بیگانه در ۸ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۰:
از زیباترین شعرهایی بود که از مولانا خوانده ام... خیلی زیبا بود...
همایون در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۷:
غزل اندیشه
کار عقل که با گذشته و مقرارت و حفظ و مراقبت است با اندیشه که رو به آینده و آفرینش دارد بسیار متفاوت است ممکن است اندیشه با عقل همراه شود در آن صورت بسیار به آن شبیه میشود ولی اگر با دل همراز شود آنگاه حریف و همآورد اسرار میگردد و به کار اصلی خود میپردازد و مقام خود را پیدا میکند
دل که مخزن آرزومندی است از گران جانی روی میتابد و اندیشه را به سبکی و پرواز در میآورد
بطوریکه تونایی اندیشه از قضا و قدر و چرخ و فلک فراتر میرود و فلک همیشه در قمار زندگی به اندیشه میبازد و کم میآورد
اندیشه به جای نگرانی و غصه و ترس، مستی میکند و با توانائی مستی همه پردهها را پس میزند و همه مشکلات را آسان میکند
کسی نمی تواند اندیشه را محدود کند و در چارچوب قرار دهد، این کار را با عقل میتوان کرد
اندیشه دنیای کهنه را بر هم میزند و از جهان مادی و خشک دنیای نو و تازه و لطیف میسازد
غم دل و خون دل که کنایه از آرزومندی دل است توسط اندیشه مانند سرمایهای به کار گرفته میشود و خرج میشود و محصول آن چون عیسیها و شمسها هستند که اندیشه را گسترش میدهند و این را پایانی نیست و هر لحظه اندیشهای نو چون شاه زادهای در حال زایش است
جاوید مدرس اول رافض در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:
******************************
شرح غزل
******************************
1- یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
بهاالدین خرمشاهی در حافظ نامه این غزل را به احتمال در ذکر شیخ ابو اسحاق میداند
ولیکن در نسخه (ختمی لاهوری) شارح عرفانی غزل های حافظ که فقط چهار بیت ازاین غزل را نگاشته آنا منتسب به سعدی میداند
واستادان ماهر درین فن را برآن شاهد میداند والله اعلم
در ضمن شان نزول این غزل را ماجرای دوستی و مودت بیت حضرت محمد و یارانش نگاشته
و داستان قصد به قتل حضرت محمد و در بستر خوابیدن حضرت علی بجای پیغمبر وچندین ماجرای دیگر را اطاله شرحش نموده است و بعداز استنتاج اینکه دوستی و مودت محکم بین صحابه بعد ها بعد از پیغمبر هم نیز مبین اتفاق مودت بوده است
و حافظ با اشاره بدان از بی وفایی و تفرق اهل روز گار خویش شکایت و شکوه سر داده است.
و در بیت های بعدی آنرا بسط میدهد
والله اعلم بصواب
*****************************************************
2-آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
آب حیوان همان آب حیات است(خضر)( در این بیت عشق و صلح صفای و مودت بین مردم مد نظر است) بطوریکه سعدی گوید:
به نقد اندر بهشتست آن که یاری مهربان دارد
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او, آن نور روی موسی عمرانم آرزوست(مولانا)
معنی بیت با پیوستگی به معنی بیت اسبق و با شکایت میگوید :
بواسطه حدت بدی و ظلم درین ایام و مردمش، آب حیوان که منبع حیات ابدی بود تیره و مخدوش شد و از اثر حیات بخشی آن دیگرخبر نیست( آب حیوان یا حیات اینجا مهر ورزی و وفای به عهد عشق ورزی بین انساهاست که وجد ونشاط زندگی را احیا میکند وبدین واسطه احیا کننده انسانهاست ) بنابر این با شین و رذالت مردم زمانه دیگر خبری از خوشبختی میان مردم نیست و تیره روزی عاید جماعت انسانها شده است.
سعدی درین باب گوید:
رواست گر نکند یار دعوی یاری
چو بار غم ز دل یار بر نمیگیرد
چه باشد ار به وفا دست گیردم یک بار
گرم ز دست به یک بار بر نمیگیرد
**********************************************
3- کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
سعدی گوید:
جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد
یاری که تحمل نکند یار نباشد
مع الوصف معنی بیت اشاره به حق و حقوق بین دوستان و حق شناسی دارد که بنوعی (آنرا به حقوق بشر ) نیز میتوان تعمیم داد حق و حقوق دوستی هم که جای خود دارد. میگوید احترام از جان گذشتی و نثار دیگر مفهومی ندارد.
چنانچه : گر بانگ برآید که سری در قدمی رفت
بسیار مگویید که بسیار نباشد
سعدی درین باب گوید:
هر که دیدار دوست میطلبد
دوستی را حقیقت است و مجاز
آرزومند کعبه را شرط است
که تحمل کند نشیب و فراز
ایضا له: به جانت کز میان جان ز جانت دوستتر دارم
به حق دوستی جانا که باور دار سوگندم
************************************************
4- لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
تابش خورشید و لعل:و لعل پروری خورشید،اعتقاد برین بوده است که تحت تاثیر تابش خورشید و سایر عوامل جوی باد و باران برکانی ها و سنگ ها تبدیل به لعل و گوهر میشوند.
سنایی درین باب گوید:
سالها باید که تا یک سنگ اصلی زآفتاب
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
معنی بیت را با در مد نظر داشتن معانی فوق و این بیت از سعدی :
یاری به دست کن که به امید راحتش
واجب کند که صبر کنی بر جراحتش
مطابق ابیات ذکر شده دوست ویار مهربان با کمالات مطلوب همانند گوهر نایاب است و کیمیا و به سختی بدست میآید.
دی شیخ گرد شهر همی گشت با چراغ
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتیم یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
حافظ در شکوه به عملکرد و کاهلی روز گار،از آفتاب و باد و باران که دیگر در پرورش و ایجاد این گوهر نایاب( یار و دوست متعهد و جانباز) موثر نیستند شکایت میکند.
یار مهربان و متعهد گوهریست که هیچ بها برآن نمیتوان تعیین کرد بنابراین اگر توانستی...
ای خواجه برو به هر چه داری / یاری بخر و به هیچ مفروش (سعدی)
*****************************************************************
5 - شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
شهرِ یاران با شهریاران جناس خطی است
شهر یاران =دیار انسان های متعالی وحق شناس و پر محبت و انساندوست و جوانمرد
که در مصرع دوم با صفت شهریاران و مهربانان مینامد
آنکه در عرصهٔ گیتیست نظیرش مفقود / به جوانمردی و درویش نوازی، مشهور (سعدی )
درتداوم گله مندی مضمونی غزل در جستجوی انسانهای مطلوب با صفت انسان حقیقی عشق ورز و انساندوست میباشد
آنکه خاک این دیار مسکن و موطن شهریاران صوری و معنوی بود،پس چه شدند این ها چرا دیگر پیدا نمیشوند
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی / خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم (سعدی)
چنانچه: دمی در صحبت یاری ملک خوی پری پیکر / گر امید بقا باشد بهشت جاودانستی (سعدی)
****************************************************************
6- گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد
گوی توفیق و کرامت ترکیب اضافی و بمعنی ( فرصت و امکان وجود و تقاضای ) زمانه برای توفیق بواسطه کرامت است
و کسی مرد میدان نیست و پیدا نمیشود که توفیق زدن این گوی را داشته باشد ،مدعیانی که (سواران) دم از جوانمردی و عیاری میزدند پس کجا هستند. این توفیق و این گوی و این میدان بسم الله
جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باش / چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش (سعدی )
کرامت جوانمردی و نان دهی است / مقالات بیهوده طبل تهی است (سعدی )
علم آدمیتست و جوانمردی و ادب / ورنی ددی، به صورت انسان مصوری ( سعدی )
**************************************************************
7- صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
8- زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
گل = اینجا مخلوقاتست مخلوقات بکمال و احسن وزیبایی و دل آویزی
صد هزاران با عندلیبان و هزاران ایهام تناسب دارد عندلیبان عاشقان و طالبان حق در اصطلاح عرفانی
زهره مشهور به مطربه فلک ( الهه طرب و موسیقی ) =کنایت از مرشد زمان است
عود ساز = کنایت از زبان مرشد است
عودش بسوخت ایهام دارد ( ساز عود او سوخت / چوب عود خوشبوی او سوخت )
معنی ظاهری ابیات اخیر شکایت از نا بسامانی و بد اختری زمانه دارد بطوریکه با وجود طبیعت زیبا (گلها) آواز خوانی عندلیبان سر مست شنیده نمیشود ، بنوعی همان ( گوی توفیق و سواران) حتی گردش اختر گویا نحس شده و کسی را دل و دماغ سرمستی و میخواری ومیگساری نیست.
* شرح عرفانی عاشقان و طالبان حق را چه شد که از پرده غفلت بر نمی آیند و از مصنوعات به شناسایی صانع در نمی آیند و مرشد زمان چه شد که مردم را به هدایت نمی نشاند مگر زبانش سوخته است یا به کامش دوخته است هیچ کس ذوق عشق و محبت نداردکه لمحه ای سر از غفلت بر آرد دلمردگی و بی ذوقی غوغا میکند
**********************************************************
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
در نهایت درکمال یاس و عدم یافت دلایل منطقی برای این کمبود تسلیم جبر الهی میشود
و میگوید شاید این خواست خدا و از اسرار باشد و کسی را بر آن وقوف نیست و هیچ کس جواب آنرا ندارد
و من الله توفیق
جاوید مدرس (رافض)
مسعود در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۰۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:
همان صفاتی که در قران به الله نسبت داده شده
اینجا شاعر همان توصیف را در قالب نظم ارائه میدهد.
در ضمن دراین شعر شاعر ،از طرفی خدا رو غیر قابل وصف میداند
و از طرف دیگر به او صفاتی را منتسب میکند.
حسین علویانی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۰۴ دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۸:
سلام ،ببخشین فک کنم مصرع اول بیت پنجم کلمه گداز اشتباه نوشته شده ،و درستش (گذار) باشه ،به خاک من تو را روزی پس از مرگ ار گذار افتد......
ناری در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۳۲ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۵ - این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سرودهام:
دلم برات تنگ شده بابا.
بابا مگه من چند نفرو تو این دنیا دلشتم که تو هم رفتی.بعد رفتنت خیلی تنها شدم.تنهاتر از همیشه.درسته بیمار بودی ولی دلم خوش بود که هستی.کاش بودی حتی اگه بیمار .دلم گرفته.خدایا هیچکس و بی پدر نکن.گ
رضا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:
اگر به مذهب ِ تو خونِ عاشق است مُباح
صَلاح ما همه آن است کان تو راست صَلاح
مذهب: روش،راه ورسم
مُباح: روا، جایز،حلال داشته شده
صلاح: مصلحت، شایسته
خطاب به معشوقی زمینیست. احتمالاً شاه شجاع که تحتِ فشارتندرویان ودلواپسانِ آن روزگاران، فرمان تبعید حافظ به یزد را صادرکرد.
چنانکه پیشترنیزگفته شده، رابطه ی حافظ با شاه شجاع بسیارفراترازرابطه ی شاه وشاعر بوده، زیرا به استنادِ غزلیّاتی که به دست مارسیده است حافظ نسبت به شاه شجاع ِ خوش سیمای سروقامت، یک احساس عاطفی عمیقی داشته وهرگزبه رغم اتّفاقاتِ زیادی که بین این دورُخ دادهرگزفروکش نکرد وتا آخرشعله ورباقی ماند. حافظ دراینجا به کنایه به معشوق می رساند که امضای فرمان تبعید یعنی امضای ریخته شدن خون من! اگرراه ورسم توچنین است من تابع فرمان توهستم.
معنی بیت: ای محبوب، اگردرمسلک ومَرام توریخته شدن ِخون ما حلال است وتو قصدِ گرفتنِ جان مارا کرده ای، تردیدبه دل راه مده وخاطرمبارک رامشوّش مکن صلاح ومصحلتِ مانیزدرهمین است که تودراندیشه ی آنی، آنچه که دردل داری همان را اجراکن که مصلحت ماهم برآورده شود.
توصاحبِ اصلی ِ دل وجان ومال ومنالِ ماهستی، تصمیم گیرنده تویی که معشوق هستی، عاشقان رابرسرخودهیچ حکم نیست.
درمَرام ومَسلکِ عاشقی این چنین است، عاشق پیرومذهبِ معشوق است معشوق هرچه حُکم کند اطاعت می کند.
عاشقان را برسرخودحُکم نیست
آنچه فرمانِ تو باشد آن کنند.
سوادِ زلفِ سیاهِ تو جاعل الظُّلمات
بَیاض ِ روی چو ماه تو فالق الاَصباح
سواد: شبح وسیاهی ِ شهرکه ازدوردیده می شود
جاعل: خَلق کننده
جاعل الظلمات: آفریننده ی ظلمت وگمراهی
بیاض: سپیدی
فالق: شکافنده
اصباح: درآمدن بامداد
فالق الاصباح: شکافنده ی صبح
معنی بیت: شبحی که اززلفِ سیاهِ تودرچشم عاشقانت نمایان می شود کُفر وگمراهی عاشقان رارقم می زند. سیاهی ِ زلف توآفریننده ی تاریکی وگمراهیست وسپیدی رویِ ماهِ توشکافنده ی بامدادان است.
