گنجور

حاشیه‌ها

رضا ساقی در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:

دوش می‌آمد ورخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود
برافروختن: 1- روشن کردن 2- گلگون وسرخ کردن 3- خشمناک شدن.
رخساره برافروخته بود دراین بیت کنایه ازسرخ شدن گونه ها، آرایش کردنِ دلبرانه هست.
تا کجا: باید ببینیم کجا
"غمزده" کنایه ازعاشق
سوخته بود: سوزانیده وبه آتش کشیده بود.
معنی بیت: دیشب معشوق با چهره ای آراسته وآتشین می آمد باید منتظرباشیم تاببینیم کجابه دلبری مشغول بوده ودل بیچاره ی چه کسی رابه آتش کشیده است.
آتش رخسارگل خرمن پروانه سوخت
چهره ی خندان شمع آفت پروانه شد
رسم عاشق کُشی وشیوه ی شهرآشوبی
جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود
شیوه: سبک وروش.
شهر آشوب: کسی که شهری را تواندبه آشوب کشد.
جامه ای بود که برقامت او دوخته بود:به مانند لباسی که برازنده ی قامت اوبود گویی که اندام او دوخته شده باشد بود.
معنی بیت: اودرکشتن عاشقان وبه آشوب کشیدن یک شهرچنان مهارت داشت که گویی لباس دلبری وبرهم زدن شهروعاشق کشتن، براندام اودوخته شده است. این جامه ی دلسِتانی چقدربرازنده ی قامت والای اوبود.
تُرک عاشق کُش من مست برون رفت امروز
تادگرخون که ازدیده روان خواهدبود
جان عشّاق سپند رُخ خود می‌دانست
و آتش چهره بدین کاربرافروخته بود
سپند: دانه اسفند که به منظوردفع چشم زخم در آتش می سوزانند.
برافروخته بود: آتش رخسار" همان جاذبه ی دلبریست که برخرمن جان عاشق می افتد واورابه آتش می کشد.
معنی بیت: درنظرگاهِ معشوق، جانهای عاشقان همچون دانه ی سپندیست که می بایست برای دفع چشم زخم درآتش رخساراو بسوزند. او برای این کارآتش چهره اش رانیز برافروخته وآماده کرده بود.
حاجت مُطرب ومی نیست توبُرقع بگشا
تابه رقص آوردم آتش رویت چوسپند
گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
زارت بِکُشم : جان تورابه سختی خواهم گرفت. تورابه خفّت وخواری خواهم کُشت
معنی بیت: اگرچه مراتهدید به کشتن می کرد ومی گفت که تورابه خفّت وخواری خواهم کشت. لیکن درنهانگاه اوپیدا بود ومن میدیدم که دلش برای منِ دلسوخته می سوزد.
هردَمش بامنِ دلسوخته لطفی دگراست
این گدا بین که چه شایسته ی انعام افتاد
کفرزلفش ره دین می‌زد وآن سنگین دل
درپی اش مَشعلی ازچهره برافروخته بود
کُفرزلف: کنایه ازسیاهی وپریشانی زلف
سنگین دل: سخت دل و نامهربان
مشعل: چراغ
ره دین می زد: دین وایمان آدمی رابربادمی داد.
درپی اَش مشعلی از..‌: به دنبال آن ، درتکیمل کردن کارزلف، چراغی ازرخسارروشن کرده بود تا دین باختگان راه درست خودراپیداکنند دینشان که بربادرفته است با دیدن چهره ی معشوق، طریق عشق بگزینند وازگمراهی نجات یابند.
معنی بیت: سیاهی دلکش وپریشانیِ دلفریب گیسوان ِ آن نامهربان دین وایمان آدمی را به غارت می بُرد. وبه دنبال آن یا درتکمیل کارزلف، آن سنگیندل چراغی ازآتش رخساره برافروخته بود تا راه جدیدی برهمین دین باختگان نشان دهد راهِ عشق ودلدادگی.
زکفرزلف توهرحلقه ای وآشوبی
زسِحرچشم توهرگوشه ایّ وبیماری
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
الله الله: درعجبم ، جای شگفتیست
معنی بیت: دل ِعاشق پیشه خونهای بسیاری اندوخته بود ولی دیده باعث شد بانظرافکندن به روی خوبان، خون دلم ازروزن چشم به بیرون بریزد شگفتا خداوندا که چه کسی بازحمت فراوان اندوخت(دل) وچه کسی چه آسان تلف کرد(چشم)
نخست روزکه دیدم رخ تو دل می گفت
اگررسد خللی خون من به گردن چشم
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زرِناسره بفروخته بود
زر ناسره: طلای ناخالص وتقلّبی
معنی بیت: هرگزیارزیباروی خویش رابا دنیا ولذتهای دنیوی عوض مکن عبرت بگیر ازکسی که حضرت یوسفِ ارزشمند را به سیم وزرتقّلبی فروخت.
هرآنکه کُنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
گفت وخوش گفت بروخرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
خرقه: لباس مخصوص صوفیان ودرویشان
"قلب شناسی" ایهام دارد:1- مهارت شناختن چیزهای تقلّبی 2- مهارت تشخیص راستگویی ودروغگویی،شناخت صادق بودن یانبودن کسی
معنی بیت: معشوق مرانصیحت کرد وچه بسیارنیکو وبه جاگفت که ای حافظ بروخرقه اَت رابسوزان وبی ریامباش. خداوندا او ازکجا فهمید که من این خرقه راازبهرپاکدامنی نپوشیده ام بلکه این خرقه رابه مانندپرده ای برسرعیب های خویش کشیده ام.
خرقه پوشیّ من ازغایت دینداری نیست
پرده ای برسرصدعیب نهان می پوشم

نادر در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۱۵ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹۹:

الان که بیشتر دقت میکنم مصرع آخر هم قاعدتا باید اینطور باشد : "...من خود شکسته.."

نادر در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹۹:

با سلام. به نظر میرسد که "...بوی تو آورد سوی" من باید درست باشد.

عثمانی در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷:

خود مولانا در این که این ها همه ناشی از عشق و مستی شمس الدین است، فرموده:
ستیزه روی مرا، لطف و دلبری تو کرد/
و گرنه، سخت ادبناک بودم و مسکین.

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:

همانطوریکه خود مولانا فرموده هرکسی از ظن خود شد یار من برداشت های متفاوت باعث رنگارنگی در دنیا گشته و بازگشت به اصل یعنی همان وحدت وجود پس از کثرت ولی طبق منطق الطیر عطار تمام آنانکه در کثرت بودند به وحدت نخواهند رسید و تنها سی مرغ (البته به تمثیل) در وحدت به سیمرغ می رسند. پس بانگ نای که آتش عشق است هرکه ندارد به نیستی رهنمون می شود . شرط بقا عشقست ولی چه کسی واقعا عاشق است و عشق را دریافته است؟ تنها زمانی انسان به دریافت درستی از معنای عشق می رسد که خود را بشناسد و از منیت خود بمیرد و در او زنده شود .این مورد از آن معانی است که به درک و تمرین و استمرار نمیتوان بدان رسید و تنها عنایت ذات می طلبد و گوش شنوا (نه گوش خر) و جسمی که از جان آگاه است (تنها با تسلیم میسر است نه با ادعای فقر و خود کم بینی که مصداق کامل خودپرستی است.)حافظا تو خود حجاب خودی از میان برخیز مرگ اختیاری در صورتی میسر است که انسان به خودشناسی برسد و عکس آنچه که آموخته ایم خودشناسی به وجود عالیه خویش پی بردن نیست بلکه با تمام عقل و منطق و موجودیت خویش به این باور و ایمان قاطع میرسی که چیزی جز هیچ نیستیم و تسلیم و نظاره گر جریان ذات هستی در وجود بی وجود خویش می شویم .
این راز مردن اختیاری یا همان فنا (و نه فنا فی الله که مقوله ای انحرافی و بازگشت به وجودی بی وجود است چرا که مقام الله در تصاحب ممکن الوجود است.)و پس از آن بقا (و نه بقای بالله ) که بقای در ذات است .
بنابر این کلام شخصی که در آتش عشق و مستی و دیوانگی پخته گردیده در شخص خامی که هیچ تجربه ای از این معانی ندارد موثر نخواهد بود و والسلام .

محسن.۲ در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

کورش روحانی
می گوید:
هرچه عقل درین راه شیوه های مختلف به کار گرفت و شعبده بازی کرد مانند حقه بازی های سامری بود که در برابر عصا و ید بیضای حضرت موسی انجام داد که بی نتیجه بود

نصیری در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵:

در بیت
پرده حق خواست شدن ماه و خور
عشق شناسید که او حور نیست
کلمه حور می تواند هور هم باشد. در این صورت قرابت معنایی با کلمه ماه در مصرع اول پیدا می کند. هور به معنای خورشید است
پیوند به وبگاه بیرونی/

مهدی ابراهیمی در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

عاشقان کشتگانِ معشوقند
بر نیاید ز کشتگان آواز"
چون پرنیان، صبحِ روشن، آینه می ماند او.
روال و رسمَ ش آن گونه بود که گنج به غایتِ وسواس در پرده و پنهان باشد، اِلّا گنجِ غمَ ش. که از برقِ تیرِ چشمِ مستِ بیمارَ ش سر و سَرّی و بلکه رنگ و رخُ ی داشته، و آن جا تر در تنه خاکی هر دو شان سیم و زری بود. آن نازنین قلم در گُشایشِ بندی ترفندی فرموده است؛
هنگامِ تنگدستی در عیش کوش و مستی/ کاین کیمیایِ هستی قارون کند گدا را"
در تنگدستیِ جان، رُخ و روح از غایتِ حرمان تا بدان حد رنجور می گردند که آب و رنگی در جویِ شان نی ماند و از این روست که عاشقانَ ش در زردی و سُرخی طلایِ ناب اند. او در گرماگرمِ مهرَش به طعنه و شکوه می فرماید؛
از کیمیایِ مهرِ تو زر گشت روی من
آری به یُمنِ لطفِ شما خاک زر شود"
و اما ناب ترین رُخِ زر، یک دو پیمانه فزون تر، آن جا که زر و زرکَش از لبِ آبگونَ ش تر و گلگون می گردند. کیمیایی که جهانَ ش در رگِ تاک و لبِ یار نهاده و در جانِ خُم و پیِ اهلِ فَنَ ش نیز هم.
گُشایشی که به یُمنِ آن کاسه ی مهر رنگی به رُخی افزاید و بل آبِ رویی.
گره ای که به دَستانِ افسون گرِ مهر به چنگِ تای تاک افتاده است.
در سفالِ خُم نگر زراب می"
در اوجِ عشق و تَمَنا از قلمَ ش این گونه‌ می کهنه می تراود:
گدای میکده‌ام لیک وقت مستی بین
که ناز بر فلک و حُکم بر ستاره کنم"
بماند آن ( گنجِ روانَ)ش در گذرِ افسوس
افسوس که آن گنجِ روان رهگذری بود"

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۳۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۶۶:

از ما مپرس حاصل مرگ و حیات را
در زندگی، به خواب و به مردن، فسانه‌ایم . صائب
حوض یخ بسته بود . پیرمرد از مجلس فاتحه بیرون زد .
کفش های کهنه اش را از کیسه پلاستیکی بیرون آورد . کیسه ی پلاستیکی را باد بُرد ... به کوچه ی پنجم که رسید صدای حمد و سوره رنگ باخته بود ، و صدای کوبه دار یک قالی ، و زنگ دوچرخه ی بچه ها بود که جاندار به نظر می آمد . هوسِ آبگوشت کرده بود . هوسِ لیمو امانی و گوشت ... باغچه ها از برف پر شده بودند . پسرکی داشت کلیات سعدی را ورق می زد . پیرمرد کنار پسرک نشست و به کت سبز کشمشی او خیره شد . یادش آمد که وقتی به سن پسرک بود یکی عین همین کت سبز کشمشی را داشته است ...آهی کشید و بلند شد از پنجره ای که هنوز هم به رنگ آبی تیره بود داخل اتاق را نگاه کرد . برق رفته بود . گوشه ی طاقچه ، گردسوزی را روشن کرده بودند . گردسوز مدام پِت پِت می کرد . دکمه ی بالای پیراهنش را باز کرد . سرش را چرخاند ، و با دقتِ تمام به برف های باغچه نگاه کرد . انگار برف ها برایش آشناتر از باغچه بودند ... صدای چرخ خیاطی می آمد . حدس زد که امروز باید یکشنبه باشد . خوب یادش می آمد که یکشنبه ها زنش چشم هایش را مدام تنگ و پشت هم سوزن چرخ خیاطی را نخ می کرد، و پارگی لباس ها را می دوخت ... شب بود اما پیرمرد دلش صبحانه می خواست . به سمت قالی ها رفت . کُرک های قالی را بو کرد . دلش می خواست دیکته بنویسد . دوست داشت مداد رنگی بتراشد . جوجه اردک بکشد ، جوجه اردک زشت . توتِ قرمز بخورد و دور دهانش را پاک نکند . آب باران در کفش هایش سوراخش برود . به جای کمربند ، بند شیرینی به کمرش ببندد . در خرابه ها سرپا بشاشد . گوجه ی کال گاز بزند و تف کند . از خوش رنگی بال کفشدوزک ها ذوق کند . از دست وزوز مگس ها عصبانی شود ... گردسوز هنوز پت پت می کرد . پیرمرد آماده شد که پالختی روی برف ها بالا و پایین بپرد ، اما هر چه کرد کفش های کهنه اش از پایش در نیامد . صبح شده بود . باد پلاستیک کفش هایش را برایش آورده بود . خودش را دید که دوباره وارد مجلس فاتحه می شود . صدای حمد و سوره می آمد .
احمد آذرکمان ـ فشافویه . 21 آبان 97

مفقودالاثر در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

سلام
اینهمه شعبده
ببخشیدا
ولی گمونم امروزیش میشه :
من میخواستم سیاهش کنم , طرف خودش ذغال فروش بود
چون مصراع بعد کار خودشو با گوساله ی سامری مقیاس میکنه
زرنگی اونو با ید بیضا معجزه ی موسی

مهدی ابراهیمی در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

صبا تو نکهتِ آن زلفِ مشکبو داری
به یادگار (بمانی) که بویِ او داری"
بماند آن قرار و آرامَش که در نوازشِ قلمی به دَستان و یادگار در بندَ ش کرد

مهدی ابراهیمی در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

که گر بدو رسی از شرم سر فرو داری"
در نوازشِ قلمی به طرفةالعین افقِ زمان و مکان در گاهَ ش پیدا و چون ستاره ای سوسو می زند.
پنهانی "شبَ" ش در "غلامان ماه رو" به برکتِ آن "دمَ" پیدا و دیدنی و از زبانِ آن مونسِ جان شنیدنی ست.
اقلَ ش این جا
مه را به چَشمِ دل می بینند
به چشم سر پر از چاه و چاله است
یکی چه زنخدانش.
(دم) از ممالکِ خوبی چو (آفتاب) زدن
تو را (رسد) که (غلامانِ ماه رو) داری"
خالِ مِشکین که بدان عارضِ گندمگون است
سرِّ آن دانه که شد رهزنِ آدم با اوست"
در رهزنی ش به از این که آسمانِ شب در نقابُ و غلامِ تو (با)شد به آن دانه ی دل و کمرِ دوتا در رسیدن به کُنه آن چهِ زنخدانش؟

کوروش روحانی در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

درود و تحیت الهی بر شما رفقای ادیبم
به قول کلیله و دمنه سلام و درودی که امداد آن به امتداد روزگار متصل باشد
این غزل چنانچه میدانید از شاهکار های ادبیات پارسی است(تمنا میکنم پارسی بنویسیم نه فارسی!!)
ولی در باب بیت:
این همه شعبده خویش...........
معنیش رو متوجه نشدم ممنون خواهم شد اگر دوستان منت بر سر بنده بگذارند و معنی کنند
وبالله توفیق

مفقودالاثر در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست:

عباس جان اگه نمیدونی اینو باید بهت بگم که طبری یه سننی مذهب متعصب بود و چندبار قلمش از تعصبش پیروی کرده
علی هیچ وقت به عمربن عبدود نگفت اینا کی هست پشت سرت
علی به عمرو گفت آیا جنگیدن با من کافی نبود که یاور آوردی ?
عمرو خودش برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد !

مفقود الاثر در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۱۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷:

ببخشید رفیق که نظر دادم
دیدم هیچکس جوابتو نداد گفتم جور کش بقیه باشم یه وقت دلخور نشی

الهام ملک محمدی در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۶ دربارهٔ رشحه » شمارهٔ ۱۳ - از یک غزل:

درود شهرزاد بانو کاملا درست اشاره فرمودند ,
جهان علاوه بر اینکه مشکل وزنی ایجاد کرده با دل همراه نیست

الهام ملک محمدی در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ رشحه » شمارهٔ ۷ - مطلع یک غزل:

بگویمت که بدانی چگونه می گذرد
فقط دلم که نه از گریه چشم من خون است

محسن.۲ در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷:

نادر...عزیز
دوست دارم نظر شما را که می دانم سابقه ی خوب در شعر دارید بدانم و همچنین از دوستان گرامی و فرهیخته 7 و 8
ممنونم
ضمناً : غزل از من نیست

محسن.۲ در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست:

عباس جان
نقل به مضمون از تاریخ طبری
وقتی عمربن عبدود علی را پیاده دید از اسب پیاده شد و گفت از جوانمردی به دور است که با پیاده ای بجنگم،
علی فرمود : چرا تنها نیامدی
عمر گفت من تنها هستم
علی فرمود : اینها که پشت تواند ؟
عمر برگشت و نگاه به پشت سر کرد و علی بلافاصله ضربه ای به زانوی عمر زد که پای او قطع شد و افتاد ، علی روی سینه ی عمر نشست ، عمر به گفته ی مولوی آب دهان به روی علی انداخت و گفت: خدعه کردی، و علی گفت : الحربُ خدعَه} =جنگ فریب است.
و مولوی می گوید علی را فریب کار و دغل ندان

مفقود الاثر در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست:

سلام
دغلی رخ نداده , داره میگه علی رو از دغل پاک بدان,
اگه اشتباه نکنم این اتفاق تو غزوه ی خندق افتاده,کسی به اسم عمربن عبدود که پرید اون سمت خندق و از مسلمونا حریف طلبید, هیچکس جرات نداشت باهاش بجنگه تا علی پیش قدم شد ,
عمر شکست خورد و زمین افتاد , که وقتی علی بالای سرش اومد اون آب دهنش رو به صورت علی انداخت, علی بلند شد چند قدم راه رفت و بعد اگه اشتباه نکنم اون رو هلاک کرد,
بعد که ازش پرسیدن چرا بلند شدی چند قدم راه رفتی بعد اونو کشتی , گفت چون اون لحظه عصبانی شدم خواستم خشمم فروکش کنه , تا اون رو بخاطر خدا کشته باشم نه بخاطر خشم خودم

۱
…
۲۹۶۴
۲۹۶۵
۲۹۶۶
۲۹۶۷
۲۹۶۸
…
۵۸۱۶