ملیکا رضایی در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۳۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰:
حمیدرضا۴گرامی ...
حکیم خیام را قبل از شاعر بودن بیایید دانشمند ببینیم ،
البته قبل توضیحات یک چند مساله را حل کنیم با هم تا سوتفاهم نشود :)
اول بگویم که من می را در اشعار خیام به شکل عرفانی نگاه نمیکنم ،بلکه همان می میبینم ولی بر این باور نیستم که خیام می میخورده ؛
دوم در حاشیه شما به چیزهایی اشاره کردید که ربطی به نظر من نداشت همان نظر ۲ شما ؛و نظر ۱ شما هم درست ولی حداقل اثری در ذهن آدمی نمیگذارد! نظر ۳ شما کمی غیر عقلانی ست ! حتی آن دانشمند که می مصرف کند اگر روزی حداقل یکی بنوشد اثرش در طولانی مدت به هزاران شکل نمایان میشود (ولی اولین بار است که این را شنیده ام بهتر است بگویی دیدهام)... نظر ۴ شما هم درست است و در هر مسئله ای کسی هست که قانون شکنی کند ؛نظر ۵ شما ...مخالف هستم ؛چون هیچ واژه ای معنایش همان نمیشود که لمس کنی ؛آن معنی واژه فقط معنی لغوی ست ؛فارغ بودن سخت است ؛
دومین مسئله این که من هیچ باوری را توصیه نمیکنم اگر توجیه کنم بر آن باور نداشته ام !
راستش از کسی چون من که بهت و حیران دارد باور داشتن به چیزی برایم حیرانی هم میآورد و بر حیرت من میافزاید ...بگذریم ؛ :)
گفتم که خیام را دانشمند ببینیم ؛
من به این فکر میکنم دانشمند حتما به نظام آفرینش خدا پی میبرد به این که دین خیام چه بوده کاری ندارم ولی مطمئنا او خدا را باور داشته ؛
اما اگر شاعر بودن او را به مسئله اضافه کنیم ؛ ... ؛خب خیلی چیزهای دیگر به خیام افزون میشود !
برخی از اشعار خیام اگر ببینید و البته تعدادشان کم است که عشق را در آن میبینی ؛
حتی اگر هم عاشق نبود بهمسئله عشق باور داشت ؛
در دریای عشق یک بخشی داریم به نام زنده بودن مردگان عاشق و یک بخش هم که عکس این است به نام قیامت عشق ...خب این قیامت عشق همان برمیگردد به خود قیامت ولی در سیر عشق ؛پس خیام حتی اگر بویی از عشق برده باشد پس به قیامت هم نظری داشته ولی شاید ایمان نداشته !باور داشتن یعنی دانستن مورد نظر خود بودن ولی ایمان داشتن یعنی باور کامل داشتن یعنی یقین داشتن ،پس او باور داشته اما ایمان نمیدانم ؛حتی در یک شعر هم به زیبایی گفته :پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است ،گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هر جا که تو قدم نهی تو بر روی زمین آن مردمک چشم نگاری بوده است
خب همین شعرشان نشان میدهد که ایشان به مرگ باور داشته و بیت اول هم به نظام آفرینش اشاره دارد و سیر تکامل عشق در عالم و عالم ؛
نظر من این است که اما خود خیام هم مثل خیلی دیگر از دانشمندان با این همه دیدن شگفتی های علم و هستی و عالم و آفرینش دچار بهت شده ؛ چرا نباید گاهی از خود سوالی کنه ...
راستی بگم که در حاشیه اول خود گفتم که سوالات کودکانه و ... ، به نظر من نباید زود قضاوت کرد ؛به نظر من کودکان که از هیچ چیزی خبر ندارند و یا دردی را هنوز نکشیده اند دید زیباتری نسبت به ما دارند و ما آدم ها بزرگ میشویم و در سختی قرار میگیریم و دیگر از اون شیرینی کودکی مان کاشته میشود و گاه برخی خیلی جدی ؛ !
