و به کف ساغر گیر
دراین بیت "دوست" همان دوست ومعشوق زمینی است. ازاوتمنّا دارد که دَمی وقتش را باحافظ سپری کند وکنار جوی به عیش بپردازند.
معنی بیت : ای دوست !مرو، عزم ِ رفتن نکن و لحظهای در کنار ما بمان تابر لب ِجویبار شادی بجوئیم و شرابی بنوشیم . دم غنیمت است وچنین شرایطی که "دوست باشد وکنارجوئی باشد و شرابی دردسترس" کمتر دست می دهد پس غنیمتی شمریم وآسان ازکف ندهیم.
ساقیا سایه ی ابراست وبهارو لب ِجوی
من نگویم چه کن اَر اهل ِ دلی خودتوبگوی
رفته گیر از برم و زآتش و آب دل و چشم
گونهام زرد و لبم خشک و کنارم تــر گیـر
رفتهگیر :توچنین تصوّر کن که ازکنارم رفته است.
معنی بیت : تصوّر کن یار ازمن جداشده واز کنارم رفته است.مرااینچنین درنظرمجسّم کن که دلم آتش گرفته،از آتش درونم لب هایم خشک شده ، وجوی خون ِدل از چشمانم جاریست.ازهمین رو صورت مرا زرد شده و دامن مرا از اشک خیس شده تجسّم کن . چنین وضعیّتی دارم.
سوز دل اشک روان آه سحرناله شب
این همه ازنظر لطف شما می بینم.
حـافــظ ! آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر مِنـبـر گیـر
"واعظ" درنظرگاه ِ حافظ شخصیّتی نکوهیده وبدنام دارد.به ویژه اگر ازگونه یِ بی عملان بوده باشد که منفورتر وملعون تر نیزمی گردد.!
درنگرش و دیدگاه حافظ ، "واعظ" هم درجمع ِ خرقه پوشانی مثل : صوفی،زاهد وعابدو....قرارمی گیرند که باحُقّه بازی و ریاکاری، به منظورفریبِ مردم،به خودنمائی وجلوه گری مشغول بودند.
واعظان کاین جلوه در محراب و منیر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند.!
مجلس بزم:مجلسی که درآن به باده نوشی وعیش وعشرت بپردازند.دراینجا"مجلس ِ بزم" در تقابل با "مجلس وعظ" قرار دارد همانگونه که درغزلیّات حافظ مسجد در برابر خرابات قرارمی گیرد.
معنی بیت : ای حافظ ! مجلس شادی و شادخواری آماده و آراسته کن و به واعظ بگو مجلس بیریای مرا ببین و منبر ِریاکاری را رها کن ومیدان را به حافظ واگذارنما.
حدیث ِ عشق زحافظ شنو نه ازواعظ
اگرچه صنعت ِ بسیار درعبارت کرد.
ساقی در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:
غزل (250)
روی بـنـمـا و وجـــود خــودم از یــاد بـبـر
خِـرمـن سـوخـتـگان را همه گو بـاد بـبـر
این غزل نیز ترکیبی هست. غزلی عاشقانه- عارفانه که جناب ِ حافظ از زاویه ای عرفانی به روابط ِ عاشقانه نگاه کرده ومکنونات قلبی را تقریرنموده است.
سوختگان : عاشقان دل سوخته
"وجود" شامل جسم وجان است.وقتی عاشق بامعشوق روبرومی شود، ازخودبی خود شده ووجودخودش رافراموش می کند. وقتی معشوق هست وجود عاشق مَحو می گردد وازمیان برمی خیزد.
منظوراز"سوختگان" آنانی هستند که تمام وجودشان را آتش عشق سوزانده و هستیشان خاکسترشده است.
عاشق ِ هستی سوخته، ازمعشوق تمنّای ِظهور دارد تابادیداریار،خاکستر ِ هستی رانیز به باد فناسپارد.
معنی بیت:
معنی بیت : ظهورفرما ای معشوق،تشنه ی دیدارم،چهره ات را برمن بنمای ووجود مرا ازخاطرمن پاک کن می خواهم همه ی من دروجود تومحوشود دیدار تو ارزش این را دارد که تمام هستی را ببازم .
تمام وجود من به آتش عشق توسوخته وتنهامُشتی خاکستربرجای مانده،تجلّی کن وآن خاکستر رانیزبرباد بسپارم.
منتهای عاشق صادق این است که همه ی داروندار ِ خودرا درراه ِ عشق به معشوق به قربانگاه ببرد.آنچه شکستنییست بشکند وآنچه سوختنیست بسوزاند وآنچه که بربادسپردنیست بربادبسپاردامّا به عشقی که دارد لطمه ای نخورد سر معشوق سلامت باشد رضایت عاشق حاصل است.
من ودل گرفداشدیم چه باک؟
غرض اندرمیان سلامت اوست.
ما چو دادیـم دل و دیـده به طـوفـــان بلا
گـو بـیـا سـیـل غـم و خـانـه ز بنیاد بـبـر
عشق ازراه ِ نظربازی کلید می خورد."دیده" ی عاشق، زیبائیها را شکار می کند وموتور ِدل را روشن می کند.باآغاز ِطپش ِ دل،طوفان بلا وَزیدن آغازمی کند وعاشق را دچار مشکلات ِعدیده ای می کند...." که عشق آسان نمود اوّل ولی افتادمشکلها "
بسیاری درهمین ابتدای راه پا پَس می کشند و درمقابل فشار مشکلات تاب نمی آورند. لیکن بعضی دیگر که سوختگان ِ آتش عشق هستند اشتیاق ِبیشتری برای برباد سپردن ِ خاکستر ِهستی پیداکرده وفریادمی زنند:گوبیا ای سیل ِ غم خانه زبنیادببر!
معنی بیت : ماازراه ِ دیده نظری کردیم ودل را به عشق سپرده وهرچه باداباد گفتیم، دیگر هداسی ازمشکلات وحوادث نداریم به سیل غم عشق بگو هرچه تواند کند وهستی ِما را ازبیخ وبُن برکَند وازبین بـبـرد.
من هماندم که وضوساختم ازچشمه ی عشق
چارتکبیر زدم یکسره برهرچه که هست
زلف چون عنـبـرخامشکهبـبـوید؟ هیهات
ای دل خامطمع ؛ ایـن سـخـن ازیـادبـبـر
عنبر : مادهای خوشبو و خاکستریرنگ که در معده یا رودۀ عنبرماهی تولید و روی آب دریا جمع میشود. گاهی خود ماهی را صید میکنند و آن ماده را از شکمش بیرون میآورند.
عنبرخام : عنبر ناب که ناخالصی نداشته باشد و با چیزدیگری آمیخته نشده باشد. در هند عنبر را با کافور مخلوط کرده و عطر دیگری میسازند.
هیهات : امکانپذیرنیست.دورازدسترس است. در فارسی به صورت شبه جمله استفاده میشود به معنی "به دور است". خامطمع : طمع بیهوده که احتمال تحقّق پذیری راندارد.
معنی بیت : درادامه ی بیت بالا،گرچه دل به عشقش سپردیم،امّابسیاردورازذهن است که کسی بتواند به زلف او دسترسی پیداکند(به وصال برسد) وعطرعنبر ناب و خالصی که ازلف اومنتشرمی شود ببوید.ای دل من ،خیال ِوصال محال است توهم طمع بیهوده داری،معشوق بسیار دورترازتوست،دست ازاین طمع خام بردار.
آن را که بوی عنبر زلف توآرزوست
چون عودگو برآتش ِ سودا بسوز وساز
سینه گو ؛ شعلهی آتشکدهی فارس بکُش
دیـده گـو ؛ آبِ رخ دجـلــهی بـغــداد بـبـر
آتشکده فارس : آتشکدهای بزرگ در فارس که گویند دارا آن را بنا نهاده بود و از سراسر ایران به زیارت آن می آمدهاند و سالهای سال شعلهور بوده است.
آب رخ : آبرو
معنی بیت:
بگو به "سینه" ی ِ من که باآتش عشقی که دارد،شعله ی فروزان ِ آتشکده ی ِ فارس را با آن همه عظمتی که دارد خاموش سازد.!
بگوبه دیدگان من با سیل اشکی که درفراق یار روان می کند، شهرت وآبروی رودخانه ی بزرگ دجله ی ِ بغداد راازخاطره ها بزداید.!
شاعر "آتش عشق" و"اشک چشم" خودرارا برتر از "آتش آتشکده فارس" و "آب دجله "دانسته است.
زین آتش نهفته که درسینه ی من است
خورشیدشعله ایست که درآسمان گرفت
دولت پـیـر مغان بـاد که باقی سهلست
دیـگـری گـو بـــرو و نــام مـن از یــاد بـبـر
دولت : 1- بخت و اقبال 2- حکومت و فرماندوایی
مُغان: جمع مُغ به معنای روحانیون زرتشتیست.
پیرمغان :
بنظرمی رسد یک شخصیّت خیالی ازیک انسان ِعارف ِوارسته وآگاه، درنظرگاه ِ حافظ است.شاید به خاطرفضای ِبسته ای که درآن دوره حاکمیّت داشته،نتوانسته آشکارا به اواشاره کند.گرچه باقراردادن اشعاری که درآن ها از" پیر مغان" نام برده شده درکنارهم نیز، تاحدودی می توان به ابعادِ این شخصّیت بارزپی برد.
قبلن دراین موردتوضیح کافی داده شده،به شرح های پیشین رجوع شود.
سَهل : دراینجا کم مقدارو بیارزش
معنی بیت : حاکمیّت و رهبری عارف کامل (پیر مغان) برقرار وجاویدان بادا که به غیرازاو، بقیه درنظرگاه من چندان ارزشی ندارند،وبود ونبودشان برای من اهمیّتی ندارد. به دیگری بگو که برود و نام مراهم از یاد ببرد.
حافظ مکتبی مستقل ازهمه ی ایدئولوژیک هابنانهاده وپایبند اصول ومقرّراتیست که ازسوی پیرمغان تعیین شده است. هیچکس به اندازه ی این پیردرنظرگاه حافظ قابل احترام ودارای اهمیّت نیست.حافظ به پاک پنداری ،نیک گفتاری ودرستی ِ راه ِ اوایمان کامل دارد وتسلیم ِ محض اوست.
گفتم شراب وخرقه نه آئین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند.
سعی نابرده دراین راه، بـه جایی نرسی
مـزد اگر میطـلبـی طـاعـت استـاد بـبـر
حافظ سخت به این مسئله باور دارد که طریق ِ عشق ورندی،طریقی بسیار پیچیده وخطرناک است وبه سعی وتلاش ِ مضاعف نیازدارد.باید هرکس که می خواهد گام دراین راه بگذارد،کمرهمّت واراده رامحکم بسته وسپس یک الگو،راهبر وراهنما انتخاب نماید وگرنه درغیر اینصورت راه به جایی نخواهد برد.
معنی بیت : بدون کوشش و تلاش ِ شبانه روزی، وبدون ِ بهره مندی از راهنمائیهای یک رهبردل آگاه، در راه کسب ِمعرفت به جایی نخواهی رسید ، اگر میخواهی در این راه به سرمنزل مقصود برسی، دستورات پیر ومرشد عارف ِ خود را مو به مو به کار ببند .
مکن زغصه شکایت که درطریق طلب
به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید.
روز مـرگـم نـفـسی وعـدهی دیــدار بـده
وانـگـهـــم تـا بــه لـحــد فـارغ و آزاد بـبـر
نفسی : یک لحظه
لـحـد : گور
فارغ : آسودگی خاطر ،
معنی بیت : خطاب به معشوق ،روزی که چشم ازاین جهان برمی بندم،یک لحظه دربرابرچشمانم تجلّی کن،
سپس با خاطری فارغ بال و رها از تعلّقاتِ دنیوی مرا به سوی گور ببر.
حافظ دغدغه ی ِرنج ِجان کندن به دل ندارد،خوفی ازقبرندارد،تشویش ِسئوال و جواب ِنکیرومنکرندارد، غم ِاوندیدن ِ روی دوست است،اگر اودرآن لحظه ی واپسین،توفیق دیدار یار راحتّا برای یک لحظه پیداکند،ازهمه چیز فارغ خواهدشد وهیچ غمی به دل نخواهدداشت.
امّا اگر به شوق ِ دیدار،چشم ازجهان فروبندد ونتواند رخ ِ معشوق راببیند:
چشمم آندم که به شوق ِ تونهد سربه لَحَد
تادم ِصبح قیامت نگران خواهدبود.
دوش میگفت ؛ به مژگان درازت بکُشم
یـا رب از خاطرش اندیـشهی بـیـداد بـبـر
"به مژگان درازت بکُشم": به تیر ِمژگان دراز بکشم تورا
معنی بیت : دیشب معشوق مرا تهدید کرده ومی گفت که تصمیم گرفته ام تورا با تیر بلند مژگانم بکُشم (یعنی باغمزه وعشوه وناز،جانت رابرلب خواهم رساند ونخواهم گذاشت لذت ِ وصال رابچشی)
درمصرع دوّم حافظ دست به دامان ِخدا می شود وازاوکمک می خواهد.ای پروردگار این فکر و تصمیم را از خاطرش ببرتافراموش کند وتهدیدش راعملی نکند. دراینجا معلوم است که معشوق زمینی هست.
البته حافظ ازکشته شدن با تیر مژگان یار رابیداد قلمدادنمی کند وازآن هراسی نداردچراکه درجایی دیگر می فرماید:
دل که ازناوک مژگان تو درخون می گشت
بازمشتاق کمانخانه ی ابروی توبود.
بنابراین دغدغه ی اصلی وهدف نهایی او وصال است وازاین می ترسد که پس ازاین همه خون دل خوردن ورنج کشیدن ازآن محروم گردد.
حـافــظ اندیشه کن از نـازکی خاطر یـار
بـرو از درگـهـش ایـن نـالـه و فـریــاد بـبـر
اندیشه :دراینجا به معنی ملاحظه کردن است.
نازکی خاطر:نازکی طبع ، لطافت دل و روان ، زود رنجی
معنی بیت : ای حافظ این همه آه وفغان فریاد در درگاه معشوق برای چیست؟ مگرفراموش کرده ای که خاطر اوچقدر لطیف است و زود می رنجد؟ لطافت طبع یارراملاحظه کن واز درگاه یار دور شو که آه افغان توممکن است خاطرش راخَسته وآزرده سازد.
خون خور وخامُش نشین که آن دل نازک
طاقت فریادِ دادخواه ندارد.
نادر.. در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۷ - مناجات:
دوستان جان!
بسیار بسیار ممنونم
و همراهی و همدلی تان را بی نهایت قدر دان
...
در هروله ی پهنه ی عطش
در محض آفتاب
پر اشتیاق، مستیِ مستور می کنند
بس خالصند و ناب،
کز اصل خویش وصل جسته اند
چندانکه ساده اند "بوته های بیابان"
چندانکه عاشقند ..
فرهاد در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵:
معنی بیت پنجم: دیدم آن آذرخشی که از سوی کوه طور درخشید، کاش میشد همچون شهاب، اخگرپاره ای از آن برایت بیاورم.
.
معنی مصرع آخر: باشد که خداوند راه را به سوی تو آسان کند، ای دلخواه من.
سعید فاضلی در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱:
سلام
در مصرع دوم از بیت دوم
من نخواهم مستیی کز میرسد
بهتر است فاصله بین می و رسد لحاظ گردد
من نخواهم مستیی کز می رسد
علی عباسی در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۰:۲۱ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۲ - در مدح سلطان مسعود غزنوی:
کاروان ظفر و قافله فتح و مراد
کاروانگاه به صحرا ی رجای توکند
بیت زیبا با ایماژهای فشرده و زیبا که یاددارم اول بار درکتاب صورخیال دکتر شفیعی کدکنی باین بیت زیبا برخوردم
علی عباسی در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۰:۱۲ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱ - در مدح یمین الدوله سلطان محمود بن ناصر الدین سبکتگین غزنوی:
قسمت تغزل شاهکاره؛علاوه بر بیت اول و دوم که "نیلگون ابری" و نیز "گردبادی" که دیده ام درجاهایی این بیت بجای ضبط شما دیده ام:
هوای روشن از زنگش مغبرگشت وشد تیره
چون جان کافران ((گشته)) زتیغ خسرو والا
نادر.. در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۷ - مناجات:
سپاس بی پایان از شما دوست متین و بزرگوارم برای بیان اندیشه های آزاد، زیبا و دلنشینتان ..
همچنان امیدوارم بازبینی گنجور گرامی، به نشر ادامه پاسخ دوست عزیزمان بیانجامد و سایر دوستان گرانقدر نیز ما را از نظرات ارزشمند و آگاهی بخش خود بهره مند نمایند ..
یاسان در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
در مورد بحثی که دوستان در مورد درستی اشاره سعدی به واقعه عاشورا داشتند دو نکته به نظرم آمد.
یکی شدت اطمینان و قاطعیت کلام دو گروه مخالف بود که در تضاد با روحیه نقد است و دیگری عدم توجه به صنعت تلمیح در این شعر است که ممکن به نظر میرسد و کسی به آن توجهی نشان نداد که در آن صورت میتوان گفت سعدی به هر دو جانب نظرات دوستان توجه داشته یعنی با استفاده از صنعت تلمیح و اشاره ضمنی به یک واقعه غمانگیز تاریخی (که همواره مورد احترام اهل تسنن نیز بوده) قصد حسبحال و تغرل داشته است.
من به شخصه آدم مذهبی نیستم و تقدسی برای هیچ شخص و واقعه تاریخی قائل نیستم ولی تعصب را چه برای مذهب و چه بر مذهب شایسته نمیدانم
یاسان در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
در پاسخ دوستمان لازم است بگویم که جلاب در اینجا شربتی است که از آمیختن عسل به گلاب و دیگر مخلفات و پختن و سرد کردنش ساخته میشده. مراد از آن نهایت خوشعطری و شیرینی است.
پوریا در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴:
اعلامتون رو خوندم اما نمیدونم مربوط به کدام نسخه هستش . احتمالا جمع اوری شده س با مقدمه ی استاد جعفر یاحقی .
البته الان نگاه کردم توی نسخه خلخالی و دکتر غنی و قزوینی هم این دو بیت نیست .
ولی خب چی بگم دیگه نیست ولی هست . کتابخانه ملی پس چه کاره س ؟ اصل نسخه ها کجا هستن ؟؟؟
پوریا در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴:
سلام . عجیب ه که دو ییت زیبا از این شعر که مشخصا بوی حافظ رو میده اینجا جا مانده . من سر رشته ندارم اما فکر میکنم میشه احساس کرد که این دو بیت با باقی شعر هماهنگ هست :
از شرم در حجابم ساقی تلطفی کن
باشد که بوسه ای چند بر آن دهان توان زد
بر جویبار چشمم گر سایه افکند دوست
بر خاک رهگذارش اب روان توان زد
.
ج م در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۱۷ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵:
این دهر ستمگر به کار هست هنوز
گسترده دو صددام و بکام ست هنوز
بر حسن و جوانی نکند رحم و ابایی
هی جان می ستد و شرم ندارد هنوز
علی در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۶:
ایول . محسن چاوشی میخواد این اهنگ رو بخونه عااااللللیه
چه شود این اهنگ زندان
روفیا در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۶:
درست است دوست جان،
منصور حلاج آن نهنگ دریا
کژ پنبه تن دانه جان کرد جدا
روزی که انالحق به زبان می آورد
منصور کجا بود خدا بود خدا
و به تعبیر شیخ شبستر :
جهان انسان شد وانسان جهانی
از این پاکیزه تر نبود بیانی
راستی گویی غواصی در اقیانوس درون دستمان را خالی نمی گذارد :
و فی انفسکم افلا تبصرون
؟!
آیا از تبدیل های درون و روح خود چیزی در نمی یابید؟
آیا با اینکه می بینید ثروتمندترین ثروتمندان و قدرتمند ترین قدرتمندان ضرورتا شاد و خرسند نیستند باز هم چهار نعل به سوی مال اندوزی و اقتدار می دوید؟
آیا درد کشیدگان دلارام را می بینید باز هم از درد می گریزید؟
آیا به چیزی که مشمول قانون کون و فساد است دل می بندید؟
آیا برای آنچه موقتا در اختیارتان گذاشته اند به خود می بالید و کسی که از موهبتی دو روزه بی بهره است را خوار می بینید؟
آیا به زیستن چون مردگان می آویزید و از مرگ زندگی بخش می گریزید؟
!!!
خدا کند مطلبی که می آورم تکراری نباشد!
جان های مرده اندر گور تن
چون رهند از تن رهند از صد محن
در فضای عشق حق رقصان شوند
همچو قرص ماه بی نقصان شوند
میخواستم بگویم این را جان میلتون نیز فهمیده بود، آنجا که می گفت ما گورهای متحرکی هستیم که از این نقطه به آن نقطه نقل مکان می کنیم، بدون آنکه راستی حرکت کرده باشیم.
روفیا در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۰۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۷ - مناجات:
درود دوستان جان
خیال کردم مهناز بانو از من دلگیر است،
خدای را سپاس اگر چنین نیست و اگر چنین است کژی مرا گوشزد نمایند تا راستش نمایم!
نادر جان
اگر درست فهمیده باشم پرسش شما به چالش کشیدن موضوع عدالت در نظام آفرینش است،
بنده نیز به این موضوع اندیشیده ام و پاسخ را در اصالت احساس و تقدم و برتری قوت آن بر بسیاری از پدیده ها یافته ام. احساس آدمی مقوله بسیار پیچیده ایست که تحت تاثیر مواد شیمیایی بدنش، فرهنگش، رویدادهای زندگیش، ضریب هوشی اش و بسیاری عوامل دیگر است. درباره آنچه که ما آن را رشد و تعالی می نامیم تعریف واحدی وجود ندارد. الزاما آنچه من آن را رشد می نامم از دیدگاه یک بومی جزایر گالاپاگوس رشد تلقی نمی شود. شاید بسیاری از آن چیزهایی که من آنها را موهبت می نامم و برای برخورداری از آن خدای را سپاس می گویم « مانند گنجینه ادبیات فارسی » از نظر یک چینی که از صبح تا شب مانند ماشین کار می کند توهم و خیالبافی به شمار آید. ولی احساس درونی تک تک ما آدمیان اصالتی انکار ناپذیر دارد و در همه دوران ها و مکان های جهان واجد اعتبار و اهمیت بوده و ترازوی جهان آفرینش همیشه آن را در موازنه قوای عالم منظور خواهد کرد.
چون تجربه حضرتعالی حتما متفاوت از تجربه بنده است مثال هایی می آورم تا منظورم را به تصویر بکشم. حتما فراوان دیده اید بچه پولدارهای فسرده و دلمرده با وجود فراهم بودن همه شرایط ظاهری برای رشد و تعالی، نگاه بی فروغ شان را دیده اید؟ آن سو تر گاهی کودکان دستفروش یا جنگ زده را می بینید که چشمان زیبایشان برق می زند. پر از شور زندگیست، علت چیست؟
کمی در درون خود غور کنید، جوانتر که بودم فکر می کردم سالها پرستاری از مادر بیمار و وحشت زده و کج خلق در حالی که سایر فرزندانش با به خیال خودشان زرنگ بازی از زیر این بار شانه خالی میکنند چقدر غیر عادلانه است!
بعد که گاهی زندگی فرصتی می داد، می دیدم زندگی عجب رنگی دارد!
پاییز بو دارد، مهربانی حقیقت دارد، برف صدا دارد، راست می گویم، من اگر صبح از خواب بیدار شوم از صدای اتمسفر پیرامونم می فهمم که برف آمده است، صدای سکوت و فرکانس اصوات بم در باز گشت از برخورد به توده برف را از اتاقم حس می کنم. بدون اینکه دیده باشم...
من در این ثانیه ها زندگی را به تمامه زندگی کرده ام.چه بسیار روزهای بهاری زیبا و عصر های پاییزی نمناک و دل انگیز از پشت پنجره بیمارستان به بیرون خیره شدم، دلم پر می کشید برای کوهنوردی، برای نوشیدن چای عصرانه با یک دوست، مادر ماه هاست که خونریزی دارد ،روزی نیم لیتر ، پرستاران از دیدن آن همه خون گرخیدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند!
ولی با همه رنجی که متحمل شدم اگر روزی پرستار بود، ساعتی مادر با کسی گرم صحبت بود، دقایقی می خوابید، ثانیه ای درد نداشت، سماور با قوری چای رویش قل قل می کرد، آب تمیز بود، هوا بوی خون نمی داد...
جریان زندگی را که همه هستی ام را احاطه کرده بود در می یافتم. بسیار عمیقتر و لذت بخش تر از آن سال ها که مادر سالم بود، راه می رفت، غذا می پخت و من آزاد بودم، می توانستم هر روز و هر دقیقه از زندگی لذت ببرم...
ولی لذت نمی بردم...
نمی بردم...
داستان هم چنان ادامه دارد...
با اینکه همه این تجربیات را از سرگذرانده ام و تجزیه و تحلیل شان کرده ام،باز اگر مدتی زندگی روال آرام و عادی داشته باشد آن جریان و هجمه زندگی می رود، پاییز بی بو می شود و برف بی صدا، برق نگاه پسرک دست فروش دیگر مرا نمی گیرد...
این روال طبیعی هستی است، قانون طبیعت است، دستاورد به دنبال درد می آید و زمستان بهار را تعقیب می کند و ناگهان بهار را جلوی خود می یابد!
شب از دامان روز آویزان می شود و ناگهان روز را بالای سر خود می بیند!
عجب قایم موشک بازی در آورده اند این اطوار هستی!
او که درد دارد دستاورد «احساس خوب» دارد و او که ندارد اگر می خواهد دچار رخوت و رکود نشود باید خود را درگیر درد آدم ها کند. اگر می خواهد زندگی را حس کند باید دنبال درد برود، بدود...
این شعار نیست، آدم سالم و بی درد خود را از بالای برج به پایین می اندازد یا در کام اعتیاد خفه می کند، آدم دردمند و بیمار با هموگلوبین 3 برای ادامه زندگی میجنگد!!
این احساس درون آدم هاست که اصالت دارد، آنچه ما آن را رشد می نامیم، با عرض پوزش کشک است جانم، ما اگر احساس خوب حقیقی در خود یا دیگران آفریدیم کاری کرده ایم، رشد کرده ایم، حرکت جوهری انجام داده ایم، در غیر این صورت تنها کژی ای به کژی های دیگر افزوده ایم...
انقلاب عصر ما اینترنت و تسهیل ارتباطات است، بیست سال پیش اگر ادعا می کردید روزی این فناوری در دسترس عموم خواهد بود خیال می کردند سر کارشان گذاشته آید! بشر ظاهرا رشد کرده است،
آیا انسان ها خوشحال تر از گذشته هستند؟
با عرض پوزش برای اطاله کلام!
ساقی در ۹ سال قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹: