گنجور

حاشیه‌ها

 

هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
یکی از دوستان در حاشیه ی خود نوشته بود معشوق این بیت مذکر است حیفم آمد ننویسم که اشتباه کرده است. زیرا در آن بیت که ای پسر را می بیند خطاب شاعر عوض شده و شاعر با خودش نجوا می کند چون این ترکیب بند در مکتب واسوخت است و شاعر از معشوق خود شکوه می نماید چنان که در این شعر شکوه می کند که به معشوق دیگری روی می آورد ولی بعد به خود می آید و آن را طریق آشنایی نمی یابد پس با خطاب ای پسر خامی افکار خود را متذکر می گردد و از حرف خود برمی گردد تا وفاداری خود را به معشوق یادآوری و اثبات نماید

سیدعلی کرامتی مقدم در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۲۱:۲۰ دربارهٔ شرح پریشانی


در شعر شهریار بود کیمیای عشق این نور حافظ است که در او منور است

شاعر در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۲۱:۱۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۸ - خودپرستی خداپرستی


در شعر شهریار بود کیمیای زر این نور حافظ است که در او منور است

شاعر در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۲۱:۱۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۸ - خودپرستی خداپرستی


این شعر عاشقانه ترین و زیباترین و خاطره بر انگیزترین شعر دوران زندگی منه/ انقدر با این شعر با کسایی که دوستشون داشتم حرف زدم/ همین چند روز پیشم وقتی بعد از ۱ مدت طولانی عشقم را دیدم واسش خوندم/ دو روز بعد از تولدش باز بر گشت به زندگیم/ ۱۳/۹ تولدش بود و ۱۵/۹ برگشت / مگه آدم بدون عشق میتونه زندگی کنه؟ زیباترین اتفاق زندگی آدم عشقه……….

امیر حسین در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۱۹:۵۶ دربارهٔ گلهٔ یار دل‌آزار


در مصرع دوم بیت یازدهم، “بنامیزد” باید بصورت یک کلمه نوشته شود. به معنی “به نام خدا”، و “چشم بد دور”. حافظ هم این تعبیر را به همین معنی به کار برده است.

نسرین ایرانی در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۱۸:۲۴ دربارهٔ بخش ۴۱ - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او


معنی غزل مفصل است. می توان به شرحهایی مثل حافظ نامه(خرمشاهی) و شرح سودی مراجعه کرد.

Anonymous در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۳۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۳۴


در ابتدای بیت ۸ و۹ یک حرف اضافه تایپ شده که داخل پرانتز آورده ام صحیح آن ها به ترتیب (شده) و (ز) می باشد.
(ضشده) کیوان ز هفتم چرخ یارس
به کام نیکخواهان کرده کارش
(صز )هشتم چرخ هرمزد خجسته
وزیرش بود دل در مهر بسته

با تشکر ر.ن.علی

Anonymous در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۲۹ دربارهٔ آغاز داستان ویس و رامین


شرح و تفسیر این غزل را در این صفحه می‌توانید بخوانید:
http://www.panevis.com/2012/12/shams-ghazal-2816.html

ساناز در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۲۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۸۱۶


سجده کنم پیش یار گوید دل هوش دار
دادن جان در سجود جان همه سجده‌هاست

Anonymous در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۲۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۷۲


ای رشته را نفس به کشاکش دراز کرد
درست
این رشته را نفس به کشاکش دراز کرد

Anonymous در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۰۹۱


صرفا نگارشی:
گفتم آنی بگفت‌های خموش
بعد از “بگفت” یک فاصله نیاز است.

می شدم در فنا چو مه بی‌پا
بعد از “می” در کلمه‌ای اول، نیم‌فاصله نیاز است و نه فاصله

بانگ آمد چه می دوی بنگر
بعد از “می” در “می‌دوی” به نیم‌فاصله نیاز است.

