گنجور

حاشیه‌ها

همایون در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۴:

باور جلال دین بر آن است که دو نوع پزشک و دو گونه پزشکی داریم
در اولین حکایت مثنوی (ماهنامه) هم در داستان پادشاه و کنیزک به این نکته بسیار مهم که قلب عرفان اوست اشاره میکند
و عقیده دارد که پزشکان معمولی بیماری های ساده را با دارو هایی که می شناسند معالجه میکنند ولی انسان گرفتاری هایی هم دارد که این پزشکان چاره و درمانی برای آنها ندارند
و او عرفان خود را چاره آن می داند
که بجای هلیله و سرکنگبین، از سخن شیوا و خبر های خوش و اندیشه های شاد بهره می گیرد

سپیده طالبی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۳۳ - جواب دادن حورزاد جمشید را:

عرض ادب و احترام
در این بیت از شعر:
ندارم اندرین شهر آشنایی
که ما را گوشید امشب مرحبایی
به لحاظ وزنی به نظر میرسد مصرع دوم بایستی بدین گونه باشد:
ندارم اندرین شهر آشنایی
که ما را گوشد امشب مرحبایی
و ( گوشد ) به معنای ( گوش کند ) از مصدر ( گوشیدن ) بایستی باشد
امیدوارم اشتباه نکرده باشم
منتظر نظر دوستان و اساتید محترم هستم.
سپاس

مریم در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳:

بیت ساقی بیا که که عشق ندا میکند بلند با صدای استاد شجریان معرکه س.....................................

علی جمشیدی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱:

به راستی که چقدر زیباست .. سخن کزددل برآید لاجرم بر دل نشیند ... خیام. میگه : هر اون رازی که در دل افراد دانا و آگاه و روشن وجود داره و هست باید که نهفته و پنهان تر از عنقا باشه .. عنقا استعاره از نایاب و عزلت .. یعنی نباید بیاد بین مردم و اون راز هارو برملا کنه .چون براش کرون تموم میشه ممکنه مردم اونو مرتد اعلام کنند و جونش در خطر باشه.پس باید سکوت کنه . که از نهفته شدن و پنهان ماندن و بیرون نیامدن و ماندن در صدف ( درون خودت ،کنج خودت دور از خلق نادان و عوام ) به مرور تبدیل به دُر و و رسیدن به آگاهی و بالا مرتبگی و چیز باارزش می‌کنه کیو..؟؟ اون قطره ایکه ( استعاره از انسان ) ظرفیت و توانایی تحمل راز دل دریا رو داشته باشه! ..اون قطره که تونست راز دل دریا رو! تحمل کنه و رازشو نگه داره می‌تونه تبدیل به پُر بشه! نه قطره های وِلو دریاهاا

محمود در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۰۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۰:

با توجه به مصرع دوم شاید مصرع اول اینگونه بوده است
وه که چه آزار بود من همه از مهر تو
یاشاید
وه که چه آزار بود سهم من از مهر تو
یا
وه همه آزار بود سهم من از مهر تو
هممممم

Nariman Farmanfarma در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۲۳:

گر من بمیرم در غمت، خونم بتا در گردنت
فردا بگیرد دامنت از من چرا رنجیده‌ای؟
دامنگیر صفت خون می‌باشد، چنانچه فردی به قتل برسد این خون مقتول هست که دامن قاتل می‌گیرد نه خود مقتول. خون در مقام فاعل بعد مرگ می‌باشد. سعدی برای فعل بعد مرگ فرصتی نمی‌شناسد. مثلاً :
به عذرآوری خواهش، امروز کن که فردا نماند مجال سخن
و در حقیقت روزمره هم دادخواهی و خونخواهی از جانب مرده ساقط می‌شود.
لطفاً تیم گنجور حق مطلب بجای آورید

فاطمه در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۲۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۰۲:

سلام
میشه مفهوم بست اول رو بگید؟؟
(هیچ فرصت و رای ان مطلب ...)

مجنون در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:

واقعا یکی از نعمات بهشت برین هم شعر ارزشمند و موسیقی زیبا هست و بس... مگر می شود همین تصنیف همایون که دوستان هم تاکید کردن یا محمودی خوانساری رو که محبت نمودن و به اشتراک گذاشتن رو با دل و جان گوش سپرد و متحول و شوریده حال نگشت... به یاد پروردگار بی همتا و زیبایی های آفریده به دست توانگرش هم چو خود عشق نیفتاد... به خالق زیبایی ها سوگند که نمی شود...

