گنجور

حاشیه‌ها

حبیب در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۰۷ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکندهٔ نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » تکه ۴:

بیت بالا در اصل بخشی از رباعی زیر است:
خداوندا بگردانی بلا را
ز آفت‌ها نگهداری تو ما را
به حق هر دو گیسوی محمد
زبون گردان زبردستان ما را
سپاس

Noor Ahmad Tawakoli در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۳۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹:

من هم حسین بابازاده موافق هستم که :
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
اصلاح شود به:
تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی
فکر میکنم این درست تر باشه.

Mntzr در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۱۶ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد سوم » نغمهٔ حسرت:

درود بر همه دوستان
به نظر بنده حقیر نگاه شعرا مخصوصا شعرای.بزرگ با نگاه و جهان بینی ما متفاوت تراست قطعا آنها معنی عشق که به تعبیری همان محبت و انسانیت است را درک کرده اند. و عشق های زمینی برای انها ناچیز است این مفهوم در بیت 6 که میفرمایند درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت... نماینگر این موضوع است و این درد بی عشقی زمینی نیست بلکه عشق ربانی است

شهاب در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:

جالبه عده ای میگن حضرت سعدی میگه عقل را بیخیال شو و عاشق شو در حالی که در آخر بیت میگه ای عاقل یعنی عاقلانه ترین راه زندگی عاشقانه زندگی کردنه عقل بی قوت عشق خشک و ملالت بار هست و منجر به فساد خواهد شد پس بهتر هردو را داشته باشیم جا داره بگیم که سعدی از عرفان به دور بوده چونکه محتوای بیشتر آثارش پند آموزه و معروفه که زمینی و عاقلانه شعر میگفته

فواد . در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۱:

باسلام .
در تصحیح استاد فروزانفر در بیت دوم به جای دوغ "دام" به کار رفته است .

علیرضا ارمیا در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » دوبیتی‌ها » فال قهوه:

سلام
دوست عزیز ( علی آقا) که فرمودید از نظامی است ،اگر ممکنه شعر کاملشو لطف کنید.من هرچی گشتم پیدا نکردم.ممنونم

شهرام در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۵۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:

این شعر را نسیم ثیابی در افشاری اجرا کرده

محمدحسن در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷:

اشتباه تایپی شده اشعار بجای اشعر - خالق بجای خاق درست می باشد

محمدحسن در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷:

جناب آقای صادقی ضمن احترام به دیدگاهتان در معانی اشعار مشخص است این اشعر در شرایط و اقتضای زمان سروده شده است خاق اشعار خودش حافظ قران بوده اگر می خواست می نوانست در مورد آیات قران شعر می خواند و تفسیر می کرد

دکتر صحافیان در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۲۶ دربارهٔ عطار » الهی نامه » بخش هشتم » (۱۳) حکایت موسی علیه السلام در کوه طور با ابلیس:

حکایات ابلیس 4( مقاله 8)
حکایت موسی ع با ایلیس
شبی موسی مگر می رفت بر طور
به پیش او رسید ابلیس از دور
چنین گفت آن لعین را کای همه دم
( ای که پیوسته در آدمیان می دمی و فریبشان می دهی)
چرا سجده نکردی پیش آدم؟!
لعیتش گفت ای مقبول حضرت
شدم بی علتی مردود قدرت
اگر بودی بر آن سجده مرا راه
کلیمی بودمی همچون تو آنگاه
نکته: بی دلیل بودن کارها، جبر عارفانه اشاعره و نهایت تسلیم در برابر حق است( اختیار در برابر خود و دیگران، تسلیم و جبر در برابر حق)
در برابر خواست حق سکوت می کنم و بد نمی گویم.
کلیمش گفت ای افتاده در بند
بود هرگز تو را یاد خداوند؟!
لعیتش گفت چون من مهربانی
فراموشش کند هرگز زمانی؟!
...اگر چه کرد لعنت دلفروزش
از آن لعنت زیادت گشت سوزش
ای پسر! زمانی که شیطان در راه حق اینچنین شوق دارد، تو در راه عشق حق چگونه ای؟!
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

nabavar در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:

گرامی میرزا اکسیر
اگر می خواهی مقام مولانا را بهتر بشناسی لطفاً این قطعه اش را هم بی تعصب بخوان.

گر بدش سستی نری خران
بود او را مردی پیغامبران
ترک خشم و شهوت و حرص‌آوری
هست مردی و رگ پیغامبری
نری خر گو مباش اندر رگش
حق همی خواند الغ بگلربگش
مرده‌ای باشم به من حق بنگرد
به از آن زنده که باشد دور و رد
مغز مردی این شناس و پوست آن
آن برد دوزخ برد این در جنان
حفت الجنه مکاره را رسید
حفت النار از هوا آمد پدید
ای ایاز شیر نر دیوکش
مردی خر کم فزون مردی هش
آنچ چندین صدر ادراکش نکرد
لعب کودک بود پیشت اینت مرد
ای به دیده لذت امر مرا
جان سپرده بهر امرم در وفا
داستان ذوق امر و چاشنیش
بشنو اکنون در بیان معنویش

نادر در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۶۸ - تسخیر فطرت:

استاد بهرام گودرزی این شعر را خوانده و چه زیبا هم خوانده. من با این آهنگ و صدای نازنین استاد خاطرات شیرین زیادی دارم. هرکجا هستند امیدوارم سالم تندرست باشند

Faramarz Davati در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:

Sorry I do not know how to use Farsi fonts, so here it goes:
Molana was a Sunni Muslim, a Hanafi faqhih, and a Maturidi theologian. I do not believe he wrote this poem for Ali ibn Ali Taleb.
Peace

میرزا اکسیر در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:

به امید صحتمندی عزیزان هنر وادبیات:
در این موقع باید یادآور شد که مقایسه نمودن شعر مولانا جلالدین بلخی با آقای لیام شاید خود لیام عزیز را به خنده بیاورد. زیرا لیام محترم خودش می‌داند که مقام شان در مقایسه با مولانا در چی حد است.
و نباید ناگفته بماند که در اشعار مولانا جلالدین بلخی از لهجه دری هم بکار برده شده و بلدیت به دری می‌تواند در فهم آن معسر واقع شود.
بااحترام.

سپهر در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹:

شعر حافظ جام جهان بین است .هر بار که در آن نظر کنی معنا و اشارتی تازه میابی .
این غزل هم چند وجه دارد. یک وجه آن خطاب به معشوقی زمینی است و در بیت اخر وقتی سخن از اشای راز به میان می آید ، ذهن به سوی سر و سری که عاشق و معشوق دارند می رود . وجه دیگر خطاب به شاه شجاع است . اما وجه دیگر که در تمام اشعار حافظ این وجه نیز وجود دارد ، وجه عرفانی آن است .
و اینجاست که حافظ رندی شگفت انگیزی فرموده .
با تغییر کوچکی در کلمات ردیف می توان به آن رازی که حافظ برای آن کلک زبانش را بریده ، دریافت.
اگر نکرد را به کرد تغییر دهید . راز حافظ و حضرت حق برملا خواهد شد.
البته هر وجه معنایی فقط چند بیت را به خود اختصاص می دهد . و منظور این حقیر ابیات 1و2و5 است.

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴:

دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
لیکن از لطف لبت صورت جان می‌بستم
دوش در اینجا لحظه قبل و یا حتی در دم معنی میدهد ، بیماری چشم که از آن با چشم خمار نیز یاد شده حالتی ازچشم معشوق است که زیبایی او را صد چندان نموده و سبب عشق روزافزون انسان عاشق شده ، تا حدی که عنان اختیار از کف داده و نزدیک است از اشتیاق عشق روی معشوق قالب تهی کند .حافظ از این تمثیل عشق زمینی برای عشق آسمانی و الهی بهره میبرد تا یادآوری کند که حضرت معشوق نیز با انواع لطایف الحیل قصد جذب انسان به سوی اصل خود را دارد و البته او با این تغییر حالت جذاب چشم خود انسان را ترغیب به دیدن جهان از نگاه اصل خدایی خود میکند . انسان سالک عاشق واقعی همواره از حرکات معشوق خود تقلید میکند تا به معشوق خود حس یکی بودن و درآمیختگی با او را انتقال دهد .
در مصرع دوم لب معشوق کنایه از وصال با اوست و در اینجا علاوه بر معنی ظاهر که لطافت این عضو جذاب صورت را میرساند
لطف و مهربانی حضرتش نسبت به انسان عاشق را نیز تداعی میکند . حافظ میفرماید انسان عاشق پس از دیدن چشم بیمار حضرت معشوق ، و تغییر دید خود به دیدن از منظر نگاه حضرت معشوق به جهان ، نسبت به خود کاذب و دید اشتباه خود به جهان ، خواهد مرد و جان از کف او خواهد رفت تا بار دیگر به لطف و لطافت لب حضرتش جان دوباره ای بر این صورت جسمانی او بسته شود و این جان همان اصل جنس خداست و با جان خود کاذب انسان عاشق تفاوتی بنیادین دارد . جان کاذب انسان جهان را با دید مادی مینگرد اما جان اصلی و خدایی او سراسر معنا بوده و مانند حافظ و سایر بزرگان و عارفان ، به جهان نگاهی خدا گونه داشته و به تمامی باشندگان عالم عشق میورزد .
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست
دیرگاه است کز این جام هلالی مستم
خط مشکین کنایه از زیبایی واقعی حضرت معشوق است و نه زیبایی صورت و ظاهری او ، با تغییر نگاه عاشق بر اساس دید خدا ، نگاه او با نگاه خدا به جهان یکی شده و بجز زیبایی چیز دیگری نمی بیند و حافظ میفرماید عشق به این زیبایی ها و خط مشکین حضرت معشوق مربوط به امروز نبوده و بلکه انسان از آغاز پیدایش هستی از منظر این جام هلالی (گیتی و هستی) به جهان می نگریسته است . اما سوال اینجاست که اگر انسان از آغاز خلقت با دید هستی یا خدا جهان را نظاره گر بوده است پس برای او چه پیش آمده که نگاه او به جهان از نوع جسم و ماده شده و اکنون بار دیگر با این عشق آتشین ، جهان بینی او تبدیل به اصل خود شده و از این تبدیل مست گردیده ، یعنی عقل جسمانی او به محاق رفته و پس از این قصد کامیاب شدن از شراب های مادی این جهان را ندارد ؟ پاسخ این سوال را حافظ در غزلهای دیگری(پیش از این ) به وضوح داده است .
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
حافظ در این بیت به چگونگی این تبدیل نگاه خود پرداخته و میفرماید او یا هر انسانی که قصد این تغییر و بازگشت به دید اصلی خود را دارد در وحله اول باید ثابت قدم باشد و با طلب و کار فراوان بر روی خود دست از این طلب برنداشته و آستان کوی حضرت معشوق را تا تبدیل شدن به او رها نکند . حافظ میفرماید که البته این کار راحتی نبوده و جور و سختی های بسیاری برای طالب سالک به همراه خواهد داشت و دل بریدن از عشق چیزهای جسمی و مادی تنها بخش اولیه ماجرای این عشق است . در مراحل بالاتر سختی ها و جور بیشتری در انتظار سالک عاشق میباشد که تنها با ثبات و سخت کوشی میتواند به آنها فایق آمده و به اصل خدایی خود زنده و با او یکی شود .
عافیت چشم مدار از من میخانه نشین
که دم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم
پس از ثبات در طلب و تحمل جور و سختی های بسیار است که سالک کوی عشق به عافیت یا سلامت و امنیت خواهد رسید و این عافیت سمبلی از حضرت معشوق است که در اینجا حافظ از او میخواهد لحظه ای او (انسان) را بحال خود وا نگذاشته و همواره از او مراقبت کرده و با لطف خود مانع بازگشت اوبه دوران پیش از این امنیت و آرامش کنونی گردد . این مصرع نشان دهنده ضعف انسان در برابر امیال دنیوی ، جسمانی و ذهنی میباشد که خداوند درقرآن نیز بر این ضعف انسان صحه گذاشته است .حافظ که خود را میخانه نشین درگاه حضرت معشوق میداند و شراب های ناب که از سوی حضرتش درقالب واژگان و غزلیات بی نظیر بر او جاری میگردد را به دیگر سالکان کوی عشق میرساند تا آنان نیز از آن شراب های زندگی بخش برخوردار شوند . لسان الغیب از خدا میخواهد با لطف خود مراقب این عافیت و آرامش او در میخانه هستی باشد تا او نیز آسوده خاطر به کار و نقش ساقی گونه خود بپردازد . نقشی که تا امروز و ابدیت ادامه دارد .
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم
فنا در این بیت به معنی فنا کردن خود کاذب انسان به منظوروصل به اصل خدایی خود بوده و با مقام فنای در خدا متفاوت میباشد
و کار انسان عاشق با فنا کردن خود کاذبش تازه شروع میشود .
حافظ به استدلال ابراز ضعف انسان در بیت قبل پرداخته میفرماید
در راه عاشقی اگر حتی انسان خود کاذبش را بطور کامل فنا و فدای حضرت معشوق کند باز هم حاشیه امنیت نداشته و صدها خطر در کمین اوست . بسر آمدن عمر میتواند در پایان یافتن زندگی جسمانی انسان باشد و یا به پایان رسیدن عمر خود کاذب انسان ، که درهر دو صورت انسان از خطرات پیش روی خود ایمن نمی باشد .انسانی که با عمری زهد و پرهیزکاری طمع ثواب و بهشت دارد نیز میتواند مورد نظر این بیت باشد زیرا عاشق واقعی از خدا فقط خود او را میخواهد و نه چیز دیگری را . مولانا میفرماید ؛
از خدا غیر خدا را خواستن . ظن افزونیست و کلی کاستن
بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود
چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم
اما انسانی که به بالاترین مرتبه مقام که یکی شدن با حضرت معشوق است رسیده و با محبوب کمان آبروی خود یا حضرت معشوق یکی شده ، و جدایی از میان رفته باشد ، پس او به
امنیت رسیده است و باکی از تیرهای کج حسود یا خود کاذبش ندارد . یعنی خود کاذبش بطور کامل تضعیف شده و اگر هم بخواهد توجه و نظر عارف کامل را به چیزهای بیرونی جلب کند تیر کج او کارگر نخواهد افتاد . حافظ تیر کج حسود یا خود کاذب انسان که در یکی شدن انسان با اصل خود حسادت و کار شکنی میکند را با تیر راست کمان آبروی حضرت معشوق مقایسه میکند که تیر خود کاذب انسان برای شکار دلبستگی های دنیوی و قرار دادن آن در دل و مرکز او میباشد اما تیر راست از کمان آبروی حضرت معشوق برای هدف قرار دادن دلبستگی ها به منظور از میان برداشتن آنها و باز نمودن جای حضرت معشوق در دل انسان
میباشد . هدف هر دو تیر هدف قرار دادن تعلقات و دلبستگی های دنیوی میباشد اما با دو منظور متفاوت .
بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا
که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم
حافظ در مصراع دوم به عهد موسوم به الست اشاره میکند که خدا در روز ازل از انسان خواست تایید کند از جنس هم اوست و انسان با تایید اینکه از جنس بینهایت خداوند است و نه از جنس اجسام ، در حقیقت مهر وفاداری خود را به تضمین این امر بر عهد نامه زد اما با حضور در این جهان فرم با چیزهای جسمی و ذهنی این جهان هم هویت و دلبسته آن چیزها شده است و این کار شکستن عهد خود را با افسوس یا لطایف الحیل و جفای بر خود حقیقی اش به انجام میرساند . اما انسانهای کامل مانند حافظ و مولانا و عرفا و اولیاء عهد شکنی نکرده و به عهد آغازین خود با حضرت معشوق وفادار باقی ماندند ، یعنی چیزهای این جهان که از جنس جسم و ماده و آفل هستند را نفی کرده و به همین سبب بوسه بر درج عقیق حضرت معشوق برای آنان حلال است
یعنی شایستگی یکی شدن با حضرتش را دارا هستند و در
صورتیکه انسان های دیگر نیز به عهد خود با خدا بازگشته و به آن وفادار بمانند ، آنان نیز سزاوار بوسیدن لب معشوق و رسیدن به آن مقام خواهند بود که البته کار بسیار و همت و ثبات واقعی را طلب میکند .
صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت
آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم
صنم و همه باشندگان عالم از لشکریان خدا و تحت فرمان او هستند و هم به فرمان او دل انسانهای طالب و عاشق را میبرند و دلبستگی های مادی و ذهنی انباشته در دل عاشق را غارت کرده و خانه دل را برای حضور حضرت معشوق خالی میکنند
تا با لطف خدا او را به عهد آغازین خود با خدا بازگردانیده و به او زنده کنند که صد البته نیازمند لطف و دستگیری حضرتش میباشد
اتفاقاتی که درطول زندگی انسان رخ میدهد و معمولاً برای بیدار کردن انسان از خواب ذهن هستند ، توسط عواملی و از سوی خدا برای انسان پیش می آیند که به قضا و کن فکان معروف هستند و حافظ این عوامل را صنم و از لشکریان خدا میداند و غالباً انسان با صنم و عوامل اتفاقات ستیزه نکرده و بلکه با روی باز و با رضایت اتفاقات را می پذیرد . اگر عطوفت و لطف شاه نباشد انسان نسبت به اتفاقات واکنش نشان داده و با ستیزه گری به روح و جسم خود آسیب زده و به منظور خدا از اتفاق نیز پی نخواهد برد . از دست دادن عزیزی و یا ثروت و مالی یا از دست دادن مقامی که انسان شدیداً به آنها دلبستگی و تعلق خاطر دارد میتوانند نمونه های از اتفاقات باشند تا انسان را متوجه این امر کنند که او از جنس چیزهای این جهانی از این دست نبوده و با از دست دادن چیزها خللی در اصل خدایی او بوجود نخواهد آمد .
رتبت دانش حافظ به فلک بر شده بود
کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم
شمشاد بلند همیشه سبز نماد خدا یا هستی مطلق بوده و غمخواری در اینجا به معنی همراهی و همکاری ست و نه غم خوردن ، زیرا که خدا یا زندگی همواره شادی و برکت خود را به باشندگان عالم ارزانی میدارد . خود جسمانی انسان از جنس ماده و نسبت به عالم معنا ، دون و پست میباشد اما همین جسم پست خاکی حافظ و سایر بزرگان است که در این جهان فرم قابلیت انتقال مفاهیم عالی عرفانی را به سایر انسانها دارد و حافظ این کار خود و دیگر بزرگان را همکاری و همراهی با خدا یا هستی میداند و این کار بواسطه دانش و خرد انسان است که بلندترین جایگاه را در آسمانها و زمین دارا بوده و اشرف مخلوقات جهان نام گرفته است .معنی دیگر اینکه فقط انسان است که
با این جسم پست و خاکی خود توانایی و قابلیت رسیدن به عرش اعلی و یکی شدن با بینهایت خدا را داشته و سایر باشندگان عالم امکان از این امکان محروم هستند .

امیرجعفری در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۵۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۴:

به‌به از این شعر

محمود عبادی در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱:

دوستان عزیز:
آیا توجه کرده اید که جز مصرع اول مطلع در الباقی اولین مصع ها ی این غزل زیبا قافیه وجود دارد مثلا:
اول به بانک نای و نی/ آرد بدل پیغام وی
و الی آخر غزل.
زبان فارسی در دست خواجه مانند موم بوده است اگر تنگنای قافیه سبب شده است که عده ای از شعرا نتوانسته اند شعر خوب بگویند این عرصه برای خواجه جولانگاهی بوده است تازیباتراین حرف ها را در دلکش ترین اوزان عروضی برای من و شما بیادگار بگذارد.
ما باید شکر گذار خدا باشیم که پارسی زبان مادری ما میباشد چرا که بوسیله آن میتوانیم شعر خواجه را بخوانیم و لذت ببریم.

مصطفی در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱ - سر آغاز:

سلام،در این ابیات که میفرمایند :
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و سرد سرد
قسم باطل باطلان را می‌کشند
باقیان از باقیان هم سرخوشند
قانئن جذب را به خوبی شرح میدهند ، همان قانونی که غربی عا در سال 2006 فیلم مستند راز را در توصیف آن ساختند و قانونی ابدیست و طبق قرآن همان سنت الهی ست که تبدیل نمیشود و همیشه ثابت است یعنی هر چیزی و هر اتفاقی که در زندگی ما بروز میدهد ناشی از افکار ما و توجه ما به مسایلی است که در نتیجه آن احساس خوب یا احساس بد در ما شکل میگیرد و احساس خوب اتفاقات و مسائل خوب بسوی ما جذب میکند و احساس بد شرایط و اتفاقات بد را برای جذب میکند.

۱
۱۹۳۴
۱۹۳۵
۱۹۳۶
۱۹۳۷
۱۹۳۸
۵۷۲۵