به نظر من باید این سوالات را از خود کرد ؛برای درک یک شاعر برای اینکه به دید شاعر نزدیک شده نیاز به مطالعه نیست ؛باید ذهن مان راشفاف کرده و همه چیز را از دید نو ببینیم ؛ خودمان تغییر کنیم و دیدم تغییر کند و شاید توانی بود و با این تغییرات به آدمی دیگر بدل شدیم ...
حمید رضا۴ در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۲۵ در پاسخ به ملیکا رضایی دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰:
ملیکای عزیز،
۱ ـ مصرف شکر و نشاسته بسیار زیان آورتر و مرگبارتر از می است.
۲ ـ هر پدیده ای میتواند زیان آور باشد. حتی آب و هوا به شکل سیل و طوفان.
۳ ـ نزدیک به همه دانشمندان در سراسر جهان می مصرف کرده و می کنند. نوشیدن ربطی به دانشمند بودن ندارد.
۴ ـ مصرف می در اسلام حرام است. اما این یک واقعیت است که بسیاری از مسلمانان، بویژه درصد عظیمی از ایرانیان این قانون را رعایت نکرده و نمی کنند.
۵ ـ معنای واژه فارغ بودن در در لغتنامه ها مشخص است. شما اشتباه می کنید، من کاملا به آن آگاهم. آنچه شما معنا کردید خیالیست و ساخته و پرداخته ذهنتان برای توجیه باورهایتان.
سپاس
یکی (ودیگر هیچ) در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۷:
به نام او
هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کن چو حریف نیک داری تو به ترک نیک و بد کن
مستی از نوع مستی بیداری و هشیار شدن به آگاهی معنوی است . در سیر معنوی پس از گذر از شریعت و طریقت و خلاصی از چنگال ذهن سالک به هسته مرکزی آگاهی یعنی حقیقت وارد می گردد.
*شریعت و طریقت سیر الی الله می باشند و حقیقت سیر فی الله است.
قوانین وادی حقیقت با سایر طبقات سلوک کاملا متفاوت است و در واقع ریشه و منبع قوانین از آنجا سرچشمه می یابد ولی نکته اصلی در اینست که سالکی که گام به وادی حقیقت می گذارد خود بخشی از این حقیقت ناب می گردد و هر آنچه که او از مقام مکاشفه ارمغان می آورد شکل و فرم واقعیت به خود می گیرد .
حریف نیک بمعنای استاد یا همراه آگاه از مراتب بالاتر حقیقت است که از مسیر اصلی آگاهی دارد و منازل وادی حقیقت را تا سرچشمه می شناسد.
در اینجا سالک خود مولانا است که در دیدار با شمس مست هشیاری گشته و اینک از او طلب استمداد دارد تا هشیاری بیشتری به او برساند. شمس را همراه نیکویی در فراسوی نیک و بد یافته است .
منگر که کیست گریان ز جفا و کیست عریان نه وصی آدمی تو بنشین و کار خود کن
در این سطح آگاهی ، منیت رها گردیده و دیگر از من ذهنی اثری نمانده است . افعال انسان با مقیاس خوب و بد نسبت به منافع انسانی خویش سنجیده می شود ولی حقیقت وجود فراتر از منافع انسانی است و معیار اصلی برای سنجش ، خواست مقام متعال و اولیای اوست که بطور طبیعی متضاد با منافع انسانی است.
با این نگرش بیشتر خواسته ها و آرزوهای انسانی باعث خروج انسان از مسیر حقیقت گردیده ومسبب انحراف از کمال آدمیت است! بدین معنی که در بسیاری از موارد حتی حرکت های عام المنفعه و خداپسندانه نیز باعث شر و انحراف است! چرا که مجوز ولی وقت و استاد حقیقت مبنی بر انجام آن کار صادر نگردیده است.
