کمال داودوند در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴:
10284
برگ بی برگی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
ای پادشهِ خوبان داد از غمِ تنهایی
دل بی تو به جان آمد، وقت است که بازآیی
غالبن خوبان را زیبا رویان معنی می کنند اما بنظر می رسد در اینجا مُراد حُسن باشد که شاملِ همهٔ باشندگانِ هستی می شود و در نظرِ عارف هرآنچه نامِ وجود بر آن گذارند جلوه ای از خداوند است که خوب و زیباست، پس حافظ خداوند یا هستیِ کُل را پادشاهِ خوبان خطاب می کند که با دیدِ وحدت و یگانگی همان یار یا اصلِ خداییِ انسان است و با او از غمِ تنهایی دادِ سخن می راند، در مصراع دوم باز آمدنِ یار بیانگرِ حضورش در گذشته می باشد، یعنی از بدوِ تولد و هنگامِ حضورِ انسان در روی زمین اما طرح و تدبیرِ خداوند چنین است تا جان و یارِ انسان برای مدتی محدود در حاشیه قرار گیرد و انسان را تنها بگذارد تا جانِ دیگری بر مبنایِ ذهن ادارهٔ امورِ جسمانیِ او را که از عالمِ معناست بر عهده گیرد و پس از چند سالی در نوجوانی بار دیگر به او بازگردد، هرگونه تأخیر در این بازگشت که عاملش شخصِ انسان است منجر به غم و درد و ناراحتی می شود بنحوی که جانِ دل و مرکزِ او را به لب می آورد، و حافظ بمنظورِ پرهیز از غمِ تنهایی یادآوری می کند که وقتِ بازگشت است و می خواهد که او باز آید، عرفا این طلب را اولین مرحله از طریقت و راهِ عاشقی می دانند.
دانم گُلِ این بُستان شاداب نمی داند
دریاب ضعیفان را در وقتِ توانایی
گُل استعاره از انسان و گُلِ سرسبدِ خوبانِ این بُستان یا جهان است و حافظ می داند این گُل که در اوجِ نوجوانی و جوانی شاداب است پایدار و دائم نخواهد ماند، جوانی دوره ای بی نظیر از زندگیست که انسان در اوجِ شکوفایی، شادابی و توانایی قرار دارد و هر کاری از عهدهٔ او ساخته است، پس حافظ که دورهٔ جوانی را بهترین وقت برایِ این بازگشت می داند خطاب به آن یار یا معشوق اما در حقیقت به همهٔ ما ادامه می دهد پیش از اینکه دورهٔ جوانی پر شتاب بگذرد و هنگامِ ضعف و ناتوانی فرار رسد باید که او باز گشته و ادارهٔ همهٔ امورِ انسان را بر عهده گیرد، در غیرِ اینصورت غم و دردِ این تنهایی امانِ انسان را می بُرد، " ضعیفان" همچنین می تواند به همهٔ انسانها اطلاق شود چنانچه در قرآنِ کریم نیز آمده است " همانا ما انسان را ضعیف آفریدیم". درواقع حافظ و عارفان ترجیح می دهند انسان در دورهٔ جوانی که توانمند است یار و معشوقِ خود را طلب و دعوت به بازگشت کند چرا که کارِ عاشقی بسیار دشوار است و در هنگامِ میانسالی یا دورهٔ ضعف و ناتوانی احتمالن انسان از ادامهٔ راه باز مانده و نتواند به منظورِ نهایی که وصال است نائل شود.
دیشب گِلهٔ رلفش با باد همی کردم
گفتا غلطی، بگذر زین فکرتِ سودایی
شب در اینجا کنایه از ذهن، و زلف استعاره از کثرات و جذابیتِ خوبانِ جهان و از هر نوعِ آن است، پس حافظ ادامه می دهد دیشب هنگامی که هنوز از ذهن خارج نشده بودم علتِ تاخیر در تقاضایِ بازگشت یار که منجر به غمِ تنهایی و دردهای گوناگون شده بود را جذابیتهای این جهانی و مانعی بزرگ برای بازگشتِ یار تشخیص داده و از این زلف به بادِ صبا گِله می کردم، یعنی به بادِ صبا که از جانبِ معشوق وقتِ بازگشتِ یار و عاشقی را یادآوری می کند می گفتم که اگر زلف و اینهمه خوبانِ جهان نبودند درخواستِ بازگشتِ یار بسیار سهل و آسان بود. در مصراع دوم اما بادِ صبا پاسخ می دهد که " غلطی" و در اشتباهِ محض هستی، از این " فکرت" یا اندیشه هایِ باطل و سودایی و خیالاتِ موهوم بگذر، یعنی که بهانه نیاور زیرا؛
صد بادِ صبا این جا با سلسله می رقصند
این است حریف ای دل، تا باد نپیمایی
صد نشانهٔ کثرت و سلسله همان زلف است، پس حافظ از زبانِ بادِ صبا ادامه می دهد در اینجا یا این جهان سلسلهٔ زلفِ معشوق یا همهٔ خوبان وحتی ذره ذرهٔ هستی پیوسته در حرکت و رقصی موزون و با نظم هستند و طبیعی ست که هزاران هزار بادِ صبا نیز که پیغامهای زندگی را هر لحظه برای خوبان و باشندگانِ این جهان می برند با آنها در رقص و شادی باشند، و البته ای انسان تو که پادشاهِ خوبان هستی نیز از این قاعده مستثنی نیستی، پس حریف یا معشوقِ خود را از این طریق بشناس تا باد نپیمایی و بیهوده سخن نگویی و زندگی را به بیهودگی طِی نکنی، یعنی بدانی که معشوق پیوسته با پیغامهای خود بوسیلهٔ بادِ صبا می خواهد تا وقتِ بازگشت را به تو یادآوری کند و این احساسِ غمِ تنهایی تو هم یکی از آن پیغامها ست.
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایابِ شکیبایی
حافظ یا انسانی که معنایِ موردِنظرِ بادِ صبا و پیغامهای زندگی بخشِ او را دریافته و حریفِ خود را بشناسد مشتاق به بازگشتِ آن یارِ سفرکرده می شود و خطاب به او می گوید این اشتیاق و مهجوری و فِراق چنان او را تحتِ تاثیر قرار داده که چندان نمانده است پایابِ صبر و شکیبایی اش از دست برود. پایاب تکیه گاهی ست که انگشتانِ پای انسانِ نا آشنا با شنا در کفِ ساحلِ دریا آن را می یابد یا مس می کند و چنانچه از دست برود او غرق می شود، حافظ مثالش را برای صبر و شکیباییِ خود می زند که به مویی بسته است.
یا رب به که شاید گفت، این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود، آن شاهدِ هرجایی
شاهدِ هرجایی همان حُسن ِ خوبانِ جهان است که در ذره ذرهٔ هستی و جماد و نبات و حیوان و انسان تجلی یافته و عاشقِ مشتاقی چون حافظ در هر جایی که نظر کند او را می بیند، رَبّ اشاره به معشوقِ الست دارد که اقرارِ به هم جنس بودنِ انسان با خود را با " قالو بلی" از او گرفت، پس حافظ با اشاره به این مطلب مهم در نظر دارد بگوید ذات و فطرتِ انسان که پادشاهِ همهٔ خوبانِ این جهان است و قابلیتِ تبدیل شدن به اصلِ خود را دارد خوب ترین و زیبا ترین شاهد و جلوهٔ او در بُستانِ این جهان است، اما چگونه این نکته را می توان گفت و توضیح داد که او ( معشوقِ الست یا خداوند) در عینِ پیدایی و عیان بودن رخساره به کس ننمود، یعنی در عینِ ظهور پنهان است و کسی به ذاتِ او راه نیافت یا حتی نمی توان او را به تصور و خیال آورد.
ساقی چمنِ گُل را بی رویِ تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ساقیِ چمن یا هستی رَبّ یا خداوند است که اگر شرابِ او بر گُل یا انسان و دیگر خوبانِ این چمن جاری نباشد رنگی بر رویِ آنها نیست و دیده نخواهند شد، یا بعبارتی حافظ که پیشتر هم سروده است:" این همه عکسِ مِی و نقشِ نگارین که نمود☆ یک فروغِ رُخِ ساقی ست که در جام افتاد" در اینجا نیز تأکید می کند اینکه جهان و هستی ظاهرند بواسطۀ شربِ اوست وگرنه اینهمه رنگ و جلوه هایِ او وجود نمی داشت. در مصراع دوم شمشاد عارفان و انسانهایی هستند که متعالی شده و بطورِ کامل رنگِ رویِ معشوق را به خود گرفته اند، یعنی تبدیل و با خداوند به یگانگی رسیده اند، پس حافظ از ساقیِ چمن پی خواهد تا یکی از این شمشاد ها را بسویِ باغِ این جهان خرامان و روان کند تا باغ آراسته شود و از این آشفتگی رهایی یابد، یعنی عارفی که دلش به عشق یا خداوند زنده شده را به جهان روان کند تا حریف را به همگان بشناساند و انسان از را از غم و دردِ ناشی از تنهایی برهاند.
ای دردِ تواَم درمان در بسترِ ناکامی
وی یادِ تواَم مونس در گوشهٔ تنهایی
انسانِ دردمند در بستر است اما بستری از ناکامی ها، پس حافظ تأخیر در طلبِ معشوق را دلیلِ ناکامی ها می داند، یعنی خداوند یا زندگی که خود درمانِ درمندی هاست بستری از ناکامی ها را برای انسانی که در جوانی و در وقتِ خود یارِ خود را طلب نمی کند میگستراند که منجر به درد و رنج می شود تا او دریابد که یادِ او مونسِ تنهایی های اوست و همین یاد می تواند موجبِ طلب و درخواستِ بازگشتِ معشوق شده و او را از بسترِ ناکامی ها رهایی بخشیده و بلکه درِ نیکبختی و حتی موفقیت های این جهانی را بر رویِ او بگشاید. مولانا در این رابطه می فرماید؛
عاشقان از بی مرادی هایِ خویش با خبر گشتند از مولایِ خویش
بی مرای شد قلاوُزِ بهشت حُفَت الجنه شنو ای خوش سرشت
در دایرهٔ قسمت ما نقطهٔ تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی
اما اگرچه بسیاری از عاشقان که در بسترِ ناکامی بسر می بردند گوشهٔ تنهایی برگزیده و نامِ ویادِ او مونسِ تنهاییِ آنان شد اما مطلبِ دیگری نیز از چشمِ حافظ پنهان نمانده و می فرماید علیرغمِ داشتنِ اختیار در طلب و خواستِ مبنی بر بازگشتِ معشوق و کوشش در طریقتِ عاشقی انسان از دایرهٔ قسمتِ جهان خارج نیست، پس تسلیم شدن و رضا دادن به خواستِ حضرتش از شروطِ اصلیِ رخساره نمودنِ آن شاهدِ زیبا روست. و ادامه می دهد لطف آن است که تو بیندیشی و حُکم آنچه تو بفرمایی، یعنی حتی اگر حکم به فراق بفرماید هم حافظ با رضایتمندی این حکم را لطف دانسته و میپذیرد.
میلِ من سویِ وصال و قصدِ او سویِ فِرق
ترکِ کامِ خود گرفتم تا برآید کامِ دوست
فکرِ خود و رایِ خود در عالمِ رندی نیست
کُفر است در این مذهب خود بینی و خود رایی
عالمِ رندی که حافظ در مصراعِ دوم و در غزلهایی دیگر آن را مذهبِ رندی نامیده است قواعدِ خود را دارد، پس اینکه رند یا سالکِ طریقت فکر و اندیشهٔ خود و همچنین رأی و نظرِ خود را برتر و حقِ مطلق بداند مردود و باطل است و از آن بالاتر خود بینی و استبدادِ رأی در این مذهب کفر شمرده می شود، کفر یعنی پوشاندن و بنظر می رسد در اینجا خارج شدن از طریقِ عاشقی مورد نظر باشد. پس از نگاهِ حافظ و عرفا اینکه انسانِ دردمندِ گرفتار در بسترِ ناکامی ها اتفاقات را قضاوت و به خوب و بد تقسیم می کند بر خلافِ عالمِ رندی و کفر محسوب می شود.
زین دایرهٔ مینا خونین جگرم مِی ده
تا حل کنم این مشکل در ساغرِ مینایی
دایرهٔ مینا کنایه از آسمونِ آبی رنگ و یا فلک و روزگار است و حافظ می فرماید در این جهان چه کسی ست که از دستِ او دلش خون نباشد؟ از دیرباز گناهِ برآورده نشدنِ تمامیِ آروزهای انسان یا چنانچه حافظ به آن پرداخت دردهایِ ناشی از آن که به بسترِ ناکامی هایِ او می انجامد بر گردنِ فلک بوده است که او هم از حیطهی ارادهٔ خداوند خارج نیست، پس حافظ تنها راهِ علاج و حلِ مشکل را نوشیدنِ مِی و شراب می داند و از ساقی طلب مِی می کند چرا که قصدِ تقسیمِ اتفاقات به خوشایند و ناخوشایند را ندارد، رأی و قضاوتی که بر پایه و اساسِ عقلِ جزوی و مصلحت اندیشانه صورت می گیرد، در حقیقت برای بسیاری هنوز جایِ سؤال است که اگر ما در دایرهٔ قسمت بسر می بریم و باید تسلیمِ تقدیر باشیم پسچه ضرورتی دارد که خود را به زحمت انداخته و در راهِ بازگشتِ آن شاهدِ زیباروی بکوشیم و او را طلب کنیم؟ اگر در دایرهٔ قسمت سرنوشت و خواستِ خداوند چنین باشد که این اتفاقِ مبارک رقم خواهد خورد وگرنه که سعیِ بیهوده خواهد بود، حافظ چنین قضاوتی را نیز بر پایهی همان عقلِ جزوی می داند که این مشکل ( یا مسئلهٔ جبر و اختیار) فقط با ساغر مینایی و شراب قابلِ حل است، مسأله ای که عقل با هرگونه استدلالی از حلِّ آن در می ماند.
حافظ شبِ هجران شد، بویِ خوشِ وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشقِ شیدایی
پس از اینکه ساقی درخواست حافظ را اجابت کرده و شرابِ عشق و آگاهی بخش را بر او جاری می کند شبِ هجران طِی می شود و با آمدنِ بویِ خوشِ وصل خورشیدِ کامیابیِ او می دمد و حافظِ عاشق و شیدا از بسترِ ناکامی ها برخاسته و با وصالِ شاهد به شادیِ اصیل و جاودانهی دو عالم دست می یابد و سعادتمند می شود، پس این شادی بر او مبارک باد.
محسن در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورتگری:
هر سه حکایت انوری، نظامی و مولوی، فارغ از اینکه حقیقت باشد یا نه؟-برای پند دادن خواننده است به هدف توجه به دنیای ماوراء و التفات به قانون: هر چه بکاری درو کنی.
محسن در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورتگری:
انوری:
صفهای را نقش میکردند نقاشان چین
بشنو این معنی کزاین خوشتر حدیثی نشنوی
اوستادی نیمهای را کرد همچون آینه
اوستادی نیمهای را کرد نقش مانوی
تا هر آن نقشی که حاصل باشد اندر نیمهای
بینی اندر نیمهٔ دیگر چو اندر وی روی
ای برادر خویشتن را صفهای دان همچنان
هم به سقفی نیک عالی هم به بنیادی قوی
باری از آن نیمهٔ پر نقش نتوانی شدن
جهد آن کن تا مگر آن نیمهٔ دیگر شوی
محسن در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورتگری:
نظامی » خمسه » شرف نامه » بخش ۴۴ - مناظرهٔ نقاشان رومی و چینی/
محسن در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورتگری:
نظامی:
یکی گفت نقاشی اهل روم
پسندیده شد در همه مرز و بوم
یکی گفت نشنیدی ای نقش بین
که افسانه شد در جهان نقش چین
ز رومی و چینی دران داوری
خلافی برآمد به فخر آوری
نمودند هر یک به گفتار خویش
نموداری از نقش پرگار خویش
بران شد سرانجام کار اتفاق
که سازند طاقی چو ابروی طاق
میان دو ابروی طاق بلند
حجابی فرود آورد نقشبند... تا انتهای ابیات
۷ در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۰۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۳ - حکایت:
نه مطرب که آواز پای ستور
سماع است اگر عشق داری و شور
نبینی شتر بر نوای عرب
که چونش به رقص اندر آرد طرب
شتر را چو شور طرب در سر است
اگر آدمی را نباشد خر است
۷ در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۰۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۳ - حکایت:
موسیقی بر گاوان و خران بارکش هم اثر دارد و با شنیدنش حلقه میزنند و سراپاگوش جان.
نادر.. در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۴۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:
در حقیقت چو جمله یک بود است
پس همه بودها نبود بود..
آزاده در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » بیان وادی عشق » حکایت خواجهای که عاشق کودکی فقاع فروش شد:
دائم گرسنه نشسته بود تا زمانیکه لحظه ای با تمام وجود میتوانست بخورد
سعید در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۲۸ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۳۵:
این تصنیف به طورِ قطع از عارف قزوینی نیست و هیچ اجرای قدیمی که گواهی بر انتسابِ آن به عارف داشته باشد ندارد.
کلام از بهار است و در دیوانِ او ثبت شده و به اعترافِ بسیاری چون عبدالله دوامی، آهنگ هم از ساختههای درویش خان است.
اسماعیل در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹:
منظور خیام ، دقیقا همین تفاسیر و بحثی است که در مورد همین بیت در همینجا و هزاران جای دیگه اتفاق افتاده....
شاد باشید و سر رشته خرد گم نکنید...
نادر.. در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:
بار گران عادت و رسم اوفکندهاند
وآزاد همچو سرو سبکبار میروند...
نادر.. در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۵۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲:
پستهٔ شیرینش شوری در جهان میافکند..
همایون در ۸ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۶:
انسان عشق آشنا از دروغ و ریا بیزار است و صداقت را پیشه خود میسازد تا هر روز نو شود و نادیدنیها را ببیند نه آنچه را که سودی و لقمهای در آن است به چنگ آورد بلکه زیبائیها و بزرگیها را شکار کند
یکی از ویژگیهای چنین انسانی آیینه بودن اوست که دوستان میتوانند جان خود را در او ببینند نه صورت ظاهری را
این دیدن با دیدن صورتها و ظاهرها تفاوت ماهوی دارد، در این دیدن یکی شدن و بزرگ شدن و تغییر کردن هم هست
به خصوص که یار تو جلال دین باشد، برای همین است که آیینه و یار از واژههای کلیدی در فرهنگ جلالی به شمار میآید
همایون در ۸ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۵:
غزلی زیبا و پر معنی که حال و روز انسان در آن بیان میشود، براستی اگر سود و خود پرستی حیوانی از زندگی انسان رخت بر بندد، جان انسانها این گونه یگانه نمی شود؟ و معنی درویشی جز این است؟
این نوع دیدن وقتی پیش میآید که عشق به میان میآید که تنها او زنده جاوید است و همه چیز پیرامون آن زنده و جاوید میشود و به یگانگی میرسد این ما هستیم که باید این عشق را و این سیمین بر را در آغوش خود جای دهیم تا به این یگانگی راه پیدا کنیم و از خود تنها و بی مقدار و تلخ و نابود شدنی جدا و به پادشاهی هستی و شیرینی بی اندازه وصل شویم و همه را نیز با خود به آنجا بکشانیم که عشق همه چیز را به هم نزدیک میکند، اگر جان حیوانی را با جان عشق آشنا معامله کنیم هزاران جان و جهان نو به ما ارزانی میشود چون هیچ دیواری میان ما و میان ما و جهانها نیست، دیوار که بن دیوی دارد برای جدایی و تیره روزی و تنهایی ما ساخته میشود
به تو گر جان دهم باشد تجارت - که بدهی بهر جانی صد جهانی
همایون در ۸ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۶:
صحبت از دو جور دیدن است که اساس عرفان جلال دین است، یکی، دیدن عادتی که به دنبال یکنواختی در هستی میگردد و پدیدهها را یک بار شناسائی میکند و همیشه میخواهد همان جور ببیند که روز گذشته دیده است تا خیال راحت و سواد کارآمد برای خود دست و پا کند، این دیدن را حیوانات هم به طور طبیعی صورت میدهند
دیدن دیگر نو دیدن است اینکه هر روز دیدی نو و بینشی تازه به دست آوری، زیرا زندگی و هستی چون دریائی هر لحظه موج تازهای بر میانگیزد و چون بهار، نو و تازه میشود وقتی بهار میآید هر حیوانی به دنبال میوه و خوراکی ویژه خود میگردد که در حافظه یا ژن او ثبت شده است، این تنها انسان است که به دنبال مستی و عشق است و در کوه به دنبال کهربا و در دریا به دنبال مروارید و در هستی به دنبال نادیدهها و آن چه تا کنون کشف و دیده نشده است میپوید و جستجو میکند و از یافتن آن ذوق میکند و به دنبال یافتن انسانهای بزرگ میگردد، پس یکی دیدن مصرفی و رقابت است و یکی دیدن آفرینشی و عشق
این دو جور دیدن یکی اساس مذهب است که نو آور را به عنوان مبدع و کافر به مرگ محکوم میکند و یکی اساس دین است که به دنبال صلاح و بهبودی و جلال آن است
دیدن اول از بیرون است و دویی و جدایی است و دیدن دیگر یکی شدن با هستی است زیرا همراه هستی دگرگونی و نو شدن را تجربه میکند
راستی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۵:
می توان یافت ز سی پاره ماه رمضان
آنچه ز اسرار الهی همه در قرآن است
هست در غنچه لب بسته این ماه نهان
گلستانی که نسیمش نفس رحمان است
مشو از عزت این مهر الهی غافل
که درین مهر بی گنج گهر پنهان است
ماه رویی که شب قدر بود یک خالش
در سراپرده ماه رمضان پنهان است
میکند روزه ماه رمضان عمر دراز
مد انعام درین دفتر و این دیوان است
غفلت از تشنگی و گرسنگی کم گردد
که لب خشک بر این بند گران سوهان است
باش با قد دو تا حلقه این در صائب
که مراد دو جهان در خم این چوگان است
نادر.. در ۸ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۳۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:
دل می عشق میخورد جان دم نوش میزند...
محمد صالحی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲: