عبدالرزاق اختری در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۸:
وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن ( رمل مثمن محذوف )
عبدالرزاق اختری در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۸:
وزن : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن ( مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف )
عبدالرزاق اختری در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۲:
مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن( مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف )
بی سواد در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۱ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » درد زندگی [۲۵-۱۶] » رباعی ۱۷:
واما نگارش شما حمید جان، وزن دومین بیت را به هم می ریزد.
که اندرین ، نه آمدمی ، نه شدمی ، نه بدمی درست است
( نمی آمدم ، نمی شدم ، نمی بودم)
عبدالرزاق اختری در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۹:
وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن ( رمل مثمن محذوف )
عبدالرزاق اختری در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۲۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۳:
وزن : فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن ( رمل مثمن مخبون مجذوف )
عبدالرزاق اختری در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۸:
وزنن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن ( رمل مثمن محذوف )
عبدالرزاق اختری در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۲۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۴:
وزن :فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف )
عبدالرزاق اختری در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۲۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۳:
یعنی(رمل مثمن محذوف )
عبدالرزاق اختری در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۵۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۰:
وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف )
کسرا در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۴۳ دربارهٔ هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲:
عالیه
عبدالرزاق اختری در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۴۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۱:
وزن :فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
( رمل مثمن محذوف )
رجبی در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سیام:
اولین کسی که بعلت انالحق گفتن به سر دار رفت حلاج بود . دکتر شریعتی در مقایسه حلاج وامام علی میفرماید . مرگ نه حلاج وار مرگی پاک در راهی پوک که علی وار یعنی در خدمت به خلق . ( در سخنرانی نیایش ) . دو بیت اول مصداق فرمایش حضرت زینب سلام الله علیها در جواب ابن زیاد است که فرمود به جزء زیبائی چیزی ندیدم . مخصوصآ آخر بیت دوم به زیر لب چه می خوانی شاید منظور آن سرو بلند یاقوتی عجب عقل عجب عشقی باشد که زیر لب بالای نیزه قرآن میخواند . ضمن اینکه آیات حضرت حق مظاهر حضرت حق است . لذا شعر میتواند در مورد تمام خوبیها برای حضرت مولوی و برای ما بوده باشد
کسرا در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۴۹:
عااااالی
عبدالرزاق اختری در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۲۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۳:
وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
م.م در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۰۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶:
جناب استاد دکتر الهی قمشه ای در یکی از سخنرانی های خود که از تلویزیون پخش آنرا دیدم فرموده بودند این بیت را اینگونه تشریح نمودند :
زلف تو پیش روی تو افتاده دادخواه
روی تو پیش زلف به زهار آمده
خود را به زیر پرده خریدار آمده
......................................ا
.......................................ه
سپس فرمودند اصل این ابیات از یک قصیده 700 بیتی یک شاعر عرب بنام مشارق الدراری است که آقای سیف الدین خرقانی آنرا بصور شعر به فارسی برگردانده اند.
pourya در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۲۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
سلام در بیت اول لطفا حتما اصلاح کنید
جای (((شکایت و حکایت))) عوض شده و معنا رو کاملا دگرگون کرده . مرسی
حمید سامانی در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۴۰ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » درد زندگی [۲۵-۱۶] » رباعی ۱۷:
و اما نگارش این رباعی با املای صحیح
گر آمدنم به من بُدی، نامدمی
ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی
بِه زان نبدی کاندرین دِیر خراب
نامدمی، ناشدمی، نابدمی
سیدعلی (رضا) ساقی در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:
صَـنـمـا ! با غـم عـشق تو چه تـدبـیر کـنـم ؟!
تـا بـه کـی در غم تـو نالهی شبـگـیـر کـنـم ؟!
صَنم : بُت استعاره از محبوب ومعشوقست.
"صنما" : ای صنـم
"تـدبـیـر" : درمان،چاره اندیشی
"شـبـگـیـر" :دل شب ، نیمه شب
مـعـنـی بـیـت : خطاب به معشوق است. یارا غم دوری نه آن می کند که بتوان گفت! بیچاره ودرمانده شده ام. چه کارباید انجام می دادم که نداده ام؟ نمی دانم حیرانم که برای پایان یافتن اندوه فراق چه چارهای بیاندیشم. کاش می دانستم تابه کی باید ازسوز وگداز اشتیاقِ وصال،هرشب بنالم وگریه وزاری کنم.