روح اله در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۶:

پرده هفت رنگ در مگذار
تو که در خانه بوریا داری
یعنی تو که در خانه حصیر داری و روی حصیر مینشینی، پرده هفت رنگ دم در نذار. ریاکاری مکن

برگ بی برگی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹:

طایر دولت اگر باز گذاری بکند
یار بازآید و با وصل قراری بکند
دولت در اینجا به معنی بخت و اقبال و همچنین سعادتمندی آمده است،  باز در این بیت دارای ایهام میباشد که حافظ در بیت پنجم به آن می پردازد اما در این بیت می فرماید اگر آن پرنده خوشبختی یک بارِ دیگر گذارش به اینجا بیفتد، پس یار یا خویشِ اصلیِ حافظ یا انسانِ عاشق نیز باز گشته و با این بازگشت و وصلِ دوباره خود قرار و آرامشی را که انسان در ابتدایِ ورود به این جهان داشت به او باز می گرداند.
دیده را دستگه دُرّ و گهر گر چه نماند
بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند
میفرماید از کارگاهِ چشم که در هنگام فراق اشک ریزان بود و دلشکسته دُرّ و گهر افشانی می کرد، دیگر اثری نیست یعنی که دیدگان خشک شده و زین پس اشکی در آن نمانده است .حافظ دُرّ و گهر را به دلیل ارزشمند بودنِ گریه در فراق حضرت دوست آورده است، اما حال که اشکی در دیده نمانده چشم ها خون و دردِ ناشی از چیزهایِ بیرونی را جذب میکنند تا تدبیر دیگری اندیشیده و شاید خون گریه کند تا آن یار  بیاید، خون گریستن کنایه از تحملِ دردِ آگاهانه بمنظورِ رهایی از ذهن است.
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من؟
هاتف غیب ندا داد که آری بکند
پس حافظ دوش یا در لحظه با خود میگوید آیا کامیابی از لبان زندگی بخش( لعل ) حضرتش چاره کار او را خواهد کرد و قرار خواهد یافت؟ یعنی انسان پس از بوسه بر لبِ پیر زنِ دهر و چیزهای مادی و توهمیِ این جهان که نه تنها او را کامیاب ننموده و به آرامش نرسانید، بلکه موجبِ درد و خون در دیدگان شده است، پس لاجرم چاره کار را در لبان زندگی بخش حضرت دوست می یابد . و ندایی غیبی که در ذات انسان وجود دارد پاسخ مثبت میدهد یعنی آری فقط اوست که چاره بیقراری انسان است و او را کامیاب میکند و نه چیزهایِ بیرونی و ذهنی.
کس نیارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاری بکند
پس حافظ ادامه می‌دهد هیچکس را یاری بیان این قصه درد آلود ما انسانها نزد او( خداوند) نیست چرا که خود کرده را تدبیر نیست، او که بوسیله پیغامهایِ زندگی بخش توسط پیامبران و بزرگان بارها به انسان تذکر داده و می دهد تا دل به این پیرزنِ عشوه گرِ دهر نبندیم، پس‌ اکنون آیا کسی  هست که شرم نکند و او را یارایِ بیانِ قصه ناکامی و دردهایِ خود در برِ او باشد؟ هیچکس، مگر اینکه باد صبا این مهم را به انجام رساند زیرا هم اوست که پیغامهای حضرت دوست را به ما میرساند و اکنون نیز باشد که با گوش گذاری یا فالگوش ایستادن قصه ناکامیِ ما انسانها و درد و خونِ دیدگانِ ما را بشنود و برایِ حضرتش بیان کند تا  شاید او با لطفِ دائمش بار دیگر چاره کار را  به ما یادآوری کند.
داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند
باز پرنده ایست شکاری که دست آموز بوده و پادشاهان در شکار از آنها سود می بردند و پس از آنکه شاه او را برای ماموریتی پرواز می داد برای بازگشت او بر طبلی می زدند و باز می دانست که باید رجعت نموده و بر ساعد پادشاه فرود آید . عرفا از این تمثیل در آثار خود بسیار بهره برده اند و انسان را همان باز شاهی میدانند که با صدای طبل که همان ندای ارجعی آلی ربک است باید نزد شاه یا خدا بازگشته و در بهترین مکان یعنی ساعد (در کنارش ) بنشیند . اما حافظ میفرماید باز خیال خود را با رویایی زیبا و رنگارنگ تذروی پرواز داده است تا مگر پادشاه آن باز خیال را بسوی خود بخواند تا نقش او را شکار کند . تمثیلی از اینکه خدا باید نقش و صورتِ انسان را از میان بردارد تا ذات و اصل خدایی او نمایان شود و انسان در یابد که همان باز شاهی بوده و باید با ندای پادشاه بلادرنگ به سوی او رجعت کند .
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
شهر یا جهان از عشاق واقعی و نه از مدعیان خالیست و شایسته است که مرد (انسان اعم از زن و مرد ) از خویشتن خیالی و ذهنی خود که گمان میبرد هم اوست بیرون بیاید و به کار اصلی خود در جهان بپردازد که همان زنده شدن به خدا میباشد و پس از آنکه خود به عشق زنده شد کاری برایِ دیگران بکند تا شهر پُر از عشاق شود، حافظ خود به این کار پرداخته است. 
کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ای
جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند
انسانهای غمزده از فراقش در انتظار آن بخشنده ای هستند تا از می شادی بخش او جرعه‌ای نوشیده و از این خماری رها شوند، این کریم می تواند خداوند یا اصلِ خدایی انسان باشد و یا عارف و بزرگی که دلش به عشق زنده شده است و هم او می تواند بزم و طربی را ترتیب داده و با جرعه هایِ زندگی بخشِ خود برایِ ما انسان‌های غمزده شادی و طرب را به ارمغان آورد.
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بوَد آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟
رقیب یا مدعی یا پرده دار ، همان خویشتنِ متوهم ذهنی انسان است در مقابل خویشِ حقیقی و اصلی خدایی انسان . و انسان به اشتباه گمان میبرد که خود جعلی و توهمی همان اصل اوست و حافظ میفرماید انسان پس از شناخت خویشِ اصلی باید مرگ رقیب یا خویشتن جعلی را که حجابی ست در میان از خدا بخواهد تا خالص شده ، وصلِ او محقق شود . ولی این دعا یا آرزوی انسان بدون کار و تلاش برای رهایی از این خویشتنِ ذهنی میسر نخواهد بود و مراد از طرح این سوال حافظ نیز همین مطلب است که انسان باید برای خود کاری کند چرا که وفای به عهد الست و زنده شدن به حضرت دوست و کشتنِ من ذهنی هر سه کارهایی هستند که جزو وظایف انسان هستند و البته که لطف و مرحمت و خواست خدا که برآمده از خواست انسان است ،اولی تر میباشد، هر یک از این سه کار که انجام پذیرد ، آن دویِ دیگر نیز محقق خواهد شد.
حافظا گر نروی از درِ او، هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

در آخرِ غزل حافظ به ثبات و پایداری در راهِ عاشقی پرداخته و می فرماید اگر انسان درگاهِ حضرتِ دوست را رها نکند و با نامرادی ها و افت و خیزها از لطفِ او نا امید نگردد، او که در همین نزدیکی و در گوشه و کنار است سرانجام روزی بر انسان گذر کرده و سری به او خواهد زد.مولانا نیز در مثنوی می فرماید؛

سایه حق بر سرِ بنده بوَد/ عاقبت جوینده یابنده بوَد

گفت پیغمبر که چون کوبی دری / عاقبت زان در برون آید سری

 

عباس در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۲۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه » بخش ۴۳ - سگالش خاقان در پاسخ اسکندر:

سلام،
به نظرم این بیت
زمین را ببوسم به خواهشگری
مگر دور گردد شه از داوری
درست باشه، که به اشتباه "داروی" نوشته شده!

یاسر در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۹ دربارهٔ عطار » الهی نامه » بخش دوم » (۸) مناظرۀ شیخ ابوسعید با صوفی و سگ:

وأز دست افتاد> و از دست افتاد
در شماره‌گذاری بعد حکایت شماره هشت(مناظرۀ شیخ ابوسعید با صوفی و سگ) حکایت شماره ده(حکایت ابوالفضل حسن و کلمات او در وقت نزع) آورده شده عدد 9 جا افتاده

محمد در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

سلام....والله اگر حضرت حافظ می‌بود و می‌دید که این همه عجایب و غرائب از بیتش استخراج شده است، سر به بیابان می‌گذاشت یا برسم امروز سرش را به دیوار می‌کوفت!

فروغ در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۴۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح:

چندین نظریه دربارهٔ ریشه نام کربلا ارائه شده‌است. یاقوت حموی جغرافی‌دان مشهور ریشه آن را «کربله» که شکل مؤنث از واژه‌ای عربی به معنی «زمین نرم» است می‌داند؛ که اشاره به نوع پوشش خاکی پوک بسیار گسترده در جنوب عراق است. دیگر اینکه واژه کربلاء یک واژه آرامی است که نهایتاً از زبان اکدی وام گرفته شده و از ترکیب دو واژه «کوره» محل پخت آجر و «بابل» نام شهر باستانی مجاور آن ساخته شده‌است، که در بررسی‌های باستان‌شناسی نیز بقایای استخراج خاک رس و پخت آجر در زمان‌های بسیار کهن نیز بدست آمده‌است. نظریه دیگری بیان می‌کند واژه کربلا در آرامی כַרְבָלָא / ܟܪܒܠܐ [ krblh نهایتاً از واژه اکدی karballatu گرفته شده و اشاره به نوعی پوشش سر در زمان باستان و همچنین گل تاج خروس است که احتمالاً نوعی تاج قدیمی به شکل تاجِ خروس بوده‌است.

محسن در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۱۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶:

من منظور کلی شعر رو متوجه شدم ولی هر چی فک میکنم نمیفهمم معنی مصرع اخر چیه میشه لطفا یک نفر مفعوم مصرع اخر رو بگه بهم ممنون میشم

ناصر اقتصادی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۱۱ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳ - نقطه خال تو:

یغما به سبب شغل اصلی‌اش به «شاعر خشتمال نیشابوری» مشهور است.
چون سخن از دانش خواندن و نوشتن، درست دیدم که یادی هم از زنده نام "حیدر یغما" بکتم که خواندن و نوشتن نمی دانست و سروده های نابش برگ های زرین سرایش پارسی است.
یادش گرامی.
خواهشمندم در باره ایشان در تارگاه جهانی بخوانید و یادش را زنده کنید.

nabavar در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵:

گرامی عارفه
مرا به هیچ بدادی خلاف شرط محبت
هنوز با همه عیبت به جان و دل بخریدم
میگوید: مهر من به دلت نیست که مرا از خود راندی و ارزان فروختی {محبت نکردی }
ولی با این همه بی مهری تو ، از جان و دل خریدار توام
به هیچ بدادی # بخریدم است

شهرام لقایی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:

حافظ در این غزل حالت کشف و شهود و ملاقات مولا را که در حالت رویا برای او رخ داده شرح میدهد:
1-آن ظهور الهی که چون زاهد خلوت نشین معمولا رخ به ما نمی نماید و ما را به زیارت خود مستفیض نمی فرماید دیشب بر خلاف روش معمول از روش و پیمان خود خارج شد و با پیمانه سرشار به سقایت ما از میخانه الهی پرداخت
2-من که از کشف و درک معانی و معارف الهی دور مانده بودم با این کشف و شهود به مسیر صحیح برگشتم
3-آن ظهور الهی که مقصد و مقصود ما از روز الست است به خواب من امد و مرا عاشق و دلباخته خود کرد
4-او در هیکل جوانی روحانی بر من ظاهر شد. چون روح انسانی ما ودیعه رحمان است با او اشنا هستم و با دیدن او هر چه غیر از او هست را فراموش کردم
5-وقتی جمال چون گل او را دیدم مثل بلبلی خرمن سوخته از خود بیخود شدم . وقتی چهره نورانی چون شمع او را دیدم چون پروانه ای از خود بیخود شدم
6-خدا را شکر که التماس و نیاز صبحگاهان و شامگاهان ما نتیجه داد و اشک ما به ثمر نشست
7-چشمان او مرا سحر کرد و من حول او به ذکر و ثنا پرداختم
8-اکنون قلب من به نور ظهور الهی روشن شده است قلب من متعلق به اوست و روح من متعلق به محبوب است

عارفه در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۳۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵:

میشه یکی معنی این بیت و بگه
مرا هـیچ بـدادی خـلاف شـرط محبـت

هنوزبا همه عیبت بـه جـان و دل بخریـدم

رفیعی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » چهلم:

و در این شعر چه زیبا و باشکوه,مولانا,غربت روح انسان در دنیای مادی را بیان میکند...شگفت انگیز و بی بدیل

۱
۲۳۳۸
۲۳۳۹
۲۳۴۰
۲۳۴۱
۲۳۴۲
۵۸۱۶