دراینجاحافظ باهنرنمایی ازتضادِ بین تاریکی وگمراهی وروشنایی، حقیقتِ ماهِ رویِ معشوق رانمایان کرده است.
سیاهی زلف درادبیّاتِ ما نمادِ کفر وگمراهیست. لیکن چون نیک بنگریم حقیقت نیز دردرونِ همین کُفرنُهفته است.(حقیقت همان چهره ی روشنِ چون ماه ِ معشوق است که درزیرحجابِ زلف نهان است)
گفتم که بوی ِزلفت گمراهِ عالمم کرد
گفتا اگرببینی هم اوت رهبرآید.
ز چینِ زلفِ کمندت کسی نیافت خلاص
از آن کمانچه ی ابرو و تیر چشم نَجاح
نَجاح: رستگاری ونجات
معنی بیت: ازچین وشکنِ وخم اندرخم ِ زلفِ کمندسای توکسی نمی تواندخلاصی یابد وهمچنین کسی نمی تواند ازتیرمژگان وکمان ِ ابروی تو نجات یابد. هرکس گرفتاراین کمند شده ودرمعرض این تیرقرارگرفته باشد تاابدخلاص نخواهدشد.
ضمن آنکه "چین" علاوه براینکه رساننده ی معنیِ شکن هست راه ِ دور ودرازسفربه کشورچین که درآن روزگاران شهرتی داشته رانیزدرذهن تداعی می کند ودرازی کمندِزلف رافزونی می بخشد تاکسی نتواند ازآن نجات پیداکند.
تادل هرزه گردِ من رفت به چین ِ زلفِ او
زان سفر درازخود عزم وطن نمی کند.
ز دیدهام شده یک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در میان آن مَلّاح
آشنا: شنا،آب بازی
ملّاح: ناخدا وکشتی بان
معنی بیت:
ازغم فراق ودوری توازبس که گریه می کنم واشگ می ریزم درکنارچشمانم چشمه ای روان شده که ازبیم ِ گرفتارشدن درمیانِ موج های توفنده ی آن،هیچ ناخدایی جراتِ نمی کند دردرون آن شناکند!
سیل است آب دیده وهرکس که بگذرد
گرخود دلش زسنگ بودهم زجا رود!
لبِ چو آبِ حیاتِ تو هست قوّتِ جان
وجودِ خاکی ما را ازاوست ذکررواح
ذکررواح:ذکرشبانگاهان
آب حیات: آب زندگانی
معنی بیت:
لبِ سرخ وآبدار توکه مانندِ آبِ حیات گوارا وزندگی بخش است قوّتِ ونیروی جانِ ماست. معنویّتِ وجودِ خاکی ِ ما ووردهای شبانگاهی ِ ما نیزفقط به منظوردستیابی به این لبِ همچون آب حیات توست .
به کجابرم شکایت به گویم این حکایت
که لبت حیاتِ مابود و نداشتی دَوامی
بداد لَعل لبت بوسهای به صد زاری
گرفت کام دلم ز او به صد هزار الحاح
الحاح: اصرار وپافشاری
معنی بیت:
سرانجام لبِ لعلگون وسرخ تو یک بوسه به صدگریه وزاری به ما داد ودلم پس ازهزاران باراصرار وپافشاری وتمنّا کام خودراگرفت.
چولَعل شَکّرینت بوسه بخشد
مَذاق جان من زوپُرشکرباد
دعای جانِ تو وردِ زبان مشتاقان
همیشه تا که بود متّصل مَسا و صباح
مَسا: شامگاهان
صباح: سحرگاهان
معنی بیت:
ای معشوق،دعابرای سلامتی وسعادتِ تووِرد زبانِ عاشقانت هست، همیشه،بی وقفه تا زمانی که شام وسحر به یکدیگرمی رسند (درتمام ساعاتِ شبانه روزی وتازمانی که چرخ فلک درحال چرخش خواهدبود)
ای گُل خوش نسیم من بلبل خویش رامسوز
کزسرصدق می کند شب همه شب دعای تو
صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ
زرند وعاشق و مجنون کسی نیافت صلاح
اگرگمان ما مبنی براینکه این غزل پیش ازعزیمت به یزد سروده شده درست بوده باشد، چنانکه می بینیم حافظ درمقطع غزل ، باشجاعت وبی باکی تمام، ازعقاید وباورهای خویش دفاع کرده وانتظار متشرّعین مبنی برتوبه ازکردارهای خودرا انتظاری بیهوده می شمارد. بیت پایانی درحقیقت خطاب به متشرّعین تندرو ودلواپس است لیکن حافظ بارندی خودرا خطاب قرارداده تا به گوش آنها برسد.
معنی بیت: ای حافظ از ما انتظارمصلحت اندیشی ، توبه ،تقوا و پرهیزگاری نداشته باش!آخر از رند و عاشق و دیوانه که کسی خیر و صلاح نمی جوید !چه توقّعی داری؟
چه نسبت است به رندی صلاح وتقوارا؟
سَماع وَعظ کجا نغمه ی رُباب کجا؟
محسن مارچینی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۱۳ - سخنپرداز:
هر گلی بویی داره و هر خواننده زیبایی خاص خودش را داره.خانم سحر خواننده افغان هم این شعر را خوانده اند که گویش و زیبایی خودش را داره
کامران منصوری جمشیدی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳:
من این حروف نبشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
با پوزش از اساتید این بحث نظر حقیر بصورت کاملا ذوقی و دردمندانه ابراز میشود : نخست آنکه نه مرحوم شاملو چندان تسلطی در مقابل علامه قزوینی و شمیسا و زرین کوب و بهار و ابتهاج ... داشت که نسخه اش منبع و مرجع باشد و نه هر چه بنظر ما جالبتر باشد میتوان در کتاب دیگران وارد نمود . در باب ترکیب پارادوکسی و متناقض نما و متضاد عرفان اسلامی نیز بنظر میرسد از ترکیبات تنک مایه چون تمدن اسلامی و معماری اسلامی باشد مگر اسلام دستور و منشی برای شعر و معماری دارد ؟ عرفان اتفاقا مشی دیگری از مسیر ایمان است ادیان ایمان و تکلیف و تقلید دارند عرفان اما راهی و مشی کاملا اجتهادی و کشفی است با مرام و روش قرب جویی و خداجوی خاص هر عارف عرفان حافظ و .. حائز شک و تدبر و کشف و راز و گشایش و ...است و این خود تقریبا خود نوعی دین و طریقت است شاید با استمداد از دین محمد رسول الله اما جدا و منفک و مستقل از اوست دین حافظی دارای تکالیف و اصول خاص خود است مثلا می گوید
نباش در پی آزار و هرچه خواهی کن ...که در طریقت ما جز این گناهی نیست ... خب گناه نماز نخواندن ترک روزه شراب خواری ، قمار و رابطه با نامحرم همه گناه و مناهی و ملاهی اسلام است.
و بعد بنظر میرسد یاقوت مذاب جدا از معنی شراب به لب شیرین دهنان نیز نظر دارد .به هر روی هرچند گفته اند
معشوق چون نقاب ز رخ نمی کشد ، هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
لیکن لذت زندگی به این امعان نظر هاست . جدی نگیرد نظر حقیر را
بیگانه در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۷:
ما بی تو خسته ایم...
تو بی ما چگونه ای...
وحید آشنا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:
دعای عرفه امام حسین علیه السلام با این عبارت شروع میشود:"الهی انا الفقیر و فی غنای " که این مصراع از غزل سعدی میتواند ترجمه زیبایی برای این فراز از دعا باشد"گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست"
حمید در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۱۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۱۴:
سلام
در بیت: هم آرام ازویست و هم کار ازوی.
به نظرم کار صحیح است. زیرا کار در مقابل آرام است. یعنی مشغولیت در مقابل آرامش.
مهتی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۴:
سلام
میدونم که عزیزایی که اینجا هستن، زبان فارسی رو خیلی بهتر از من بلدن. اما فقط خواستم یادآوری کنم که یه عده معتقدن به «دستور زبان تجویزی» و یه عده به «دستور زبان توصیفی».
حالا اونایی که به تجویزی بودن دستور زبان (و به تبع اون، تجویزی بودن زبان) معتقد هستن میگن زبان صحیح، اونیه که توی کتابای دستور زبان گفته میشه (مثل نسخه ی پزشک، تجویز میشه) . ظاهرا حضرات بی سواد و حسین، معتقد به تجویزی بودن دستور زبان هستن. یعنی میگن دستور زبان (یعنی همون زبان صحیح)، باید توسط یه عده زبان شناس، شناخته بشه و با دلیل ، ثابت بشه و بعد به مردم تجویز بشه تا مردم از اون استفاده بکنن. یعنی دستور زبان باید تابع قوانین اون زبان باشه و مردم باید طبق اون قوانین، صحبت بکنن.
اما کسایی که به توصیفی بودن دستور زبان معتقدن، میگن زبان صحیح، چیزیه که مردم ازش استفاده میکنن. یعنی کار زبانشناس، این باید باشه که زبان مردم رو توصیف بکنه. زبان متعلق به مردمه. پس بذاریم خودشون هر جوری که دوس دارن ازش استفاده بکنن و تغییرش بدن چون زبان رو باید طبق نظر مردم، تغییر داد و نه اینکه مردم رو مجبور کنیم طبق یه چهارچوب خاصی از زبان استفاده کنن. ظاهرا حضرت وفایی، به توصیفی بودن زبان، معتقدن.
ظاهرا رویکرد شما نسبت به مقوله ی
زبان، متفاوته.
بنده خدا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۱۲ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۴۶ - ذکر بوعثمان حیری قدس الله روحه العزیز:
و گفت: علامت سعادت ...
و گفت: علامت شقاوت ...
و گتف عاقل آنست
گتف به گفت اصلاح شود، سپاس
کمال داودوند در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳:
در این جا در مصرع سوم موضع به معنی محل معنی میدهد
جمع این رباعی از 7046
غزلسرا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۵۲ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱ - ماه بر سر مهر:
سلام،معنی تام ببت آخر چیست؟
فریدون در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۲ - در بیان آنک دوزخ گوید کی قنطرهٔ صراط بر سر اوست ای مؤمن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نکشد جز یا مؤمن فان نورک اطفاء ناری:
گفت لبسش گر ز شعر ششتر است درست می باشد و "و" بعر از شعر اضافی است
جاوید مدرس اول رافض در ۸ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸:
شرح غزل شماره 168
1- گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
بنام خدا:
در نسخه عبدالرحمان ختمی لاهوری بین قافیه و ردیف (واو) وجود ندارد
بطوری که در نسخ قزوینی و خانلری بین ردیف و قافیه واو ضبط شده است
واین غزل مطابق با این نسخ میباشد.
شرح روان وساده بیت اینست که : جانم سوخت برای این که کار دل سامان یابد و خود نیز در این آرزوی خام سوختیم اما هدف برآورده نشد. کار دل،همان برآورده شدن آرزوهاست.و چون آرزوی دل برآورده نمیشود،از آن باصفت خام یعنی نسنجیده یاد میکند.
شرح عرفانی بیت :
کار دل عبارت است از معرفت شهودی عیانی است که به مجرد عقل بی ارشاد و و متابعت کامل که واسطه هدایت حق است جز ملال و سر در گمی و حیرت حاصلش نخواهد شد.( اول قدم مشوق باید طالب باشد) و سالک از آن بیخبر است
میگوید که جان در تلاش وسعی گداخت و آب شد تا معرفت شهودی را حاصل کند و نشد که استدلال و آتش ریاضت های شاق در این راه بی دلیل راه و مر شد کامل محض خیال تمام است که نشد.
همچنانکه در بیت ششم عنوان میکند (بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم)
...................................................................................
2- به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم
شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد
شرح ساده این بیت: -روزی با نیرنگ و فریب گفت:سرور مجلس تو میشوم.من با رغبت تمام غلام او شدم؛اما او
سرور مجلس من نشد و به وعده وفا نکرد.
لابه در لغت اظهار اخلاص مستعمل شده است
در اصل خیال خام سالک است که چنین فکر میکند چرا که او در توهم به وصول است ولی هنوز این مقام را پیدا نکرده و میانگارد که لیاقت گنج حضور را یافته و متوهم بر حضور میشود . اما افسوس حاصلش میگردد (چون هنوز معشوق در طلب او نیست)
تا او بتواند طالب معشوق باشد.
....................................................................................
3- پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد
ازجائیکه غزلیات حافظ در طی اعصار تا بحال دست بدست نساخان و شارحان دچار سلایق شخصی شده چنین مواردی بسیارست
در این بیت (دُردی کشیم و نام ونشد) نامانوس و از نظر معنی درستی ندارد ( دردی کشید و نامو نشد ) منطقی تر است و معنی صحیح از آن بر میآید این بیت اشاره مستقیم به تقلید کار(مقلد) دارد
و یا بیت را بگونه ای دیگر هم میشود در نظر گرفت
پیام داد که خواهم نشست با رندان
شدم به رندی و دردی کشی ونام و نشد
یعنی معشوق پیغام داد با رندان خواهم بود از جایی که من رند نبودم خواستم ادای و تقلید رندی در بیاورم تا مطلوب معشوق باشم
که نشد .
معنی بیت حاضر: با هوس و حس شهرت طلبی میدید که در کار رندی و دردی آشامی بعضی ها به شهرت رسیده اند سالک هم به تقلید و بوالهواسه به این کار تن داد و خامانه رندی کرد و دُردی کشید (نوشید) ولی بجایی نرسید.
مولانا گوید:
لحاف و فرش مقلد چو علم تقلید است
یقین به معنی یأجوجی است نی انسان
و ایضا له:
خلق را تقلیدشان بر باد داد / ای دو صد لعنت برین تقلید باد
...................................................................................
4- رواست در بر اگر میتپد کبوتر دل
که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد
احتمال میرود این بیت هم دچار بلیه سلیقه شخصی نساخان و شارحان شده مصرع دوم ضعف تالیف دارد.( در راه پیچ و تاب دام را دید و چی نشد)
در دام نشد یا شد بالاخره که چی؟
حقیر احتمال میدهم (دام =رام باشد) تاب و پیچ هم مصائب راهروی است.
که دید در ره خود تاب و پیچ و رام نشد مقبول تر است. که مصائب راه را دید و شناخت ولی رام نشد (واو) بین قافیه و ردیف هم در تمام ابیات اضافه است .
میگوید: اگر دل من مانند کبوتر در سینه میتپد،حق اوست! زیرا که در راه خود پیچ و تاب دام عشق
را دید اما از آن روی بر نگرداند. دل خود را سرزنش میکند؛زیرا با وجود این که دام عشق را دیده،باز نگشته و در نتیجه گرفتار شده است. ( در صورتیکه عشق دام نیست) و فکری چنین خام اندیشی بیش نیست
..............................................................
5- بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
در معنی ظاهر اشاره به هوی و هوس های نافرجام میکند و میگوید: در این آرزو که در حالت سرمستی و شادی لب لعلگون او را ببوسم چه قدر خون دل خوردم و رنج بردم،اما این آرزو بر آورده نشد.
خون در دل و جام (استعاره مصرحه میباشد)
لب لعل عبارت از کلام بی واسطه است .به شرط ادراک (کلام الله)
یعنی همچنانکه موسی کلیم الله از درخت کلام الهی را شنیده است . واین بیت هم تلمیح دارد بر این واقعه یعنی خیلی ها خواسته اند مانند موسی ندای و صدای حق را بی واسطه بشنوند و نشده است
در این باب شهریاربا بیتی صریحا ودقیقا به همین موضوع اشاره میکند و میگوید:
جلوه ی طور به هر کس نرسد ورنه بسی
موسیانند که در آرزوی میقاتند
.................................................................................
6- به کوی عشق منه بیدلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
دلیل = راهنما مرشد
سرخود مقلدانه و بدون راهنمای آشنا ،به کوی عشق قدم مگذار؛زیرا که من صد بار به تنهایی این راه را رفته اماموفق نشدهام!
عجب علمیست علم هیئت عشق که چرخ هشتمش هفتم زمین است
بنابراین بدون مرشد دلیل در را ه عشق حقیقی (الهی) قدم مگذار که در ره عشق صد خطر باشد وراهیست که هیچ کرانه ندارد عشق آغازی آسان و ادامه ای دشوار دارد وازعشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است.خام اندیش نباش و عشق نورزید طالب وصل مباش بطوریکه چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست که سخن عشق هم نه آن است که هر لحظه بر زبان برانی
و بدان که لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست
....................................................................................................
7- فغان که در طلب گنج نامه مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد ..........
لاهوری در شرح این بیت گوید: افسانه ها گویند که گنج ها در خرابی ها پنهان است.در اینجا گنجنامه مقصود سراغ و آدرس همان
معرفت شهود اعیانی است .بنابراین کسانیکه با این خیال ساکن ویرانه ها شدند و در طمع گنج عمر تلف کردند.و دلالت مرشد را نادیده گرفتند مورد طعن جهانیان شده و در غم گنج مانده اند.