امید در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۸:۵۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۷۵۹


نرمخوئی و خدمت : نیاز همیشه ی جهان

نوشته ی : ح . م . رهگشا

“فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل + چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن”

یکی از دوستان قطعه شعری نو،زیبا و پر محتوا از زنده یاد استاد فریدون مشیری برای من ایمیل کرده است. خواندم و سخت تحت تاثیر مضمون انسانی و ملایم آن قطعه ی ارزنده، قرار گرفتم. یکبار دیگرسکه ی احساس من در قلک جانم افتاد. یکبار دیگر نیاز مبرم جهان را به عشق و مهر، احساس کردم. چه میشد اگر خشونتها، ناشکیباییها، تعدیات و تجاوزات از جهان رخت بر می بست و انسانیت به آرامش و آسایش لازم می رسید؟

بی دانشیها از بسیار سالهای گذشته تا امروز، با رواج پوچیها و نارواییهای فکری - عقیدتی، آفات بسیار برای افکار و باورهای امروز ما تدارک دیده اند. جنگاوری، شمشیرزنی و کشتن انسانها، از افتخارات و امتیازات شمرده شده اند که غالبا امروز هم میشوند!! هرکه در عرصه های جنگ بیشتر بکشد بیشتر کسب افتخار و احترام و بیشتر کسب جایزه و مدال میکند. جنگها که معمولا ناشی از توهمات پوچ، روی میدهند، علاوه بر آنکه بر زندگی بسیاری ازانسانها و بر استفاده ی درست از مایملک جهان خط بطلان میکشند، خلاف عقل و منطق بر رواج توهمات و تخیلات پوچ و مبهم نیز مهر تأیید میزنند. انسانهای خرافی خیلی راحت می پذیرند که آنانکه شکست خورده یا کشته شده اند، برحق نبوده اند و حق با آنان است که فعلا پیروز هستند. می پذیرند که مثلا چون ما با عدم امکانات کافی در فلان جنگ پیروز شده و پوزه ی دشمن را بر خاک مالیده ایم، پس امدادات آسمانی به یاری ما شتافته اند. پس “دست غیب آمد و بر سینه ی نا محرم زد.”

شگفتا گروهی بی دانش در گوشه ای از زمین برای اهداف پوچ و اغراض شوم خود آتش جنگ می افروزند یا مورد تهاجم و تجاوز جنگ افروزانی چون خود قرار میگیرند، آنگاه به ناروائی دستگاه عظیم آفرینش را در اذهان مردم ساده لوح و بی خبر، به بازی میگیرند. با تبلیغات پوچ، عظمت خلقت را فقط متوجه خود و در خدمت اهداف و اغراض جنگ طلبانه ی خویش معرفی میکنند.

کاش بیدار می شدیم. کاش با دقت در تحقیقات علمی که تا امروز صورت گرفته است و با توجه به سروده ی نهصد سال پیش، از شاعر متفکر و عارف بر جسته، عطارنیشابوری در می یافتیم که ما انسانها در قبال جهان لایتناهای هستی، عددی نیستیم که شایسته ی این خود بزرگ بینیها باشیم یا بگفته ی عوام، گنده گوئی کنیم. “آن ذره که در حساب ناید مائیم.”کره ی زمین ما نسبت به آنچه جهان هستی نامیده میشود، خود نقطه ای ناچیز همچون دانه ی کوچک خشخاش، شناور در اقیانوس کبیر است.

“زمین در جوف این ۹ طاق مینا + چو خشخاشی بود بر روی دریا !!

کنون بنگر کز این خشخاش چندی؟ + سزد گر بر بروت خود بخندی!!”

این گفته ی علمی شاعر ایران را، دانش بسیار پیشرفته ی امروز هم تأیید کرده است.

آنانکه نا دانسته لا طائلات می بافند و یاوه درائیهای اوهامی را به آسمان و خلقت می کشانند، به گفته ی شاعر، خود را ریشخند میکنند. در تاریکیهای زندگی “ایمان به انسان شبچراغ راه است.” تنها پوچگرایان هستند که چشم به آسمان و چراغ غیب میدوزند. مردم را ازدرک حقایق آفرینش تا آنجا باز میدارند که در قبال اشتباهات عادی و طبیعی خود، عظمت خلقت را مقصر و مستوجب ملامت می شناسند. در این راستا، یک رباعی منسوب به لطفعلی خان زند، آخرین فرمانروای حکومت زندیه خوانده ام که در آستانه ی انقراض حکومت خود، در زندان آغا محمد خان سروده است.

“یا رب ستدی ملک خود از همچو منی + دادی به مخنثی نه مردی نه زنی،

از گردش روزگار معلومم شد + پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی !!”

درست است که فرهیختگان و بیداردلان جهان، دست کم در ذهن خود بر این پوچ اندیشیها میخندند و هرگز شمشیرزنی و مردم کشی را هنرنمیشمارند. حتی ورزشهای رزمی، مانند کشتی، بوکس و کاراته را نوعی از شمشیرزنی و مبارزه ی خصمانه و تأییدی بر ناجوانمردی و بیرحمی نسبت به حریفان میدانند. چند کشور مجازات اعدام حتی بر ضد آدم کشان را از قوانین جزائی و احکام دادگاههای خود حذف کرده اند. با اینهمه اکثریتی از مردم هنوز شمشیرزنی و آدم کشی را بر هنر موسیقی و دف زنی ترجیح میدهند. هنوز بسیار کسان در نیافته اند که به هر صورت کشتن انسان، عقلا جایز نیست، جنون است، سفاکی و ددمنشی است.

هرکه می نویسد، می سراید و رسما نویسنده یا شاعر است و هرکه خدمت فرهنگی میکند و نام انسان بمعنای کامل کلمه را بر خود روا میدارد، باید در راستای تخلق به اخلاق انسانی و حذف کجرویها و گمراهیها از جوامع جهان، دامن همت بر کمر زند و به تربیت و تنظیم افکار مردم جهان بر مبنای تعقل و منطق اقدام کند. به این مناسبت بخشهائی گزیده از قطعه شعر استاد مشیری را که مضمونش بسیار انسانی و تربیتی است، باهم بخوانیم. شاد روان فریدون مشیری در سرودن امثال این قطعه از سرآمدان شعر ایران است.

(”باری اگر روزی کسی از من بپرسد

چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟

من میگشایم پیش رویش دفترم را

گریان و خندان بر می افرازم سرم را

آنگاه میگویم که بذری نو فشانده است

تا بشکفد تا بر دهد، بسیار مانده است”

…………………………………………

“در زیر این نیلی سپهر بی کرانه

چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را

در چارسوی این جهان بیدار کردم”

…………………………………………..

“در راه باریکی که از آن میگذشتیم

تاریکی بی دانشی بیداد میکرد

ایمان به انسان شبچراغ راه من بود

شمشیر دست اهرمن بود

تنها سلاح من در این میدان، سخن بود”

……………………………………………

“من مهربانی را ستودم

من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم

مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

وز غصه ی مردم شبی صد بار مردم

شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا

آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

من با صبوری بر جگر دندان فشردم”

…………………………………………..

“اما اگر پیکار با نابخردان را

شمشیر باید میگرفتم

بر من نگیری من به راه مهر رفتم

در چشم من شمشیر در مشت

یعنی کسی را میتوان کشت”)

بی تردید هرکس میتواند - حتی از جانب خود - مورد این پرسش قرار گیرد که: “چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟” یعنی کدام خدمت به مردم را بر عهده گرفتی؟ خدمت به مردم بر مبنای هدایت آنان به شایستگیها و بر مبنای دوستی، نرمخوئی و عطوفت، خدمت به شخص خود و پاداش آن، محبت متقابل از جانب مردم است.

جهان امروز که بسیار خشونت و ناملایمت آزموده است، اکنون با الهام از دانش فراگیر و گسترده، آماده است که با خدمات اخلاقی، سر وسامان تازه یابد و خاکستر باز مانده از آتش فتنه هارا، از دامن خود بزداید.

من نیز همچون استاد مشیری، “شرمنده از خود نیستم” که با مقالاتی چند، که در راستای خدمت به مردم جهان نوشته ام، همواره مترصد فرصتی بوده ام تا کجی و کج اندیشیهای ادواری را، به استقامت فکری و ذهنی برگردانم. در جهان امروز خیلی کم هستند آنان که زندگی خود را بر مبنای اوهام، خرافات، خوانده ها و شنیده های ناروا و نامناسب با یافته های علمی - اخلاقی عصر حاضر، بنیان نگذارده باشند. در عصری که انسانها در چهار سوی جهان، یکدیگر را می بینند و صدای مخاطبشان را می شنوند، بی توجه بودن به نکاتی که دانش زمان، آشکارا بر آنها تاکید دارد، بی انصافی است.

Comments

Anonymous

Your +mention will add people to this post and send an email.

Hossein Mansoury pour در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۸:۳۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۹۲


همای زلف شاهین شهپرت را

دل شاهان عالم زیر پر باد این زلفیکه چون همای اگر سایه اش بر سر کسی بیافتد او را به پادشاهی میرساند (بی نیازی)مانند پر اصلی (شاه پر)پرواز پرنده است که بی وجودش دل توان پر کشیدن ندارد.

آشنا در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۶:۵۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۰۴


باسلام به دوستان گرام منظور شاعر دراین شعر عشق خدا به انسان است یعنی وقتی که ذات حق این پیشنهاد را حتی به آسمان که پهناور ترین عرصه گیتی است نمود او این مسولیت بزر گ را قبول نکرد زیرا ولایت حدا در گیتی بس کار ی عظیم است پس قرعه بنام اشرف مخلوقات گیتی که خود توسط خاک وآب بصورت گل در پیمانه ی یک اندازه درست شده بود افتاد واین عشق عظیم را پذیرفت.

کاطم هاشمی در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۶:۱۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۸۴


به نظر می رسد بیت آخر یک کلمه کم دارد. مثلا: القصه همه در آرزوی تو گذشت

srmogab در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۲:۵۰ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۱


علوم جدید :بزرگراههای معرفت
نوشته ی: ح . م . رهگشا
“نه در مسجد دهندم ره که رندی + نه در میخانه کاین خمار خام است!
میان مسجد و میخانه راهیست + غریبم، عاشقم، آن ره کدامست؟”
چند روز پیش در جائی، عنوان شعار گونه ئی را دیدم که درشت بر پرده ئی نوشته شده و در منظر همگان قرارگرفته بود: (( پایان عصر حیرت فلسفی و آغاز عصر معرفت علمی)). اولا عقل سلیم برای حیرت فلسفی، عصر خاص و پایان عصر نمیشناسد. خلقت جهان و موجودات همیشه برای حکیمان و متفکران، موجب تحیر فلسفی بوده و خواهد بود. فرهنگ فارسی معین، در تعریف و معنای فلسفه و فیلسوف،نوشته است: “فلسفه یا حکمت؛ علم به حقایق موجودات به اندازه ی توانائی بشر است و فیلسوف یا حکیم کسی است که در همه ی علوم نظرمی افکند و از آنچه تحت احساس و ادراک او قرار میگیرد، روشی جهت کشف حقایق کلی،اتخاذ میکند.” پس معنای حیرت فلسفی در شگفت ماندن و متحیر شدن فیلسوف و حکیم از حکمت طبیعی و آفرینش جهان هستی است و معنای درس فلسفه و حکمت؛کنجکاوی در امور خلقت و مخلوقات است.
یکی از مخلوقات بسیار حیرت انگیز، نامرئی، اما همیشه موجود و جاری در همه ی ذرات وجود (طبیعت) است. در جهان طبیعی، هیچ نقطه ئی از حضور طبیعت خالی نیست. طبیعت، اول ما خلق الله و خدمتگزار صدیق خلقت است!! چنانکه میبینیم و استنباط میکنیم؛ هرچه در جهان هست ومصنوع انسان نیست، طبیعی است. یعنی ساخته و پرداخته ی طبیعت است. اگر از تمام آنچه در جهان هست،فقط انسان را در نظر بگیریم؛ آیا در تمام وجود انسان، چیزی هست که خلقت آن، موجب حیرت نباشد؟! اعضاء و جوارح، کارکرد قلب، دید و نگاه چشم، شنیدن گوش، ادراکات، دریافتها، انعکاسهای فکری و ذهنی، تمایلات و کششهای عاطفی و عشقی، زبان سخنگوی و اینکه چند میلیارد سلول زنده ی دائما فعال، وجود یک انسان را میسازند، همه و همه حیرت زا و موجب شگفتی هستند!! آیا آفرینش این بینهایت موجود جاندار و بی جان که همه با هم، کائنات را تشکیل داده اند، سبب حیرت آدمی نخواهد بود؟! آیا فلسفه ی خلقت و حیرت فلسفی، پایان خواهد داشت؟! لا و الله !
“از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود + زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت!”
ثانیا هیچکس نمیتواند انکارکند که تقریبا از دو قرن پیش درجهان،خورشید تابناک علوم جدید با رونق بسیار، طلوع و درخشیدن آغاز کرده است. این جهش علمی در همه ی نقاط جهان نمایان است و تکنولوژی حیرت آور ناشی از آن، جریان زندگی انسان را دگرگون و مترقی ساخته است. گسترش دانش در پزشکی، داروسازی، ارتباطات، صنایع بزرگ رفاهی، ماشینهای زمینی، هوائی و سفاین فضائی، خدمات ماهواره ئی و کامپیوتری، جریان بسیار مفید اینترنت و، و، و، را در حدی محیر العقول، مشاهده میکنیم. متاسفانه با همه ی شتاب روزافزونی که گسترش علم در این سالها داشته است، هنوز معرفت علمی چنانکه باید در همه ی مردم جهان پیدا نشده و این عیب بزرگ زمان ماست که بی تردید موجب خسران فراوان خواهد بود. این نقیصه ی بزرگ از آنجا ناشی میشود که انسانیت هنوز از خواب سنگین اوهام و خرافات چند هزارساله بیدار نشده است که امواج متلالا دانش با هجوم برافکار و عقول آدمیان، فرا رسیدن عصر بیداری و معرفت علمی را فریاد زده اند. در زمانی که انسانیت هنوز در خم یک کوچه از فلسفه ی (بود و نبود - هستی و نیستی) سرگردان مانده و به دامن خرافات گریخته است، دست نیرومند و روشنگر علم، پرده های سیاه جهل و کم دانشی را در هفت شهر بی خبری و نا آگاهی، کنار زده و عصر معرفت علمی را اعلام داشته است.
اگرچه اقلیتی از انسانها - آنان که دانشمندان و روشن بینان جوامع انسانی هستند - به درستی پیغام دانش را شنیده و با تکیه بر آن بتدریج فناوری بسیار پیشرفته را آفریده اند، اما اکثریت مردم خام اندیش و کم دانش، رمز شناخت این جهش علمی را در نیافته اند. فیلسوفان که معلمان بزرگ انسانیت در گذشته بوده اند و امروز باید باشند، همواره کوشیده اند تا پرده های تاریک کج اندیشی واوهام پناهی را درتمام جوامع انسانی، کنار بزنند و حقایق را عریان در اختیار مردم گذارند. اما چون انسانیت - خلاف امروز- با دانشهای پیشرفته، فاصله ی بسیار داشته است، تلاشهای فراوان آنان در مرحله ی حرف، سخن، نوشته و کتاب باقی مانده، عملا “گره از کار فروبسته ی ما نگشوده است.” نوشته ها و آثار فلاسفه و محققان اعصار گذشته - با آنکه بسیار زیاد هستند - میزان تاثیرشان در بیداری افکار خیلی کم بوده و درقبال عوامل گمراه کننده و توهم آمیز، مقاومت چشمگیر نداشته اند. چنین است که میبینیم دامنه ی نا آگاهیها و کج اندیشیها، هنوز درجهان انسانیت گسترده است.
خوشبختانه امروز مانع بزرگ “عدم دانش کافی” ازسرراه فلسفه برخاسته است. بشریت بزرگراه گسترده ی دانشهای روز را در اختیار دارد. میتواند با بهره گیری ازعقل ومنطق در پهنه ی وسیع علم، فعالیت کند تا به عمق ادراکات فلسفی برسد و بسیاری از حقایق آفرینش را با آزمایشهای علمی دریابد و ارائه کند. چنانکه گالیله و دیگر دانشمندان پیش و بعد از او در قبال باورنادرست پیشینیان خود کردند و تئوری مرکزیت “سیاره ی زمین” را از آنان، نپذیرفتند. انسان امروز، باید با استفاده از امکانات علمی موجود، بکوشد تا “یافتن” جای “بافتن” را بگیرد. از فلسفه بافی آزاد و فقط حرف زدن و نوشتن بی مدرک اجتناب کند.
فیلسوفان گذشته،غالبا مستند به گفته ها و نوشته های بی مدرک فیلسوفان پیش از خود یا معاصر خود و نیز با رد یا قبول تئوری آنان، سخن گفته اند که بعضا منجر به تناقض گوئی شده و جدل فلسفی را دامن زده اند. سعدی، شیخ الاسلام شاعران و نویسندگان ایران در یک بیت ساده، پرسش و پاسخی را مطرح میکند که خواننده را برسر دوراهی تردید معطل میگذارد.
“که گفت بر رخ زیبا نظر خطا باشد؟ + خطا بود که نبینند روی زیبا را!”
اگرچه ظاهرا ذکر مثال از یک بیت معروف، نسبت به مفهوم این مقال، “قیاس مع الفارق” است اما بالاخره همین اشاره ی اندک؛ مراتب تناقض و دوگانگی برخی آموزه های فلسفی را نشان میدهد و میتواند مرهم تسکینی برزخم حیرت همه ی کسانی باشد که میان مسجد و میخانه، راهی میجویند. انسان نمیتواند از سوئی در تاریکی اوهام و خرافات باز مانده از قرون گذشته، زندگی کند و از جهتی در نور خیره کننده ی علوم امروز، روزگار گذراند. اذهان مترقی منور به دانشهای جدید، تشنه ی دانستن حقایق علمی حکمت هستند. میخواهند از گرداب گمگشتگی و سرگردانی و از غرقه بودن در اقیانوس توهمات و بافته های مغرضانه، به ساحل امن و آرام معرفت برسند. دستشان را بگیریم.
“صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه + بشکست عهد صحبت اهل طریق را !
گفتم میان عابد و عالم،چه فرق بود ؟ + تا اختیار کردی از آن، این فریق را !
گفت آن گلیم خویش برون میبرد ز موج + وین جهد میکند که: بگیرد غریق را”

Comments

Anonymous
Add a comment

Hossein Mansoury pour در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۲:۴۰ دربارهٔ حکایت شمارهٔ ۳۷


از نادانی تا بیش دانی
نوشته ی ح . م . رهگشا
“آنکس که بداند و بداند که بداند + اسب شرف از گنبد گردون بجهاند ”
“و آنکس که نداند و نداند که نداند - لطفا - بیدارش نمائید که بس خفته نماند”
با پوزش از روانشاد شاعر گرامی، یادآور میشوم که این قطعه مرکب از چهار بیت است. دو بیت میانی را - به آن صورت که هست - مناسب این مقال ندانستم. و نیز جایز نمیدانم که در این عصر دانش و بیداری، نادان را رها کنیم تا ” در جهل مرکب ابدالدهر بماند”. همه با هم بکوشیم تا نادانی را از جوامع انسانی ریشه کن کنیم. امروز دیگر ندانستن، پدیده ای بیرون از شوون انسانیت است؛ خطاست؛ خیانت به دانش و بی اعتنایی و اهانت به دانشمندان است.
“و گر بینی که نابینا و چاه است + اگر خاموش بنشینی،گناه است”
یک روز با تاکید بسیار و قدری تند و نامناسب، از کسی پرسیدم: بالاخره فهمیدی چی گفتم ؟!! خیلی آرام و موقر - خلاف رفتار من - جواب داد: بله فهمیدم. فهمیدم که هرچه من نمی فهمم، تو بیش از من نمیفهمی!! یاد تکیه کلام یکی از هنرپیشگان سریالهای تلویزیون افتادم که هر وقت میخواست فرمان خود را به کسی تلقین و تاکید یا خودخواهانه بر او تحمیل کند، با دو دست و انگشتان اشاره ی خود، به زمین اشاره میکرد و با تندخویی و خشونت بسیار، می پرسید: افتاد؟!! ( این نقش آن هنرپیشه ی محترم در یکی از مجموعه های جذاب تلویزیون بود). ناگهان با شنیدن پاسخ مخاطب خود، در روح و نفس خویش تکانی خوردم و فهمیدم که بالاخره، سکه ی من هم در قلک جانم،افتاد!
بسیاری از ما انسانها چنانیم که هرچه دیگران نمیفهمند، ما خیلی بیش از آنها نمیفهمیم. بر سر موضو عی یا موضو عاتی که هیچکدام از ما نمیفهمیم - و فقط عادتا بر آنها متمرکز یا متحجر شده ایم - مدتها مباحثه و مجادله میکنیم و نمیدانیم که بتصدیق عقل و منطق، غفلتا سرگرم ( هیاهوی بسیار برای هیچ )هستیم.
“جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه + چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند”
کاش میدانستیم که چقدر نمیدانیم!! از نادانی بسیار است که خود را داناترین بدانیم.دانشهای جهان و آنچه ما نمیدانیم آنقدر زیادند که اگر بخواهیم اندکی از آنها را بدانیم، چند صد برابر عمر طبیعی ما، برای فراگیری آنها، کافی نیست. مباحثات و گفتگوها اگر با حکمیت عقل و منطق صورت گیرند، هرگز منتهی به جدل و جدال نخواهند شد.
“خانه از پای بست ویران است + خواجه در بند نقش ایوان است”
در مباحثات معمولا مستنداتی معرفی میشوند که ممکن است احیانا از جهاتی مبنای عقلی هم داشته باشند اما کافی نیست. واجب است که مستند، از جمیع جهات معتبر، معقول و منطقی باشد. تایید علم و عقل شرط لازم و کافی برای هر نوع مباحثه و گفتگوست. باید یاد بگیریم که هرچه میگوئیم، میشنویم و میخوانیم - اگر جنبه ی تفریحی، تفننی و تخیلی ندارند - حتما موید به تایید عقل، علم و منطق باشند. کنجکاو باشیم و تا صحت و سقم قضایا را ندانیم، نقل قول نکنیم.
امروز اساتید بزرگ و دانشمندان جهان، برای جلب تاییدات عقل، به علوم و آزمایشگاههای علمی متوسل میشوند. تدریس و فرمولهای خود را مستند به نتایج علمی آزمایشگاهها میکنند. به پرسشها _ که البته هرکس حق پرسیدن دارد _ پاسخهای علمی و منطقی میگویند و از نقل خبر و گزارش غیر علمی - که احتمال صدق و کذب در آن بسیار است - پرهیز میکنند.
در تلویزیون از پروفسور سمیعی جراح بزرگ مغز و اعصاب - ایرانی مشهور ایران و جهان - شنیدم که: مغز آدمی از میلیونها سلول زنده، درست شده است که هر یک در هر لحظه، دست کم با صد هزار سلول دیگر در ارتباطند . هر چند گاه یکبار تجدید میشوند. سلولهای زنده میمیرند و سلولهای تازه جای آنها را میگیرند. من برای خودم و همه ی آنان که میخواهند بدانند، میپرسم: هنگامی که سلولهای پیشین حافظه میمیرند، چگونه خاطرات چندین سال پیش شخص - مثلا من - را در سلولهای جدید، باقی میگذارند؟عقل،علم و منطق در این مورد چه پاسخی دارند ؟
من از هشتاد و چند سال پیش خاطره ای دارم که هنوز هر چند گاه یکبار، با تمام جزئیات بنظرم می آید و آنرا دقیقا مرور میکنم. خاطره ی مرگ پدرم. در شهر ما هرکه میمرد، هنگامیکه تابوت حاوی جنازه ی او را از خانه بیرون میبردند، در کوچه آنرا بالا برسر دست نگاهمیداشتند. یک نفر - متصدی حمل اموات - چاووشی میکرد و از زبان مرده با صدای بلند میخواند “همه همسایگان خدا حافظ”. سپس چند دقیقه آنرا بر زمین میگذاردند، کسی در آنجا با آفتابه لگن ایستاده بود تا بازماندگان در کنار تابوت، دستهای خود را بشویند. این مراسم بمعنای قطع امید کردن همگان و دست شستن از جان مرده ی حاضر بود.
سه یا چهارساله بودم که پدرم مرد.آن خاطره هرگز از ذهنم محو نمیشود که چگونه در کنار جنازه ی پدر، دستهای خود را میشستم و مورد ترحم حاضران قرار میگرفتم. دست محبت بر سر و رویم میکشیدند و احیانا با بوسیدن من، قطرات اشک خود را بر صورتم می افشاندند. از آنجا که نمیخواستم پدرم را از من و خانه دور کنند، بشدت از چند نفر که تهلیل کنان تابوت را بلند کردند و بردند، متنفر شدم. یکی از آنها را -که برادر عطار معروف محله مان و تا سالها بعد زنده بود - هر وقت میدیدم، نسبت به او احساس تنفر و کینه داشتم.
ببخشید نمیخواهم برایتان خاطرات کودکی خود را نوحه بخوانم. میخواهم آنچه مینویسم،نقل خبر و محتمل صدق و کذب نباشد. میخواهم نشان دهم که این خاطره ی چندین ساله - با جزئیات آن - هنوز نمرده،همچنان شفاف و روشن در حافظه ی من جولان میکند در حالیکه سلولهای حافظه، تا کنون چندین بار مرده و تجدید شده اند.
من خود این حقیقت را از سالها پیش درک میکردم که اگر میلیاردها سلول بدن انسان یا حیوان زنده،تجدید نشوند، جسم او ظرف چند ساعت تبدیل به لاشه ی گندیده و متلاشی میشود. این انتقال و نگهداری خاطرات از سلولهای فانی حافظه به سلولهای باقی، چگونه صورت میگیرد و عامل این فعل و انفعالات چیست ؟!
فراموش نکنیم که من از دانشمندان میپرسم و گر نه، کسان بسیار هستند که زود میگویند: خوب دیگر؛ این یک امر طبیعی است و بی تردید این سوال خیلی بزرگ پیش می آید که چون هر پدیده و هر چیز طبیعی، مولود و مصنو ع طبیعت است، طبیعت خود چیست؟!

Comments

Anonymous
Add a comment

Hossein Mansoury pour در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۱:۴۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۸۴


متاسفانه من تمرین کافی در مطالب ادبی تدارم و متوجه شدم که توشته فوق خود غلط است! لذا تصحیح میکنم : مصرع صحیح است. بیت غلط!

فرخ در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۱:۲۶ دربارهٔ بخش ۱ - سر آغاز


خط دهم بجای “کید” می‌باید “کآید” باشد. بنابر چاپ موسسهٔ انتشارات امیر کبیر سال ۱۳۶۶ isbn ۹۶۴-۰۰-۰۲۷۶-۳

Mohsen Maesumi در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۱:۰۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۱۷۲


تمامی ابیات صحیح است و با متن اصلی مطابقت دارد.
( گرفتم ) به معنای فرض کنیم، و یا خیال کنیم است. ومی بینید که کاملا با معنای بیت جور در می آید.
در ادبیات گذشته بر خلاف ادبیات محاوره ای امروز ما قسم را نمی خوردند، بلکه آن را ادا می کردند. پس بیت دوم هم مشکلی ندارد.
با تشکر

افسانه ربیع زاده در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ غزل ۶۰


[صفحهٔ اول] … [۲۵۵۳] [۲۵۵۴] [۲۵۵۵] [۲۵۵۶] [۲۵۵۷] … [صفحهٔ آخر]