شاعر دراوج درماندگیست وازبی چارگی دست به دامانِ یارشده، وازخود اواستمداد می طلبد وکمک می جوید.
کلمات وواژه ها ساده وبی آلایشند واحساسات وعواطفِ شاعر رابه روشنی بیان می کنند. هرخواننده وشنونده ی این بیت، درمی یابدکه چیزی هست! اتّفاقی رخ داده و حافظ چگونه به بن بست خورده وطاقت ازکف داده است....
مبتلائی به غم ومِحنتِ اندوهِ فراق
حافظ این ناله وافغان ِ توبی چیزی نیست.
دل دیـوانـه از آن شــد که نـصـیـحـت شـنـود
مـگـرش هـم ز سـر زلـف تـو زنـجـیـر کـنـم
ازآن شد: ازآن مرحله عبورکرد، آن موقع که احتمال داشت نصیحت اثربخش باشدسپری شد،گذشت ودیگرفرصت درمان ازطریق پند واندرز ازدست رفت.
حافظ بهترین بیان کننده ی احساساتِ درونیست. بی تردید اگراو درچنین دوره ای می زیست وبه حرفه ی بازیگری می پرداخت درانتقال ِ احساسات بی مانند عمل می کرد. اوباآدمیانی که نمی شناسد خیلی راحت حرف می زند واین یکی دیگرازدهها ویژگیِ ناب است که اورا ماندگار ساخته اند.
مـعـنـی بـیـت : دل شیدا ودیوانه یِ من درشرایطی نیست که باپند ونصیحت، دست ازعشق وشیدایی بردارد! دیگرخیلی دیرشده وجنون ِ اشتیاق ِ تو تمام دلم را فراگرفته است. تنها کاری که بنظردرست می رسد این است که بازنجیرزلفِ تـو اورا به بند کشیم تا اندکی بیاساید.
دیوانه ای که به هیچ درمان مداوانشود جز به بندکشیدن وبه زنجیربستن" چه چاره ی ِ دیگری هست؟
حافظ دراینجا نیزدست ازرندی برنمی دارد! او چنان حس انگیز بامعشوق صحبت می کند که وی را وادارکند که باگیسوانش دلِ دیوانه اش راببندد.
امّاعاشق جزاین چه می خواهد؟ حال ِ دلِ عاشقی که درحلقه های زلفِ معشوق به بند کشیده شود، ازحال همه ی به ظاهر عاقلانِ آزاد ازبند نیکوتراست!
عقل اگرداندکه دل دربندِ زلفش چون خوشست
عاقلان دیوانه گردند ازپِی ِ زنجیرما
آنچـه در مدّت هـجـر تـو کـشـیـدم ، هیهات !
در یـکی نـامـه محـال سـت که تـحـریر کـنـم
"هـَیـْهـٰات" : شدنی نیست ، غیرممکن است.
"تحریر کردن" : نوشتن
مـعـنـی بـیـت : دردوران هجران تو،مشقّات وسختی هایی راکه متحمّل شدهام، غم ورنج واندوهی که کشیده ام محال است که بتوانم در یک نامه به رشتهی تحریر در آورم. نه زمان کفایت می کند ونه واژه وعبارتی هست که توانِ انتقالِ درد ورنج مرا داشته باشد.
دی گفت طبیب ازسرحسرت چومرادید
هیهات که رنج توزقانون شفا رفت!
بـا سـر زلـف تـو مجـمـوع پـریشانی خـود
کـو مـجـالی ؟ که سراسر هـمه تـقـریـر کـنـم.
پریشانی ،دَرهم وبَرهم بودن، وبه هم ریختگی گیسو،هرکسی را نازیبا می نمایاند. امّا دردنیای عشق که همه چیزش با دنیای عادی تفاوت دارد، برزیبایی ِ معشوق می افزاید و اورا شهرآشوب وعّربده جو وعاشق کش تر می سازد. عاشق بامشاهده ی ِ چنین وضعیّتی،دلش ریش می شود، زیر ورو شده وطاقت ازکف می دهد. ازپریشانی ِ گیسویِ معشوقش خاطرپریشان می شود وبی سروسامانی تمام زندگی ِ اورا به هم می ریزد.
امّا عاشق ِ عارفی چون حافظ، ازاین آب گل آلود بهترین ماهی ها را می گیرد! ماهیانی که شاید دراقیانوسهای پهناورنیز کمتر دیده شوند!
به یاد داریم که حافظ "درخلاف آمدِ عادت" چگونه بایک چرخش رندانه، زاویه ی نگاهِ خود را عوض کرده واز"پریشانی ِ گیسویِ" یار خاطر مجموع تحصیل می کرد. یعنی عاشق به درجه ای ازشناخت وآگاهی می رسد که تسلیم ِ بی سروسامانی نمی گردد واز پیشامدها بهترین استفاده را می برد.
ازهمین رو حافظ دراین بیت تعمداً از واژه ی "مجموع" استفاده کرده است. چرا که مجموع علاوه بر جمع ِ چیزی به معنایِ" خاطر جمعی" نیز هست. همان خاطرجمعی که دربیتِ به یادماندنی(درخلاف آمدِ عادت به طلب کام که من / کسبِ جمعیّت ازآن زلفِ پریشان کردم) وجود دارد. بادرنظرداشتن ِ آن ، شاعردراین بیت بانشاندن دو واژه ی متضاد درکنار یکدیگر، پارادکس ِ زیبایی آفریده است:(مجموع ِ پریشانی). یعنی هم پریشانی ِ خاطر اززلفِ تونصیبم شده ،هم جمعیّتِ خاطر!
پارادوکس خاصیّتِ زایشی دارد،اندیشه تولید می کند وحرکت زاست. حافظ استاد خَلقِ پارادکس است.
مجال" : وقت ، فرصت
"تـقـریـر" : بیان کردن
معنی بیت : همچنان خطاب به معشوق است. ازپریشانیِ ِسرزلفِ تو، درمسیر "آشفتگی" به "خاطرجمعی" درحالِ رفت وبرگشت هستم بطوریکه مجالی برای بیانِ حال ِ دلِ خویش ندارم.
حافظ بامشاهده یا بایادآوریِ پریشانیِ زلفِ معشوق پریشانحال می گردد وبا توانمندیِ رندانه ای که دارد ازاین پریشانی، کسبِ جمعیّتِ خاطر می کند! عاشق همیشه دراین چرخه یِ ناتمام ِ خیال انگیزشناورمی ماند.
روز اوّل که سرزلفِ تودیدم گفتم
که پریشانی ِ این سلسله را آخرنیست.
آن زمان کـآرزوی دیـدن جانـم باشـد
در نـظر نقـش رخ خوب تـو تصویرر کنم
جان: ایهام دارد: 1- جان 2ِ معشوق
معنی بیت:
هرگاه که دلم آرزوی دیدار جان را می کند وقصد می کنم جانم را به چشم خویش ببینم، کافیست که تصویر زیبای تورا تجسّم کنم.
هرگاه که دلم برای تو معشوق ِ عزیز تنگ می شود، چاره ای جزاین نیست که با تصویرسازی ِ صورتِ ماهِ تو، ازلذّتِ دیدار تو بهره مند شوم.
هرکسی که یکی را ازصمیم ِ دل دوست داشته وشیدای ِ اوشده باشد، اورا با واژه ی "جان" صدا می کند. امّا برای عاشقی مثل حافظ معشوق ازجان نیز عزیزتر است.
ازجان طمع بُریدن آسان بُوَد ولیکن
ازدوستان ِ جانی مشکل توان بُریدن
گـر بـدانـم کـه وصـال تـو بـدیـن دسـت دهـد
دین و دل را هـمـه دربازم و تـوفیر کـنـم
تـوفـیـر : سود بُردن، حق ِ کسی را کامل پرداختن، افزوده کردنِ درآمد.
مـعـنـی بـیـت :
اگـرقرارباشد که شرطِ رسیدن به تو(معشوق) باختـن ِدل و دین باشد، دین و دلـم را یکجا میبازم چرا که سود و نـفـع من درهمین است. من جز وصال چیزی نمی خواهم ودرقبالش هرچه که لازم باشد می دهم.
حافظ رسیدن به خودِ معشوق راهدف گرفته است، حال اگر وصال ِ یار ازطریق ِ مسجد رفتن یا میخانه رفتن دست دهد، برای او فرقی نمی کند که درمسجد به عبادت بپردازدیا درمیخانه به میخواری مشغول گردد. آنچه که اهمیّت دارد وصال یارست.
غرض زمسجدومیخانه ام وصال شماست
جزاین خیال ندارم خدا گواه من است.
دور شـو از بَرم ای واعـظ و بیهـوده مگوی
مـن نـه آنـم کـه دگـر گـوش به تـزویـر کـنـم
واعـظ": موعظه کننده، پـند دهنده و نصیحت کننده
"تـزویـر" :ریاکاری و دروغ را به زیبایی بیان کردن، بگونه ای ماهرانه که شنونده یابیننده، باورکند وبپذیرد که آنچه که می شنود ومی بیند راست و عین ِحقیقت است.فریب و نیرنگ هم معنی شده است.
"واعــظان درنظرگاه ِ حافظ در ردیفِ زاهدان وعابدان ِ ریاکارند که با عشق و عرفان مخالفت می وَرزند.آنها بهترین تزویرکارانند!
حافظ پس ازپِی بُردن به حقیقت، طریق ِعشق را انتخاب کرد وازقشریّون وخشک مغزان بیزاری جُست وحتّا به مقابله با آنان کمر همّت بست. مقابله باکسانی که عاشقی را بیماری و گناه دانسته،و فـقـط "شریعت" را راه درست و صراط مستقیم میپنداشتند!
ازآن زمانی که این دوتفکّر درمقابل هم صف آرایی کردند، روزبروز آزاداندیشی، دامنه یِ تفکّر ِ مهر ورزی وعشق ِ بی قید وشرط به محیط شامل):طبیعت، حیوانات وانسانها) گسترده تر شده وقشریّون به حاشیه رانده شده اند. امروزه هیچ منطقی این تفکّر را که (یا باید آنچه که من می گویم را بپذیری یا باید سرازتنت جداگردد) رانمی پذیرد. نمونه ی بارز قشری نگری، داعش، طالبان وغیره هست که برعلیهِ آنان جبهه ای جهانی تشکیل شده است.
"حافظ" درآن روزگاران به تنهایی درمقابل ِ این تفکر ایستادگی کرده، جنگیده ومنطقی بسیار قوی، فراگیر وجهان شمول ارایه نمود.
این بیت نیز در راستای همین ایستادگیست که می فرماید:
معنی بیت:
ای واعظِ قشری ویکسویه نگر،(که حتـّا به شریعت هم عمل نمیکنی و فـقــط ظاهری متشرّع داری و درباطن نوعی دیگرعمل میکنی!( ازمن دورشو من گوشی برای شنیدن ِ سخنان بیهوده ی تو ندارم.
من عاشق ِ معشوق ازلی و اهل ِ معرفت هستم،
بروبکار خود ای واعظ این چه فریاداست.
مرافتاده دل از رَه تورا چه افتاده است.
نیسـت امـّیـد صـَلاحی ز فـسـاد حافظ
چون که تقدیرچنین است چه تدبیرکنم ؟!
صـَـلاح: درست شدن ، نیک اندیشی ، پارسایی
البته که حافظ صالح ترین بنده ی ِ خداست. امّا چرا چنین می گوید؟
باید این مطلب را درنظر داشت که روی ِ سخن ِحافظ با واعظ است. اوبه نوعی ازدیدگاهِ واعظ وبه زبان ِ اوسخن می گوید. به باور واعظ حافظ فاسد است، حافظ کُفر می ورزد، حافظ ازدین خارج شده ومُلحد است.!
بنابراین حافظ درپاسخ به واعظ است که می فرماید:
مـعـنـی بـیـت :
آری ای واعظ، حافظ فاسد است وهیچ امیدی نیست که دست از تباهی و گناه بردارد. بیهوده انتظارمکش که او ازطریق عشق روی گردان شده وزُهد و پارسایی پیشه کند.
مصرع دوّم نیز دقیقاً به همین صورت است. حافظ به زبان آنها ودرپاسخ به آنها می فرماید: مگرنمی گویید که برای هرکس تقدیری رقم خورده است؟ خوب، براساس ِ همین منطق ِ شما، برای من اینچنین سرنوشتی رقم خورده ومن چارهای جز تسلیم سرنوشت شدن ندارم.
عیبم مکن به رندی وبَدنامی ای حکیم
کاین بودسرنوشت زدیوانِ قسمتم.!
عبدالرزاق اختری در ۹ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۳۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۳: