گنجور

حاشیه‌ها

علیرضا در ‫۸ سال قبل، شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۵ - حکایت:

یه پارادوکس فوقالعاده زیبا وجود داشت تو این شعر
چو غنچه گرت بسته بودی دهن
دریده ندیدی چو گل پیرهن
توضیحش کمی سخته اما اگه دقت کنید میبید که گفته شده اگر مثل غنچه بودی مثل گل نمیشدی! به نظر میاد در لفافه گفته اگه سکوت هم میکردی همینجوری میشد یعنی انگار داره از یه تجربه تلخ حرف میزنه

ندا در ‫۸ سال قبل، شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۰۰ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱:

هاروت تو ز معجزه دارد دلیل‌ها. اشتباها لیل‌ها نوشته شده.

مهدی ابراهیمی در ‫۸ سال قبل، شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸:

ز درِ آشتی در آی؟
برخاست بوی گل
حافظ
شاید این (رسم) خیلی کُهن باشد که آن اَبَر مردِ نازنین با انگشتِ اشاره ی ماهِ آسمان چشمِ ما را بدان رهنمون می سازد( داسِ مهِ نو=تا) در این فصلِ (بهار) با من "ز درِ آشتی درآی" و گوشه ی ابرویی به من بنمای تا بر آسمان فخر و مباهات بفروشم"ای نوبهارِ ماهرخِ فرخندهِ فالِ من" پس از این نمود و دولتِ {ماهِ نو} (تو) در {طاقِ } آسمانِ شبِ من(تا) آن {دو (تا)} غلامِ کمترین (با)شند" (تا) آسمان ز (حلقه) بگوشانِ ما شود"{(تا=حلقه)(آسمانِ شب=طاق و غلامِ سیاهِ حلقه بگوش)} و بهانه ی سر گردانی آن نازنین(حافظ) در آسمان، چشمِ سر گردانی او در ابروی پری رویان زمینی ست. یا سرنوشت و تقدیرِ آسمانی من دیدنِ رویِ تویِ فرشته خوست. 
دیدنِ رویِ ترا دیده ی جان بین باید
وین کجا مرتبه ی چشمِ جهان بینِ من است
حافظ
و اگر این(ابروان) تو با من سرِ (تا) شدن نه، بلکه سرِ (تا) کردن داشته باشد دلِ مسکین من دیگر گونه می گردد.
در(چینِ.....) زلفش (ای) دلِ مسکین چگونه ای
کاشفته گفت بادِ صبا شرحِ حالِ تو
حافظ
و طنازی و شیرینی ماجرا در این است که او با چشمِ سر  به دنبالِ آن (تایِ ) ابروان می گردد(کو؟)
(کو؟) مژده ای ز مقدمِ{(ع)ید}وصال تو
(تا) پیش بخت روم تهنیت کنان
حافظ
"دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم"؟
"عشوه ای فرمای(تا) من طبع را موزون کنم"
یا
(کو؟) عشوه ای ز (ابروی) همچون (هلالِ) تو
حافظ
"کدام در بزنم چاره از کجا جویم
شرح نیازمندی خود یا ملال تو"
 و چه میشود که:
"پیشِ پایی به (چراغِ) تو ببینم چه شود"؟
ای پری رُخسار
مطبوع تر ز نقشِ تو صورت (نبست باز)
طغرا نویس ابروی مشکین مثالِ تو
حافظ
تو که (چراغ) نبینی به چراغ چه بینی
سعدی
تــو دوردســتِ امیــدی و پــایِ مـن خسته است
(چـراغِ چشمِ تو) (سبز) است و راهِ من بسته است
فریدون مشیری
در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن
که جنگ و کین با منِ حزین روا نباشد
ملک الشعرای بهار
پس:
برخاست بویِ گل
ز درِ آشتی در آی
حافظ


 

 
  

عارفی در ‫۸ سال قبل، شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۴۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۵۱ - داستان کودک مجروح:

این شعر ایراداتی داره.چرا بهترین دوستش گفت که باید در چاه بیاندازمش .چه رازی در بین بوده وچرا از پدرش شرمسار میشوند.
آیا چاره کار این بوده که یک بچه ای که زمین خورده را در چاه انداخت.

آیدا در ‫۸ سال قبل، شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

میشه راهنمایی کنید

آیدا در ‫۸ سال قبل، شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

کاش من هم مثل شما دوستان شعرهای رو به این خوبی میفهمیدم .

۷ در ‫۸ سال قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۴:

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این
به احتمال بسیار
برگو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این
یعنی تو بازگو کن ای خواجه عاقل هنری بهتر از این
یا
بگو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این

نادر.. در ‫۸ سال قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:

صبا!
خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز...