فریاد که در جست و جوی یافتن رمز و طلسمی که مرا به سوی گنج مقصود هدایت کند و رهنمون شود،رسوای جهان شدم،اما مقصود حاصل نشد.مقصود و هدف خود را به گنجی مانندمیکند که برای یافتن گنج نامهی آن(یعنی نامه،نوشته،رمز و طلسمی که در آن راه رسیدن به گنجطراحی شده باشد)به هر دری میزند تا همه به راز او پی میبرند و رسوا میشود اما به مقصودنمیرسد.
.................................................
8- دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
استعداد یافتن عشق حقیقی بشرط آنست که معشوق ترا طلب کند که حتی بعضا از طریق دلیل و راهنما هم میسر نمیشود که تو به این گنج دست یابی داشته باشی.باید که ( حضوری گر همی خواهی ازو غائب مشو (طالب) متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
معنی این بیت قریب است به معنی بیت اسبق .گنج حضور هم همان معرفت شهود اعیانی است
و احساس حضور و رهایی از من ذهنی که دچار آن هستیم
دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور،بارها از بزرگان و بزرگواران،درخواست راهنمایی و کمک کردم،اما آن هم ممکن نشد. که برای رسیدن به آن گنج از بزرگان و اهل کرامت یاری و راهنمایی خواسته،اما به آن دست نیافته واز فیض حضور محروم مانده است.
.........................................................................
10- هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
یعنی هزار هنرو حیله در حصول معرفت شهودی عیانی (گنج حظور) بر انگیخت و نشد چون از جانب معشوق طلبی نبود و نشد
حقیر درین باب در (مثنوی سخن راز) که مشتمل بر دویست اندی بیت است در بخشی از آن نگاشته ام و طریق وصول بر این گنج مقصود است.(ابیات 208 الی 251 )
زخود مطلق شوی در قام اوّل ز محو خود به حق گردی محوّل
در این گیتی نوردی قصد نغزست تو ترک پوست کن ،مقصود مغزست
بگو بسم الهی ره توشه بر گیر نه آن زادی که دائم داردت سیر
قدم در راه حق نه تا توانی در این ره بگذری از هفت خوانی
طلب باشد نخستین گام سالک دراین ره جان من حقست طالب
دوم عشق آید از امکان مطلوب زند آتش به جانت عشق محبوب
چو شرح عشق ناید در قلم هیچ به عشق آی و زشرحش نیز سر پیچ
براه عاشقی علم الیقین است زهی عین الیقین وجه مبین است
سوم پله مقام معرفت شد شوی عارف بحقّ و منکر خود
به نفی خویش و نفس لاابالی قلم کش ره بجو بر ذات عالی
زلا الا بیابی اندرین ره رسی بر وجه الله از الا الله
به استغنا رسی چارم ولایت همه فقر و نیازست و مناعت
نیاز مطلقت بر حضرت دوست بهل دل ازهمه قشر و همه پوست
درین جا مغز هم کاری ندارد جز الاالله اخباری ندارد
به پنجم وحله توحیدست و لا غیر چو در تجرید کثرت شد مغایر
به هر جا بنگری روی حبیبست که بر آلام جانت او طبیب است
تو خود هم زایدی در این میانه میان خالی کن ازخود جاودانه
ششم حیرت بود در ظل وحدت درین دریا بباید غرق حیرت
پیمبر گفت زدِنی بار الاها بیفزا حیرتم، سلطان دلها
که این حیرت نه حرمان بل وصولست به سلک عاشقی ششم اصولست
فنا هفتم ولایت عاشقی را بقا بعد از فنا گو هشتمی را
فنای عاشق اندر راه معشوق بهایش زندگی باشد درین سوق
بها پرداز، معشوقست جانا که مردن زندگی باشد همانا
و من الله التوفیق
جاوید مدرس (رافض)
برگ بی برگی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۵:
در ادامه لازم به یاد آوری است این نسخه مولانا برای سعادت بشریت با دریافتن مفاهیم بیش از شصت هزار بیت شعر وی امکان پذیره که بیشتر آنان بر روی نکاتی بسیار مهم علمی و روانشناسی تاکید دارند و البته مولوی شناسان بزرگ غرب همچون پروفسور بانو شیمل و آلن نیکلسون سعی در معرفی دیدگاه های مکتب مولانا به جهان و خصوصا غرب همت گماشتند زیرا که مشکلات بشریت محدود به جغرافیای خاصی نیست زیرا همه انسانها از یک جنس هستند و فقط شکل ظاهری مشکلات جوامع بشری متفاوت هستند.
امید اینکه زیاده گویی های این حقیر را عفو بفرمایید
علیرضا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷: