بچه ایرون در ۹ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۱۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدیدکنندگان را:
البته نه آن فراموشخانه که استاد اعظم دارد و لژ و .......
اما هشیاری alertness می نماید و awareness بیداری
بهترین برابر consciousness همان آگاهی است ار چه
unconsciousness گاه بی هوشی است
و فراموش نکنیم کی و کجا و در چه مقوله ای به کار می بریم .
امید عفو دارم
محمد حسین در ۹ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۳:
سلام
هر جور حساب بفرمایید دو تا کلمه در انتهای ابیات دوم و دهم باید مختوم به «ی» شوند!
البته بنده عربی ام ضعیف است و نمی دانم اگر کلمه ی «رمال» به «رمالی» تبدیل شود معنی دار خواهد بود یا نه؟ (بعید است جناب حافظ ی را اینجا حذف کرده باشند!)
ولی به احتمال قوی آن واژه ی «حال» در مصرع «و ذکرک مونسی فی کل حال» باید تبدیل شود به «حالی» به معنی حال ِ من.
یا علی
مجتبی خراسانی در ۹ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۴۴ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۲۶ - سوال از کیفیت جمع بین وحدت و کثرت:
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
.
اگر معروف و عارف ذاتِ پاک است/چه سودا بر سر این مشتِ خاک است؟
معروف که معروف است، عارف هم از خود چیزی ندارد، هر چه دارد از آنِ معروف است، پس عارف را جز وجود مجازی و مظهری چیزی نیست، و وجود حقیقی از آنِ معروف است، لذا شناسایی از او و به اوست و عارف او را به او میشناسد، و نسبت شناسایی صورتاً و مجازاً به عارف داده میشود، و او سبحانه خود این نسبت را به عارف میدهد، نه آن که خود به کناری برود و شناسایی مستقلاً به عارف تحقق پیدا کند.
daavar در ۹ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:
در مورد دولت عشق که هر کس به آن میرسد از آن دولت چون سلیمانی میشود , اگر بدانیم حافظ منظوراش کدام عشق است به جواب دوم هم میرسیم , و این عشقی که حافظ می گوید عشق حافظ نیست این عشق در همه جا یکی است چه مسلمان چه غیر مسلمان این عشق در حصار کسی یا قومی یا نژادی و یا دین خاص نیست تمامی روشن ضمیران تمامی عارفان به اشراق رسیده از این عشق و از اینجا گفته اند ورای زمان و مکان و یا بهتر بگویم لا مکان و لا زمان که در زبان عرفا به آن " حال گویند " یعنی رها شدن از بند و اسارت و زندان ذهن که ما را همیشه در دو فضای ناموجود اسیر خود کرده یا در گذشته یا در آینده و تنها عشق است که ذهن از آن می ترسد وقتی عشق نمد پیدا کند ذهن توان ورود به هم اینجا و هماینک را ندارد قدرت حاکمیت خود را از دست میدهد و شکافی که بین گذشته و حال باز میشود فرد با افتادن به این شکاف از حرکت افقی ذهن در مداری به دور مرگز رها و به مرگز حرکت میکن که اصطلاحا حرکت عمودی گویند و وقتی فردی در زمان زنده حال جاریست دیگر با آینده کاری ندارد یعنی از وصل تواش نیست به جز باد بدست هیچ چیزی نگه نمی دارد برای فردا چرا که فردای هرگز نبوده و نخواهد آمد زندگی فقط نقد را میشناسد و هر زمان بری برای نسیه خواهد گفت امروز نقد فردا نسیه فردا هم بری غیر از این چیزی نخواهی شنید .
daavar در ۹ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:
در مورد چهار تکبیر یکسره بدرود می گوید هر چه هست بدین معنا که او به ورای ذهن میرود توسط عشق از من ذهنی رها میشود و به هیچ و تهیای خالی از همه چیز قدم میگذارد و سکوتی از درون او را در برمیگیرد وذهن خاموش میشود و این ناگهانی اتفاق می افتد و با توجه به علم اعداد که کم وبیش اکثر عرفا مخصوصا آن دوره ها از آن اطلع داشتند و حافظ میدانست که عددچهار را عدد کامل و مقدس است در علم اعدادو برابری میکند با همه اعداد از یک تا ده هرچه هست چون اگر عددهای قبل از خود را جمع کنید میشو د ده یعنی 1+2+3+4 =10 به همین خاطر میگوید چار .
روفیا در ۹ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدیدکنندگان را:
یادخانه قشنگ است، شبیه فراموشخانه است!
معادل consciousness البته هشیاریست و آگاهی برای awarenss نیکوتر است، ولی اینها تعاریف لغوی هستند و گفته اند هنوز نتوانسته اند تعریف جامعی از consciousness ارایه دهند!
کمال داودوند در ۹ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۱۹:
غلامتون این رباعی را با دوستان به اشتراک گذاشتم وجمع این رباعی از 11519
بی تاب در ۹ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۰۸ دربارهٔ عراقی » عشاقنامه » فصل پنجم » بخش ۵ - غزل:
یا حق
بیت دوم آبرو نوشته شده که ابروی کمان معقول تر است
بچه ایرون در ۹ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدیدکنندگان را:
گمان می کنم به جای حافظه میشود " یاد خانه " و البته به جای consciousness باید "آگاهی "و در موردی
خود آگاهی به کار ببریم.
سید مهدی تقوی در ۹ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:
به به به
غوغاست این شعر مولوی
محمد غافری در ۹ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول:
با سلام، نظر آقای غلامی درست است. بدریدن رسم الخط صحیح است. به نظر می رسد که دوستان گنجوری همه ی "ب" ها را به "به" تغییر داده اند که در بیشتر موارد درست است ولی باید به استثنا ها هم توجه کرد. مثلاً "بجز" را "به جز" نوشتن خطاست.
آیدا در ۹ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹:
دوستی که فرمودید وزن اشتباه است، سلام در این حالت شاعر اختیار داره که فاعلاتن بیاره و در واقع اصل بر فعلاتن است ، در کتابهای ادبیات تخصیصی درسی آوردن فاعلاتن به جای فعلاتن فقط در اول مصراع رو نوعی ابدال در نظر گرفته اند و اصل رو بر فعلاتن گذاشتن ، که در این صورت بحر همان است که گفته اند: رمل مثمن مخبون محذوف
حمید زارعیِ مرودشت در ۹ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۱۲ دربارهٔ هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴:
..
بیتِ شش:
..
اگر من بلبلم، اما تو آن گل برگِ خندانی
که از باغ تو بویی بس بوَد «چون» من هزاران را
نادر.. در ۹ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰:
در راه عشق، مرحله قرب و بعد نیست..
نادر.. در ۹ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق..
پیشتر در همین معنا سعدی در اوج زیبایی و شیوایی سروده:
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد
سیدعلی (رضا) ساقی در ۹ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:
یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد؟
دوستی کی آخرآمد دوستداران راچه شد؟
غم واندوه وافسوس دربیت بیتِ این غزل موج می زند وحکایت ازوضعیّتِ اَسفبار اجتماعی سیاسی ِ آن روزگاران دارد.
غزل آنقدرطراوت وتازگی داردکه پس ازقرنها گویی که برای همین روزگارتلخ اززهرو پر درد ورنج ما سروده شده است! همین جامعه ای که روانشاداخوان ثالث توصیف کرد:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
به احتمال قوی حافظ این غزل رادرزمان پس ازبه تخت نشستن امیرمبارزالدّین که متعصّبی متحجّر، ظالم و سخت گیربوده سروده است.
بنظرمی رسد حافظ ازاوضاع واحوال اجتماعی- سیاسی بشدّت ناراحت ونگران بوده واین غزل رابرای بیداری مردم وشوراندن آنها برعلیهِ حکومتِ ظالمانه ی بظاهردینی سروده و ازآنهاانتظاردارد برای تغییر دادن اوضاع متّحد شده و به پاخیزند......
معنی بیت:
یاری وهمدلی وهمراهی درهیچ یک ازمردمان این دیار مشاهده نمی شود خدایامگر چه اتفاق شومی افتاده است که مردم اینقدر بی حس وبی تفاوت شده ودرمقابلِ ظلم وستم اینچنین سکوت اختیارکرده اند؟ چطور شد که به یکباره دوستی ها و رفاقت ها درمیان توده ی مردم پایان گرفت.!؟ برای دوستداران و عاشقان چه حادثه ی منحوسی رُخ داده که چنین وضعیّتِ غم انگیز وقابل تامّلی برایشان رقم خورده است ؟!"یاری ودوستی" دراینجا جنبه ی فردی ندارند این مفاهیم اخلاقی بیش از آنکه روان شناختی باشند جامعه شناختی هستند. در حقیقت دوستی ویاری ملاطی اجتماعی هست که افرادگوناگون جامعه راکه موردظلم وستم قرارگرفته واینک پراکنده وازهم پاشیده شده اند رادوباره به یکدیگرپیوندزده وتبدیل به یک گروه مسئولیت پذیرو متعالی می کند ومسیر رشدونمو راهموارمی سازد. موادتشکیل دهنده ی این ملاط، محبت وهمدلی، اعتماد ویاری رسانیدن به یکدیگر، داشتن اهداف وخواسته های مشابه و دردها وزخمهای مشترک، ومیل به تغییرات بنیادین درجنبه های مختلف جامعه هست.
مازیاران چشم یاری داشتیمخود غلط بودآنچه می پنداشتیم
🌿━━━━━━🌿
آبِ حیوان تیره گون شدخضرفرّخ پی
کجاست؟
خون چکیداز شاخ گل بادبهاران راچه شد؟
آب حیوان : آب حیات،مایه ی زندگانی
"آب حیوان تیره گون شد":
استعاره ازاینکه "مرگ بهترازاین زندگیِ ذلّت بار است" زندگانی بسیارکسالت باروطاقت سوزاست ،نفس کشیدن سخت وزندگی تیره وتارشده است.
...... نفس کز گرمگاه سینه می آید
برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک
خضر فرّخ پی : خِضر بر اساس برخی روایات، از پیامبران و بر اساس برخی دیگر از روایات تنهابنده ی صالح ودرستکاری بوده است. راست یا دروغ، چنین گویند که از معجزات خضر این بود که روی هر زمینِ خشکی مینشست، زمین سبز و خرّم میگشت و دلیل نامش خضر (سبز) نیز همین است!
"خضر" درنظرگاهِ حافظ به ویژه دراین غزل سیاسی اجتماعی، استعاره ازهرکسی هست که ذوقی سرشار به زندگانی در دل وجان داشته؛ درقبال اوضاع پیرامونی مسئولیّت پذیربوده وبا خلوص نیّت وبه دوراز دروغ وریاکاری، درجهتِ رفاه وآسایش وآزادی های فردی واجتماعی پیشقدم بوده باشد. شاید منظورحافظ ازخضر دراین غزل "شاه شیخ ابو اسحق" یاشاه شجاع بوده باشد زیرادرزمانِ آنها آزادفکری ورفاه وآسایش مردم تاحدودی مورد توجّه بوده ویا حداقل دولتمردان ومامورین حکومتی، به زورشلّاق مردم را به بهشت فرانمی خواندندو به نام دین و مذهب درزندگی خصوصی مردم دخالت وفضولی نمی کردند.
........ مسیحای جوان مرد من
ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!....
"خون چکید ازشاخ گل": باغ ها خشکیده وگلهاپژمرده شده اند. کنایه ازاین است که شورو ذوق به زندگی درمیان توده ی مردم، بسیارکمرنگ شده واغلب مردم ازروی ناچاری ودرماندگی، خون دل می خورند ودَم برنمی آورندتاشایددستی ازغیب برآید وکاری بکند.
معنی بیت:
زندگانی طراوت ولطف وصفای خودراازدست داده وانگیزه ای برای ادامه ی زندگی وجودندارد! مگرآن خضرِ طالع خجسته که باخود نشاط وسرسبزی وطراوت می آوردظهورکند!
آن قهرمانی که توانایی ایجاداشتیاق زندگی دردل وجان افسرده ی این مردم رادارد کجاست؟ ( منظورشاعر،همان بلندهمتان وقهرمانان شجاعانی هستند که درهردوره ای ازمیان توده ی مردم برخاسته وبرای تغییر اوضاع، پنهانی وآشکار به تاپای جان سعی وتلاش می کنند) کجاست آن نجات دهنده که هیچ خبری ازاونیست به کدام سورفته وسرسبزی وصفارا نیزبا خود برده است!
غالب مردم افسرده وروان رنجورشده اندوروحیّه ی زندگی راازدست داده وخون دل می خورند، هنگامه ی بهاراست وسر سبزی،لیکن ازنسیم بهاران خبری نیست وگویی طبیعت نیزمیلی به زنده شدن ورویش دوباره وسرِ سبزینگی ندارد ؟
گذاربرظلمات است خضر راهی کو
مباد کآتش محرومی آب ماببرد
حافظ یک شاعرباهوش، روشن ضمیر وبامسئولیت بود وتوانمندی خاصی درمشاهده ی ریشه های نهان ساختارهای اجتماعی داشت. اوالگوهای فرهنگی، دینی، سیاسی واجتماعی راکه هزاران سال قدمت داشتند بخوبی می شناخت ودرعین حال همانندیک کودک معصوم رویاپردازی میکرد. اوبه راحتی می توانست جلوه های تخیّلاتش رابه مددنبوغ خارق العاده اش به رشته ی تحریردرآورده وغزلهای اثربخش، اندیشه زا وماندگارخلق کند. غزلهایی که سبب بیداری وآگاهی مردم شده وبستری ارزشمند فراهم می سازندکه مردم عادی نیزباالگوهای ساختارهای دینی وحکومتی آشنایی پیداکنند ومتناسب باآن شرایط، ازخودواکنش نشان دهند.
دراینجا نیز شاهدهستیم که شاعر خوش ذوق وبامسئولیت، واگویه های درونی باشکلها و رخدادهای خیالی رابا حقایق تلخ وواقعیات تاسف بار آن روزگاران، درهم آمیخته و به غزلی ناب وبی نظیرتبدیل نموده است. اغلب غزلهای دیگر حافظ نیز به همین صورت، ازدرهم تنیدگی حقیقتهای سیاسی اجتماعی جامعه وتخیّلات بی مانند او شکل گرفته وخلق شده اند. واین نکته ی طلایی، تنهایکی ازدههارازماندگاری اشعار اوست.
حجاب ظلمت ازآن بست آب خضر، که گشت
زشعرحافظ وازطبع همچو آب خجل
🌿━━━━━━🌿
کس نمی گویدکه یاری داشت حق دوستی
حق شناسان راچه حال افتادیاران راچه شد؟
عجبا! کسی دیگر بسان سابق، مسئولانه به "دوستی وهمدلی" نمی اندیشد! کسی فریاد برنمی آورد که "دوستی" بسیاربیشتراز اینها ارزش دارد وباید دوستی رازنده وپویا نگاهداشت! "دوستی" حقّ بزرگی به گردن ماآدمیان دارد نبایدنسبت به آن نمک نشناسی کرد! نباید بی تفاوت باشیم! بایدبه هرترتیب، به هرقیمتی که شده دوسنی را از زوال ونابودی نجات دهیم، همه ی ما وظیفه داریم کارهایی شایسته و بنیادی درپاسداشت از حرمت دوستی انجام دهیم. امّا ما بابی معرفتی مرتکبِ خطای عظیمی شدیم ما دانسته وندانسته اتّحاد ودوستی رازیرپاگذاشته وازیکدیگر متفرّق شدیم بی توجّهی کردیم ودرحقِّ دوستی وهمدلی وهمیاری جفاوستم نمودیم.
...... منم من میهمان هر شبت
لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در بگشای دلتنگم.......
" دوستی" حقّ و حقوقی مقدس ومحترم دارد، دوستی زیب وزینت زندگی، لطیف ترین ،عمیق ترین وخیال انگیزترین پیوند میان آدمیزاد با خداوند، باهمدیگرو یاهرکس وهرموجوددیگر بوده وهست وخواهدبود.زندگانی بدون دوستی نه تنها هیچ لطفی نداردبلکه مایه ی عذاب واندوه وافسردگیست. انسان درچنین وضعیت رنج آلود، میان بودونبود گرفتارشده نه میمیرد ونه زندگی می کند. دوستی واتحاد مردم درچنین شرایط فاجعه بار که زندگانی درمعرض تباهی قرارگرفته عامل مهمیست که مردم رااز زیستِ نباتی به زندگی معنادار ارتقا می دهد وعرصه رابرای ستمگران وظالمان تنگتر می کند.
پیش ازاین کسانی بودندکه حقِّ دوستی، همدلی وهمنوایی را بهترمی شناختند و به درستی حقّش راادا می کردند آن حق شناسان آن مسئولین وظیفه شناس چه سرنوشتی پیدا کرده وبه کجا رفتند ؟ !!
تادرخت دوستی کی بردهد
حالیارفتیم وتخمی کاشتیم
🌿━━━━━━🌿
لَعلی ازکانِ مُروّت برنیامد سالهاست
تابشِ خورشید وسعی بادو باران راچه
شد؟
لعل: گوهر،یاقوت
کان: معدن
مروّت : مردانگی و جوانمردیمعنی بیت:
سالهاست که ازمعدن جوانمردی هیچ گوهری بدست نیامده است! (جوانمردی ومردانگی بکلّی به فراموشی سپرده شده وسالهاست که کسی شاهد یک رفتارجوانمردانه ازکسی نبوده ومدتّهاست که یک عملِ قهرمانانه ازکسی سرنزده است.! دریغ وهزارافسوس که مظاهر آزادمردی، دلیری، دریادلی، کرامت وبخشش وهمکاری بسیارکمرنگ شده ودرحال نابودیست!
مگر نحوه ی تابش خورشید و باد و باران را، دستی شیطانی تغییرداده است؟! چرا تاثیر ابروبادومه وخورشید، کماکان مثل گذشته ها نیست؟ چراهیچ محصولی ازاین گردش حاصل نمی شود!
سئوالاتی که حضرت حافظ این شاعر مسئول وبابصیرت مطرح کرده، تکان دهنده، سرنوشت ساز وقابل تامّل هستند چراکه همان وضعیت نابسامان وآشفتگی وپریشانحالی آن روزگاران همچنان دراین دوره ی معاصر نیز استمرار داردوشگفتاکه تغییری بنیادین رقم نمی خورد وروشن نیست که این وضعیت تاچه زمانی ادامه خواهدداشت.!
.... حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت
پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست مرگی نیست
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم.....
( در قدیم معتقد بودند که در اثر تابش خورشید و باد و باران برزمین، بعضی از سنگها درگذرزمان به لعل وگوهرتبدیل می شوند) حافظ بااشاره به این باورمردمی، مضمونی زیباساخته و فتوّت ومروّت را به گوهری ارزشمندتشبیه کرده که نه جایی دیگر بلکه فقط درمعدن ِ انسانیّت تولید می گردند. بااین مضمون سازی ناب این سئوال مهّم رامطرح ساخته که چرا دیگرمثل گذشته ازمعدن انسانیّت، گوهرمروّت ومردانگی حاصل نمی شود؟
ببین درآینه ی جام نقشبندی ِغیب
که کس به یادنداردچنین عجب زمنی!
🌿━━━━━━🌿
شهریاران بودوخاکِ مهربانی این دیار
مهربانی کی سرآمدشهریاران راچه شد؟
شهر ِیاران (مصرع اوّل): دیار ِیاران،شهری که یاران درکناریکدیگر صمیمانه ومهربانانه زندگی می کنند.شهریاران(مصرع دوّم):پادشاهان، اشاره ی پنهان به دوران پیش ازاسلام، که هرمنطقه وولایتی، شهریار وپادشاه داشت وبعدازوروداسلام، بجای شهریار وپادشاه، نمایندگان خلفای راشدین نشستند وکلیه ی امورات حکومتی تحت مدیریت ونظارت متشرعیّن وزاهدان قرارگرفت واوضاع بکلی متحول گشت.
... چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد
فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد
زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان
است........
دراین دیار ودراین شهر، روزگاری یاران یکدل ویکنظر به خوشی وخوبی درکنارهم شادمانه زندگی می کردند اینجاپیش ازاین سرزمینِ مهربانانِ پاک پندار وپاک گفتار وپاک رفتار بود، همدلی وهمنوایی وهمراهی ازویژگیهای بارز مردمان این دیاربود( اشاره به فرهنگ باستانی وآئین کهن نیاکانمان پیش ازاسلام که اغلب روزها رابه بهانه هایی جشن می گرفتند وبه رقص وآواز وشادمانی می پرداختند و به داد دل همدیگر می رسیدند)
چه شد؟ چه اتفاق شومی دراین دیاررخ داد وچگونه آن مهربانیها وآن همدلیها درمیان توده ی مردم از بین رفت! چرا مردم به یکباره نامهربانی پیشه کرده و ازیکدیگر دلسردشده واینچنین متفرّق شدند؟ شهریاران مردم دار وپادشاهان شجاع ومسئولیت پذیرانی که مردم رابه مهربانی ومحبّت تشویق می کردند ونقطه ی وحدت ویکدلی مردم بودند کجا رفتند وچه بلایی برسرآنها آمد؟
نیست درشهرنگاری که دل ما ببرد
بختم اَریارشود رختم ارابنجا ببرد
🌿━━━━━━🌿
گوی توفیق وکرامت درمیان افکنده اند
کس به میدان درنمی آید سواران راچه شد؟
گوی: توپ بازی چوگان. توضیحی بر"چوگان بازی":
چوگان از ورزشهای اصیل و کهن ایرانیست که امروزه تقریباً دربیش ازهفتاد یا هشتاد کشور (البته به جزایران که زادگاه اصلی اوست!!!) رایج شده وموردتوجّه واقبال عمومی واقع شده است
این رشته ی پرجنب وجوش به دلیل رواج در میان پادشاهان و بزرگان به بازی شاهان معروف است، نام چوگان از نام چوبی که در آن استفاده میشود برگرفته شدهاست، این بازی در ابتدا عنوانی نظامی و جنگی داشت و سوارکاران ایرانی در آن استعداد وتوانمندی فردی و مهارتهای اسبهای جنگی خود را به نمایش میگذاشتند.
هدف این بازی فرستادن توپ( گوی) در دروازه ی حریف میباشد. هنگامی که توپ از پشت دروازه خارج میشود، پرتاب توپ( گوی) به تیم مورد حمله قرار گرفته تعلق میگیرد، پس از هر گل، دو تیم زمین خود را تعویض میکنند و داور توپ( گوی) را در مرکز زمین قرار میدهد. در صورتی که دو تیم برابر شوند، وقت اضافی به آنها تعلق میگیرد و اولین تیمی که گل بزند برنده اعلام میشود.
پیرامون این ورزش مهیّج دردست نوشته های قدیمی به جامانده، از “کارنامه ی اردشیر بابکان” گرفته تا ترانه های مردمی و سروده های ستارگان آسمان شعروادب ایران، سخن بسیار آمده است. این ورزش چنان جایی در زندگی مردم داشته که گوینده و سراینده ای کهن یا نو نبوده که از ” گوی ” و ” چوگان ” و “میدان ” و گوی ربودن و . . . سخن سرایی نکرده باشد.حافظ نیزکه عاشقِ بی چون وچرای فرهنگ باستانی وآئین کهنِ ایرانیست، چندین وچندین بار "چوگان بازی" رادستمایه ی خویش قرارداده و مضامین بلندِ عارفانه- عاشقانه وحکمت آموز خَلق کرده است.
توفیق : موفّقیّت ، پیروزی کرامت:بزرگواری، جوانمردی
گویِ توفیق و کرامت : جوانمردی وبزرگواری به توپِ چوگان تشبیه شده است.
سواران : اشاره به بازی کنان که سوار براسب شده وتوپ( گوی) رابه سمت دروازه ی حریف می برند، دراینجا استعاره از مبارزان
معنی بیت: این گوی واین میدان،همه چیزآماده است تایک اتّفاق بزرگ روی دهد وموفّقیّت وعزّت وسرافرازی نصیبِ کسانی شود که گام به میدان مبارزه بنهند. امّادریغا مردان میدان بی تفاوت وبی انگیزه شده وشوروشوقی به مبارزه نشان نمی دهند!
خِنگ چوگانیّ ِچرخت رام شد درزیز زین
شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن
🌿━━━━━━🌿صدهزاران گل شکفت وبانگِ مرغی برنخاست
عندلیبان راچه پیش آمدهَزاران راچه شد؟
عندلیبان: بلبلان
هَزاران یاهِزاران هردودرست است:هم به معنی عددِهزار است هم نوعی بلبل یاپرنده ی خوشخوان، هزارآوا، هزاردستان.
..... حریفا! رو چراغ باده را بفروز
شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان
.....
معنی بیت:بااینکه صدها هزارگل شکفته شد لیکن جای بسی تاسّف ودرد است که آوای بلبلی به گوش نرسید، گویی که بلبلان نیزهمانندسوارکاران وشهسواران، شوق وذوق خودرا ازدست داده اندورغبتی برای عشقبازی باگل نشان نمی دهند! چه بلایی برسرعندلیبان وهزار آواها(یاهزاران: بلبل)آمده است که چنین افسرده وبی میل ورغبت شده اند؟
سزدم چوابربهمن که براین چمن بگریم
طرب آشیان بلبل بنگرکه زاغ دارد!
🌿━━━━━━🌿
زُهره سازی خوش نمی سازد مگرعودش بسوخت
کس نداردذوقِ مستی میگساران راچه شد؟
عود : نوعی آلتِ موسیقی
"زُهره یا ناهید " به الهه ی رقص و موسیقی معروف است، چنگی زن وآوازخوانِ چرخ فلک است که بی وقفه درحال رقص وآوازخوانیست. دراینجا این الهه ی رقص وآوازنیزطوری خاموش شده که گویی آخرالزمان فرارسیده باشد!
.......... زمستان است وبی برگی
هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان
نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.....
معنی بیت:
شگفتا! چه شده که دیگراززُهره هم آهنگِ دلپذیری به گوش نمی رسد؟ آن الهه ی شادی و موسیقی که همیشه آهنگ های دلپذیرمی نواخت وساکنان چرخ فلک را به شورونوا وهیجان وامی داشت چرا سکوت اختیارکرده ودیگر آهنگ نمی نوازد آیا ساز او نیزبه آتش بیدادِستمگران وجاه طلبان زمانه سوخته وازبین رفته است! درچنین شرایط غم انگیز وملالت بار، هیچکس رغبتی به خوردنِ شراب نیزندارد ، پس باده نوشان شادیخوار وخوش مشرب به کجا رفته اند ؟!
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست
تادرآن حال وهوا نشونمایی بکنیم
🌿━━━━━━🌿حافظ اسرارالهی کس نمی داندخموش
ازکه میپرسی که دور روزگاران راچه شد؟
ای حافظ توکه بهترمی دانی کسی ازاسرار الهی باخبرنیست ونمی داند که درپشتِ پرده ی تقدیر چه اتّفاقاتی رارقم می زنند،گِله وشکایت مکن کسی پاسخ تورانخواهدداد چراکه کسی علّتِ اصلی حوادث رانمی داند دروَرای حوادث رازهای پیچیده ای هست که ما ازآنها آگاهی نداریم، ماصورت وظاهر اتّفاقات ووقایع رامی بینیم ونمی دانیم که خداوند چه منظوری ازاین حوادث دارد. ای حافظ آرام باش توازچه کسی می پرسی که چرا چنین گشت وچراچنان شد!
حدیث ازمطرب ومی گو ورازدَهرکمترجو
که کس نگشود ونگشایدبه حکمت این معمّارا
سیدعلی (رضا) ساقی در ۹ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸:
محبوب دلربای ی من آن هنگام که جام شراب دردست می گیرد جلوه گری اوبه اوج می رسد وجاذبه وزیبائیش آنقدرزیاد می گردد که جاذبه ی سایر معشوقه ها بی اثرشده ودیگر به چشم نمی آیند بازارجلوه گری زیبارویان شکسته شده و ازرونق می افتند وفقط معشوق من است که دراوج می ماند ودرکانون توجّهات قرارمی گیرد.
هر سروقد که بر مَه وخورحُسن می فروخت
چون تو درآمدی، پی کاری دگر گرفت
برداشت عرفانی:
یار دراینجابی هیچ تردیدی فراتر ازیک انسان معمولی ومعشوق زمینیست، وآن کسی جزپیرمغان یاپیرباده فروش، آن فرزانه ی بی همتاو وجودنایافتنی نیست هم اوکه تنها رهبر روحانی ودینی ومرشدومرادمعنوی حضرت حافظ می باشدوهمه ی ارادت قلبی شاعررابه خوداختصاص داده است.
به عبارتی دیگردر پس زمینه ی "یارم چوقدح به دست گیرد" تصویر پیر سالکِ ِبه منزل رسیده ای پیاله به دستِ خندان ومست به چشم می خوردکه دردانایی وخردمندی، نظیرندارد.
"بُتان" دراین برداشت شامل همه ی هزاران رهبران دینی وبزرگان مذهبیست که ازسوی پیروانشان مورد پرستش وستایش قرارمی گیرند.
زمانی که پیرپیمانه کش من جام شراب به دست می گیرد(باسرمستی آغاز به اگاهسازی وروشنگری می کند) به یکباره بازارتمام پیشوایان وقدّیسانی که همچون بُتان، بندگان و مریدان زیادی جمع آوری کرده اند به رکود وکسادی دچارمی شوند وازرونق می افتند انهانمی توانند با اندیشه های پرنیانی پیرمغان رقابت کنند.
درآن بساط که حُسن توجلوه آغازد
مجال طعنه ی بدبین وبدپسندمباد
🌿━━━━━━🌿
هرکس که بدیدچشم اوگفت
کومُحتسبی که مَست گیرد
مُحتسب:حسابگر،مامورامربه معروف ونهی ازمنکر
هرکس که چشم ِ مست اورا دید گفت: کجاست مامور امربه معروف ونهی ازمنکر تا این مست رادستگیر کند؟
برداشت عرفانی:
"چشم" دراین برداشت به معنای، بینش، دیدگاه ونظرگاه است.
"هرکس که بدید چشم او" به این معناست که هرکسی ژرفای بینش وجهان بینی او ومعنای نظرگاه واندیشه های اورادرک کرد فهمید که او باید مست باده ی ازلی بوده باشد که اینچنین دیدگاههای پرنیانی پیداکرده است.... آری اوسرمست است ودردوره ای که مستی جرم محسوب می گرددچگونه آزادانه حضور دارد!؟ مامورین حکومتی که باتکّبروغرور، مستان رادستگیرمی کنند کجایند! چرانمی تواننداین سرمستِ بدمست راتحت کنترل خویش درآورند؟!
دردیرمغان آمد یارم قدحی دردست
مست ازمی ومیخواران ازنرگس مستش مست
🌿━━━━━━🌿
دربَحرفتاده ام چوماهی
تایارمرابه شَست گیرد
بَحر: دریا، دراینجا استعاره ازغم ِ فراقست است.
مانند ماهی در دریای غم ِفراق ِ یار غوطه وَرشده ام در این امیدبسرمی برم که شایدیارمرا صید کند وازاین تنهایی نجات دهد.
یا: دردریای متلاطم وطوفان زای زندگانی، بسان یک ماهی سرگردان وبی پناه به این سو وآن سو می خزم به امید اینکه بخت یاری کندشاید توجهات آن صیاد( پیرمغان) به سمت جلب شده وباسرانگشت حمایتش صیدشوم.( درجمع مریدان اودرآیم وبنده ومطیع اوگردم.
بسی نماندکه کشتیِّ عمرغرقه شود
زموج شوق تو دربحربی کران فراق
🌿━━━━━━🌿
درپاش فتاده ام به زاری
آیابُوَدآنکه دست گیرد؟
با گریه وزاری به پاهایش افتاده ام شاید دلش به رحم آید ولطفی کند و دستِ مرابگیرد.
حافظ که به سرکشی وعصیان دربرابرهمه چیزشامل دینی ودنیوی شهرت دارد ودربرابرهیچکس سرخم نمی کند ازآتش دوزخ نمی هراسدوبه بهشت برین طمعی ندارد بااین حال شگفتا که دربرابر آن فرزانه ی فرهیخته، آن پیرروشن ضمیرباده فروش، چون کودکی معصومانه به پاهای اوچسبیده وبه گریه و زاری می پردازد تا موردعنایت اوواقع گردد!
فقیروخسته به درگاهت آمدم رحمی
که جزولای تواَم نیست هیچ دستاویز
🌿━━━━━━🌿
خرّم دلِ آنکه همچوحافظ
جامی زمِی اَلَست گیرد
ای خوش آن دل که همانندِ حافظ ،توفیقِ نوشیدنِ جامی ازمِی اَزل پیداکرده ومست شده باشد.
اشاره به روزاوّل خلقت است. روزی که گویند خداوند خودرا به آدمیان معرّفی کرد وازآنان عهدوپیمان گرفت که جزاورا نپرستند وشرک نوَرزند.
امّا ممکن است که برای هرکس روزاَلَستِ وعهدِ الست ویژه ای بوده باشد. هرکس معشوقی دارد وروزی که بااو آشنا شده وبااوعهد وپیمان عاشقی بسته است همان روز برای اوعهدالست می باشد.
عهدِاَلَستِ من همه باعشق شاه بود
وزشاهراهِ عمربدین عهد بگذارم.
دربرداشت عرفانی:
مِی الست همان باده ی ازلی(روح الهیست) که درمیکده ی کائنات دردسترس جویندگان شراب حقیقت هست وهرکس به قدرفهم ودرک وظرفیت خویش می تواند ازآن مستفیض گردد.
حافظ بارها درغزلیات خویش باغروروافتخار اعلام کرده که ازآن باده ی ناب ازلی چشیده وتاواپسین لحظات عمر سرمست ان خواهدبودوهرگزازاین مستی هشیارنخواهد شد.
به هیچ دورنخواهندیافت هشیارش
چنین که حافظ ما مست باده ی ازل
درآن روز بزرگ الست، که روح مطهّر الهی درجسم خاکی من دمیده شد ازفیض دریافت یک دوجام ازآن باده ی ملکوتی، ازخودبیخود وسرمست ومسرورشدم شرابی که از لمس لب لعل ساقی به عمل آمدغنی تر شد درهم آمیخت ودرذائقه ی دل وجان من نشست وروح وجسم مرا لبریز ازسرخوشی وسروری ناب نمود.
درازل دادست ماراساقی لعل لبت
جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
سیدعلی (رضا) ساقی در ۹ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱:
یارب این نوگل خندان که سپردی به منش
میسپـارم به تواز چشم حسود چمنش
نوگل خندان: استعاره ازمعشوق نوجوانست.
چمن: باغ، دراینجااستعاره اززمانه وچشم زخم زمان نیزهست، استعاره ازاطرافیان ،به ویژه رقیبان معشوق شامل رقابت کنندگان ومامورین محافظ هستند، آنهانسبت به زیبایی وجاذبه ی این نوگل خندان بسیار حسود، تنگ نظر وبدچشم می باشند.
معنی بیت: خدایا این دلستان نوجوان ونوگل زیبایی که ازروی لطف ومرحمت، به من عنایت کرده وهدیه داده ای، زیبایی وجاذبه ی بسیار چشمگیری دارد من بیم ان دارم که شاهدان چمن حسادت ورزیده وبه اوآسیبی برسانند. به همین سبب ازبیم چشم زخم زمانش، اورابه خودت می سپارم تاتحت حمایت وعنایت تو ازچشم حسودان وبدنظرها محفوظ بماند وآسیبی نبیند.
چوشاهدان چمن زیردست حُسن توأند
کرشمه برسمن و جلوه برصنوبرکن
🌿━━━━━━🌿
گر چه ازکوی وفا گشت به صدمرحله دور
دور بـاد آفت دور فلک از جان و تـنش
اگرچه این نوگل خندان ومعشوق نوجوان من ازکوی وفاداری وتعهدوهمدلی، فرسنگ ها دورشده ونسبت به من بی اعتناست وبی وفایی می کند لیکن من والاترین آرزوها را برای اودارم ازخدامی خواهم که همواره ازبلایامحفوظ واز آفاتِ روزگار دراَمان باشد.
وفاکنیم وملامت کشیم وخوش باشیم
که درطریقت ماکافریست رنجیدن
🌿━━━━━━🌿
گر به سرمنزل سلمیٰ رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی زمنش
سلما: ازچهره های عشق وعاشقی ادبیّاتِ تازیان است که واردِ ادبیّاتِ فارسی شده ومعمولاً استعاره ازمعشوق می باشد .اما باتوجه به اینکه حضرت حافظ درچندین غزل ازاو نام برده وازاحوالات اوبا سوزواشتیاقی قلبی یادکرده است احتمالاً وی شخص خاص ومحترمه ای ازنزدیکان یابستگان درجه ی یک حافظ بوده که خودنیزباعشق وعاشقی درگیربوده ویاناکامیهای عاطفی داشته است.
سرمنزلِ سلمی: سرمنزل معشوق
معنی بیت: ای بادصبا که به بارگاهِ معشوق دسترسی داری حال که معشوق فرسنگها ازمن دورشده ومرابه فراموشی سپرده، چشم امیددارم حداقل سلام مرابه آن محبوب عزیز وگرامی برسانی.
ای صبا گربگذری برساحل رودِ اَرس
بوسه زن برخاکِ آن وادیّ ومشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هردَم ازما صدسلام
پُرصدای ساربانان بینی وبانگِ جَرَس
🌿━━━━━━🌿
به ادب نافهگشایی کن ازآن زلفِ سیاه
جای دلهای عزیزست به هم برمزنش
نافه کیسه ی کوچکِ گره خورده ای درشکم نوع خاصی ازآهوست که مُشکی بسیارخوشبو و معطّر دردرون آن قرار دارد. وقتی سر این کیسه را بگشایند عطر آن منتشر می شود. زلفِ سیاه و مجعّدِ معشوق نیز درنظرگاهِ حافظ،نافه ای در دل خود دارد. نافه درحقیقت خون دل آهوست که درگذرزمان تبدیل به مُشک معطّرشده است. عاشقان برای فیض بردن ازشمیم ِنافه ای که دردل طرّه ی یارقراردارد چه خون دلها می خورند! به راستی که حافظ درخَلق مضامین بِکر وخیال انگیزبی ماننداست.
"به ادب نافه گشایی کن" بااحترام وادب گیسوی یاررا بگشاوعطرافشانی کن.
معنی بیت: درادامه ی بیت پیشین می فرماید:
ای بادصبا گیسوان عطرانگیز یار رابااحترام وادب نوازش کن وشمیم جانبخشش را محترمانه بیافشان، حلقه حلقه های گیسوی یار مَسکن ومأوای دلهای عزیز زیادیست،بامتانت وظرافت تمام لمسش کن وبه هم مزن وپریشانش مکن.
آن طُرّه که هرجعدش صدنافه ی چین ارزد
خوش بودی اگربودی بوئیش زخوش خویی
🌿━━━━━━🌿
گودلم حقِّ وفاباخط وخالت دارد
محترم داردر آن طُرّهی عنبرشکنش
حقّ وفا : حق دوستی
خط : موهای نرم و ظریف که گِرداگردِ صورت، پشتِ لب و بناگوش جوانان می روید وبرزیباییِ چهره می افزاید.
طرّه : آن بخش ازموی سر که برپیشانی ریخته می شود.
عنبرشکن : عطر زلفِ توقیمت وارزش عنبررامی شکند.
معنی بیت: ای صباپس ازآنکه ازآن زلفِ سیاهِ معشوق،به ادب ومتانت نافه گشایی کردی، ازطرفِ من بگوکه دلم ازوفادارانِ صمیمی خط وخال توبود درمیان آن زلف عطرسای خویش، که ازخوش بویی ارزش وقیمتِ عنبررامی شکند حُرمت دلم رابه نیکویی نگهدارکه شیفته وشیدای توست.
چودل درزلفِ توبسته ست حافظ
بدینسان کاراو درپا میفکن
🌿━━━━━━🌿
در مقامی که به یاد لب او می نوشند
سِفله آن مست که باشدخبرازخویشتنش
مقام: رتبه،جایگاه،مکان
" میْ (شراب) نوشند" را میتوان "می نوشند" نیزخواند هردوخوانش درست است.
سِفله : پست ، فرومایه
معنی بیت : در آن جایگاه ورتبه ای که به یادِ لبِ یـار باده نوشی می کنند، چنانچه کسی ازنوشندگانِ باده، آنقدرمست نشده باشد که ازهستی خویش بی خبرافتاده باشد قطعاً از پَستی و فرومایگی خود اوست. چراکه ازنظرگاهِ حافظ، اگر به جای باده، آبِ خالی هم که به یادلبِ لَعل ِیار،بنوشی،سرمست وازخودبی خودخواهی گشت.
آب وآتش به هم آمیخته ای ازلب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده ای
🌿━━━━━━🌿
عِرض ومال ازدرمیخانه نشاید اندوخت
هرکه این آب خورَدرخت به دریافکنش
عِرض : اعتبارو آبـرو
میخانه دراینجا همان طریق عشقبازی، راه ورسم رندانگی ومسیرخدایگونگیست. حضرت حافظ پس ازآنکه طریق عشق رابرگزید مکتب رندی را براساس،عشق وشفقت ورزی، نوگرایی، نواندیشی،ساختارشکنی وسنّت شکنی بنانهاد.
کشف فضاهای جدید درعرصه ی اندیشه ورزی، نگاه نو به سیروسلوک معنوی،زندگانی، وتفسیرتازه از عشقبازی ،گناه وثواب، بهشت وجهنّم ازیافته هاودستآوردهای مهمّ اوبه شمارمی رود. اوبه جای جستجوی خدا،خداگونگی، وبه جای رفتن به بهشت، بهشت شدن راتمرین کرد تابه هرجا که می رود بهشت رانیزباخودبه آنجاببرد.آب : استعاره ازشراب عشق
"رخت به دریا افکندن" : "ترکِ تعلّقاتِ دینی و دنیوی کردن وهمه ی وابستگیهاودلبستگیها را رها کردن"
معنی بیت : اگرتوقّع داری که ازمیخانهی عشق ورندانگی، اعتبارو آبرو و مال و ثروت به دست آوری، سخت دراشتباهی! کسی که از شرابِ عشق نوشیده باشد نسبت به تعلّقاتِ دینی و دنیوی بی رغبت می گردد وبرای سبکتر شدن؛ همه ی آنچه که به اعتبار وآبرو ومال وثروت دنیا وکسب نام وشهرت مربوط می شودرا به دریا میافکند وخودراازبندِ علایق ووابستگی خلاص می گرداند. این دیدگاه برپایه ی از دست دادن وبخشیدن ورهایی به جای به دست آوردن واندوختن وچنگ زدن، بناشده وسالک هرآنچه که ازجامعه، مدرسه مذهب وفرهنگ عمومی گرفته به دریامی افکند تادوباره به معصومیت والوهیت کودکی بازگردد.
غلام همّتِ آنم که زیرچرخ کبود
زهرچه رنگِ تعلّق پذیرد آزاداست
🌿━━━━━━🌿
هر که ترسد زمَلال، اندُهِ عشقش نه حلال
سرما وُ قدمش ، یا لب ما وُ دهـنـش
ملال: ناراحتی ها ورنج ها
هرکسی که ازرنج ومشکلات وناراحتی ها بترسد، غم ِعشق که خودسعادت ونعمت عظیمی هست حرامش باد. ماعاشقان ازروزاوّل چنین انتخاب کردیم: یاسرمادراین راه،خاکِ راهِ یارخواهدشد یاسرانجام لب برلب یار خواهیم رساند واز شرابِ لعلش خواهیم چشید، راه دیگری نیست وازرنج ومشکلات هراسی به دل نداریم. اندوه وغم دوست درنظرما بسیار لذیذتر، فرحبخش تر وارزشمندتر ازنشاط و شادمانی بی دوست است.
لذت داغ غمت بردل مابادحرام
اگرازغیرتوماخاطرشادی طلبیم
🌿━━━━━━🌿
شعرحافظ همه بیت الغزل معرفت ست
آفرین بر نَفَس دلکش و لطف سخنش
بیت الغزل : زیباترین و نابترین بیت از یک غزل، شاه بیت
معرفت :آگاهی ودانش، بینش دل، شناختِ حقیقت و عشق
معنی بیت : تمام اشعار حافظ، تک بیت های بدیع، نغز وپرمعنایی هستند که درموردِ رشدونمو معنوی وپیرامون عشقورزی ومعرفت ودانایی گفته شده است. مرحبا به نَفَس پاک او وآفرین برلطایف وظرایفی که در شعرهای ناب و دلپذیر اونهفته است.
حافظ یک شاعرباهوش، روشن ضمیر وبابصیرت بود وتوانمندی خاصی درمشاهده ی ریشه های نهان ساختارهای اجتماعی داشت. اوالگوهای فرهنگی،دینی، سیاسی واجتماعی راکه هزاران سال قدمت داشتند بخوبی می شناخت ودرعین حال همانندیک کودک معصوم رویاپردازی میکرد. اوبه راحتی می توانست جلوه های تخیّلاتش رابه مددنبوغ خارق العاده اش به رشته ی تحریردرآورده وغزلهای جاودان وماندگارخلق کند. غزلهایی که سبب بیداری وآگاهی مردم شده وبستری ارزشمندفراهم می سازندکه مردم عادی نیزباالگوهای ساختارهای دینی وحکومتی آشنایی پیداکنند.
اما آگاهی بخش حافظ درچه زمینه ایست؟ اصلاً آگاهی چیست؟
آگاهی انباشت دانش های گوناگون درذهن وبه عبارت دیگر دانستن بیشترنیست واصلاً ربطی به دانش های اختراع بشرندارد. آگاهی درحقیقت مشاهده ی صادقانه ودیدن شفاف خویشتن خویش، واطلاع داشتن ازاحساسات،نیازها، ارزشها، ترس ها وآرزوهای شخصی هست
حافظ بارسالت عظیمی که دارد تلاش می کند که مخاطبانش هرچه بیشترتوانسته باشندبه درون خویش چرخیده ومنصفانه علت وریشه های احساسات، ترسها وارزشهاونیازهای درونی رامورد کاوش وتحقیق قراردهند چراکه دراین صورت بی تردید به گنجهای باارزشی دسترسی پیداخواهند کردکه دربیرون ازخود هرگز مانندآن راندیده اند. باپیداکردن این گنجهای پنهان درلایه های درونیست که شادمانی حقیقی وپایدار پدیدارشده ووابستگیهای بیرونی یکی یکی رنگ باخته وازبین می روند معصومیت، الوهیت، عشقورزی، شفقت ومهربانی وسعادتِ زیستن آگاهانه، همه باپیدایش این گنجهای باارزش، آرام آرام متجلّی شده وشکوفایی وثمردهی رخ می دهد.
هرکسی درحدسطح آگاهی خود زندگی می کند. آگاهی هرچه با وضوح بیشتر، عمیق تر وصادقانه باشد به همان میزان نیازهای بیرونی کمترمی شوند ودرنهایت بی نیازی که والاترین مرحله ی رندانگی حافظانه و کمال می باشد روی می دهد.
حافظ پندهایی به مخاطبین خود توصیه می کرد که خودآنهاراآزموده بود امّا واعظ مردم رابه پرهیزگاری دعوت می کند درحالی که خود آن راتجربه نکرده است! روشن است که وقتی چیزی را بگویی که خود تجربه نکرده ای، حقیقتی در آن نهان نیست.
زشعردلکش حافظ کسی بودآگاه
که لطف طبع وسخن گفتن دری داند
سیدعلی (رضا) ساقی در ۹ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
یاد باد آنکه سـر کـوی تو ام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
حافظ با "شاه شیخ ابواسحق اینجو" که اهل دل ، شاعر و ادب دوست و اهل بخشش و کرم بود، سالها اُنس واُالفتی صمیمانه ومعاشرتی صادقانه داشته وگویاروزها وشبهای خاطره انگیز زیادی بااو سپری کرده بودند که اینچنین درفراق اواحساسات وعواطفِ درونی اَش رادرآئینه ی این غزل عاشقانه و سیاسی -اجتماعی منعکس نموده است.....
میرمبارزالدّین محمّدرقیبِ جدّیِ شاه ابواسحق، که فرمانروایِ یزد بود، وی را غافلگیر کرد و از فارس بیرون راند. چندی بعد اصفهان را هم از دست او بیرون آورد و شاه شیخ ابواسحق به دست مبارزالدین محمد اسیر شد. مبارزالدین او را به شیراز برد و در آنجا به قتل رساند.
.شاه شیخ ابو اسحاق به قدری اهل خوشگذرانی بود که در واپسین روزهای حکومت خود بر شیراز و زمانی که شهر در محاصره ی امیر مبارز الدین بود نیز توجّه به این امر نمیکرد و مشغول عیش ونوش بود تا این که امیر مبارزالدین به شهر وارد شد....
این دورباعی ظاهراً ازشیخ ابواسحق ست که دردقایق پایانی عمر سروده است:
افسوس که مرغ عمر را دانه نماند
و امید به هیج خویش و بیگانه نماند
دردا و دریغا که در این مدّت عمر
از هرچه شنیدیم ، جز افسانه نماند
با چرخ ِ ستیزه کار مستیز وبرو
با گردش دَهر در میاویزو برو
یک کاسه ی زَهر است که مرگش خوانند
خوش دَرکش و جُرعه بر جهان ریز و برو
این غزل درحقیقت مرثیه ای برشکست شیخ ابواسحق ودرعین حال، بزرگداشت خاطره های شب نشینی های شاعرانه وهم نشینی های صمیمانه ایست که حافظ با اوبه خوبی وخوشی تجربه کرده است.
معنی بیت:
یادش به خیرونیکی باد آن روزگاری که درسرکوی تو ودرجوارتو مسکن داشتم. یاد باد آن روزگاران عزیزی که خاک کوی تو همچون سرمه ای باعث روشنائی دیدگانم می شد.
بایددانست که حافظ دردوستیها وعشقبازیهای زمینی، بر خلاف مردم عادی، هرگزدرشخص معینی مثل شیخ ابواسحق وشاه شجاع و... متمرکزنبوده، البته که او انهاراازصمیم دل دوست می داشت اما عشقورزی حافظ به انها ویاهیچ شخص مشخصی محدودنبود، عشق وشفقت ورزی، کیفیت وماهیت وجودحافظ بود او به زمین وزمان وهمه ی انسانها عشق می ورزید ودرحقیقت اززیارت عشقی به زیارت عشقی دیگرمی رفت. حافظ درمسیردلباختگی ودلدادگی، حقیقتِ خودعشق راکشف کرده، به ژرفای آن رفته وشیوه های عاشقی راتمرین می نمود وازاین طریق، طبع شعری وعواطف درونی خویش رابه چالش می کشید. درعشق حقیقی محدودیتهای نژادی وجنسی محوشده و مرزهاازبین می روند وتمام هستیِ عاشق سرشارازعشق می گردد.
سرِدردعشق دارد دل دردمندحافظ
که نه خاطرتماشا نه هوای باغ دارد.
🌿━━━━━━━━━━🌿
راست چون سوسن وگل ازاثر صحبت پاک
بـر زبـان بـود مرا آنچه ترادردل بود
سوسن : گلی است به خاطر داشتنِ 5 کاسبرگ و 5 گلبرگ به " 10 زبان" معروف است ونماد زبان آوریست. شاعربه مَدد نبوغ خویش خودرا که شاعراست وزبانی رسا وکلامی گویا دارد به سوسن تشبیه کرده است.
منظوراز"گل" همان گلسرخ است.گلِ سرخ نمادِ معشوق است. مخاطب(شیخ ابواسحق) به سبب جاه وجلالی که داشته به گل تشبیه شده است.
شاعررابطهی خود و شاه رابه رابطه ی پاک وبی آلایش ِسوسن و گل سرخ تشبیه کرده تامثل همیشه مضمونی بِکر وبدیع بیافریند.
معنی بیت:
به راستی که ارتباطِ ماعاطفی وازروی عشق ومحبّت وخیلی صادقانه بود همدلی وهمزبانی من و تو تااین حدبود که آنچه که در دل تو میگذشت همان را من بی کم وکاست برزبان میآوردم وباشعروغزل بیان می کردم. یاآنچه راکه من به شعروغزل می سرودم توهمه ی آنهارادردل خویش داشتی وپیشاپیش می دانستی ودرحقیقت من ازدل توسخن می گفتم مابه حقیقت همدل وهمزبان بودیم.
یا اینطورنیزمی توان برداشت کرد که حافظ از روی شکسته نفسی وفروتنی می فرماید: من گرچه مثل سوسن ده زبان داشتم امّا پیش توهمانند سوسن که زبان دارد ونمی تواند حرفی بزند من نیز نمی توانستم حرفی بزنم.
بسانِ سوسن اگرده زبان شودحافظ
چوغنچه پیش تواَش مُهربردهن باشد!
🌿━━━━━━━━━━🌿
دل چواز پیرخرد نَقل معانی می کرد
عشق میگفت بشرح آنچه براومشکل بود
معنی بیت:
درمیانه ی آن هم صحبتی ها، هنگامی که دل، قصد می کرد تا نکته ها و مطالبی رااز زبان پیردانای خردمند برای مانقل قول کند مابه روشنی می دیدیم که دل نمی تواند به درستی نقل قول کند، نکته ها وعباراتی که دل مطرح می نمودنامفهوم وناپخته بنظرمی رسیدند نمی توانستیم قانع شویم! گیج وگنگ می شدیم لیکن بلادرنگ عشق پادرمیانی می کرد وبازبانی فصیح وشیوا وقابل درک( احساسات) ابهامات را رفع می نمود وهرآنچه راکه سنگین ونامفهوم بود به آسانی شرح می داد وماازتوضیحات عشق که همه دربستراحساسات بیان می شد کاملاً قانع می شدیم.
«دل» فقط زبان عشق رامی فهمد دل بامنطق وبرهان عقلی بیگانه هست به همین سبب قادربه نقل قول درست نبود عشق که عجزوناتوانی دل رامشاهده می کند واردعمل شده و مشکل رابرطرف می کند.
ذهن وعقل نیز متقابلاً ازفهم عشق وعواطف درونی عاجزاست تخصص عقل درحساب وکتاب ومصلحت ومنفعت هست لیکن عشق برعکس عقل؛ به ایثاروبخشش وشفقت ومهرورزی بی چشمداشت می اندیشد.
حافظ دراینجا نیزمثل همیشه،فرصت را غنیمت دانسته وقدرت وفصاحت عشق واشتیاق را به رخ عقل عاجز وناتوان کشیده وباردیگر جایگاهِ عشق را والاتراز عقل قرارداده است.
عاقلان نقطه ی پرگاروجودند ولی
عشق داندکه دراین مرحله سرگردانند
🌿━━━━━━━━━━🌿
آه ازین جوروتطاول که درین دامگه است
آه ازآن سوز ونیازی که در آن محفل بود
تطاول: تعدّی وتجاوز
دردا ازاین همه ظلم وتعدّی وتجاوزی که دراین دامگه(دنیا) صورت می پذیرد(اشاره به سرنگونی شیخ ابواسحق وبه تخت نشستنِ امیرمبارزالدّین) ودریغ وافسوس! چه سوزوگدازی عاشقانه وخیالپروردرآن محفل اُنس واُلفت جریان داشت!
یادبادآنکه صبوحی زده بامجلس اُنس
جزمن ویارنبودیم وخدابامابود.
🌿━━━━━━━━━━🌿
در دلم بود که بیدوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من ودل باطل بود
معنی بیت:
من که هرگزدلم نمی خواست تنها وبی دوست باشم، امّا چه می شودکرد،بعضی اوقات اوضاع وفقِ مُرادِ آدمی رقم نمی خورد چراکه همه چیزدر اختیار مانیست وتقدیررانمی توان تغییرداد. سعی من ودل برحفظ آن وضعیّت بود که متاسّفانه کارسازنگشت. من ودل هرچه تلاش کردیم حاصلی ببارنیاورد،سعیِ وکوشش ما بیهوده وباطل بود وسرانجام رابطه ی دوستی ما(ابواسحاق)به جدایی کشید.
" دوستی" درنظرگاه حافظِ عاشق پیشه، حقّ و حقوقی مقدّس ومحترم داشت، دوستی زیب وزینت زندگانی حافظ بود. ازمنظراو رفاقت صمیمانه، لطیف ترین ،عمیق ترین وخیال انگیزترین پیوند میان آدمیان هست وزندگانی بدون دوستی، نه تنها هیچ لطفی نداردبلکه مایه ی عذاب واندوه وافسردگیست بدون دوستی ورفاقت، انسان میان بودونبود گرفتارشده نه میمیرد ونه زندگی می کند.
اوقات خوش آن بود که بادوست بسرشد
باقی همه بی حاصلی وبی خبری بود.
🌿━━━━━━━━━━🌿
دوش بر یادِحریفان به خرابات شدم
خُم مِی دیدم خون دردل وپا درگِل بود
حریفان: همدمان، هم پیاله ها، همدلان
خرابات درهرغزلی متناسب باموضوع سخن وواژگان بیت، معناهای متفاوتی دارد دراینجا به معنای میخانه آمده است.
خُم: خُمره وظرفِ بزرگ سفالی که درآن شراب درست می کردند.
دربعضی ازنسخه ها به جای "پادرگل "سردرگِل" ثبت شده است. بنظرهردو درست است! شاید خواجه ی شیراز هردورا مدِّ نظرداشته واین بیت رادرنوشته های خویش باهردوعبارت آورده بوده تادرویرایش آخر یکی راحذف کند! ازآنجاکه حافظ توفیقِ گِردآوری وویرایش نهایی دیوان گرانقدر خود رانداشته است،ازاین روبسیاری از غزلیّاتِ او چنین سرنوشتی پیدا کرده وباعباراتِ متفاوت به دست ما رسیده اند.
"پادرگِل"ازاین منظرکه معنای لاعلاجی و فروماندگیِ خُم مِی رابه تصویرمی کشد،قابل قبول است. خُم مِی درشرایطِ بعداز ابواسحق که دوره ی اختناق وظلم وستمگری بوده، درگوشه ی خرابات بلااستفاده مانده وکسی حق نداشته سُراغ آن برود! ازهمین رو، خون دردلش افتاده بوده، شاعربه زیبایی شرابِ لعلگون درونِ خُم رانیزبه خونِ دل تشبیه کرده است.
"سردرگِل" نیزازاین جهت که رندانِ باده نوش درغم ازدست دادنِ شیخ ابواسحاق عزادار وسوگواربوده اند تناسب دارد. چراکه گِل مالیدن برسردرهنگام عزا وسوگواری هنوزنیز درخیلی ازشهرها مرسوم است. خُم مِی نیز ازاین وضعیّتِ ناگوار،همانندِشاعر هم خونین دل است هم اینکه برسرش گِل مالیده است. ضمنِ آنکه هنگام شراب انداختن،به منظوربستن راههای نفوذِ هوا مدّتی سرخُم راباگِل می بندند،اشاره به این مطلب نیزهست.
معنی بیت: دیشب ازشدّتِ غم واندوه سری به میخانه زدم تا ازدوستان وهم پیاله ها یادی کرده باشم دیدم که چگونه خُم مِی ازاین وضعیّتِ دردناک وغم فزا، خونین دل بود وازاندوه سرش راگِل گرفته بود یا ازلاعلاجی درگِل فرومانده بود!
مارازخیال توچه پروای شراب است
خُم گوسرخودگیرکه خُمخانه خرابست.
🌿━━━━━━━━━━🌿
بس بگشتم که بپرسم سبب دردِ فراق
مُفتی عقل دراین مسئله لا یَعقِـل بود
دردِ فراق: دردجدایی، اشاره به جداییِ شاعرازرفیقِ صمیمی خودشیخ ابواسحاق دارد
مُفتی: فتوادهنده وصاحب نظر
لایعقل: جاهل ونادان
خیلی کنجکاوبودم وبسیار جستجوکردم تا سببِ این اتّفاقاتِ ناگواررابدانم که چرا رسم روزگار اینچنین بی رحمانه وغم انگیزاست؟ ومدام دوستان وهم پیاله های صمیمی رابه بهانه هایی ازهمدیگر جدامی کند!؟ متاسّفانه به پاسخ قانع کننده ای نرسیدم! زیرا صاحب نظرانی که ادّعای خرد ودانش دارندپاسخ این سئوال رانمی دانستند! یاعقل وخرد که همه جا نظریّه صادرمی کند وخودراحلّال ِ مشکلات می داند و راهکارارایه می دهد درمقابل این پرسش هیچ پاسخی نداشت!
حافظ اسرارالهی کس نمی داندخموش
ازکه می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟
🌿━━━━━━━━━━🌿
راستـی خـاتم فیروزهی بو اسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مُستعجل بود
خاتم: انگشتری، مُهرونشان حکومتی که برروی فرمانهای حکومتی زده می شد وبرآنها اعتبار وارزش می بخشید.
فیروزه: سنگی گران قیمت که ازآن برای ساختِ جواهراآلات ونگین انگشتراستفاده می شود.
فیروزهی بواسحقی : نگین و مُهر مخصوصِ "شاه شیخ ابو اسحق"
مستعجل: شتابان وزودگذر
معنی بیت:به راستی که نگین فیروزه ای شیخ ابواسحاق خیلی خوب ظاهرشد(مردم داری کرد، آزادی های سیاسی اجتماعی بخشید درراستای اعتلای فرهنگ وادب این دیار به قدرکافی همّت گماشت و.... ) لیکن متاسّفانه این حاکمیّت دوام چندانی نداشت، عمرکوتاهی داشت وشتابان آمد وشتابان رفت.
کام بخشی گردون عمردرعوض دارد
جهدکن که ازدولت دادعیش بستانی
🌿━━━━━━━━━━🌿
دیـدی آن قَهقههی کبک خرامان حافظ
که زسرپنجه ی شاهین قضا غافل بود
قَهقَهه : خندهی بلند وممتد از روی سرمستی و شادمانی ،ضمن آنکه صدای کبک نیزشبیهِ قهقه هست. قهقه ی کبک دراینجا ازروی خوش خیالی وغفلت وبی توجهی به حوادت ناگهانی، وحقایق دردناک زندگانی رقم می خورد وناگهان درپی این غفلت، آن اتفاق شوم( صیدشدن توسط شاهین )رخ می دهد.
کبک خرامان : کبک نمادِ خوش خیالی وغفلت است. معروف است که کبک ها به هنگام مواجهه باخطر سرخودرا دربرف فرومی برند وچون به واسطه ی اینکارپیرامون خویش رانمی بینند،گمان می کنند که شکارچیان نیز نمی توانندآنهارا ببینند ودقیقاًازهمین نقطه ضعفی که دارند ضربه می خورند وشکارمی شوند. کبک ها باناز واِفاده راه رفتن نیز معروف هستند. دراینجا "کبکِ خرامان" استعاره از " شاه شیخ بو اسحق اینجوست " که ازبازیهای روزگارغافل وبیشترمشغول عیش ونوش بودودرنهایت با چوب غفلت به فنارفت.
شاهین : پرنده ای شکاری بسیارچالاک وجسور وهوشیار که گاهاً گفته شده به عقاب نیزحمله ورمی گردد وبه شاه پرندگان معروف است.
قضا : تقدیر وبازی های روزگار،
شاهین قضا دراینجااستعاره از "امیر مبارز الدّین" است که ازغفلت ابواسحاق استفاده کرداوراشکست داد.
ای "حافظ" خنده ها و قهقه های "شاه شیخ ابواسحق" راشنیدی وباچشمان خویش دیدی که عاقبت چه سرانجام تلخی پیداکرد؟! هم اوکه ازروی سرمستی وخوش خیالی قهقه می زد همچون کبکِ خرامنده، ازچنگال های شاهینِ روزگار "امیر مبارز الدین" غفلت وَرزید ودرنهایت مغلوبِ اوشد!
درچمن هرورقی دفترحالی دگراست
حیف باشدکه زکارهمه غافل باشی
امیر ارسلان د. (شیراز) در ۹ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۱۹ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۰۶: