گنجور

حاشیه‌ها

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:

https://rezasaghy.blogfa.com/

 

طالع اگر مَدد دهددامنش آورم به کف

گربِکَشم زهی طَرب وَربِکَشدزِهی شَرف

طالع: بخت و اقبال، اتّفاقاتی که خارج ازاراده ی ماست، شانس

بعضی ازنقدکنندگان، ایرادِ بنی اسرائیلی گرفته اند که چرا حافظ، همانندِ مردم عوام، دست به دامانِ شانس واقبال شده است!؟ درپاسخ بایدگفت که "طالع اگرمَدد دهد" یک تکیه کلام ِعامیانه و شاعرانه است. به معنی این نیست که فرزانه ی فرهیخته ای مثلِ حافظ، کارها واموراتش رابه شانس واقبال سپرده باشد! اتّفاقاً اودارای همّتی عالی وانسانی عمل گراست. اودرمقابل ِ شکوه وعظمتِ دوست، گرچه خودرا ذرّه ای ناچیزمی شمارد،امّا همّتی بلند دارد وتا رسیدن به خورشیدِ حقیقت دست ازتلاش و کوشش بَر نمی دارد. دراینجا باآوردن یک تکیه کلام عامیانه قصد مضمون سازی دارد اومی خواهد این نکته رابازگو نماید که کسی که درطریق عشق گام برمی دارد درهرصورتی که پیش آید(وصال یافراق) عاشق برنده هست ودرعشق هیچ باختی وجودندارد.

ذرّه را تانبود همّت ِ عالی حافظ

طالبِ چشمه ی خورشید درخشان نشود.

مَدد : کمک ،هم یاری

زِهی : چه نیکو، چه بسیار، شبه جمله است در مقام تعجّب و تحسین

گربکشم: دامنش رابه دست اورم

وربکشد: واگر دامنش را ازدستم بکشد ومانع شودکه دامنش رابگیرم.

طَرَب : شادی ، خوشحالی

شَرَف : عزّت و سرافرازی

"دامن به کف آوردن" یعنی به مُرادرسیدن به وصال دست پیداکردن

بعضی مصرع دوّم را "گربِکُشد" می خوانند که بنظر درست نیست و گر "بِکَشَد" حافظانه تراست. چون معشوقِ حافظ لطیف ترازآنست که "بکُشد"! جفای او درحدِّ دامن کشیدن ازروی ناز وبی نیازیست نه کشتن عاشق. ضمن آنکه "گربِکشد" با"گربِکَشم زهی طرب" نیزهمخوانی وهماهنگی صورت ومعنادارد در حالی که گربِکُشد این تناسب ظاهری وباطنی را ندارد.

دامن کِشان همی شددرشَرب زرکشیده

صدماهرو زرشکش جیبِ قَصَب دریده

معنی بیت :

اگر بخت واقبال باخواست من موافق باشد و یاریَم کند اگرشرایط واوضاع احوال ِ پیش ِ رو، وفق ِ مُراد بوده باشد، حتماً دستم به دامنش خواهدرسید. اگر توانستم به وصال ِاوبرسم واورا به سوی خودم بکشانم(دلش را به دست آورم) چه سعادتی! چقدرنیکو خواهدبود وچه شعَف و شادمانی ها که نصیبِ من خواهدشد!. واگر او دامن خویش بکشد مرانیز به سوی خودخواهدکشانید واین نیز برای من توفیق وافتخار عظیمی خواهدبود.

ویا: اگراوبه خشم دامن خویش بکشد ومن نتوانم موّفق به گرفتن دامن اوشوم بازهم برای من افتخار وغرورنصیب می گردد همین که یار نسبت به من توجّه کند ومتوجّه من گردد (چه ازرویِ محبّت وچه ازرویِ عِتاب وخشم) مایه یِ دلگرمی وعزّت من خواهدبود.

تادامن کفن نکشم زیرپای خاک

باورمکن که دست زدامن بدارمت

🌿━━━━━━🌿

طَرفِ کرم زکس نبست این دل پرامیدمن

گرچه سخن همی بَرَدقصّه‌ ی من به هرطرف

طَرْفِ کرم نبَست یعنی دلم ازکرَم وبخشش ِ کسی بهره مندنشد.بدشانس هستم."طـَرْف" به معنی گوشه و کرانه است،امّامعنای آن بیشتر بسته به جمله ایست که درآن بکارگرفته شده است. نمونه "طرف" به معنای گوشه:

نه هرکه طَرْفِ کُله کج نهاد وتندنشست

کلاه داری و آئین سَروری داند

"سخن"را حافظ دراینجا به معنای شعر بکارگرفته است. معنی بیت :

اگرچه شعروغزلهایم که به هر گوشه کناری برده می شود شرح حال مـرابه گوش همگان رسانیده و چگونگیِ احوالات وعواطفِ درونی ِمرا انعکاس می دهند. امّا این دل سرشار ازامیدِ من،هیچ خیری ازکسی ندید من از سخاوت و بزرگواری کسی تا کنون بهره‌مند نشده ام.

غزل احتمالاً برای دوستِ صمیمی یا پادشاهی مثل شاه شجاع سروده شده است. زیرا نوعی گله وشکایت نیزدردلِ این بیت موج می زند. می خواهد به مخاطب برساند که خیال نکن حال و روز بهتری دارم ودوستی بزرگوارتر ازتوپیداکرده ام وسخت سرم شلوغست. نه... اینگونه نیست ومنِ بَدطالع ازسخاوت وکرم کسی بهره مندنیستم. حال وروزم ازغزلهایی که می سُرایم پیداست. اوضاع چندان که فکرمی کنی وفقِ مُرادنیست. قحطِ جود وکرم است.!

قحطِ جوداست آبروی خودنمی بایدفروخت

باده وگل ازبَهای خرقه می بایدخرید

🌿━━━━━━🌿

ازخم ابروی تواَم هیچ گشـایشی نشد

وَه که درین خیال ِکج عمرعزیزشدتلف

حافظ عاشق است وزبان وبیان ِ اوعاشقانه است. مخاطب هرکسی بوده باشد وگلایه برسر هرموضوعی بوده باشد، حافظ این توانمندی فوق العاده رادارد که آن را عاشقانه یاعرفانه بیان کند. بااین روش هم حرفِ خصوصی ِ خودرا به مخاطبِ خویش می رساند، هم خوانندگان ِ غزلش را ازشَعَف وشورعاشقانه وعرفانی بهره مند می کند. حافظ نیک می داند که دوستاران زیادی درگوشه وکنار دنیا داردکه با اشتیاق ِ در انتظار غزلیّاتش لحظه شماری می کنند. بنابراین زبانی را انتخاب می کند که فراشمول باشد وخواسته ونیازِمعنوی همه ی دوستارانش، از هر قشری رامُرتفع نماید. حافظ اگر درموردِ پیرامونِ روابطِ شخصی ِ خود باشاه شجاع یا فلان وزیر، زبان ِفراشمول انتخاب نمی نمود، بی هیچ تردیدی،غزلیّاتش شَعَف انگیز وماندگار نمی بود. حافظ هیچ قصدندارد وقتِ دوستارانش را برای شنیدنِ گلایه هایِ فردیِ خویش ازشاه شجاع یادیگران تَلف کند. اوهرگاه قلم دردست می گیرد، همه چیز را مانندِ عقابی تیزبین زیرنظردارد. هم درموردِ مشکلاتِ فردی و اجتماعی،ارایه ی طریق می کند، هم نسخه های درمانی تجویزمی کند، هم به مَددِ احساسات و عواطفِ درونی شعر می سراید، هم باقشرهای فرقه ای متعصّب مبارزه می کند، هم مردم ساده دل را ازشیوه های حقّه بازی دین فروشان آگاه می سازد،آرایه های ادبی،شیوه سخن گفتن وآیین نگارش آموزش می دهدو.... جالب اینکه این همه را باهنرمندی بی نظیر، درعباراتِ لطیفِ عاشقانه ـ عارفانه می گنجاند تا اصطلاحات ومفاهیم عرفانی نیز ازانحصارعدّه ای خاص خارج شده و مردم عادی نیز بهره مندگردند.

"ازخمِ ابرویِ تواَم هیچ گشایشی نشد" هم منعکس کننده یِ گلایه ی شاعراز مخاطبِ موردِ نظر می تواند باشد هم یک بیتِ عاشقانه ی به یادماندنی عاشقانه هست که دارای مضمونی بِکر وخیال انگیزاننده است. بنابراین اصرار وحساسیت نشان دادن اینکه: این غزل برای فلان شخص می باشد یانه چندان اهمیتی ندارد . آنچه که مهّم است درک وفهم مفاهیم ادبی،دقت درسبک وسیاق نگارش وبیان شاعر،آشنایی با سبک عاشقی ومرام ومسلک رندانه ودریافت لذت انس والفت با این اعجوبه ی روزگار ومستفیض شدن ازشَعَف وحظّ ِ روحانیست که دربیت بیت غزلهای انحضرت دردسترس دوستارانش می باشد.

اینجا "خم ِ ابرو" ایهام دارد : 1- یادآورقوس وخمیِ محراب عبادت است که معمولاً حافظ ابروی دوست را محرابِ رازونیازعاشقانه درنظرمی آورد:

ابرویِ دوست گوشه ی ِ محراب دولت است

آنجا بمال چهره و حاجت بخواه ازو

۲- خم ابرو بیانگرِخشم و عدم رضایت است وتیروکمانیست که به سمتِ دل عشّاق نشانه گرفته شده است.

۳- خم ابروهمانندِ خم ِطرّه وگیسو، تجلّی گاهِ زیبائی و جذبه ی معشوق است وچشم نوازعاشق.

درگوشه ی امید چونظّارگانِ ماه

چشم طلب برآن خم ِ ابرو نهاده ایم

از طرفی "خیال کج" هم دراینجا دو معنا دارد : ۱- تصویر خمیدگی ِابرو۲- فکرناروا ونشدنی.

معنی بیتِ:

می فرماید، از انحنایِ ابروانِ تـو، ازجَذبه وزیبائی ابروان توبرای من خیری نرسید، هرچندکه محرابِ ابروانت، محلِّ رازونیاز وحاجت گرفتن است، دریغا که ازبدطالعی، حاجت من روانشد.!عمر عزیز در این آرزویِ مَحال و امیدعبث به هدر رفت وهیچ گشایشی درکار من حاصل نگردید.

پس ازچندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم درمحراب ابرویت؟

🌿━━━━━━🌿

ابروی دوست کی شوددست‌کش خیال من؟

کس نزدست ازین کمان تیرمُراد بر هدف

دست‌کش :هر چیزی که بدان دسترسی باشد وبتوان بی هیچ مانعی بـدان دست کشید.

مُراد یعنی هدف و آرزو

تیرمراد : خواسته و آرزوبه تـیـری تشبیه شده که برهدف نمی خورد درادامه ی بیتِ قبلی دریغ می خورد وازازروی افسوس می فرماید:

معنی بیت:

این انتظارمن بیجاست وبرآورده نخواهدشد! ابرویِ معشوق هرگز در دسترس ِ من قرارنخواهد گرفت، فاصله ی ما بسیار زیادتر ازآنست که من توانسته باشم به ابروانِ نازنین ِ دوست دست بکشم نوازش کنم ودراین محراب، حاجت روا گردم. هیچ امیدی نیست زیرا که تا کنون کسی از طریقِ کمانخانه یِ ابروی یار به مراد و خواسته‌ی خود تیری رها نکرده که برهدف بنشیند. امّا عشق است واگرچه عاشق هیچ امیدی به دسترسی ووصال ندارد بازهم دست بردارنیست وتا آخرین نفس دراین اشتیاق غوطه وراست.

دل که ازناوکِ مُژگانِ تودرخون می گشت

بازمشتاق کمانخانه ی ابرویِ توبود!

🌿━━━━━━🌿

چندبه ناز پرورم مِهر بُتان سنگدل ؟!

یادپدر نمی‌کنند این پسران نا خلف

پیشه ی حافظ عشق ورزیست، وبدون عشقورزی وشفقت نمی تواند نفس بکشد اولذت نیکبختی ورستگاری را درعشقبازی می بیند وبه هیچیک ازجنبه های دیگرزندگانی التفاتی ندارد.

امّادریغاکه این عاشقِ خونین جگر دراوج یأس وناامیدیست. گویی که ازسرگشتگی ودرماندگی با در ودیوار حرف می زند. واگویه هایش پیش ازآنکه مخاطبِ مشخصّی داشته باشند، دریغ وافسوس ولاعلاجی را بازتاب می دهند.

معنی بیت : تاکی وچه قدر من می بایست مِهر زیبا رویانِ نامهربان را به ناز در دل خود پرورش بـدهم. من مهرومحبّتِ آنها را اینگونه عزیز و محترم می دارم ونازشان رامی کشم امّا آنها (زیبارویان) اصلاً به یادِ من نیستند. منظوراز پسران ناخلف همان زیبارویان کم لطف وبی مهر هستند. شاعر دراینجا خودرا درجایگاهِ پدری نشانده که پسرانِ ناخلف ونامهربان دارد وازاو هیچ یادی نمی کنند وبه حال خود رها کرده اند. دراینجا روشن است که سخن ازعشق زمینیست. چون درعشق آسمانی گِله وشکایتِ عاشق، ناروا وزهی بی انصافیست. امّا عشق زمینی چون مرتبه اش ازعشق آسمانی پایین تراست،چه بساکه چنین اتّفاقاتی رقم بخورد. عشق زمینی(فارغ ازجنسیّتِ طرفین) تمرین ودست گرمیست! دست گرمی برای آماده شدن جهتِ انتقال به عشق حقیقی همانا عشق به معشوق اَزلیست. میزان صداقت ،خلوص ِ نیت وپاکی باطن، هرچه درعشق زمینی بالا باشد، مرحله ی انتقال راحت تر وسریعترصورت می پذیرد. درغیر اینصورت اگر پشتوانه ی عشق زمینی،شهوت، هوا وهوس، ومادّیات بوده باشد، نه تنها مرحله ی انتقال به عشق آسمانی مُختل می گردد بلکه رابطه یِ عاشقانه نیز بین دوفرد( عاشق ومعشوق) به زودی ازهم گُسسته ونفرت وبیزاری جایگزین عشق می شود.

حافظ باتوصیف حالات عشق وعاشقی زمینی وآسمانی، مارا با انواع عشق وعشقبازی آشنا وازخطرات راه آگاه می سازد تا بیاموزیم ،عبرت بگیریم ودرپیان کار سرافراز وسربلند بیرون آئیم.

عشق ازهرنوع که باشد، مراقبت ومواظبت نیازدارد، باید پیوسته وبی قفه، چونان باغچه ای، موردِ توجّه ورسیدگی قرارگیرد علفهای هرز هوس وتمایلات نفسانی ازریشه کنده شده،شاخ وبرگها هرس شده وازآفات پاکسازی گردد تا گلهایِ خیال انگیز عشق رویش پیداکنند وشکوفاشوند.

طریق ِعشق پُرآشوب وفتنه است ای دل

بیفتدآنکه دراین راه باشتاب رود.

🌿━━━━━━🌿

من به خیال زاهدی گوشه نشین وطُرفه آنک

مُغبچه‌ای ز هرطرف می‌زندم به چنگ و دف

طـُرفه یعنی شگفتا ، عجبا

مُغبچه به پسران ِ نوجوانِ زیبارویی گفته می شد که در میکده خدمت می کردند وبرای مشتریان ِ میخانه ، شراب یا باده می آوردند. استعاره از معشوق نوجوان است که نظربازان را به خود متوجِه می کردند. بیشترنظربازان،ازجمله حافظِ رند، اعتقاد داشتند که با نظرکردن برسیمای ِاین خوش قد وقامتانِ دلرُبا، به آنهاحظّی روحانی دست می دهد وآنها را متوجّه ِ خالق ومنبع زیبائیها می نماید. منتقدین این جریان، نظربازان را درشمارِ مُفسدین وهوسرانان قرارداده وبراین باوربوده وهستند، که" نظربازی" نوعی لغزش وانحرافاتِ جنسی است!

حافظ درپاسخ به این منتقدین می فرماید:

درنظربازی ِ ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگرایشان دانند.

"نظربازی" یکی ازبحث انگیزترین ودرعین ِ حال دشوارفهم ترین واژه ی درعرصه ی ِ رندیست. حافظ نظربازی را این‌گونه توجیه می کند که مشاهده ودرکِ زیبایی، همان مشاهده ودرکِ حق یاحداقل تمرینی برای مشاهده ی جمالِ حق است.

درنظرگاه حافظ، روح انسان در عالم مجردات( قبل از ورود به این دنیای خاکی) فروغی ازتجلّی معشوق اَزلی یاهمان "حقیقت زیبایی و حُسن مطلق" رادرزمان خلقت دیده وتجربه نموده است ازهمین رو با مشاهده ی زیبائیها هرچندمجازی ونسبی،به یاد ان زیبایی مطلق که سابقاً درک نموده،زیروزبر شده وبرانگیخته می گرددوهوای عشق او را برداشته وازخودبیخودمی کند.

درنظرگاهِ حافظ، نظر به خوبرویان از رویِ هوا وهوس وشهوت نیست،لیکن منتقدین، به ویژه متشرّعین متعصب، به ادّعاهای نظربازان قانع نشده وهمچنان بر مخالفتِ خود اصرار وپافشاری می نمایند وحتّی عشق را نوعی بیماری وسرپوشی بر هوسرانی وشهوت می دانند وان رابشدّت منع می کنند.

"چنگ" ایهام دارد : 1- پنجه ، مجموعه‌ی انگشتان دست 2- سازی قدیمی که باچنگ می نواختند.

"دَف" :دایره ، سازی کوبه‌ای.

این بیت نیز درراستای همان جریانِ نظربازیست.

معنی بیت : من بارها تصمیم می گیرم پارسایی و زُهدپیشه کنم، گوشه‌نشینی اختیار کنم وبه عبادت بپردازم امّا چه کنم؟ شگفتا که مُغبچه ای ازهر سویی برسر راهم قرارمی گیرد ومرا شیدا وشیفته ی ِ خویش می سازد ومن از زُهد و پارسایی بازمی مانم. یا دلبر نوجوانی با نواختنِ چنگ و دَف دلم را می‌رُباید و به خودش جلب می‌کند.

گرچنین جلوه کندمُغبچه ی باده فروش

خاکروبِ درِ میخانه کنم مُژگان را

🌿━━━━━━🌿

بی‌خبرند زاهدان ، نقش بخوان و لا تَقـُل

مستِ ریاست مُحتسب باده بده ولاتَخَف

نقش : "نقش" معانی بسیاری دارد.دراینجا منظور:۱-ترانه ، تصنیف ۲- تصویری بی جان ودل، مجسّمه ۳َ بازیگری که نقش بازی می کند ودرحقیقت، درونش بابرونش تفاوت دارد. خودِ اودرخلوتِ خودش آن نیست که درنظرگاهِ دیگران وانمود می کند.

لا تـقـُل :چیزی نگو ، حرف نزن بگذر وبگذار درحال خودش باشد. ازعشق بویی نبرده وهرچه هم بگویی ثمری ندارد. هیچ مگو

ریا : نیرنگ ، فریب

مُحتسب : حسابگرومُحاسبه کننده، مأمورِ امر به معروف و نهی از منکر ، کسی که دیگران را از کارهای غیر شرعی جلوگیری می‌کند.

لا تخف : واهمه ای نداشته باش، نترس

"بی خبرند زاهدان" یعنی ازعشق و رندی چیزی نمی فهمند. زاهدان نه ذوق دل دارند ونه شوق ِ جان! آنها همانندِ مجسّمه بی روح هستند،ازبی ذوقی گویی که نقشی بر دیوارند! آنهاخدایی می پرسند که هیچ شناخت درستی ازآن ندارند! دین وایمان انها نه ازروی تحقیق وتفحّص بلکه ازطرف خانواده ،جامعه وحاکمیت تحمیل شده است!

معنی بیت : زاهدانِ خشکه مغز وپارسایانِ مُتعصّب که خودشان راحق و دیگران راناحق می پندارند، از عشق و رندی نظربازی چیزی درک نمی‌کنند، باآنها درموردِ این مسائل سخن مگو، آنها راتصویربی روح درنظربگیر،طوری که گویی ازکنار مجسّمه رد می شوی! یا ترانه ای زیرلب زمزمه کن انگار که کسی دراطرافت نیست. در مصرع دوّم، می فرماید: مأمورین حکومتی، سرمستِ باده ی ریا وغرور هستند ازآنها بیم نداشته باش وبه کارخودت (عیش وعشرت وعسقبازی) بپرداز. آنها مستِ شرابِ خودنمایی هستند، ومتوجّه نیستند که درپیرامونشان چه می گذرد، بیم نداشته باش و شراب بیاورتازندگی راجشن بگیریم !.

درغزلیّاتِ حافظ "محتسب" معمولاً افرادی فاسق وفاسد هستند که مطابق ومتناسب باتغییراتِ جامعه، رنگ عوض کرده ودرنقش ِ مامورشرعی ظاهرمی گردند.

مُحتسب شیخ شد وفِسق خود ازیاد ببُرد

قصّه ی ماست که برهرسر بازاربماند.

🌿━━━━━━🌿

صوفی شهربین که چون لقمه‌ی شُبهه می‌خورد

پاردُمش درازباد آن حَیَوانِ خوش علف

صوفی : کسی که باپوشیدن ِ خرقه وظاهرسازی وانمود به پاکی باطن می کند وخودرا ازدیگران تافته ی جدابافته می پندارد وازاین حُقّه بازی برای خویش موقعیّتی مناسب برای حفظ منافع شخصی ایجادمی کند.

شُبهه : تردیدآمیز،اشتباه ، شک دار

لُقمه ی شبهه : طعامی که با پول ِ ناحق ووقف خواری تهیّه شده وحَلال بودن ِ آن روشن نیست.

پاردُم : تسمه‌ای چرمین که به دو طرف پالان وزین را به هم وصل می‌کند و از زیر ِ دُم چهارپایان(الاغ واسب) رد می شود. "پاردُم" در اینجا به معنی افسار آمده است.

حافظ دراینجا باتندی وبه قصدِ تحقیر صوفی ِ متظاهر که ازسادگی وصداقت مردم به نفع خویش سوء استفاده می کند، اورا به حیوان تشبیه کرده است. حیوانی خوش علف وخوش خوراک!

همین که صوفی به حیوان تشبیه شده وافسار دارد توهین ِ بزرگی محسوب می شود. امّا حافظ به این میزان تحقر اکتفا نکرده وافسارِ صوفی را دوباره به پاردُم که به زیر دُم حیوان می بندند تشبیه کرده تا حقارت اورابه اوج خودبرساند!

هرچه افسار حیوان بلندتر باشد میدان ِشعاع ِ محلّ ِ چریدن ِ اوبیشتر می شود!

معنی بیت :

آن صوفی ِ مشهور شهر راببین که چگونه وچه سان حریصانه لقمه‌ی شبهه‌ناک می‌خورد ؟! چقدراشتها به خوردن ِ مال حرام وشُبه ناک دارد؟! ای کاش افسارش را بلند تر می گرفتند تا این حیوانِ حریص وخوش خوراک، بیشتر بچرد و آلوده‌ی غذای حرام شود این که با این خوردن سیر نمی شود!!.

حافظ دراین غزل، بی باکانه، صوفی وزاهد و محتسبِ ریاکار را به توپ بسته وگلوله باران کرده است. حقیقتاً درآن فضای بسته ی آن روزگاران، که بازار ریا وتظاهر نیز بسیارگرم بوده، بیانِ چنین انتقاداتِ زهرآگین ونیش دار وآگاهسازی مردم، شجاعتی فوق العاده می طلبید وهرکسی جرات نداشت که ازاسرار حقّه بازی آن متعصّبینِ کینه جوپرده بردارد. انسان درحیرت فرومی رود که حافظ چگونه ازعواقب وتبعاتِ این افشاگری هیچ باکی به دل راه نمی داد وآرام نمی گرفت ؟ پاسخ روشن است:

لحظه ی ناب درخشش آگاهی وتابش بیداری همان لحظه ایست که شاعرتصمیمی فراترازمنافع شخصی وامنیت جانی می گیرد تصمیم به پذیرفتن خطر وخَلق یک ارزش اخلاقی برمبنای انسانیت، تصمیم به عصیان علیه خفّت وخرافه وهرچه که پوچ وباطل است. حافظ زیستن رابه کیفیت گره زده وازعزلت گزینی زاهدانه به حضورپیداکردن جسورانه، آگاهانه واثرگذار درعرصه ی زندگانی روی می آورد. حافظ هرگزضدمذهب، مخالف شریعت ودینداری نیست اوباکسانی مبارزه می کند که بسیارزیاد ازخدا ودین واخلاق حرف می زنند اما درعمل بسیار کم، اهل انسانیت وانصاف ومداراهستند! اومخالف زهدخشک وتقوای زبانی ونمایشیست اودربرابر کسانی عصیان وشورش می کند که ناجوانمردانه مفاهیم باارزش معنوی رابه ابزاری برای نمایش، کسب قدرت، ابرازخشونت وحذف دگراندیشان کرده ودرلباس دیانت ازاعتمادمردم ساده لوح بهره برداری شخصی وفرقه ای می کنند. آنهایی که خودشان رانمایندگان خدا معرفی می کنند ودرپوشش "خدامی فرماید" ازمسئولیت پذیریِ شخصی شانه خالی کرده و هرکارضداخلاقی وانسانی رابنام خدا وبرای خدا انجام می دهند وازانجام فجیع ترین جنایتها درپوشش دین اِبایی ندارند وحتّی آن رادرراستای خشنودی خداوندمی شمارند! درافتادن باچنین موجودات بی رحم وخونخوار، شهامت وجسارت والایی می خواهد وازعهده ی هرشاعری برنمی آید.

دامنی گرچاک شد درعالم رندی چه باک؟

دامنی درنیکنامی نیز می باید درید.

🌿━━━━━━🌿

حافظ ! اگرقدم زنی در ره خاندان بـه صدق

بدرقه‌ی رهت شـودهـمّت شِحـنه‌ی نـجف

خاندان : اشاره به اهل بیت عصمت و طهارت است.

بدرقه : پشت و پناه ، راهنما

همّت :اراده وعنایت وتوجّه

شِحنه : داروغه ، امیر و حاکم

شحنه‌ی نجف : استعاره از امیرالمؤمنین علی (ع) است.

معنی بیت : ای حافظ! اگر از روی راستی و با نیّتِ درست و پاک (خاصانه) در راهِ خاندان عصمت وطهارت گام برداری، عنایت و دعای حضرت علی (ع) پشت و پناه و راهنمای تو خواهد شـد.

بعضی ها با استناد به این تک بیت، براین باورند که حافظ شیعی مذهب بوده است.! درحالی که اولاً با استناد به یک بیت، نمی توان درموردِ شاعری همانندِ حافظ که تمام سخنانش،دارای ایهام وابهام وکنایه وپُررمز ورازست، قضاوت درستی کرد. دوماً اگرحافظ شیعه بود، همانگونه که دراین بیت اشاره به خاندان عصمت وطهارت نموده، می توانسته حداقل چندغزل درمدح این خاندان بسُراید! باشجاعتی که ازاین نادره گفتار روزگارسراغ داریم بعید است که ازروی ترس وواهمه، هیچ اشاره ای به حضرت امام حسین(ع) وسایرامامان شیعه نگفته باشد. حافظ وقتی مُحتسب وصوفی مشهورزمانه وزاهدان ریاکار را آنچنان به توپ می بندد وحتّی موردِ تهدید وتکفیرقرارمی گیرد امّا دست ازافشاگری برنداشته، ورسوایشان می کند،بنابراین اگرشیعه مذهب بوده، می توانسته درموردِ خاندان عصمت وطهارت نیز بسراید.

سوماً اگربااستنادبه یک بیت درموردِ حافظ نتیجه بگیریم که اوشیعه بوده، پس باسایر صدها بیتی که درراستای آزاداندیشی، وخروج ازچارچوبِ شریعت، می خواری و نظربازی و ....چه نتیجه ای بگیریم؟ بسیاری بااستنادبه دههابیت درموردِ احترام به زرتشت، حافظ رازرتشتی می پندارند وبسیاری دیگر شافعی،ملامتی و.... درحالی که همه بیراهه رفته اند!

"دکتر قاسم غنی" می‌نویسد که : «این تنها موردی است که حافظ ذکر حضرت علی (ع) را کرده است ، بقیه ابیات منتسب به حافظ است ، فقط در اینجاست که از گام بر داشتن در راه خاندان عصمت و طهارت صحبت کرده و این دلیل بر شیعه بودن حافظ نیست زیرابسیاری از اهل سنت هم خاندان پیامبر را احترام می‌گذارند و فقط ناصبی ها هستند که از علی (ع) کراهت دارند»

باید درنظر داشت که هیچ شکی دراین حقیقت نیست که حافظ پرورش یافته ی مکتب قرآن وحافظ قرآن بوده وبه چهارده روایت آن راقرائت می کرده است وازهمه بیشتر درروایات واحادیث و تفسیرآیات قرآنی دستی قوی داشته، تحقیق وتفحص کرده ونکات حکمی ولطایف قرآنی رااستخراج نموده است. لیکن به رغم این سابقه ی دینی، به استنادکل دیوان حافظ، وی باروحیه ای سرکش، عصیانگربه جهان پیرامونی می نگریست ومیل

داشت به اقلیم بکر ناشناختگی ورود کرده وهمه چیزرا ازنو وباجهان بینی خاص خودبنگرد. اونیک می دانست که اعتقادات مذهبی، برای جوینده ی حقیقت، مانع بزرگیست ویک معتقدمتعصب، هرگزنمی تواند دست به شورش یاانعطاف زده ودرپی یافتن حقیقت، نظریات جدید ومتضاد را بپذیرد. بنابراین قائده، هر جوینده ی حقیقت، ناگزیراست که ابتدا اساس باورهای دینی وسنتهای ازگذشتگان به ارث رسیده را،(فارغ ازدرستی ونادرستی باورها) فرو ریزد وازآنهاعبورکند تاتوانسته باشدفضایی جدید ونو برای شنیدن واحیاناًپذیرش نظریات متضادومتفاوت ایجادنماید وبه رشدونمو ادامه دهد.

تنهادرچنین شرایطیست که جوینده به مراحل بالای آگاهی وبیداری، جهش پیداکرده ویافته ها ونظریات اوجهانشمول وفرامذهبی وفرامرزی میگردند. اگرامروزحافظ مورداحترام نظریه پردازان جهانی هستند به سبب مذهبی بودن اونیست به سبب سبک و بیان شاعرانه ورندانه ی اونیست بلکه به سبب داشتن باورهای فرامذهبی، انسانیت واندیشه های جهانشمول اوست که وی قلبهاراتسخیرکرده است. اواگرمتعلق به یک مذهب خاص بودهرگز به این وسعت محبوبیت جهانی کسب نمی کرد اوباشهامتی ستودنی، چهارچوبها، محدودیتها ومرزهارادرهم شکسته، وآزاداندیشانه باجهان بینی فراشمول، به همه ی مذاهب وبه همه ادیان وتمامیـت هستی تعلق پیداکرده است نه به کشور ومذهب خاص.

برسرتربت ماچون گذری همت خواه

زیارتگه رندان جهان خواهدشد. 

شاپور در ‫۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۳۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:

از شایق صمیمانه تشکر میکنم.خدا پشت و پناهت

شاپور در ‫۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۲۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:

میخاسم بگم شایق دمت گرم همین

بی سواد در ‫۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:

همایون گرامی،
نیازی به قربان صدقه نیست، حقیر اهل توپ بازی هم نیست ، اما میداند و شمانیز انشاالله که از زیر چیزی ار گذشتی، گذشتی بسیار ساده است بنفشه به سوگواری و زلف به بی قراری معروف و مشهورند
و باقی بقایتان با یا بی مغلطه

کمال داودوند در ‫۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۸۶:

4376

همایون در ‫۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:

بی سواد جان گرامی!
ای به قربان رنگ بی سوادی ات!
توپ وسط زمین سوگواران و بیقراران است, بازی اینجاست.
بیا تا در خواندن کمی تعقل کنیم و در نوشتن کمی تأمل. تا نه گنجور به مغلطه پر کنیم و نه زحمت دوستان افزون.

میرزابنویس در ‫۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲۶:

سلام.
مصرع سوم این رباعی اشتباه نگاشته شده:
من با رخ چون خزان «زردم» بی تو
رخ+خزان+زردی خزان. اول از اینکه معنای شعر بع این شکل مشخص تر و مناسب تر است. و دوم ایتکه واژه خرابم دارای سه هجا هست. و از اساس با وزن شعر همخوانی نداره.

شهرام در ‫۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۱۲ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » گلهٔ یار دل‌آزار:

سلام
حدود بیست سال پیش قسمتهائی از این شعر را بروی نوار کاست با دکلمه دختری با صدای غمگین بروی آهنگ داریوش شنیدم.یه جائیش میگفت :"ومیستایم قلب سنگی تو را که صادق بود و هرگز نخواست به دروغ با من باشد".لطفا اگه کسی اون دکلمه با صدای دختر سرخورده را داره برام روی ایمیلم بفرسته سپاسگزارم.shahramgostaresh@gmail.com.

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۹ سال قبل، چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹:

https://rezasaghy.blogfa.com/

 

طـایـر دولت اگـر بـازگذاری بکند

یار باز آید و با وصل قـراری بکند

طایر : پرنده

طایردولت : پرنده ی شانس و اقبال خوشبختی ، همایِ سعادت درقدیم پرنده ی"باز" را رها می کردند، بردوش هر کسی می نشست اوپادشاه می شد. حافظ دراین بیت دوبار ازواژه ی "باز" استفاده کرده، هر دو به معنای ِ (دوباره) هست، لیکن "طایردولت" خودیادآور ِ همان (بازپادشاهی) نیزهست.......

گذارکردن : عبور کردن

قرارکردن : عهد کردن ، پیمان بستن

اشتیاق به دیدار درعاشق حس وحالی ایجاد می کند که همیشه امیدوارباشد. امید به اینکه رُخدادها ووقایع بگونه ای پیش روند که اورا یک قدم به سرمنزل مقصود نزدیکتر نمایند.

معنی بیت : اگراوضاع وفق مُراد پیش رودو خوش اقبالی دوباره به من رو کند (اگرآن همای سعادت افسانه ای برشانه ی من بنشیند) یاردوباره باز خواهد گشت وبامن پیمان ِ وصال خواهدبست. درنظر حافظ عاشق پیشه، بازگشت یار وآرام گرفتن درکناردوست، درحقیقت همان دولتمندی وسعادت ونیکبختیست وچیزی فراترازاین نعمت وجودندارد.

اگرآن طایرقدسی زدرم بازآید

عمربگذشته به پیرانه سرم بازآید

 

🌿━━━━━━🌿

 

دیده رادستگهِ درّوگهر گر چه نماند

بخورد خـونی و تدبـیر نثاری بکند

 

دستگه :مخفّفِ دستگاه به معنی قدرت ، توانایی

درّ و گهراستعاره از اشک است

خون خوردن : غصّه واندوه خوردن

تدبیر: چاره جویی

نثارکردن : افشاندن ، کنایه از اشک ریختن

معنی بیت : اگرچه برای چشمهایم تواناییِ اشک ریختن نمانده است(ازبس که گریه کرده ام) اما برای استقبال ازیار(درصورتی که طایردولت یاری کندوبازآید...) بلاخره چاره ای می جوید و با خوردن ِخونِ دل هم شده، سرشکِ شوقی آماده می سازد تا درلحظه ی دیدار تقدیم قدوم مبارک دوست کند.

بیاکه لَعل وگُهر در نثار ِ مقدم ِ تو

زگنج خانه ی دل می کشم به روزن چشم

 

🌿━━━━━━🌿

 

دوش گفتم بکندلَعل ِلبش چاره‌ی من

هـاتفِ غـیـب نـدا داد کـه آری بکند

 

لعل لب : لب ِ معشوق هم ازسرخی، هم ازعزیز وارزشمندبودن به لعل وگُهر تشبیه شده است.

هاتف :ندایی که از درون می آید،سروش ، فرشته‌ی الهام کننده ی حقایق. ندای درونی همان صدای خداوندست که دردرون همه ی آدمیان هست. وقتی که ذهن آدمی ازافکارمزاحم خلاص گردد ودرخاموشی فرو رود صدای باطن باوضوح بیشتری شنیده می شود. هرکس که توانسته باشد به درون خویش رفته وآن صدای ملکوتی رابشنودوبادرارتباط باشد زندگانی اوکاملا دگرگون می شود. اودیگربه هیچ راهنماومرشدی نیازندارد زیرا ندای باطنی بهترین راهگشا وکامل ترین راهنماست.

حافظِ عاشق دراینجا دل به خوش بینی و امیدواری خوش کرده وندایی که ازدرونش می آید اوراامیدوارترمی ساخته است.

معنی بیت : دیشب با خودحرف می زدم ومی گفتم که آیا بابازگشت یار،لبِ لعل‌گونش، دردِ اشتیاق ِمرا علاج خواهدکرد؟! آیا طایر دولت بردوش من خواهد نشست؟ همان دم ندایی ازدرونم آمد که آری بشارت بادبرتو که اینچنین خواهدشد شادی وکامیابی نصیبت خواهدشد.

دربرداشتی دیگر:

البته دسترسی به لعل یار به این سادگی ها هم نیست. "آری بکند" بگونه ای درجمله نشسته که نوعی طنز و استهزاء رانیزبه ذهن متبادرمی سازد.! یعنی اینکه: فرشته ی غیب درپاسخ ِ به سئوال من که آیالعل یار دردِ مرا درمان خواهد کرد یانه، به کنایه گفت که آری بکند! به همین خیال باش تاصبح دولتت بدمد!یعنی این کار میسّرنخواهد شدبیهوده امیدوارمباش.

مجال من همین باشد که پنهان عشق او وَرزم

کناروبوس وآغوشش چه گویم چون نخواهدشد.

 

🌿━━━━━━🌿

 

کس نیارد براودَم زند از قصّه‌ی ما

مگرش بـادصبا گـوش‌گذاری بکنـد

 

نیارَد : جرأت نکند، نمی تواند

گوش گذاری بکند : به گوشش برساند

معنی بیت : هیچکس این توان وجرأت را نداردکه ازماجرای ما نزد معشوق سخنی براند، مگراینکه بادِ صبا شرح حالی از ما را به گوش او برساند.

ماجرای عشق حافظ چیست که کسی جرأت نمی کند به معشوق بازگو کند؟

بنظرچنین می رسد که عشق واشتیاق حافظ به معشوق باسایرعاشقان تفاوت های بنیادین دارد. اصلاً کسی اگرهم توان بیان داشته باشد،نخواهد توانست شدّتِ اشتیاق ومیزان ارادت اورا برساند! اوباکدام واژه وکدام عبارات خواهد توانست،سوز وگداز شبانه روزی این شیدای ِبی همتا را انعکاس دهد؟ حدیثِ عشق او درگفتار نیاید وکسی برنیارَدَ که اقدام به چنین کاربزرگی کند! برای بیان حالاتِ این عاشق دلخون، یکی باید باشد همانند خودِ حافظ ، وبدان زبان که خود اومی داند ومی تواند شرح ماجرا کند که این نیز اَمر محالیست!

پریشانی،غم واندوهِ حافظ آنقدرزیاداست که خودِ اونیز دربیان کامل ِ آن عاجزاست:

باسر ِزلف تومجموع پریشانی ما

کومجالی که سراسرهمه تقریرکنم؟

 

🌿━━━━━━🌿

 

داده‌ام بازنظر را بـه تَـذروی پـرواز

بازخواندمگرش نقش وشکاری بکند

 

باز : پرنده‌ ای شکاری، همان پرنده ای که درمطلع غزل اشاره شد. ازآغاز سرایش ِ این غزل گویی که "باز" درفراخنای دشت ِ دلِ حافظ، به پرواز درآمده بوده، تااینکه سرانجام شاعرِ نکته پردازما، آن را به دام انداخته ودراین بیت بکار گرفته است.

بازِنظر : نظر به پرنده ی "باز"تشبیه شده است.

تَذَرو : قرقاول ، خروس خوش رنگِ صحرایی ، استعاره از محبوب و معشوق جلوه گر

بازخواندن : فراخوانی و جلب توجّه کردن

دامنه ی معانیِ "نقش" گسترده است وتقریباً همه ی معانی را حافظ مدِّ نظر دارد تاازهرزاویه ای معناها درهم تنیده شده وغنی گردند.:

شکل کسی یا چیزی را کشیدن . طرح،صورت ، شکل ، مسئولیتی که هنرپیشه یا بازیگر در صحنه ی نمایش به عهده دارد. نام یکی از انواع تصنیف ها در گذشته، ترانه و ....

معنی بیت : پرنده‌ی شکاری نظرم را به سمت وسویِ معشوق به پرواز در آورده‌ام، شاید جلوه گری معشوق توجّه اورا به خودجلب کند بسوی اورفته واوراشکارکند.

یا: ممکن است معشوق طرح ونقشه ی مرا ازاینکه می خواهم توجه ونظراوراجلب کنم (متوجّه شود) وباپیش دستی، بازِ ِ نظرِ مرا شکارکند.

شاعرنظربازما،شیدا و دلباخته شده وتوجّهش به جلوه گری ِمعشوق جلب شده وحال قصد دارد به هرحیلتی که شده نظرِ معشوق راجلب کند تاعشقبازی کلید بخورد.

 

چوگانِ حُکم درکَف وگویی نمی زنی

"باز" ظفربه دست وشکاری نمی کنی

انسان عاشق پیشه ونظرباز، در مشاهده و مکاشفه ی زیباییها(شامل همه نوع زیباییهای مادی ومعنوی) هر روز بیشتروعمیقتر به رازهای نهفته ی خلقت و به شکوه وجلال دستگاه آفرینش پی می برد، کمالجویی واشتیاق او در عشق ورزی بر کلّ تمامیّت هستی گسترش یافته وازلذّتهای گذرا وفریبنده ی غریزه های حیوانی فاصله میگیردو همین این امر، خود مبنای اخلاقیّات وسنگ بنای فضایل انسانی می گردد. درک  "عالم زیباشناختی و نظربازی" برای همگان میسّرنیست وتنهاکسانی که عشق حقیقی راشناخته وهمانندحضرت حافظ ، تجربه ی شهود واشراق اندوخته وسرشارازذوق وشوق بوده باشند می توانند دراین عالم ملکوتی به سیروسیاحت پرداخته وازمشاهده ی زیبائیها محظوظ وبهره مند گردند. تنها راه رسیدن به این مقام ودریافت شایستگی،عشق است واخلاص عمل.
درنظرگاه حافظ، روح انسان در عالم مجرّدات( قبل از ورود به این دنیای خاکی) فروغی ازتجلّی معشوق اَزلی یاهمان "حقیقت زیبایی و حُسن مطلق" رادرزمان خلقت دیده وتجربه نموده است ازهمین رو با مشاهده ی زیبائیها هرچندمجازی ونسبی،به یاد ان زیبایی مطلق که سابقاً درک نموده،زیروزبر شده وبرانگیخته می گرددوهوای عشق او را برداشته  وازخودبیخودمی کند.
دراَزل داده ست مارا ساقی لَعل ِلبت
جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

 

🌿━━━━━━🌿

 

شهر خالیست زعشّاق،بـُوَد کز‌طرفی

مردی ازخویش برون آیدوکاری بکند

 

بـُوَد :آیا باشد ،شدنی و ممکن هست؟

مـرد : پهلوان ، سالک حقیقی

از خود برون آمدن یعنی ازتعلّقاتِ دینی ودنیوی، مال ومنال ومقاماتِ مادّی دل کندن وبه میدان آمدن برای انجام کاری که ممکن است جان خویش را نیز ایثارنماید.

معنی بیت : شهرازعشّاق خالی شده، کسی اینجا به فکرعشق نیست، اینجا بی روح وکسالت بارشده است. آیا امکان دارد مردی واردِ میدان شده وباعشقبازی چون مجنون، دل باختن چون فرهاد،دست به کاری بزرگ بزند وبه شهرشور وشوق وامید ببخشد؟ آیا میسّرخواهدشد؟

شاعر درآرزوی این است که بازارعشق پُررونق وگرم باشد، خون عشق دررگهای شهرجاری شود وشور واشتیاق ِ عاشقانه ازدرودیوارشهرببارد.

شهرِ یاران بود وخاکِ مهربانی این دیار

مهربانی کِی سرآمدشهریاران راچه شد؟

 

🌿━━━━━━🌿

کوکریمی که زبَـزم طَربش غمزده‌ای

جُرعه‌ای دَر‌کشد و دفع خماری بکند

 

کریم : بخشنده ، بزرگوار

جرعه ای درکشد: مقداری بنوشد

معنی بیت :

کجاست آن مردِ بزرگ وبخشنده‌ ای که بانی ِ خیری بشود،بساط وبزمی فراهم سازد، هزینه ی شراب ومطرب بپردازد تاعاشق اندوهگینی در بزم شادی او مقداری هرچند اندک شراب بنوشد وکسالت وخُماری را از خود دور سازد؟

آن کیست کزروی کرم باماوفاداری کند؟

برجای بدکاری چومن یکدَم نکوکاری کند

اوّل به بانگِ نای ونی آرد به دل پیغام وی

وانگه به یک پیمانه می بامن وفاداری کند.

 

🌿━━━━━━🌿

یا وفـا یا خبر وصل تویا مرگ رقیب

بُوَد آیا که فلک زین دوسه کاری بکند

 

رقیب ازمراقبت برآمده وبه معنای نگاهبان و دَربان معشوق است. امروزه رقیب به معنای حریف بکارگرفته می شود. رقیب به معنای مراقب ونگهبان،به سبب اینکه درخلوت سرای معشوق رفت وآمد داشته وهمیشه با او درارتباط است وازطرفی مانع دسترسی ِ عشّاق به معشوق است، همیشه موردِ نفرتِ عاشق واقع می گردد.

معنی بیت :

شاعررندانه سه آرزوی کوچک! دارد که درصورتِ برآورده شدن هرکدام یک نتیجه مطلوب رقم می خورد! او انتظاردارد روزگار یا فلک، لطفی درحقّ او کرده وحداقل یکی ازآنها را برآورده سازد.

آیا این امکان دارد که چرخ فلک،یاری کند و یکی از این سه آرزوی مرا برآورده نماید‌؟

۱-یا تو با من وفادار و مهربان گردی ۲- یابشارت ِوصال تو به من برسد ۳- یا اینکه دَربان ونگاهبان ِ تو بمیرد تا من بتوانم آزادنه به دیدارتوبیایم!

روا مَدارخدایا که درحریم وصال

رقیب مَحرم وحرمان نصیبِ من باشد

.

🌿━━━━━━🌿

حافظا گر نـروی از دَرِ او هم روزی

گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

 

معنی بیت : ای حافظ اگردرعاشقی کم نیاوری، اگر از آستانِ دوست روی نگردانی، وثابت قدم بمانی، بالاخره روزی فراخواهدرسید و از گوشه و کناری به تو توجّه خواهدشد. قطع امید مکن وهمچنان خستگی ناپذیر ومُصمّم وپولادین گام بردار تا به سرمنزل مقصود برسی.

نکته ی قابل تامـلی که دراین بیت ناب وجود دارد همان «قانون تدارک» است که بعدازقرنها توسط روانشناس معروف( فلورانس اسکاول) مطرح شده است. براساس این قانون آدمی درتدارک هرچه باشد همان رابسوی خودجذب خواهدنمود برای مثال اگر شخصی مقدار پولی را برای روزی که بیمار خواهدشدکناربگذارد بی تردید بیماری به سراغ اوخواهدآمد و همان پول صرف بیماری خواهدشد چراکه او پیشاپیش به استقبال بیماری رفته است. و حال برعکس این موضوع نیز می تواندمشمول این قانون طلایی کائنات باشد یعنی اگرشخصی درعین حالی که درتنگنای فقر وتنگدستی قرارگرفته درتدارک ضیافت وجشن وعیش وعشرت بوده باشد قطعاًهمان اتفّاق برایش رخ خواهدنمود زیرا اوباآغوش بازازعیش وعشرت استقبال کرده وباخلوص قلبی خواهان آن است. این رازجذب وقانون تدارک اگرازژرفای قلب شخصی هرچندفقیروتنگدست برخیزد اوراتبدیل به قارون ثروتمند خواهدنمود.

درعین تنگدستی درعیش کوش ومستی

کاین کیمیای هسنی،قارون کندگدارا

ای حافظ نومیدمباش که ذهن توهمانند آهنرباست به هرچیزی بیاندیشی همان رابسوی خودخواهی کشید. همه چیزبه درون تو ربط دارداگربی وقفه به وصال دوست بیاندیشی وآن اندیشه راباتمام وجود زندگی کنی دیریازود به همان خواسته ات خواهی رسید.

این اندیشه ها وافکارتو سازندگان سرنوشت تو هستند سرنوشت درهرلحظه دردرون توبافته می شود وبیرون ازتونیست. باید آن خواسته درهرتپش قلبت جاری باشد همانندتشنه ایی که دربیابان درجستجوی آب است.

حافظ طمع مبرزعنایت که عاقبت

آتش زندبه خرمنِ غم، دودِ آهِ تو

 

 

بی سواد در ‫۹ سال قبل، چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:

همایون گرامی،
به گمانم بزیر زلف دوتاست و نه ززیر زلف دوتا،
چه اگر از زیر زلف دوتا گذر کند باید زلف را پشت سر بنهد !! همانگونه که از زیر آیینه و قرآن رد میشویم .

نادر.. در ‫۹ سال قبل، چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹:

قماش هستی ما را به ناز خویش بسوز
که آن زکات لطیفت نصیب مسکین است..

بی سواد در ‫۹ سال قبل، چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۳ - برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده:

ز هرچه هست گزیر است و ناگزیر از دوست
دوست جان، سپاس میگزارم
نوشته های گه گاهیت میخوانم و یاد نادیده ات تازه میدارم.
زندگیت دراز و روزگار به کام باد

ارغوان در ‫۹ سال قبل، چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۴:

بنده این شعر رابه اینصورت یافتم گنجور سایت بسیار خوبی است این را می فرستم که مجموعه شما کاملترین باشد
خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
آرزومند نگاری به نگاری برسد
دیده بر روی چو گل بنهد و نبود خبرش
گر چه بر دیده ز نوک مژه خاری برسد
گر چه در دیده کشد هیچ غبارش نبود
هر کجا از قدم دوست غباری برسد
لذت وصل نداند مگر آن سوخته ای
که پس از دوری بسیار به یاری برسد
قیمت گل بشناسد، مگر آن مرغ اسیر
که خزان دیده بود پس به بهاری برسد
ای خوش آن پاسخ تلخی که دهد از صبرم
که خماری شکن ار بعد خماری برسد
خسروا، یار تو، گر می نرسد، یاری کن
بهر تسکین دل خویش که آری برسد

همایون در ‫۹ سال قبل، چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:

گرامی رضا درود بر شما
از اینکه مخاطب واقع شده اید امید دارم که مطالب بنده را که درباب بیت سوم و چهارم این غزل درج کرده ام, جز در قالب مناظره نبینید چرا که پیشتر هم در این باره مطلب نوشته ام.
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
اینکه زلف دلها را اسیر و در بند خود میسازد و یا دلها خود گرفتار و در بند زلف می شوند, دو مفهوم جداگانه ای است که اگر مفهوم درست را در جای درست پی نگیریم دچار سردرگمی خواهیم شد.
آرزوی هرکدام از هزاران دلی که به یک تار موی زلف یار گرفتار میشوند وصال است.
ﺣﺎﻓﻆ ﺍﺯ ﺟﻮﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﺷﺎ ﮐﻪ ﺑﮕﺮﺩﺍﻧﺪ ﺭﻭﯼ
من از آن روز که در بند توام آزادم
جایی که گرفتاری لذتی وصف ناپذیر برای عاشق به همراه دارد, جایی که گرفتاری, به نوعی آزادی از قید و بند روزگار است, سوگواری منطق و مفهوم درستی ندارد. هیچ منطقی برای سوگواری دلهای در بند زلف یار وجود ندارد. چرا که دلدادگی یکی از اصولی است که یک عاشق واقعی همه‌ی رنج و ملالت آن را بجان میخرد. دلی که مشتاق عشق است و آرزوی وصال دارد, اما سوگوار میشود از اینکه از صاحبش جدا افتاده که دل نیست!
خیلی ساده و قصه وار معنی این دو بیت اینگونه است که معشوق زیبارو و غارتگر دلها, با بی اعتنایی خیل عاشقان و مشتاقان بیقرار خود را رها کرده و به سرکشی و جلوه گری پرداخته است و عاشقان هم در غم دوری و دلتنگی و در انتظار دیدار او نشسته اند. اما کمی حافظانه به ابیات نگاه می کنیم.
ز زیر زلف دوتا-چون گذر کنی- بنگر
ز=از، حرف
وقتی حرف "از" بکار رفته, زلف خود بخود در این قصه کنار میرود و صاحب زلف نقدا کاری با زلف ندارد بلکه قرار است از زیر زلف(با گوشه چشم) به راست و چب خود نگاه کند. اگر قرار باشد به دلهای در بند زلف نگاه کند باید به زلف نگاه کند نه از زیر زلف. ضمن آنکه این معشوق عاشق کش فی الواقع بی اعتنا به هزاران دلی است که در بند زلف او گرفتارند.
"چون گذر کنی"=هنگامی که در حال گذری- همینکه در حال رد شدنی. این گذر کردن حاکی از آن است که معشوق یا مخاطب شاعر به مکانی پای گذاشته دور از انتظار او(شاعر)! به وضوح معشوق را در حال گذر تصویر کرده است وگرنه برای دیدن دلهای در بند زلف چه لزومی دارد که معشوق در حال گذر این کار را بکند؟! حافظ به معشوق یا مخاطب میگوید وقتی که در حال گذر از آنجا(صومعه) هستی به یمین و یسارت نگاه کن, حواست باشد آنجا همه سوگوارانند.(صومعه نشینان سیاه پوش) بیا به میکده و...مرو به صومعه...
"گذار کن چو صبا" این گذار کردن مقابل گذر کردن قبلی قرار دارد. در واقع از معشوق میخواهد بجای گذر کردن از صومعه, از بنفشه زار گذر کند. اینجاست که خواهش و تمنا شکل میگیرد, اینجاست که از معشوق درخواست می شود تا به خیل عاشقان در بندش توجه کند. جایی که همه‌ی عاشقان "بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال همچون بنفشه بر سر زانو نهاده اند".
بنفشه زار, ضمن آنکه مکان گذر صباست, میتواند مکانی مقابل مکان قبلی و درخور گذار معشوق باشد. جایی است که بجای سوگواران, خیل عاشقان بیقرار در انتظار دیدن معشوق اند. مانند صبا که روحبخش است و موجب شکوفایی نباتات, گذر کن بر خیل عاشقانت و ببین که چگونه بیقرار زلف بلند تواند.
پاینده باشید.

ارمین در ‫۹ سال قبل، چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۳۴ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۴:

بدیدم حال دولتمند و درویش درسته چون بر وزن دوبیتی ولی بیتی که استفاده شده وزن دیگری دارد

حمید سامانی در ‫۹ سال قبل، چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۱۱:

حفظ فاصله حروف و کلمات در نگارش فارسی و املایی بسیار مهم است، نزدیک نوشتن دو کلمه به هم و متصل کردن آنها به هم در شرایطی که از نظر دستوری و استثناء مناسب نباشد نه تنها یک غلط املایی است بلکه موجب خوانش غلط هم میشود و همانطور که میبینید در اینجا شاهدش هستیم بین "او" و "فکندش" فاصله هست و هر دو کلمه مستقل هستند که متأسفانه هم غلط نوشته شده و هم در نوار صوتی غلط تلفظ شده

کسرا در ‫۹ سال قبل، چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲:

یک دمی با همدمی از ملک عالم خوشتر است

المذنب در ‫۹ سال قبل، چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - در ستایش علی«ع»:

حاش لله گر بدی الفت میان ماه وطین
باید اصلاح شود ( ماء و طین )

آرش کریمی در ‫۹ سال قبل، چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۹ دربارهٔ کسایی » دیوان اشعار » غزل:

نامه در بیت سوم از نظر عرفانی به نامه اعمال انسان در قیامت اشاره دارد که یا سفید است یا سیاه که با توجه به روی سپید و زلف سیاه معشوق شاعر آن را بگونه ای می آورد که گویی نامه اعمال عاشق با وجود معشوق هم سفید(خوب و صواب ) و هم سیاه(پر از حیرت و شگفتی) است.

ناصر در ‫۹ سال قبل، چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۵۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸:

کدام شعر درست است؟

۱
…
۳۴۸۲
۳۴۸۳
۳۴۸۴
۳۴۸۵
۳۴۸۶
…
۵۸۵۴