لذا در قرآن نیز داریم که ان الانسان لفی خسر همانا انسان در خسران و زیان است ! بدین معنی که انسان تا زمانیکه عموم افعال او از روی خواست و اراده خویش است زیانکار است و راه عبث پیموده است .(حتی عبادات و امور خیریه که بدون اذن ولی حقیقی وقت صادر گردد نه تنها راه او را به سوی روشنایی نمی گشاید بلکه بیشتر در دام جهالت و گمراهی، ابدالدهر به اسارت می کشد.)
بنابراین به حقیقتی ظریف پی میبریم و آن اینست که اهالی شریعت و طریقت متعصبانی کورباطن بیش نیستند و بدون شک در مواجهه با سخن حق جبهه گرفته و شخص حقیقت گو را مرتد و محارب می خوانند! دلیل بلاشک این مطلب آنست که شخصی که باطن او کور و کر نباشد با شنیدن سخن حق منقلب شده و انقلاب درونی در او حاصل آید که به خروج او از باتلاق شریعت و طریقت انجامیده و او را به وادی ایمن حقیقت رهنمون می گردد. مصداق این مطلب است که « در خانه اگر کس است یک حرف بس است»
اولین جرقه روشنایی ذهن زمانیست که شخص به کور وکر بودن خویش معترف می گردد و استمداد می طلبد!
نظری به سوی می کن به نوای چنگ و نی کن نظری دگر به سوی رخ یار سروقد کن
تاریخ ولادت آدمی از این نقطه شروع می شود و نظر او به سوی حقیقت گشوده می شود و گوش او حقیقت را همچون نوای چنگ و نی می نیوشد. آنگاه است که عظمت خداوند را در دل خویش درک می کند ! و وجود او را درمی یابد. تا قبل از این سوی و سمت معکوس را درک کرده بود و در خسران بود ولی از این نقطه سیر فی الله در او آغاز گشته و به سمت کمال آدمیت رهسپار می گردد.
برگ بی برگی در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲:
فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
فاتحه در این بیت به معنی گشایش است و خسته به معنی زخمی که در اینجا انسانِ دردمند یا بیمار را گویند، انسانی که ذاتاََ کمال طلب است و در پیِ رسیدن به سعادتمندی، اما به خطا آنرا از چیزهای این جهان و از اشخاص طلب میکند، او پس از رسیدن به همه یا بخشی از خواسته های خود که گمان بر توانایی آنها برای خوشبختی خود می برد سرانجام درخواهد یافت که تمام یا بخشی از چیزهایی مانند مقام، اعتبار و ثروتِ مورد نظرش را بدست آورده است، و پس از زندگیِ مرفه دارای خانواده و همسر و فرزندان نیز شده است اما هیچ یک از آنها قادر به خوشبخت کردنِ او نشده اند، پس انسانِ خسته یا زخم خورده از این جهانِ ماده و ذهن بیمار میشود. در مصرع دوم حافظ چنین انسانی را به مرده ای تشبیه میکند، اما اگر همین انسانِ خسته و دردمند آهنگِ بازگشت به اصلِ خداییِ خود را داشته باشد و دریابد که تنها با حضورِ او به آرامش و خوشبختیِ حقیقی خواهد رسید، از آن یار و معشوق طلبِ حضور بر بالینِ این مرده را خواهد نمود تا به نفس و دمِ مسیحاییِ آن طبیبِ یگانه بار دیگر به اصل خود زنده شود و این حضور، فاتحه و گشایشی برای چنین انسانی ست تا فرصتِ زندگیِ دوباره ای به او دهد و به آن سعادتمندی که مطلوبش بوده است دست یابد، پس به محض گشودنِ لبانِ لعل گونِ آن طبیبِ عشق که یادآورِ مِیِ الست است و دمیدنِ دمِ مسیحایی اش، جان دوباره ای در کالبدِ این عاشقِ دردمند دمیده و او به عشق زنده می گردد. مولانا نیز بیتِ مشهوری در این رابطه دارد ؛جان و روان من تویی، فاتحه خوان من تویی فاتحه شو تو یک سَری، تا که به دل بخوانمت
آنکه به پرسش آمد و فاتحه خواند و می رود
گو نفسی، که روح را میکنم از پی اش روان
پس حافظ از زبانِ بیمارِ خستهٔ بیتِ نخست میفرماید به آن طبیبِ عشقی که بر بالینم حاضر شد برای احوال پرسی (که ای بیمارِ من چگونه ای ؟) و سپس با دمِ مسیحاییِ خود فاتحه ای برای گشایش و زنده کردن دوباره ام خواند و اکنون در گذر و رفتن است بگویید یک نفسِ دیگر بماند تا روح و جانم را از پیِ او روان کنم، یعنی یک دم دیگر بماند یا نفسی دیگر در من بدمد تا جانم را فدای او کنم، درواقع انسانِ دردمند پس از عمری سراب دیدن اکنون که با دم و نفسِ آن معشوقِ ازل زنده و هشیار شده، در می یابد که عمر را به بطالت و ساختنِ بت هایی طی نموده که تنها نتیجه اش زخمی و خسته کردن او بوده اند و پس از این زندگیِ دوباره، او معشوق و بت حقیقی و طبیبِ واقعی خود را یافته، با او به نجوا و بیان دردهایش می پردازد .
ای که طبیب خسته ای، روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینه ام ، بار دل است بر زبان
انسان زنده شده به دم و نفس حضرت معشوق خطاب به حضرتش عرضه میدارد که ای طبیب خستگان و زخم خوردگان، برای معاینه به زبان من بنگر، عمری بجای عشق به هستی یا خداوند عشقِ چیزهای این جهان را در دل و درون سینه قرار دادم، حاصل آن سینه ای مالا مال از دم و دود و درد شد، خشمها، کینه ها، نفرت ها دشمنی ها حسادت ها و حسرت ها در درونِ سینه تبدیل به دود و درد و باری شدند بر زبان، (بار یا باره لکه هایِ زرد رنگی بر رویِ زبان هستند که نشان از بیماریِ جسمی دارد)، یعنی افکارم برآمده از چیزهای ذکر شده درون سینه ام هستند که بر زبانم جاری می شوند، بد گویی، غیبت کردن و هرگونه کلام غیر حقی که از زبان جاری شوند بار و نتیجهٔ آن دم و دود های سینه هستند .
گرچه تب استخوانِ من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمی رود آتش مهر از استخوان
استخوان در اینجا به معنی بن و ریشه است، حافظ از زبان آن انسان تازه به دم ایزدی زنده شده میفرماید تب و حرارت حضور حضرت معشوق اصل و ریشه او را از روی لطف و عنایت و مهربانی گرم کرد و جان دوباره ای به آن بخشید، آن طبیب یگانه از نزد او برفت، اما آتشِ مهرش در استخوان یا ریشه او باقی می ماند، یعنی اصل خدایی او یا هر انسان دیگری از روی لطف و مهربانیِ حضرتش در نهاد و ذات انسان پابرجاست و اگر مدتی انسان سرگرم بازیچه های دنیوی شد و از اصل خود دور افتاد اصل و ذات خدایی انسان که در استخوان یا ذات او پا برجا و جاودانه است و با تحول و طلب میتوان این آتش مهر را در بن وریشه خود بار دیگر برافروخته کرد .مولانا میفرماید " بر صدف آید ضرر نی بر گهر "
حالِ دلم ز خالِ تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده ست و ناتوان
خال در ادبیاتِ عرفانی نشانهٔ وحدت و یکی بودنِ ذات و اصلِ انسان با خداوند است، به عبارتی دیگر خداوند با نشان کردنِ انسان بوسیلهٔ خال و نشانِ عشق او را از جنس خود اعلام کرده و در پیمانِ موسوم به الست از انسان نیز تایید این مطلب را گرفت، حال که آن انسانِ دردمند و مایوسِ رو به موت با طلب و سپس حضورِ معشوق یا طبیبِ الهی و با فاتحهای زنده شد، آتشِ اشتیاق برای دیدار و وصل دوباره در دلش زبانه کشیده و هوای بازگشت به اصل خود را دارد و این آتشِ عشق بواسطۀآن خال وطن و اقامتگاهِ دایمِ او می گردد. در مصرع دوم خسته و ناتوان به معنی بیمار و ناتوان است و چشم به معنی نگرش به هستی و جهان بینی آمده است، یک چشم حضرت معشوق انسان را لاهوتی می بیند ود چشم دیگرش ناسوتی، به عبارتی دیگر جانِ اصلیِ انسان که از جنس خداوند یا زندگیست در قالبِ تن و جسم که در این جهانِ فرم بسر میبرد قرار گرفته است، البته که خداوند بر سِرِّ این کار آگاه است، اما انسان که واقعآ خیال و تصمیم یکی شدن با اصل خود را دارد از این نوع نگاه و دیدن بیمار و ناتوان است ، مولانا میفرماید :
هر کسی در عجبی و عجب من این است
کو نگنجد به میان چون به میان می آید ؟
و انسان بخاطر همین شگفتی قرار گرفتن جان بینهایت خداوندی در جسم محدود مادی در تشخیص خود و رفت و برگشتها دچار سرگشتگی شده، از تبدیل سریع و وحدت با خدا ناتوان و علیرغم آتش اشتیاق و حال دل برای بازگشت به وطن اصلی خود ، از این کار بزرگ باز می ماند .
باز نشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که می دهد هیچ ز زندگی نشان ؟
پس از بیماری چشم و ناتوانی از پرواز ناگهانی به جهان معنا و لاهوتی یا سرگشتگی و رفت و بازگشت انسان از جهان معنا به جهان فرم و ماده چارهٔ کار در آبِ دیدگان است، یعنی انسان با درخواست و تضرع و گریه از حضرت حق طلب استمداد و یاری کند تا با لطف و عنایتش حرارت و آتش اشتیاق او آرام گرفته و سپس با کار معنوی بر روی خود که همان عشق ورزی ست به آرامی پرواز به آسمان یکتایی را بیاموزد، انسان زخمی که تا حدودی به عشق زنده شده و اکنون سالک کوی عشق است نگران از غلبهی خرد ایزدی بر هیجان تبدیل سریع به اصل خدایی خود، از آن طبیبِ یگانه درخواست میکند که نبض او را بگیرد تا ببیند آیا با این تفاصیل هنوز نشانی از زندگی در او دیده میشود یا خیر ؟ می ترسد که این آتش در او سرد شود و بار دیگر بمیرد .
آن که مُدام شیشه ام از پی عیش داده است
شیشه ام از چه می برد پیش طبیب هر زمان ؟
مُدام شیشه در اینجا به معنیِ شیشهٔ شراب آمده و اما شیشهٔ مصرع دوم شیشه ای ست که برای آزمایشِ ادرارِ بیمار نزدِ طبیبِ جسمانی کاربرد دارد، پس حافظ از زبان آن خستهٔ دیروز و سالک امروز میفرماید آن طبیبِ یگانه شیشهٔ مُدام یا شراب را از برای عیش واقعی و معالجه او تجویز کرده و به او داده است مدت زمان مصرف آن نیز مادامی که به شفای عاجل نرسیده ادامه دارد و مُدام و پیوسته است، در مصراع دوم ادامه می دهد اما آن طبیب و معشوقِ ازل که آن شیشهٔ مُدام و شرابِ عشق را در الست به همهٔ ما انسانها ارزانی داشته است، اکنون چرا هر زمان و پیوسته شیشه ای را به دستم می دهد تا پیشِ طبیبِ جسمانی ببرم؟ یعنی چرا از درد و رنجِ جسمانی سر و کارم با پزشک و طبیب است؟ درواقع حافظ می فرماید دردهای جسمانی نیز ناشی از این است که انسان آن شیشهٔ مُدام و شرابِ الست را فراموش کرده و از آن نمی نوشد، پسابتدا جان و روحش بیمار می شود و سپس سر و کارش با شیشهٔ ادرار و ویزیتِ دکتر و آزمایشگاه می افتد. پزشک هم کاری نمی تواند بکند جز اینکه چند قرصِ مسکن و آرامبخش تجویز کند که تأثیری کوتاه مدت دارد و در مراجعاتِ بعدی نیز تنها می تواند همان دارو را با دُزی بالاتر تجویز کند.
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا ، نسخه شربتم بخوان
شعر و غزلیاتِ حافظ آبِ زندگی یا همان شرابِ عشق و شیشهٔ مُدام است، پس شخصِ حافظ نیز که خود پیش از این خسته بود از نسخه هایِ طبیبی چون حافظ نتیجه گرفته و با شربتِ غزلهایِ نابش درمان شده است اکنون به سایرِ دردمندان و خستگان نیز پیشنهاد می کند که پزشکانِ این جهانی که بعضاََ خود نیازمندِ درمانند را ترک کن و بیا نسخهٔ شربتِ شفا دهندهٔ طبیبِ عشقی چون حافظ را بخوان و آن را بیازمای تا ببینی چه شفابخش است و معجزه می کند. یعنی از بیماری و دردمندیِ روحی و متعاقبِ آن از بیماری های جسمانیِ خود خلاص می شوی. درواقع حافظ در مصراعِ اول اشاره می کند این غزلیات که شربتی از سویِ طبیبِ ازلی ست پیش از اینکه بر دیگران تأثیر گذارد بر خودِ حافظ مؤثر واقع شده و او را درمان کرده است، تأکیدی دیگر بر اینکه؛
آنکه در طرزِ غزل نکته به حافظ آموخت یارِ شیرین سخنِ نادره گفتارِ من است
ملیکا رضایی در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۰۹ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۷:
به نظر من باید داشته باشه البته شعر به گونه ای هست که مصراع بعدی جواب ش رو داده و سوالی هست که جواب ش اومده پس استفهام انکاری ست ؛پس باید علامت سوال داشته باشه ...
بزرگان نظری دارند بگویند
رها در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۴ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۷:
انتهای مصراع اول بیت یکی مونده به آخر آیا علامت سوال لازم نداره؟
ملیکا رضایی در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۵۸ در پاسخ به nabavar دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدیدکنندگان را:
)):
ملیکا رضایی در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:
مولانا ادعا نکرد او خداست ...
هر انسانی خدایی ست ...
این جواب شما هست ؛نمیدانم چطور این جمله را توضیح دهم؛هرکس به گونه ای اگر این جمله را فهمید ،فهمید ...
خدا عقل را داد به انسان ،هر حسی را و هر توانایی ای را ؛و اختیار به آدمی ،
این انسان بود که این عقل را گسترش داد .
Polestar در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:
خیلی قشنگه
Polestar در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹:
همش یه بیتش مفیده مکن ز غصه شکایت...
بقیش خزعبلات شراب و شرابخوری
متفکر در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:
خداوند خالق ما و همه مخلوقات عالم است و همه این عالم مخلوق خداوند است
عقل می گوید سنخیتی بین خالق و مخلوق نیست چرا که اگر باشد او محدود می شود و محدودیت در خداوند راه ندارد
انسان قطعا و یقینا مثل آفتاب مشخص است که آویزان و نیازمند است و کسی او را می پروراند کودک چگونه رشد می کند؟ قطعا چرخاننده ای او را رشد می دهد که همان پروردگار اوست و همه مخلوقات اینگونه اند.
اگر انسان توان دارد مدفوع و کثافات را از خود دور کند که قادر به این کار نیست پس چگونه ادعا می کند خود خداست یا ...
هیوا در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:
مصراع اول ِ بیت اول یعنی چی؟
ملیکا رضایی در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۵ در پاسخ به امیر دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:
اما به نظر من این نگاهی که شما از آن حرف میزنید هنوزهم هست ...به شکل دیگر
هیوا در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳:
سلام
خون ما خود محل آن دارد/ که بود پیش دوست مقدارش میشه معنیش رو بگین
احمـــدترکمانی در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۰۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
عاقل آن است که اندیشه کند پایان را
هیوا در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۳۷ در پاسخ به ملیکا رضایی دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۲۹۰:
متشکرم
ملیکا رضایی در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۰۴ در پاسخ به متفکر دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:
دقت کنید که هر انسانی خدایی ست ...
روز اول که استاد من (یک معلم میتواند استادی هم باشد برایت ،برخی معلم ها استاد عشق اند ...)این را گفت (همان جمله آغازین حاشیه من را ) و من و بقیه یا نفهمیدیم یا اشتباه فهمیدیم ...
روزها گذشت و سه سال از آن موقع گذشته ...
و بالاخره فهمیدم که هر انسانی خدایی ست ...
کافی به یک بند یا یک جمله یا یک شعر گونه ای دیگر نگاه کرد ...خدای هر کس به رنگ چشمان اوست ؛خدا بی رنگ ست و رنگی از اوست ؛چون آینه که هر رنگی به خود گیرد ...خدا بیرنگ در توست ...همیشه در کنارت ...
...و هر انسانی خدایی ست ...
او خود را خدا ندید ؛اصلا از این شعر این معنی قلمداد نمیشود .
ای کسانی که به حج میروید اکنون کجا هستید ؟معشوق همین جا هست بیایید بیایید ...یعنی چه؟
سالیان دراز به حج میرویم و به گرد آن خانه میگردیم ...ما به گرد خانه میگردیم یا خدا ؟
ما برای خدا به گرد خانه میگردیم ...حال خدای ما هر لحظه گرد ما هست ...
در اینستاگرام متن نوشته شده بود و خوب به یاد ندارم :
به کعبه که میگشتم فهمیدم این من نیستم که به آن میچرخم ...این اوست که به من میچرخد ...
از اینها چه میتوان فهمید ... ؟
طواف کردن جز با عشق چه معنا دارد ...
هر خانه کعبه ای ست ... .
در هر خانه خدایی ست ... .
مولانا خدا را معشوق خطاب کرده ...این غزل مولانا عرفانی ست چون خدا معشوق است و عاشقانه است چون عشق خدا هست ...عرفان و عشق با هم آمیخته شده ...ولی به کفت مولانا این یک عشق است !...آری او مثنوی خود را قرآن میدانست و حق هم داشت !چرا نمیدانست !؟؟
آن دیوان کبیر او که جای جای آن با شعر و آیات قرون و آیات دل مولانا نگاشته شد .... .
عمل حج ...این عمل مقدس ...کمتر کسی چون مولانا توانست خدای را ببیند...
خود مولانا گفت معشوق توهمسایه و دیوار به دیوار ...خدا همین جا هست و از برای او طواف میکنی ...
...گر صورت بی صورت معشوق بببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ...
از هر بیت که میگذری واضح تر میشود !
صورت بی صورت ...خدا هست !خودمیگوید خدا را دیدهام ؛و آنگاه که او ببینی خود تو خدایی هستی ...خود تو کعبه ای هستی ...
چندین بار به آن کعبه مقدس رفتید و هیچ نشد ؛
نه به خدارسیدی و نه خدا دیدی...تنها کافیست که اگر واقعا میخواهی به او برسی بر دل فرود آیی
اگر این کنیم نشانی میخواهیم برای ادامه راه ...نشان خد ا بی نشان است ...نشان خدا چیست ...نمیدانم
آری ...
حج مقدس ست
زیباست
.
.
و هر دل جای خداست که خدای عشق را به انسان داد ...
و اگر خدای دیدی ؛تو خود خدایی استی ،
...
... و هر دل کعبه ای که تو پی در پی به او میگردی ...
ملیکا رضایی در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۳۰ در پاسخ به Ouchen دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:
درود به Quchen
تمام آنچه که درست بود را گفتید :)
احمـــدترکمانی در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۲۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶:
آملی برای این رباعی توضیحاتی دادند که الان خاطرم نیست
ولی کلی بحث شد سر کلاس ایشون راجبع این رباعـــی
ملیکا رضایی در ۵ سال قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۷: