گنجور

حاشیه‌ها

گمنام- در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:

پی نوشت :
و مانای اصلی غلام " پسر زیباروی و امرد " است

محمدطهماسبی دهنو در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد:

این بیت به این شکلِ
پاره ی خاک تو را چون زنده ساخت
خاکها را جملگی باید شناخت
مولوی میگه بدن تو خاکِ مرده بوده که حالا زنده شده
پس معلوم میشه فاصله ی مرده و زنده زیاد نیست
مرده زود زنده میشه
و به ما میخواد بگه که در خاک قابلیت زندگی هستش

گمنام- در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:

منظور شیخ از غلام همان غلام است،
ماناهای گوناگون غلام را جستجو کنیفد.

Ben Omar در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۱۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:

منظور از - ای غلام - در بیت اول کیست؟
سعدی دارد چه کسی را خطاب میکند که بنشیند و روزش را روشن بکند؟

nabavar در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۰۴ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها » شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است:

آیه ی قرآن :
الْأَعْرَابُ أَشَدُّ کُفْرًا وَنِفَاقًا
آعراب از کفر و نفاق بدترند

@ikasra در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۵۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷:

سلام

در بیت اول مصرع دوم با توجه به سیلاب ، دریاییم ( دریا ) صحیح است.

رضا در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵:

خوابِ آن نرگس ِ فتّان تو بی چیزی نیست
تاب آن زلفِ پریشان تو بی چیزی نیست
خواب: خماری،خرابی
نرگس: چشم
فتّان: فتنه انگیز
بی چیزی: بی سبب، بی حکمت
تاب: توان، طاقت، پیچ، جعد، چین، خمش، شکن، پرتو، تابش، روشنی، فروغ، نور ، حرارت، سوزش، گرمی،
آرام، پایداری، تحمل، دوام، مقاومت
این غزل خطاب به معشوق زمینیست ومعنای عرفانی ندارد.
معنی بیت: خرابی وخُماریِ چشمان ِ فتنه انگیزتو،اتّفاقی وبی علّت نیست. چشمان تودسیسه ای درسردارد، این خواب آلودگی مقدّمه چینی برای انجام کاری دیگراست. چشمان تو قصدِ جان عاشقان را کرده اند. فروغ ِ دلکش و پیچ وتابِ گیسوان تو نیز بی حکمت نیست این جلوه گری منظوری را درپی دارد. زلفِ تابدارتو دامی برای به بند کشیدن دلهای عاشقان است.
زلف راحلقه مکن تا نکنی دربندم
طُرّه را تای مده تا ندهی بربادم
از لَبت شیر روان بود که من می‌گفتم
این شِکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست
"ازلبت شیر روان بود" کنایه اززمان ِخُردسالیست.
شکر: کنایه ازلبِ شیرین
نمکدان: کنایه ازدهان معشوق، شکر(لب) گِرداگردِ نمکدان(دهان) قرارگرفته است. (تضاد حافظانه)
معنی بیت: ای محبوب، توبسیار خُردسال بودی من به اسرار زیبائی ِ توپی برده بودم. همآن زمان که شیرینی ِ لبهای سرخ وآبدارتورا دیدم، باخود گفتم که این شکر(لب) گِرداگردِ دهان ِ نمکین تو(نمکدان) دلیل خاصّی باید داشته باشد. حال می بینم که حدس وگمان من درست بوده وخداوند تورا برای دلبری آفریده است. این زیبایی، واین ترکیب شکر ونمک را که خالق هستی برای دهان ولب تو درنظر گرفته، بی حکمت نیست.
حریف عشق توبودم چوماه نو بودی
کنون که ماهِ تمامی نظر دریغ مدار
جان درازی تو بادا که یقین می‌دانم
درکمان ناوکِ مژگان توبی چیزی نیست
جان درازیّ ِ توبادا: جانم فدای توباد،عمرم من به طول عمرتواضافه شود.
کمان: کنایه ازابرو
ناوک: تیر
معنی بیت: ای معشوق جانم فدای تووعمرتودرازباد. اطمینان دارم که تیرهای مژگان تو درکمان ابروانت، به منظورخاصی تعبیه شده اند. تیرهایی که هرکدام برای گرفتن جان یک عاشق کافیست.
خمی که ابروی شوخ تو درکمان انداخت
به قصدجان من زارناتوان انداخت
مبتلایی به غم مِحنت و اندوه فراق
ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست
خطاب به دل خود می فرماید:
معنی بیت: ای دل ِ عاشق پیشه ی من، تودچار غم واندوهِ هجران شده ای، این گریه وزاری وفریادِ تو بی سبب نیست.
کوهِ اندوهِ فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که ازناله دلش چون نالیست.
دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت
ای گل این چاکِ گریبان تو بی چیزی نیست
چاک گریبان: نسیم ازکوی دلبربه باغ واردمی شود وغنچه های فروبسته راباعطروبوی دلبربه وجد وشَعف می آورد.غنچه ها ازخودبیخودشده و گریبان خودرا چاک می دهند وبا شکوفاشدن به گل تبدیل می شوند.
معنی بیت: دیشب نسیم ازسمتِ کوی معشوق به گلستان واردشد وعطرو بوی معشوق را درگلستان منتشرنمود. ای گل من خبردارم که تو ازعطر وبوی معشوق، ازخودبیخودشده و گریبان پیراهن خویش پاره کرده ای این چاکِ گریبان تو اتّفاقی نبوده است.
چوگل هردَم به بویت جامه برتن
کنم چاک ازگریبان تا به دامن
دردِ عشق اَر چه دل از خَلق نهان می‌داری
حافظ این دیده ی گریان تو بی چیزی نیست
ای حافظ اگرچه سعی می کنی سِرّعاشقی راپنهان نگاه داری امّا نمی دانی که اشک چشمانت رازتورا برمَلا می سازند. روشن است که این چشمان تو بی دلیل به گریه نیافتاده اند.
گرکمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی رازپنهانم چوشمع ؟

نیازمندی در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۴ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها » شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است:

قال علی بن الحسین علیه السلام:
تزهر أرض کربلا یوم القیامة کالکوکب الدری و تنادی أنا أرض الله المقدسة الطیبة المبارکة التی تضمنت سید الشهداء و سید شباب اهل الجنة.
امام سجاد علیه السلام فرمود: زمین کربلا، در روز رستاخیز، چون ستاره مرواریدی می درخشد و ندا در می دهد که من زمین مقدس خدایم، زمین پاک و مبارکی که پیشوای شهیدان و سالار جوانان بهشت را در بر گرفته است. ادب الطف، ج 1، ص 236، به نقل از کامل الزیارات، ص 268

نادر.. در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۸:

چو گلزار تو را دیدم چو خار و گل بروییدم
چو خارم سوخت در عشقت، گلم بر تو نثار آمد..

مجتبی در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۲۹ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۴:

بیت 28 به جای ای جمال حال مردان... به نظر می رسد به شکل زیر صحیح تر است:
از جمال حال مردان بیخبر باشد مکان
که در این صورت در رویارویی با مصراع دوم نیز اسلوب معادله برقرار می شود: همچنانکه مکان از جمال حال مردان بی خبراست، لگن _که شمع درون آن قرار دارد_ نیز از درخشش شمع بیخبر وبی بهره است.

مجتبی در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۱۴ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۴:

مصراع2 بیت اول در بعضی از چاپهای دیوان چنین است:
رخ چو عیاران میارا، جان چو نامردان مکن!
به نظر میرسد این صورت صحیح تری باشد، بویژه با آمدن دو فعل نهی میارا و مَکَن.

مهرشاد در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:

باعث افسوس است که نام بانو هایده را در میان خوانندگان قرار نداده اید!

دوستدار در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:

از اونجایی که اکثر غزلیات حافظ درباره امام زمانه و خود حافظ هم حافظ قران بوده و این که اصلا غزل معمولا عارفانه نوشته میشه ما سعی داریم این شعر رو هم عارفانه معنی کنیم حالا نمیدونم کار درستیه یا نه!
در جواب بعضی

همایون در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۱:

انسان در زندگی‌ خود همیشه با توبه روبرو است چون کار‌ها همه از روی فریب است و هر سال فریب‌ها و دروغ‌های پار سال کهنه می‌‌شود و به درد نمی خورد و دیگر لذتی با خود نمی آورد و دست آوردی به همراه ندارد بلکه موجب زیان هم می‌‌گردد و عادت‌هایی‌ که با خود دارد مزاحمت نیز فراهم می‌‌کند
انسان عاشق که راستی‌ را آموخته است و با یار خود به کار گرفته است و می‌‌گیرد هر سال و هر روز نو تر از دیروز است و این تنها راه و رسمی است که هرگز نیازی به توبه ندارد این ویژگی‌ نیازی به جای زیاد و ثروت زیاد و شرایط دیگر ندارد تا شادی بیاورد بلکه خود در خود می‌‌جوشد و گسترش می‌‌یابد و کاری نیست که تقلید شود که اگر تقلید شود دیگر آن نیست که باید باشد و باید از آن توبه کرد زیرا تقلید کار کهنه است و راستی‌ راه نویی که راه عشق است

همایون در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۰:

برخی فکر می‌‌کنند عرفان چیز اضافی است و نیازی به آن ندارند و خود همه چیز را می‌‌دانند و حتی آیه‌هایی‌ از قرآن و انجیل و کتاب‌های دیگر خوانده اند و تفسیر می‌‌کنند و نماز روزه هم می‌‌گیرند و راه پول ساختن را هم آموخته پس هم این دنیا و هم آن دنیا را از آن خود می‌‌دانند و نا آگاه از این که در زندانی که خود ساخته اند گرفتارند و آن زندان ظاهر سازی و دورویی است و آن‌ چه را که ندارند هنر راستی‌ است و دلیل آن هم این است که همه عیب‌ها را در دیگران می‌‌بینند و این هنر را ندارند که خود را ببینند و با خود حرف بزنند بلکه همه حرف‌ها به نوعی به دیگران مربوط می‌‌شود چرا چون با خود حرف زدن نیازمند هنر راستی‌ است که آسان بدست نمی آید و اول باید دوستی‌ پیدا کرد که راستی‌ را می‌‌شناسد و با او راستی‌ را تمرین کرد که نشان آن‌ نویی است و شکار فکر نو و حرف نو نه تکرار آن چه در کتاب‌ها آمده است

فرخ در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۲۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۳:

سطر آخر، بند دوم باید چنین باشد تا قافیه درست در بیاید:
چنین بود تا بود و بر کس نماند.

همایون در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۹:

ما در زندگی‌ هر کاری می‌کنیم و هر حرفی‌ می‌‌زنیم از روی ملاحظات و حساب گری است و این رسم زندگی‌ است که اگر غیر از این باشد باعث نا هنجاری‌ها و دل‌ خوری‌ها و زیان‌ها و گاه خسارات سنگین می‌‌شود
در مرام و مذهب عشق هیچ حساب گری و ملاحظه در کار نیست چون راستی‌ کار می‌‌کند و هدف رسیدن به نویی است نه آنکه چیز کهنه‌ای حفظ و صیانت شود و وضعیت‌ای که وجود دارد مراقبت شود
آنجا پای همه در میا‌‌ن است و اینجا تنها پای دوست آنجا همه چیز حفظ می‌‌شود اینجا همه چیز خراب آنجا اگر خشم بد است اینجا شربت است آنجا اگر کفر بد است اینجا ایمان به حساب می‌‌آید آنجا نه بد است و آری خوب اینجا بر عکس است آنجا سود شخصی‌ خوب است اینجا سودی در کار نیست و همه از دست دادن است چون هر روز از دهان دوست خبر‌های نو فرو می‌‌ریزد و دل‌ هر روز روشن تر از دیروز است و غذای آن‌ هر روز می‌‌رسد و نیازی به ذخیره کردن نیست

رامین در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱ - پادشاهی فریدون پانصد سال بود:

تعجب کردم از حرف دوستمون. اتفاقا این بیت کاملا درست هست و بی نهایت هم معنی دارد. کدوم شاهنامه نوشتن آبادی؟ تن آسانی و خوردن آیین اوست کاملا درست هست. ایرانیان تن رو گرامی میداشتن .چون روان هست که به وسیله تن پدید میاد. اگر خودتون رو بالاتر از جنیدی نمیدونین میتونین فیلم شماره 6 استاد رو دقیقه 40 به بعد رو ببینید و گوش کنید و به این سایت نگین چرت و پرت گفتن. چون درسته بیتش

رضا در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست
حاصل: محصول
کون و مکان: هرآنچه که در جهان هستی می بینیم، کلّ کاینات وهرچه دراوست
اسباب: ، وسایل،هرآنچه که هست ومی بینیم
باده: شراب
"این،همه نیست" : اینهایی که می بینیم همه ی آنچه که وجود دارد نیست، گوشه ای ازآنچه که هست می بینیم. ما ناتوان هستیم ازدرکِ همه ی اسباب جهان.چیزهای زیادی هست وما ازآنهابی خبریم.
بسیاری از آدمیان، براین باورند که هدف اصلی ِ خلقت ومرکزآفرینش هستند. فکرمی کنند اینقدرمهّم هستند که چرخ عظیم فلک به سببِ اینکه اینها لقمه نانی به کف آرند وبه غفلت نخورندمی چرخد!
برخی دیگرنیزباتوسعه ی روزافزون علم ودانش، ودرکِ بی کرانگیِ جهان ِ هستی براین باورند که کُره ی زمین وآدمیانش درصحفیه ی کائنات آنقدرناچیزوکم اهمیّت است که عددی به حساب نمی آید چه رسدبه اینکه مرکز آفرینش بوده باشدویا موردِ توجّهِ ویژه ی خالق هستی قرارگیرد!
به هرحال عظمت هستی بسیارفراترازدرک وفهم آدمیست وروزبروزپیچیدگی معمّای هستی فزونی می یابد وپاسخ قانع کننده ای برچیستی وچرائیِ هستی وهزاران سئوال دیگر پیدا نمی شود.
حافظ عزیز نیز که استاد بی بدیل ِ طرح سئوال وبه نقدکشیدن باورهاست این غزل را درهمین راستا و با نیّتِ طرح پرسش خَلق نموده است. اوبابه نقدکشیدن اعتقادات وباورها، مسئولانه می خواهد انسانهای خفته رابیدارسازد. او مشتاق است که موتوراندیشه های انسانها را روشن کند به این امید که صاحبان اندیشه ازحیطه ی ساده لوحی وخوش باوری قدمی فراترگذاشته وبه حقیقت نزدیکترشوند. این غزل درکل سعی دارد مرغ اندیشه ی آدمی را به پروازدرآورده، از سقفِ باورهای کهنه عبوردهد وبه آسمان لایتناهی برساند.
به منظورقرارگرفتن درفضای حافظانه ودرک روشن ِمعنا ومفهوم این غزل،بهترآن است که با مرور ِ این سئوال به استقبال ازاین غزل نغز وپُرمایه برویم:
آیا به راستی ابروبادومه وخورشید وفلک درکارند تا ما لقمه نانی به کف آریم وبه غفلت نخوریم؟! همین؟! آیا محصول کون ومکان اینقدرناچیزاست؟!
معنی بیت: محصولاتِ کارخانه ی عظیم هستی، این چیزهایی نیست که ما می بینیم ومی پنداریم که چرخش ِ چرخ فلک برای این است که مازاده شویم، نانی به دست آوریم،تولیدمثل کنیم وسرانجام دردل خاک آرام گیریم!
باده پیش آر که داستان به همین جا ختم نمی شود! باده پیش آرتابه عیش وعشرت بپردازیم، شاید درحالت سُرور وشادمانی پی به چیزی بُردیم! زندگانی ما،دانش،باورها واعتقادات ما تنها ذرّه ای بسیارناچیز ازتولیداتِ کارخانه ی هستی اَند وتمام اینهایی را که تاکنون ما کشف کرده ودراختیارداریم همه ی ماجرا نیست. کُره ی زمین وکلّ آدمیان، درمقابل صفحه ی بیکران هستی آنقدرضعیف وناچیزاست که به مانند یک نقطه ی کوچکی به حساب می آید. درچنین شرایطی عیش وشادمانی بهترین گزینه هست زیرا ماباشادبودن است که خواهیم توانست باجریان هستی همسوشده ودست به طرّاحی واکتشاف بزنیم.
بیاتاگل برافشانیم ومی درساغراندازیم
فلک راسقف بشکافیم وطرحی نو دراندازیم
از دل و جان شرفِ صحبتِ جانان غرض است
غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست
ازدل وجان:ازعمق دل وژرفای جان،باتمام وجود
شرف: آبرو،عزّت،حُرمت، افتخار،
غرض این است: هدف وآرمانِ اصلی این است.
دل وجان این همه نیست: دل وجان به تنهایی اینقدر اهمیّت ندارد. اگرجانان نباشد دل وجان چیزی جزبارگران نیست.
معنی بیت: باتمام وجود وازاعماقِ درون، تمنّای هم صحبتی وهمنشینی با معشوق راداریم ومنظوراصلی ما(عاشقان) رسیدن به وصال است اگرغیراین باشد که دل وجان اینقدرارزش واهمیّت ندارد، دل درکنار دلدار وجان در برجانان معنا وارزش واقعی خودراپیدا می کنند هدف وآرزوی نهایی پیوستن به معشوق است وبس. دست ازاین آرزوبرنخواهیم داشت.
دست ازطلب ندارم تاکام من برآید
یاتن رسد به جانان یا جان زتن برآید
منّتِ سدره و طوبی ز پیِ سایه مَکش
که چوخوش بنگری ای سروِروان این همه نیست
منّت کشیدن : تمنّا کردن،طلب ودرخواست کردن دراینجا طلب کردن به هربهایی حتّابا خواروذلیل کردن ِ خود.
سِدره وطوبی: دودرختی معروف دربهشت. گویند این درختان، به داشتن سایه و شاخه‌های فراوان و میوه‌های متنوع شهرت دارند. بطوری که هر شاخه ا ی از آنها به سوی غرفه ای از غرفه‌های بهشت کشیده شده تابهشتیان درکمال آسایش ورفاه بهره مندگردند.
"این همه نیست" به همین موضوع اشاره دارد حافظ می فرماید ای زاهدِ تاجر ومعامله گر ! اگربه خاطررسیدن به سایه ومیوه ی این درختان، عبادت می کنی و به خود زحمت می دهی، به نتیجه ای نمی رسی، اشتباه متوجّه شده ای ! اصلاً ماجرا ازاین قرارنیست. خودت رازیاد اذیت نکن ،بیش ازاین خودرا تحقیرمکن اینگونه که تو برداشت کرده ای نیست زنهارفریب مخور.
"سرو ِ روان" خطاب به مخاطبِ غزل است مانند ای جان، ای عزیز. چون دراینجا صحبت ازدرختان سدره وطوبی شده، به جای ای عزیز، "سرو روان" بکارگرفته شده تا هماهنگی ظاهری وباطنی ِ واژه ها حفظ شود وبین آنها پیوندِ معنایی وجود داشته باشد. ضمن آنکه حافظ با بکارگیری ِ این واژه قصد دارد به مخاطب یادآوری کند که توخود یک سرو روان هستی پس درحسرتِ سایه ی درختانِ سدره وطوبی نباش خودبهترازآنهایی! اگرشاخه های آنها به غرفه های بهشتی سرک می کشند توخود نیز می توانی به هرکجا که بخواهی روان گردی،به خودت بیا.
معنی بیت: ای عابد وزاهدِ به طمع ِسایه ومیوه ی درختان بهشتی، اینقدرخودراتحقیرمکن،منّت مکش،التماس نکن اگرنیک نگاه کنی خداوند تورا مثل سرو روان آفریده وبه تو ارزشی والابخشیده است. توبهترازطوبی وسدره هستی، تو که خود می توانی برای دیگران سایه هدیه کنی به سایه ی سدره وطوبی طمع داری؟
هُمایی چون توعالیقدر وحرص استخوان تاکی؟
دریغ آن سایه ی همّت که برنا اهل افکندی!
سایه ومیوه ی طوبی اینقدرارزش ندارند که بخواهی به هروسیله وبه هرطریق که شده به آنها برسی. برای رسیدن به آنها گریه وزاری و....نکن ( باید خودِ دوست را هدف قراربدهی نه سایه ومیوه ی درختان بهشتی را !! آرزوها وآرمانت راوسعت بده، غرض ومقصودنهایی باید خوددوست باشد نباید به چیزی کمتر ازاو راضی شوی!)
باغ بهشت وسایه ی طوبی وقصرحور
باخاک کوی دوست برابر نمی کنم
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
وَر نه با سعی و عمل باغ جِنان این همه نیست
دولت: خوشبختی، سعادت، رستگاری
باغ جِنان: باغ بهشت.
معنی بیت: رستگاری وسعادتِ حقیقی آن است که آدمی ازدست مبارک دوست(معشوق ازلی) هدیه ای دریافت کند. بهشت وآرمیدن درسایه ی طوبی وسدره اگر قراراست با گریه وزاری والتماس وخون دل حاصل گردد چندان ذوقی ندارد. خوشبختیِ واقعی درنظرگاهِ حافظ عبارت ازآن است که عاشق زمانی که هیچ امید وانتظاری ندارد ناباورانه،موردِ عنایت ولطف معشوق قرارگیرد به ناگهان غافلگیرشود وببیندمعشوق سرفراگوشش آورده وبه آوازحزین می گوید: ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست؟
البته که باید عاشق این قابلیّت وشایستگی را داشته باشد تاچنین دولتی نصیب او گردد. پیدا کردن این قابلیّت ازطریق منّت کشی والتماس وزاری میسّر نیست همین که عاشق صادق باشد،بی آزارباشد، شادمان باشد ونسبت به پیرامون خویش بی قید وشرط عشق ورزی نماید قطعاً درچنین مسیری قرارخواهد گرفت وروزی قرعه ی این چنین دولتی بنام اوخواهداوفتاد.
به ناامیدی ازاین درمرو بزن فالی
بُوَدکه قرعه ی دولت به نام ما افتد
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
پنج روز: اشاره به مهلت اندک زندگانیست. دورمجنون گذشت ونوبت ماست
هرکسی پنج روزه نوبت اوست.
خوش بیاسای: شادمانه زندگی کن، غم دنیای دَنی مخور،طلبِ روزی ننهاده مکن
چنانکه ملاحظه می شود حافظ درهرفرصتی که دست می دهد مخاطبین خودرا به سرور وشادی وخوشی تشویق می کند. زیرا او که پیامبرراستین عشق وشادمانیست نیک می داند که : کسی که شاد ومسرورباشد به آسانی می تواند به پیرامون خویش نیز شادی هدیه کند هرگز یک تندخو وعبوس غمگین نمی تواند به اندازه ی فرد مسرور وشادمان نیکی ومحبّت کند.
زمان اینهمه نیست: گمان مبر که این عمر زمان زیادیست،چشم برهم بزنی مهلت به پایان رسیده است.
معنی بیت: دراین دنیا مهلت زیادی نداری بنابراین زنهار دراین پنج روزه ای که نوبت به تورسیده،همچون غنچه فروبسته ظاهرنشوی جهد کن ازپرده بیرون آیی وچون گل شادمانه وعاشقانه زندگی کنی. زمان همانندبرق وباد درگذراست مبادا گمان کنی که هنوزفرصت هست وزمان زیادی دراختیارتوست.
سخن درپرده می گویم چوگل ازغنچه بیرون آی
که بیش ازپنج روزی نیست حکم میرنوروزی
بر لب ِ بَحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که زلب تابه دهان اینهمه نیست
بحر فنا: دریای نیستی ونابودی
زلب تا به دهان این همه نیست: فاصله ای بین لب ودهان نیست، فاصله ای بین نیستی و زندگی نیست فرصت غنیمت شمرو شتاب کن. درمصرع دوّم "لب" به معنای نیستی آمده بدان سبب که درمصرع اوّل برلب بحرفنا بودیم. دهان نیزبه معنای زندگی آمده،بدان سبب که آدم زنده قادربه خوردن ونوشیدن است پس دهان تداعی کننده ی زندگیست ودرنهایت، فاصله ی لب تا دهان به زیبایی، فاصله ی مرگ وزندگی راترسیم وملموس ترکرده است.
معنی بیت: ای ساقی، تعجیل کن باده بیاور که هرآن ممکن است نفسی که فرومی رود فرانیاید تعلّل مکن فرصت غنیمت دان همه برلبِ دریای نیستی درانتظار بسرمی بریم شراب بیاورومارا ازاین اضطراب رها کن.
وقت راغنیمت دان آنقدرکه بتوانی
حاصل ازحیات ای جان این دَم است تادانی
زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار
که ره ازصومعه تا دیر مُغان این همه نیست
بازی غیرت: حسد، رشک بردن،خواهش دل، دراینجا بازی عوالم درونی
زنهار: آگاه‌باش ، هشیارباش.
صومعه: مکان وعبادتگاه صوفیان
دیرمغان: مکان وعبادتگاهِ زرتشتیان
حافظ بدان سبب این دورا درتقابل هم قرارداده که دردیرمغان نوشیدن شراب مجاز ودرصومعه غیرمجازاست. زاهد ساکن صومعه(به ظاهرازشراب بیزار) وحافظ ازارادتمندان دیرمغان (دوستارشراب)است .
ای زاهد اینقدرآسوده خاطرمباش که درصومعه ازوسوسه ی شراب نوشیدن دراَمان هستی! هشیارباش، ناگهان به بهانه ای مُنقلب می شوی، دچارتمنّا وخواهش دل می شوی وبیکباره خودرا دردیرمغان می یابی که درحال نوشیدن شراب هستی! چراکه این دومکان فاصله ی زیادی باهمدیگرندارند ویک دگرگونی ِ درونی کافیست که تورا ازصومعه به دیرمغان منتقل کند.چنانکه شیخ صنعان نیزناگهان به بهانه ی عشقی زمینی متحوّل شد وپس ازهفتادسال زُهد وتقوا ساکن میکده شد ودین ودل بربادسپرد.
زاهدِپشیمان راذوق باده خواهدکُشت
عاقلا مکن کاری کآوردپشیمانی
دردمندیّ ِ منِ سوخته ی زار و نزار
ظاهراً حاجتِ تقریروبیان این همه نیست
زار و نزار: آشفته خاطر،ضعیف و لاغر.
تقریر: برقرارکردن،اقرار،نوشتن
بیان ِاشتیاق،دردمندی وسوزدل ِ من ِ آشفته خاطر وناتوان، نیازی به این همه شرح واقرار ندارد بدون شرح وبیان نیزازحال وروزم پیداست درچه وضعی هستم.
بیان شوق چه حاجت که سوزآتش دل
توان شناخت زسوزی که درسخن باشد
نام حافظ رقم ِ نیک پذیرفت ولی
پیش رندان رقم سودوزیان این همه نیست
رقم نیک: نقش نیک، به نیکنامی مشهورشد
رقم سود و زیان: میزان سود و زیان، حساب سود و زیان.
معنی بیت: درست است که نام حافظ درمیان نیکنامان ثبت شد امّا درنظرگاهِ ما رندان، ننگ ونام معیار سود وزیان نیست و چندان اهمیّتی ندارد. برای ما باطن واندرون مهّم است تا به وضعیّت و قابلیّتی برسیم که دولت، بی خونِ دل به کنارآید ولطف وعطای معشوق شامل حال ما گردد.
ازننگ چه گویی که مرا نام زننگ است
وزنام چه پرسی که مرا ننگ زنام است

مهدی ابراهیمی در ‫۸ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲:

از شوقِ آن (حریم) ندارد (سرِ) حجاز
(گردِ) (بیت الحرامِ خُم) (حافظ)
گر نمیرد به (سر) بپوید (باز)
حافظ
معنی ظاهری
اگر عمر حافظ کفاف دهد و خدا بخواهد ورق بر می گردد و بار دیگر حافظ گرد خُم شراب و در بیت الحرام میخانه با سر طواف خواهد کرد
یکی از رسومی که از قدیم برایمان بجا مانده ریختن آب پشتِ مسافر است"سفر سلامت" در قدیم مسافرت بدینگونه نبود. خطرهای زیادی در کَمین بود که کَفَش خارِ مُغیلان و حدّش جان باختن بود و مسافرین، اندکی قبلِ سفر از اقوام و دوستان و آشنایان حلالیتی می طلبیدند" (آه) از این {ر(اه)}که در وی خطری نیست که نیست" امّا یکی از این سفرها که بر هر مسلمان مُتَمَکِنی واجب می گردد، حج است که خود آن مناسکی دارد، یکی از آن آداب اظهار بندگی کردن و احرام بستن و عدم خون ریزی و رو به قبله نهادن و در سعیِ مروه و صفا کوشیدن و (گردیدن) هفت باره بر بیت الله الحرامِ(چهار گوش) بوده و هست.
"اِحرام چه (بند)یم چو آن قبله نه اینجاست/در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت"
آن نازنین سرِ رفتن در این راهِ بی باز گشت را دارد(سروده ی ایّام جوانی) امّا این سفر آدابِ خود را دارد، او پس از اِحرام قصد (خونِ دخترِ رز) را دارد ( بیت الحلالِ خُم) و چقدر در این سعی و صفا می تواند بکوشد و در سرِ آن از سر و تن خود محافظت بکند(حافظ) و با چه توان مندی قصد هفت بار گردیدن(طواف) بر آن بیت الحرامِ خُم(هفت خط جام) را دارد و اگر عمر یاری بکند این گردیدن را با پا طی نمی کند بلکه با سر می رود که "چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست" و کمتر کسی  پس از این کوشیدن(صفا= هفت خط کشیدن) توان طی کردن مروه را داشته. "چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد" "که گر به پای درآیم به در برند به دوشم"
ساقی ار باده از این دست به جام اندازد/عارفان را همه در شربِ مدام اندازد/ چه مستی است ندانم که رو به ما آورد/که بود ساقی و این باده از کجا آورد/ ازین افیون که ساقی در می افگند/ حریفان را نه سر ماند و نه دستار/ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت/این نقش ها نگر که چه خوش در کدو ببست
حافظ
ساقیان لاابالی در طواف/هوشِ میخوارانِ مجلس برده‌اند/جرعه‌ای خوردیم و، کار از دست رفت/تا چه بی هوشانه در می کرده‌اند؟/ما به یک شربت چنین بی خود شدیم/دیگران چندین قدح چون خورده اند؟
سعدی
خیز و در کاسه ی زر آبِ طربناک انداز/
پیشتر زانکه شود کاسه ی سر خاک انداز
بس که در پرده (چنگ) گفت سخن/
ببُرش موی(تا) (نموید) باز
« إِنَّ اللَّهَ یُبَاهِی بِالطَّائِفِینَ » ؛
« خداوند به طواف کنندگان مباهات می کند . »
"ساقی به جام عدل بده باده"
قبولِ حق
مرا به کشتیِ باده در افکن ای ساقی
که گفته اند نکویی کن و در آب انداز
حافظ

۱
۳۱۷۷
۳۱۷۸
۳۱۷۹
۳۱۸۰
۳۱۸۱
۵۷۱۱