آیدا در ‫۸ سال قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

من برام شعرها خیلی سنگینه چطوری میتونم بیشتر بفهمم

۷ در ‫۸ سال قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۱۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

فراموش نباید کرد که سعدی بر زبان عرب هم مانند فارسی چیرگی بیچون و چرا داشته است درست برعکس حافظ

۷ در ‫۸ سال قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۱۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

مثل ابیات فارسی معنی دیگر هم میتوان برداشت کرد:
هشیاری را سرزنش کن که مردمان را اینچنین از شدت مستی از خود بیخود کرده است.

۷ در ‫۸ سال قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۵۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

معنی سرراست:
ای هشیار کسی را سرزنش کن که مردمی را چنین مست و از خود بیخود کرده است.

۷ در ‫۸ سال قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

رفت را خودم اضافه کردم
ترک الناس یعنی مردم خود را ترک کردند-از خود بیخود شدند
به خاطر چه چیزی؟
شدت مستی

۷ در ‫۸ سال قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را
قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری
هیچکدام از دوستان این بیت را درست معنی نکردند.
هیچ هشیار ما را به دلیل مستی سرزنش نمیکند
بگوی ای هوشیار این(سرزنش)را به کسی که مردمی را چنین از خود بیخود کرد و رفت

حمید در ‫۸ سال قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۵:

دوستان کسی می داند که بحر عروضی «مستفعلتن مستفعلتن» چیست؟

حمید در ‫۸ سال قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۵:

دوستان کسی می داند که بحر عروضی چیست؟

س در ‫۸ سال قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

آقای یاسر بختیاری (یاس) هم این آهنگ رو خوندن از دست ندینش

گمنام در ‫۸ سال قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

خرچنگ را فراموش کردید،و عشق آتش چنگ را و چنگ
و چنگو را ( باصدای زیر)
لاک پشت را "سنگ پشت "و هم " کاسه پشت "
گفته و میگویند
و ای بسا به تازگی چنگ پشت نیز
" دسته ای گل بود کز دورم ربود
چون بدیدم آتش اند چنگ داشت"
گویا از خاقانی است و ناظری به زیبایی خوانده است

نیکومنش در ‫۸ سال قبل، جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳:

درود بیکران بر دوستان جان
-بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
که تاب من به جهان طره فلانی داد
قامتم چون ساقه گل بنفشه از جفای محبوب ازلی خمیده شده و داغ عشقش دلم را داغدار خود کرده بود قضا را دوش به نزد دلستان
(عاشق واصل،پیر و راهنما نمادی از معشوق ازلی) گل اندامی رسیدم و از جفاهای معشوق گلایه مندی کردم و گفتم این قامت خمیده من از
افسون گریهای محبوب ازلی است که همنشین تو بوده و از او نشان به خوبی داری (فلانی)
2-دلم خزانه اسرار بود و دست قضا
درش ببست و کلیدش به دلستانی داد
دلم آن شاهد ازلی که محبوب خویش را در ازل مشاهده کرده و حسن او را چون گنجینه ای در درون خویش‌ به یادگار داشت چنین بر او حکم شده است گه نگهبانش تو باشی و ‌کلید اسرارش به دست چون تو دلستانی باشد(گل همان نماد معشوق)
3-شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب
به مومیایی لطف توام نشانی داد
خداوندا به راهنمایی و ارشاد آن پیرطبیب (دلستان )خاضعانه و خاشعانه به درگاه تو به پناه امده ام که تنها لطف بیکران تو چاره دلشکستگان می باشد
4-تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
که دست دادش و یاری ناتوانی داد
خداوندا با تمام وجود آرزومند سلامتی تن و روح و روان خاطر آن دلستان
(پیر راهنما) هستم که دست نیازمند مرا گرفت و مرا در طی طریق رهنمون و یاری کرد
5-برو معالجه خود کن ای نصیحتگو
شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد
می دانم بعد از شنیدن این حقایقی که فاش کردم عده ای مرا سرزنش و ملامت خواهند کرد ولی بهتر است که آن عده علاج تعلل های خود کرده و به من بگویند که شراب نوشی از دست پیری که خود به شهود آن یار شیرین زبان رسیده به چه کسی تا کنون زیان رسانیده است
-گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت
دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد
در جمعی از حلقه عشاق و رقیبان عشق بودیم که آن دلستان به اتفاق بر ما پیش آمد و رو به رقیبان عشق من گفت که دریغا که حافظ از جان دادگان معشوق ازلی است و همه آن عاشقان را در خماری وصال در انداخت و برفت
سر به زیر و کامیاب

۱
۳۲۰۱
۳۲۰۲
۳۲۰۳
۳۲۰۴
۳۲۰۵
۵۷۱۰