گنجور

حاشیه‌ها

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲:

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
حافظ در این غزل زیبا از واژه رسیدن به میخانه استفاده نموده و نه رفتن، گزینشِ این واژه گویای این مطلب است که میخانه موردِ نظرِ حافظ مکان جغرافیایی ندارد و بلکه مقام و مرتبه ایست که به آنجا باید رسید و او آرزو میکند تا اگر عمری باشد به آن جایگاه رسیده و بارِ دیگر همچون روزِ الست از میِ خرد ایزدی یا شرابِ عشق نوشیده و بهره بَرَد. در مصرع دوم میفرماید او پس از دریافتِ شراب آن را با ذوق بی نظیرِ ادبی خود پرورانده و در قالبِ این غزلیات عرفانی به پویندگانِ راه معرفت و عشق یا رندان ارایه میکند تا آن رندانِ دیگر نیز در همه عصرها و نسلها آن می را مزه کرده و از آن لذت و بهره ای برند و البته که حافظ با آثار بی همتای خود عمری بجز خدمت به رندان جهان و آگاهی بخشی به آنها هدف و پروایی دیگر در سر نداشته است. یکی از معانی رند زیرکی میباشد .
خرم آن روز که با دیده گریان بروم
تا زنم آب در میکده یک بار دگر
آن روزی خُرَّم و سبز خواهد بود که انسان با دیده گریان یعنی از سر نیاز و با درخواستِ خاضعانه به سوی حضرت معشوق بسوی میکده عشق رجعت کند، باشد که با این ابراز نیاز و زاری در پیشگاهش آن میکده عشق که دیر زمانی ست از رونق افتاده ، دگربار با صفا شده و ساقی برای برخوردار نمودنِ انسانها از آن شرابِ عشق حضور یابد .
معرفت نیست در این قوم خدا را سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
قومی که میخانه را مکان فرض کرده و می ناب ایزدی را بوسیله ذهن خود شراب انگوری فرض نموده و قصد آن دارند تا بوسیله نوشیدنِ شراب از چیزهایِ این جهانی مستِ دنیا و بازیچه هایش شوند، در  چنین قومی معرفت و شناخت نسبت به اصل و حقیقتِ خدایی انسان وجود نداشته و به همین دلیل چنین سخنانی را درک نمی کنند پس ای خدایی که مُسَبِب اُلاَسباب هستی، بوسیله قانونِ کن فکانِ خود سبب سازی کن که این گوهر و در ارزشمند سخن عشق را به خریدارش عرضه کنم. وَمَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمَا لَا یَسْمَعُ إِلَّا دُعَاءً وَنِدَاءً ۚ صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لَا یَعْقِلُونَ
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاشَ لله که روم من ز پی یار دگر
یار همان حضور انسان و یا اصل خدایی اوست که با خالی کردن ذهن از موهومات ذهنی و دنیوی در دل و جان عاشق نشسته و هم صحبت او خواهد شد اما با بازگشتِ انسان به ذهن، آن یار خدایی خواهد رفت و در حقیقت این انسان است که با توجه دوباره به چیزهای این جهانی حق هم صحبت را بجا نیاورده و موجبات قهر آن یار دیرین را فراهم میکند . اما حافظ که طعم چنین حضور روحانی آن یگانه یار را چشیده است پناه میبرد به خدا که اگر در پی یار دگر رود . یار دگر میتواند معشوق زمینی از انواع گوناگون آن باشد ، ازجمله عشق به ثروت ، شهرت، مقام، دانش ، باورهای گوناگون ، جوانی و زیبایی و غیره عشق و یاران دگر هستند که انسانهای بی معرفت آنها را جایگزین یار اصلی نموده ، از آنها خوشبختی و آرامش طلب میکنند .
گر مساعد شودم دایره چرخ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
واژه مساعد به معنای یاری بوده و در جایی به معنی ساعد نیامده است اما مصرع دوم این معنا را در ذهن انسان تداعی میکند و میفرماید اگر بخت یار باشد و چرخِ نیلوفری یا روزگار مساعدت کند حافظ و هر رندِ عاشقی می تواند آن یار و حضور از دست رفته را دگر باره بدست آوَرَد و این کارِ خیلی دشواری نیست، همانطور که شاه با حرکت پرگار گونه دست، باز شاهی خود را بسوی خویشتن فرا میخواند تا بر ساعدِ وی بنشیند پس انسان نیز با حرکت در این دایره و رسیدن به نقطه ابتداییِ پرگار یعنی وقتی که هشیاری محض بوده و به این جهان آمد و هنوز هیچ آلایشی در وجود او نبود، اگر به این نقطه باز گردد قطعاً حضور و یار اصلی خود را بازخواهد یافت . حرکت پرگار مانند دست شاه برای فرود باز شکاری بر آن عموماً همراه با نواختن طبل بوده است .
عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طرهٔ طرار دگر

عافیت در اینجا یعنی سلامتِ نفس یا در معنی دیگر تنها چیزی که موجبِ سعادتمندیِ انسان می گردد و خاطر یعنی اندیشه ی انسان است که پیوسته و بطورِ فطری در طلبِ عافیت یا سعادت و خوشبختیِ ابدی می باشد، غمزه حرکات فریبنده چشم و ابر و شوخ به معنای بی پروایی و بی باکی آمده است . طره یا زلف کنایه از جهانِ فرم یا وجهِ جمالی حضرت حق میباشد که طرار بوده و حضور یا یار اصلی انسان را از دست وی می رباید، میفرماید که حافظ یا انسان ذاتاً در پیِ عافیت و خوشبختی و آرامش دایم است اما یکی غمزه شوخ حضرت معشوق است که موجب سلبِ آن عافیت میگردد و دیگری زیبایی خیره کننده و جذاب چیزهای این جهانی که در قالب انواع شهوات دنیوی از انسان طراری میکند .غمزه شوخ میتواند برداشت اشتباه زاهدان از چشم و ابرو نشان دادن حضرت معشوق باشد که گمان دارند با پرستش خدای ذهنی خود ساخته و در عین حفظ خشم و کینه و دشمنی و سایر دردهای خود ، آنها را به بهشت موعود برند و از نعمتهای آن بهرمند خواهند شد. حافظ میفرماید اینها همه برآمده از ذهنِ انسان است و هیچکدام موجب عافیت و خوشبختی نخواهند شد .
راز سربسته ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
راز سر بسته همان سخنان عرفانی هستند که حافظ بصورت رمز و کنایه یا نماد گونه بیان میکند و دستان در اینجا به معنیِ داستان و افسانه آمده است، پس میفرماید ببین که از این رازهای ارزشمندِ هستی چگونه داستانها ساخته و با با آوازهای گاه شاد و گاه سوزناک بر سر بازارِ این جهان و برای کسب شهرت یا مال و منال میخوانند . بنظر میرسد حافظ از اینکه مردم در معنای درست این غزلها اندیشه نکرده و موجب تغییر نگرش آنان به جهان و هستی نمی شوند گله مند است .
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر
معشوق که با تیرِ مژگان بلند خود هر لحظه یکی از دلبستگی های حافظ یا انسان را هدف قرار میدهد تا به او بفهماند که باید نگاه خود را معطوف به حضرت معشوق کند و نه به چیزهای آفل این جهانی ، و این تولید درد خواهد نمود و هر ساعت یا بطور مداوم پس از هر دردی در اندیشه آزار رساندن به دلبستگی جدید انسان است، رند و سالکان کوی حضرتش درد ناشی از این آزار ها به دلبستگی هایِ دنیوی و ذهنیِ خود را آگاهانه و هشیارانه، با رضایت کامل پذیرا میشوند تا به حضرتش زنده شده و یار اصلی خود را باز یابند ولی بسیاری از انسانها مقاومت کرده و سعی در افزایش و جایگزینی دلبستگی های دیگر بجای آنچه از دست داده اند خواهند نمود .
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر

بازگویم می‌تواند در دو معنی آمده باشد، یکی بارِ دیگر می گویم و دیگری اینکه بازگو می کنم،‌ همه این سخنان بازگو کننده این مطلب است که نه تنها حافظ، بلکه هیچ انسانی استثنا نبوده و او نیز همانندِ بسیاری دیگر در بادیه یا بیابانِ ذهن غرق شده است، در بیابان آبی وجود ندارد یا اگر یافت شود بسیار اندک بوده و امکانِ غرق شدن در آن وجود ندارد، پس‌ حافظ که بادیه را نمادِ ذهن در نظر گرفته است خود را از غرق شدن و گُم شدن در فکرها مُبرّا نمی داند که البته شکسته نفسی می کند زیرا غرق شدگان در بیابانِ بی آب و سبزه ی ذهن قادر به خلقِ چنین مضامینِ ادبی و مفاهیمِ عالیِ معرفتی نخواهند بود.

M Gh در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۴۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۲۶:

احتمالا مُثمر صحیح است

مهناز آذری نیا در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹:

سلام . در حاشیه نوشته شده از یکی از دوستان کلمه گاها" نوشته شده بود که درست نیست چون کلمه فارسی تنوین عربی نمی گیرد بجای آن گاهی باید بکار برد . ممنون

اتل در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۶:

تیره صبح که مرا از تو سلام نرسد
تلخ روز که ز شهد تو بیان نرسد

مریم در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۴۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در پند و اندرز:

ببخشید توی بیت از من بگوی عالم تفسیر گوی را ... میشه لطفا معنیش کنید

nabavar در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵:

گرامی نازنین
همان ” چه “ درست تر می نماید، چون به خود می گوید یک دریغ چیست هزار دریغ
چون در مصرع اول فقط از یک دریغ سخن گفته.

نازنین در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵:

ازتظر معنایی به‌نظر می‌رسد که در مصرع دوم بیت اول، کلمه‌ی اول باید به‌جای «چه»، «نه» باشد.

سید محسن در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

جانا چو بلای تو بیارزد به جهانی----درست است

سید محسن در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۴۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:

دندان تو گرچه آب دندانست؟؟؟؟؟؟معنی خاصی ندارد از ادیبان محترم تقاضا دارم نظری بیندازند

سید محسن در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:

خوشه عنبرین زلف تو را---درست بنظر میرسد

سید محسن در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸:

موی همرنگ کف دریا شد---بنظر درست باشد

ناصر احمدزاده در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۱ - قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی:

با درود.
استاد کریم زمانی در متن مشروح خود بر مثنوی معنوی، "روز و شب از روزی اندیشی ما" را بر شکل دیگری که در اینجا آمده ، یعنی : "روز شب از روزی اندیشی ما" ترجیح داده است.
به معنای شبانه روز.
ارادتمند: ناصر احمدزاده

علی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۲۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۳۴ - مقالت هشتم در بیان آفرینش:

ابیات دو،سه و چهار اشاره به Big Bang ندارد؟یعنی عرفان و فیزیک در پی یافتن حقیق واحدند...که آن تجلی حق تعالی است

محمد مهدی سقط فروش در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴:

بنابر فرموده حضرت استاد حاج آقا ارزیده ، حضرت امام علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام شمع عاشورا می باشند و شعر زیر را حافظ رحمه الله در ثنای آنحضرت سروده است .

مخلص در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱:

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
معنی:دل را از زنگار کینه و بخل و.. زدوده کن
آن زمان در عالم عشق سیر کن
منظور:یعنی اگه میخوای

رهرو در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱:

با درود به روان پاک مولوی و بزرگوارانی که بذل عنایت فرموده و بر این دریای معنی از ژرفای اندیشه ناب خود معنایی افزوده‌اند، گمان این حقیر این است که کلمه *سینه ها* به سادگی به ضمیر پاک عارفان روشن ضمیر اشاره دارد. حضرت مولوی همانگونه که برخی از اساتید در حاشیه های پیشین اشاره فرموده‌اند، همواره اولین و ساده ترین معنی متبادر شده در ذهن را انشا می نمایند.

رضا در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

بیت ای بانگ نای خوش سمر
اشاره به سوت اسرتفیل داره
سمر یعنس افسانه
نای یعنی نی
نی افشانه‌ای که مرگ همه‌ی انسان‌ها رو در بر پاره و‌بیت بعد هم میگه که هر لحظه در شام و سحر ممکنه اتفاق بیوفته و وفا داره .

قاصدک در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۵۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷:

اولینبار ابن ابیات توسط ملوک خانم ضرابی خوانده شده و بعدها توسط خواننده پاپ ستار بازخوانی شد و بعدها سایر خوانندگان سنتی اجرا کردند

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

بنظر می رسد جدا سازیِ عشقِ زمینی از عشقِ به معشوقِ ازلی کاری ناصواب باشد چرا که از نطرِ عرفا عشق هایِ این جهانی یعنی عشق مرد به زن و یا عشقِ زن به مرد نیز تمرینی برایِ عشق به هستیِ مطلق یا خداوند و زندگی می باشد، بویژه اگر مرد و یا زن حقیقت یا اصلِ زندگی را در یکدیگر جستجو کرده، بیابند و بر آن عاشق باشند نه بر زیباییِ صورت، پس باغزلِ عارفانه عاشقانه و زیبا مواجه هستیم، روی نمودنِ معشوق یعنی نقاب از چهره افکندن و رخسار نمایان کردن است که اگرِ عاشقی موفق به اقناعِ معشوق در انجامِ این کار گردد پس کلیه ی مراتبِ و ابعادِ وجودِ خود را از یاد خواهد برد، اتفاقی که در عشقهایِ صورتی و این جهانی مقدور نخواهد بود زیرا اَقلِّ ممکن این است که‌ عاشق با بدست آوردن و وصالِ معشوق به رضایتی درونی خواهد رسید که همین امر نیز مرتبه ای از وجود است، در مصراع دوم پس از فراموشیِ وجود به معنیِ واقعیِ کلمه عاشقِ حقیقی هرچه غیر از معشوق را بنگرد آن را سوخته و خاکسترِ بی ارزش می بیند، پس‌ حافظ از حضرت معشوق میخواهند تا خاکستر این سوختگان را نیز بر باد دهد تا مباد که بار دیگر شهوت و دلبستگی به چیزهایِ آفلِ این جهان از زیرِ این خاکستر زبانه کشد و بارِ دیگر به او وجود بخشد.

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

طوفانِ بلا رخداد و حوادثی هستند که در زندگیِ هر انسانی بوقوع می‌پیوندد تا توجه و دیدنِ جهان بر حسبِ صورت و اجسامِ او را که برآمده از ذهن است معطوف و مبدل به دیده و چشمِ جان بین کند، برای نمونه انسان بخشی یا همه ثروتِ خود را از دست می دهد و یا همسری که برای وصالش سختی و مرارت ها را متحمل شده است او را ترک می کند و یا شغلِ خود را از دست میدهد، اما انسانِ عاشق در می یابد همه این طوفان ها بمنظورِ بیداریِ انسان است که‌ از سویِ زندگی رقم می خورَد، حافظ میفرماید حال که او (یا هر عاشقی ) دل  به طوفان بلا داده است یعنی با تمامِ وجود و رضایت این طوفان‌ها را می‌پذیرد و از همه آن داشته هایِ دنیویِ خود دل بریده است، پس ای سیل غم بیا و خانه ذهن را که منشاء همه این تعلقات است از بنیاد بر کن و با خود ببر. سیل غم کنایه از غم فراق از حضرت معشوق است که سالکِ عاشق با این غم، دیگر غمِ کم و زیاد شدن دلبستگی های جهان را نخواهد داشت زیرا همه این دلبستگی ها و احساس نیاز برای افزودن بر چیزهای آفل این جهان ریشه در ذهنیتِ غلطِ انسان دارد که با افزایشِ آنها او به خوشبختی و آرامش خواهد رسید و حافظ میخواهد که خانه ذهنش از اساس بر باد رود.
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات ؟
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
زلف عنبر خام کنایه از ذات حق تعالی میباشد و حافظ میفرماید هیچکس را به آن ذاتِ اعلی راه نیست و حتی عارفان و برگزیدگان نیز باید از این طمع خام چشم پوشی کنند اما تا میتوانند برای هرچه نزدیک تر شدن به آن ذات بکوشند .
در غزلی دیگر در همین رابطه میفرماید :
با هیچکس ندیدم زان دلستان نشانی
یا من خبر ندارم ، یا او نشان ندارد
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
پس برای هدف یکی شدن تا حد امکان عارف با حضرت معشوق  سینه او باید سراسر آتش باشد تا حدی که شعله های آتشکده فارس احساس حقارت کرده و فرو نشیند و آنقدر تضرع و ابراز نیاز به درگاه حضرتش آورد به حدی که آبروی رود بزرگ دجله نیز برود . یعنی که تنها با عشقی آتشین و نیاز پیوسته به حضرت دوست میتوان به امر زنده شدن و تا حدی یکی شدن با او دست یافت اما حافظ  می فرماید با اینهمه فکر و اندیشه راهیابی به ذات و حقیقتِ وجودِ مطلق را از یاد ببر و از دلِ خود که به طمعِ خامِ قرار دادنِ چیزهایِ بیرونی در خود خو کرده است بیرون کن.
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
دولت یا نیکبختیِ پیر مغان که رمز خدا و یا انسان کامل است پاینده و باقی یا ماندگار است و این امری سهل و بدیهی میباشد و برای نیل به امر زنده شدن به حضرت حق باید به دیگری یا رقیب که نماینده چیزهای این جهان و تعلقات دنیوی از هر جنس و گونه میباشد لا گفت و به آنها گفت که بروند و به کلی او را فراموش کنند ، یعنی که دست از سر انسان بردارند .
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر
اما حافظ میفرماید علاوه بر آن دوشرط دیگر نیز برای یکی شدن با حضرت معشوق وجود دارند که اول سعی و تلاش در این راه است زیرا که با ادعا و احساس نیاز و خواستن صرف انسان به جایی نخواهد رسید و دوم اینکه مرشد و راهنمایی آگاه و خردمند مانند حافظ و مولانا و عطار و سایر بزرگان برای این امر مهم لازم و ضروری میباشد . بدون این دو شرط علیرغم میل انسان به اصل خدایی خود برای زنده شدن به او بی حاصل و نتیجه خواهد بود .
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
حافظ میفرماید حتی با ابراز نیاز به معشوق و کار بر روی خود و بهره بردن از استاد واقعی و انسان کامل شرط دیگری هم وجود دارد و آن لطف حضرت حق است که تا شامل چنین انسان سالکی نگردد ، این امر مهم محقق نخواهد شد و انسان موفق بحضور و دیدار با چشم باطن نخواهد شد و تنها پس از لطف و رحمانیت حضرتش فارغ و آزاد میتواند از جهان جسمانی و فرم به دیار باقی برود .
دوش می‌گفت به مژگان درازت بکُشم
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

دوش در فرهنگ عارفانه به معنی دَم یا همین لحظه آمده است، و خداوند هرلحظه بوسیله تیرِ بلندِ مژگانش قصدِ جانِ خویشتنِ توهمیِ انسان را دارد تا انسان چیزهایِ آفل و گذرایِ این جهانی را در دلِ خام طمعِ خود قرار ندهد، حافظ در مصراع دوم واژه رب را بکار می بَرَد که بنا بر عهدِ الست نشان از هم جنس بودنِ انسان با خداوند دارد، پس از رَبّ یا درواقع از خویش و حقیقتِ درونیِ خویش می خواهد تا هر لحظه این اندیشه ای را که در ظاهر بیداد و ستم می نماید اما درواقع لطف و رحمتِ اوست را از خاطرش ببرد، از خاطر بردن در اینجا یعنی از خاطرش گذر دادن و یادآوری کردنِ مطلبِ ذکر شده است، اینچنین سخنِ دوپهلو گفتن از رندیِ حافظ است تا خاطرِ مخاطب را به اندیشه وا دارد.
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر
در انتها حافظ می فرماید از قهر و عِتابِ حضرتش بترس و ذهن خود را خاموش و از شکایت و ناله و فریاد حذر کن زیرا که یار نازک خیال و  زود رنج بوده و شاید از درگاهش رانده شوی، یعنی که همه چیز را به قضا و کن فکان واگذار کن زیرا هرچه او بخواهد همان شود .

شهریار علی اف در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

با سلام
بنده ایرانی نیستم ولی شعر های حافظ را خیلی دوست دارم
حواشی عزیزان نیز برای من قابل استفاده بود. متشکرم

۱
۲۰۴۷
۲۰۴۸
۲۰۴۹
۲۰۵۰
۲۰۵۱
۵۷۲۵