بیگانه در ۸ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۰:
طعنه زند مرا ز کین رو صنمی دگر گزین
در دو جهان یکی بگو کو صنمی، کجا دگر...
همایون در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۰:
عقل در کار عشق فرو میماند به خصوص که معشوق بزرگ باشد و عاشق مجبور باشد خود را فراموش کند و در برابر آن ناچیز بشمارد، آنگاه عاشق به عشق مبدل میشود و از وجود او چیزی در میان نمی ماند و عشق به جای او سخن میگوید و سخن عشق زیباست و می و شراب مستی بخش میشود و چون مطرب شادی آور و طرب انگیز میگردد
در حقیقت هم تنها عشق در هستی هست و همه نقشها را آفریده است ولی به چشم انسان معشوق میآید و نامهای دیگر نیز میگیرد مثل ٔبت، خدا، سیمرغ، الله، شاه و یا ارباب و ولی یا انرژی یا ماده و پول و یا هر اسم دیگری متناسب با حال و روز انسان
وقتی چیزی از عشق زدوده میشود و جدا میگردد و به هستی میآید، رابطه عجیب و مرموزی با زداینده خود که عشق است پیدا میکند که اگر این راز و نا معلومی نمی بود، هستی نیز پیدا نمی شد، این راز مانند خیال است و تنها در خیال میتواند پیدا شود که حقیقی نیست و جمال و حقیقت آن قابل نمایش نیست بلکه تنها در کار است و هر لحظه صورت دیگری پیدا میکند
خوش به سعادت انسانی که اندک اندک به عشق نزدیک و نزدیک تر و با سخن عشق آشنا می گردد که سخن عشق عطای نقد است و بزرگترین نعمت برای انسان این است که صدای عشق باشد
عبدالملکی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
این مصرع راشجریان بصورت زیر خوانده است
وه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد
nabavar در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶:
arshia جان
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
می گوید : ای حافظ اگر بخت تو یار باشد و اقبالت بلند ، چون شکاری ، در دام آن لعبت والا خواهی افتاد
مطبوع شمایل =خوش اندام و دلربا
زنده باشی
رضا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:
مُدامم مست میدارد نسیم ِجَعدِ گیسویت
خرابم میکند هر دَم فریب چشم جادویت
مُدام: پیوسته،همیشه، شراب، در اینجا معنای شراب ندارد.
نسیم: بوی دلنواز
جَعد: موی پیچیده و حلقه حلقه
خراب: حالتی ویرانگر وغریب ازبیقراری وبی تابی، دراینجا خُماری که به سببِ ننوشیدن شراب دست می دهد. حافظِ خوش ذوق درمصراع اوّل ازرایحه ی زلفِ معشوق سر مست شده لیکن درمصراع دوّم ازافسون چشمانش خُمار وبی تاب می باشد. "مستی" و"خرابی" دراین بیت تضادّی حافظانه خلق کرده اند. تضادّی که موردِ علاقه ی همیشگیِ حافظ است ومعمولاً دراغلب اشعارش باقراردادن واژه های متضاد، به زیبایی تناقض می آفریند وهنرنمایی می کند تاکشمکش های حالتهای عاشقانه رابه تصویرکشد.
فریب: حرکاتِ دلبرانه،ناز وعشوه
چشم جادویت: چشمان افسونگرتو
خطاب به معشوق زمینیست.
معنی بیت: ای محبوب من، درحالت متناقضی ازشیدایی قرار گرفته ام. ازیک سوشمیم دلنوازی که ازلابلای زلفِ مجعّدت به مشامم می رسد سرمست وشنگول می شوم ازسوی دیگر ازافسون چشمان جادوگرت خراب وخُمارمی گردم.
اگرچه مستیِ عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آباداست.
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محرابِ ابرویت
شمع دیده:چشم به شمعی خاموش تشبیه شده که قراراست به نورچشم معشوق درمحراب ابروانش روشن گردد. شمع افروختن درمحراب فضای روحانی ِرازونیاز وحاجتمندی را به ذهن متبادرمی سازد.
افروزیم: روشن کنیم
محراب ابرویت: کمان دلکش ابروی یاربه محراب که محل رازونیاز است تشبیه شده است. برای عاشقی مثل حافظ،کمان ابروی یارمقدّس ترین محراب برای رازونیازوبرافروختن شمع دیدگان(روشن نمودن چشم) به نورچشمان معشوق است.
معنی بیت: بعد ازاین همه صبر وتحمّل ِطاقت سوز،خدایا آیا توفیقی پیدا خواهیم کرد که شبی چشم درچشم محبوب،شمع دیدگانمان را درمحراب ِ مقدّس ابروانش روشن سازم؟
به جزابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعتِ غیرتودرمذهب مانتوان کرد
سوادِ لوح ِبینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخهای باشد ز لوح خال هندویت
سواد : سوادمعانی زیادی دارد دراینجا باتوجّه به قرارگرفتن درکنار"صفحه ی بینش" همان سیاهیِ وسطِ چشم(مردمک) است که به سببِ دارا بودن اهمیّت وقدرت جادویی عزیزترین نقطه ی بدن است. درفرهنگ وگویش ترکی،برای کسی که بسیاردوست داشته باشند می گویند "قاراگِلَه" یعنی سیاهی چشمانم هستی وبه اندازه ی آن عزیزی. (قارا:سیاهی، گِلَه: مردمک چشم) امّا حافظ می فرماید: سیاهی چشم برای من نه به سببِ قوّه ی بینایی ،بلکه ازآن روی عزیزاست که شکلِ خال سیاهِ تورا برای من تداعی می کند چنانکه گویی یک رونوشت ازخال تو درجان من است.
سودا لوح بینش: سیاهی مردمک چشم.
خال هندو: به خالهایی که سیاه،جذّاب ورازآلودهستند گفته می شود.
معنی بیت:مردمک وسیاهی چشمانم را ازآن روی عزیز و گرامی می دارم که نقش خال ِخیال انگیز تورادرذهن من تداعی می کند. چنین تصوّرمی کنم که یک رونوشت ازخال جادویی تو دردرون جان وضمیرم نقش بسته است.
سواددیده ی غمدیده ام به اشک مشوی
که نقش خال توهرگزنمی رودزضمیر
تو گرخواهی که جاویدان جهان یک سربیارایی
صبا راگو که بردارد زمانی بُرقع از رویت
بُرقَع: حجاب،روبنده، پارچهای که هنوزهم دربسیاری ازنقاط ایران، دختران وزنان بر روی صورت آویزان کنند. البته وجود این واژه دراین غزل به تنهایی نمی تواندنشانگراین باشد که معشوقِ شاعربی تردید مونّث بوده است. چراکه حافظ برای مخاطب مذکرنیز واژه ی "بُرقع بردار" راقبلاً به منظورتشویق مخاطب به ظهور وقیام بکاربرده است وممکن است دراینجا نیز به همان معنای ازخلوت بیرون آی وقیام کن بوده باشد.
معنی بیت: اگرمی خواهی تمام نقاط جهان را به آبادانی وبهبود وزیبایی تغییردهی کافیست به نسیم صبا اشاره کنی تاروبندِ تورابگشاید و ازتجلّیِ فروغ سیمای تو،جهان مبدّل به گلستانی فرحبخش گردد.
گوشه گیران انتظار جلوه خوش میکنند
برشکن طَرفِ کلاه وبُرقع ازرُخ برفکن
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
برافشان: موهایت رابازکن وبه نسیم بسپار
معنی بیت: درادامه ی بیت قبلی: واگرمی خواهی که رسم فناشدن ومرگ راازبین ببری کافیست که زلفِ خودرابرافشانی وبه نسیم صبابسپاری تاجانهایی که دربندِ زلفت گرفتارانند وچیزی به مرگشان باقی نمانده،آزادشوند وازتجلّیِ زیبائیهای توجانی تازه بگیرند جانی که فانی نیست.
زلفت هزاردل به یکی تارموببست
راه هزارچاره گرازچاسوببست.
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل
من از افسونِ چشمت مست و او از بوی گیسویت
افسون: جاذبه و جادو
معنی بیت: ای محبوب، من وبادصبا هردودرعشق توهمانند هم بیچاره و سرگردان وحیرانیم و ازاشتیاق توبه هرسوی دَوانیم. بادصبا ازبوی دلکش زلف تو، من ازجادوی چشمانت سرمست ومدهوش هستیم.
حافظِ خوش ذوق درجایی دیگر حالات عاشقی وعواطف خودرا باآهو تقسیم کرده است.
الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
دَد و دامت کمین از پیش و از پس
زهی همّت که حافظ راست از دنیی و از عُقبی
نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سر کویت
زهی: مرحبا
همت: اراده، دراینجامناعت طبع وبی نیازی
معنی بیت: مرحبا به مناعتِ طبع وعزّتِ نفس حافظ که فریبندگیهای مظاهردنیوی و نعمت های بهشت نتوانستند حافظ راوسوسه کنند. حافظ فقط به خاک سرکوی معشوق دلخوش وخرسنداست وازبندِ تعلّقاتِ هردو جهان آزاد می باشد.
باغ بهشت وسایه ی طوبا وقصرحور
باخاک کوی دوست برابر نمی کنم
سیدجابر در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۷:
با سلام
جناب شاه نعمت الله ولی مذهب شافعی داشته و مدح خلفا در اشعار ایشان زیاد دیده می شود و پیرو کلام اشعری بوده چون با معتزله بسیار دشمن بوده است
shkh در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ قاآنی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷:
با سلام
برادر محترم حسن آقا ، تا کی خودسانسوری و دیگر ساسوری . ترا خدا نگو که از خواندن این رباعی تحریک میشی!!!!!
آخه عزیز من اگه سراینده را بعنوان شاعر قبول داری ، نمیتونی فقط از اون شعرهایی که خوشت میاد را فقط انتخاب کنی و تو سایت بزاری .
امیدوارم قانع شده باشی و به همه اشعار شعرا احترام بذاریم .
جاوید مدرس اول رافض در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:
تضمین غزل حافظ ( 167 )
مسمط مخمس
*******************************
چو شعر حافظ شیراز جان مجلس شد
به پیش نظم گهربار، شعرما مس شد
هزار شاکله الهام بر "مدرس" شد
*
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
******************************
هر آنکه جانب حق را زدست خویش بهشت
به آخرت دِرود آنچه را که ناحق کشت
نعیم علم لدنی نواله ای ز سرشت
*
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
*******************************
هر آنکه در ره میثاق خود نکرد وفا
جفا همی کشد ازچرخ در ازای بها
منم که عاشق آن حضرتم ز شید رها
*
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
********************************
کشیده جور و جفا اشکت ازچه گلگون دوست
بیا که از غم ما چهره تو زرگون دوست
بنزد دل شده ای در وفا تو بیچون دوست
*
به صدر مصطبهام مینشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
********************************
به دست یار دل ما مثال یک کفتر
برای وصل تو، ازهجر راه ما ششدر
دل حزین مرا عشق یار شد مصدر
*
خیال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
*******************************
به دل شرار وهوس، لیک عاشق و محجور
بسر خیال شراب لبش ولی مخمور
رسم زجانب اهل نظر به فیض حضور
*
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
*******************************
چو رفته حاصل عمر و دماغ پر زهوا
لبم خموش و درون پر فغان و پرغوغا
زعکس دلبر ما شد پیاله غیب نما
*
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
******************************
به دل مده شرر و غم ز جوروطعن حسود
زچشم مست تودر یک نگه توان که غنود
طبیب عشق شرابی چو از لبت فرمود
*
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بیخبر افتاد و عقل بیحس شد
********************************
غزال شعر،غزل بوده و، زدل ساری
سرود دل چو ز حافظ گرفته خط باری
بنظم وشعر مرا بوده او چو دلداری
*
چو زر عزیز وجود است نظم او آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
*******************************
اگر که جمله حریفان راه عرفانید
چرا به عشق ز موج بلا گریزانید
زمی زیاده چو "رافض" کشیده افتانید
*
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
جاوید مدرس اول رافض در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸:
تضمین غزل (168 ) حافظ
خیال آن لب میگون و قصد کام و نشد
خمار و صبح چو کردم هوای جام و نشد
به نیم جرعه مراعات خاص و عام و نشد
*
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
**************************************
زحرف عشق بگوتا بگوش جان شنوم
مرا بگو که بیا، من بپای سر بدوم
اگر تو اذن دهی من زپیش تو نروم
*
به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم
شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد
*************************************
چومکر و حیله بود کارگر به هر دکان
شدم به شید چوزاهد،به زیر دلق نهان
چو دید حال چنینم به حالتی ز فغان
*
پیام داد که خواهم نشست با رندان
شدم به رندی و دردی کشی ونام و نشد
************************************
قبال عقل و به اقبال، بنده شد مقبل
به زعم خویش شدم من به محضرش واصل
براه عشق نگاری شدیم ما سائل
*
رواست در بر اگر میتپد کبوتر دل
که دید در ره خود تاب و پیچ و دام و نشد
**************************************
دلم به آتش زلف و رخست همچون نعل
هزار چاره بجستم هزار ره به حیل
درین خیال بمردم نگشت مشگل حل
*
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
**************************************
براه عشق بسی خون دل اگر خوردم
نشد میسرم ار جان خود بدر بردم
شنو زمن که درین راه مقصد است عدم
*
به کوی عشق منه بیدلیل راه قَدَم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
*************************************
ز گنج عشق تو گفتند هر کسی آسود
ز رنج گنج نشد حاصل و طلب افزود
درین طریق مهیبم که جان و دل فرسود
*
فغان که در طلب گنج نامه مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
***********************************
بقصد وصل بخورشید در شب دیجور
چو گنج محضر معشوق و شد زما مستور
مگر ز دولت یاران رسم زجهل بنور
*
دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
**********************************
نبرده راه به مقصد کسی ز جانب مکر
نه ورد راه بر انگیخت نی دعای به ذکر
نه رند چاره نمودی و نی نخاله بکر
*
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
*********************************
جاوید مدرس (رافض)
جاوید مدرس اول رافض در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸:
دفتر اشعار جاوید مدرس (رافض), [06.03.18 14:57]
رادین رادین در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
توفان درست است نه طوفان.
عباس در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۶:
جرم همه را عفو کنی بی سببی صحیح است.
بهنام در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۷ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:
لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
سلام با احترام به محمد و پردیس به نظر من آقای سنایی اینجا منظورش این نیست که از ترس آتش ذکر خدا بگوید بلکه داره میگه حتی در آتش دوزخ هم باشم توحید خدا می گویم اگر آتش دوزخ به لب و دندانم رهایی بدن.
امیرحسین در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:
محمد معتمدی البوم سرمست ترانه ی سر مست از این شعر استفاده کردن
فرشید در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰:
با سلام این رباعی از حضرت مولانا است و در گنجور هم در قسمت رباعی 1989 حضرت آمده لطفا تصحیح بفرمایید با تشکر
کوروش در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۲:
مصراع دوم بیت دوم ".. چه تابان است آن گردون ز عکس بحر دربارش"
صحیح هست.
ممنون
سید موعود حسینی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۰۲ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱:
هو 121
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
کوروش در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۴:
مصراع اول بیت هشتم باید بصورت زیر تصحیح شود
".... از آن زلف سیه کارش"
ممنون
خمارمستی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۴۰ دربارهٔ سنایی » طریق التحقیق » بخش ۷۵ - الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم:
سوالی از دوستان دارم: مگر یک گزارهی معروف که با عقل سازگار است باید حتما حدیث باشد که مورد پذیرش قرار گیرد؟
مگر نه اینکه گفته اند ببین چه میگوید نه اینکه که میگوید.
فاطمه در ۸ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷: