گنجور

حاشیه‌ها

رضا تبار در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰:

معنی ابیات:

1- قدرت یک تار موی تو(تجلی یکی از اسماء الهی)از زلف تو(تجلی اسما و صفات الهی)هزار دل را در بند خود گرفتار کرد.

و راه هزارعاقل و و تدبیر گر را از چهار طرف بست.(از تدبیر برای آن بازماندند.)

2-برای اینکه عاشقان  به بوی نسیم محبوب جان دهند,

گرهی از زلف خود را باز کرد , رایحه ای از عطر ان در همه جا پیچید , (عالم طبیعت را بوجود آورد), و دوباره گیسوی خود را بست.

3-به این دلیل در عشق افراط کردم که معشوق همچون هلال ماه نو (در اول ماههای قمری هلال ماه بقدری باریک و هلالی است که بزحمت دیده میشود و پس از طلوعی موقت دوباره از دیده پنهان می گردد.)

جلوه ای از کمان ابرونشان داد و سپس پنهان شد.

4-ساقی(در اینجا خداوند)شرابهای رنگین خود را(افکار و اندیشه های گوناگون/عشق/محبت/انسانیت...)را در پیاله(دل/وجود انسانها)ریخت.

و ببین که جلوه محبت او به شکل خیال انگیز و حیرت آوری در انواع مختلف درکدو(کاسه سر/پیاله وجود /دل )نقش بسته است.

5-خدایا این چه غمزه (اشاره با چشم و ابرو)است که صراحی(جام می/شیشه شراب)کرد که خون خم(شراب)بجوش امد و راه گلوی شیشه را بست

.(آنچنان از شراب عشق لبریز شدم که بدلیل سرریز شدن آن راه گلوی من بسته شده و امکان سخن گفتن از من گرفته شده است.)

6-مطرب(نوازنده و خواننده /در اینجا استعاره از خداوند)چه نغمه و آهنگی از زندگی را در پرده سماع(پرده شنوایی/رقص و پایکوبی دسته جمعی همراه با شعر و آواز) نواخت

که ما را از خود بیخود کرد(حیرت زده کرد)  بطوریکه  دیگر صدایی از ما در نمی آید.

7-حافظ هر کسی که بخواهد بدون عشق ورزی به  وصال حق(خداوند)برسد(زهی خیال باطل است)

زیرا احرام (لباس) طواف کعبه دل را بدون طهارت(پاک کردن دل) به تن کرده است.

(بدون پاک کردن دل از آلودگیهای نفسانی و بدون عشق ورزی نمی توان به وصال محبوب رسید.)

 

Nariman Farmanfarma در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۱۶ در پاسخ به حمیدرضا ف. دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

کامل، جامع، مختصر. سپاس 

Nariman Farmanfarma در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۱۲ در پاسخ به مصطفی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

رفیق فرمایش شما، هم خالی از لطف نیست، هرچند مستمع چه کسیست ممیز بهتری هست. در عروض هم یکی هستند.( خدا را می‌کرد، لفظ خدا را تکرار می‌کرد.) ولی در خوانش خدایا مسموع‌ تر و از لحاظ معنی خدارا ارجحیت دارد. #خرمشاهی #بهاالدین_خرمشاهی

احسان چراغی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۰ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۹:

بیت هشتم چه ایهام زیبایی دارد

 

به تن چو تار مویت نهی ار دو صد جهان غم

ندهم به هیچ حالی دو جهان به تار مویت

 

«تار مو» در مصرع دوم هم میتواند به معنای ظاهری تار مو باشد (مثل وقت‌هایی که در زندگی روزمره میگوییم یک تار مویت را با دنیا عوض نمیکنم) و هم به معنای «تنِ معشوق» که در مصرع اول به تار مو تشبیهش کرده باشد

فاطمه زندی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۳۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:

درود

شاید که درین دنیا مرگش نبود هرگز

سعدی که تو جان داردبل دوستر از جانت

(سعدی چو تو جان دارد بل دوستر از جانت)

معشوق به جان تشبیه شده است.معنی بیت سزاوار است که سعدی هرگز در این دنیا نمیرد..زیرا تو جانِ سعدی هستی و سعدی تو را بیش از جان دوست دارد...

احسان چراغی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۰:

مصرع اول بیت دوم، «ز هر» نیست، «زهر» هست

رضا تبار در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:

حافط در این ابیات احساس کرده که سرنوشت نیک برای او رقم خورده و اشعار او جاودان خواهد ماند. این احساس را چنین بیان میدارد:

 

1-آن شب قدری(شب نامشخص که در آن شب اتفاقات بزرگ، تصمیم ها و سرنوشت انسانها رقم می خورد)که عارفان و عاشقان به دنبال ان میگردند و نمی دانند کدامین شب است من یافتم (برای حافط اتفاق افتاده ) امشب است،-

- خداوندا این نیکبختی که امشب نصیب من شده تحت تاثیر نیک کدامین ستاره بوده است.

 

2-برای اینکه دست ناسزایان(ظاهر گرایان /مدعیانی که سزاوار نیستند)به گیسوی خداوند (کنایه از راه یابی به حقیقت ) نرسد،- عاشقان واقعی در حلقه ذکر یا رب یا رب گویان دعا می کردند(که دست مدعیان و عاشقان غیر واقعی از این آیین کوتاه شود و نصیب و بهره ای نبرند).

 

3-من عاشق آن چانه زیبا(کنایه از جمال محبوب)هستم که از هر طرف،

- جان صدها هزار دلباخته در طوق غبغب (کنایه از لطافت آن) گرفتار شده است.

 

4-شهسوار من(سوار کار ماهر/کنایه از خداوند) که ماه آینه دار اوست(عکس رخسار او را منعکس می کند)،

- در تجلی آنچنان والا مقام و بلند پروازاست که تاج خورشید بلند آشیان(کنایه از اوج جایگاه خورشید)خاک زیر نعل اسب او(خداوند)است.

 

5-بر چهره جانان عرق (کنایه از شوق و اشتیاق/کمال لطف و صفای خداوند)را ببین که خورشید تند رو،

- با تمامی گرما و تابش که دارد در آرزوی آن عرق هر روز تب می کند.

 

6-من کسی نیستم که لب سرخ فام یار(کنایه از وصال/جان بخشی و روان افزایی)را ترک کنم،

- ای زاهدان ظاهر گرا عذر مرا بپذیرید . آیین و مذهب  من اینگونه است.

 

7-آن لحظه ای که حضرت سلیمان(نماد افراد وارسته  والا مقام در معنویت)سوار بر باد صبا با سرعت می تازد،

- من که مرکبم مور(مورچه) است چگونه می توانم (در طی مسیر حقیقت و رسیدن به مقام والای معنویت با اشخاصی نظیر حضرت سلیمان ) برابری کنم.

 

8-آن کسی که زیر چشم تیر غمزه بر دلم میزند،

- با خنده زیر لب به من جان دوباره می بخشد.

(خداوند با وقوع قضا و اتفاقات مکرر سعی می کند دلبستگی های کاذب را در دل های انسانها بمیراند و انان را به خدا زنده کند.زیرا هیچ چیز نباید بجای خدا در دلها قرار گیرد .)

 

9-ازمنقار(نوک)قلم من آب حیات (جاودانگی)و زندگی می چکد،

- زاغ (مرکب) کلک( قلم) من با نام خداوند چه مسلک ارزشمندی دارد.

(حافظ بی پرده  می گوید که با اشعارش که سرشار از عشق به خداوند است  به مقام جاودانگی خواهد رسید.)

 

رضا تبار در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:

مخاطب در این غزل نامشخص است .شاید گلایه از شخصی مقتدر(مثل پادشاه یا ....) است که حافظ  در دوره او ابتدا احساس راحتی میکرده و با او دوستی و مراوده ای داشته ولی بواسطه وسوسه خناسان و دشمنان بین انها  رنجش و کدورت ایجاد شده است.حافظ این دوران را با طبعی شاعرانه اینچنین بیان کرده است:

1- وقتی خداوند تصویر ابروی  تو را بر چهره ات نشاند

گشایش کار ما را هم در اختیار اشارات ابروی تو گذاشت.

2-وقتی دست زمانه شال زرین(صدارت) بر کمر تو می پیچید

من و هزاران اندام سرو مانند(آزاده) را در چمن(دنیا)به خاک نشاند.

3-وقتی نسیم خوشبوی گل در هوای تو وزید(با اراده تو همسو شد)

گره از کار ما گشود و دهان غنچه را به نسیم باز کرد(سبب آسودگی ما شد)

4-گردش فلک(روزگار/قضای الهی /سرنوشت)مرا اسیر و گرفتار تو کرد

ولی خواسته و رضایت من چه سودی دارد وقتی سر رشته کار در دستان توقرار دارد.

5-دل من با گیسوی گره گشای تو پیمان دوستی بسته است

پس دل مرا مثل نافه(آهو) پرخون و گره نزن

6-ای بوی خوش وصال معشوق, اگر بر من می وزیدی تو خود وصال دیگری بودی

خطای دل مرا ببین که به وفای تو امیدوار شد.

7-از دست ستم تو گفتم که از این شهر خواهم رفت

 خنده ای کرد و گفت حافط چه کسی پایت را بسته است؟

 

 

روح اله نجفی زاده در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۹ - در بیان آنک ثواب عمل عاشق از حق هم حق است:

الله اکبر از این زیبایی.   من مدتها مانده بودم که چرا میگوید.  ادب از که آموختی گفت از بی ادبان.  که به صد بهتر شناخت.   الله اکبر

 

 

 

 

 

محسن جهان در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۲:

تفسیر ابیات ۱ و ۲ :

می‌فرماید: جان و وجودم از این منیت و خودستایی آزاد شد در حالیکه روحم مست و مدهوش و در گرو آن باشنده فضای لایزال شده است.
آفرین بر آن موجودی که ناگهان در عین عدم در او جان دمیده شد و از فرش به عرش تعالی یافت.

جواد کرمی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۱۰ در پاسخ به سید علیرضا حسینی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:

با سلام، به نظر می رسد با توجه به اصالت عشق نزد وی و ارادت حضرتش به مقام عشق ، توفیر در مفهوم جان و دل بازی در راه عشق و تغییر است و لا غیر ...

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم 

از بخت شکر دارم و از روزگار  هم

دیدار یعنی رسیدن به حضور، پس حافظ گنجِ حضورِ خود یا هر انسانِ عاشقِ بحضور رسیده ای را با بوسیدنِ لبِ معشوق و در آغوش گرفتن یا یکی شدن و یگانگی با حضرتِ دوست توصیف می کند، بوسیدن لب یار کنایه از کامیابی و لذتی ست که سالک عاشق از این حضور و دیدار برخوردار  میشود، عرفا  از نماد و استعاره هایی که ذهن ما در مقامِ مقایسه میتواند بهتر و سریعتر مفهوم مورد نظر شان را درک و تصور کند بهره می‌برند تا مفاهیمِ عالیِ معرفتی را برای ما تصویر سازی کنند که در اینجا بوس و کنار از آن جمله کنایه ها هستند، در مصرعِ دوم حافظ یا سالک باید قانون جبران را رعایت کرده و از دو عاملی که بدون آنها  این حضور و دیدار میسر نمیشود شکرگزاری و قدردانی کند ، ابتدا بخت و شانس یا به عبارتی تقدیر الهی ست که حافظ و یا سالک را با ارتباط یا حادثه ای و یا آشنایی با عارفی و یا شنیدن شعری عارفانه نسبت به چنین احوالاتی برانگیخته می کند ،( همه انسانها  به دلیل‌ ذات خدایی شان کم و بیش اینگونه سروش های غیبی را دریافت می کنند )و دیگری شکر از مساعدت و همکاری روزگار یا کائنات و کل هستی، که خداوند مساعدتِ روزگار را برای سالک راه عاشقی تضمین نموده و حافظ نیز قدردانِ اوست برای فرمانِ این مساعدت بمنظورِ رسیدن به حضور و دیدارِ حضرتش، اما شکرگزاری نیز تنها به لفظ و بیان نبوده و بلکه سعیِ عرفا برای انتقال مفاهیمِ عرفانی شُکر و قدردانیِ حقیقی میباشد.

زاهد برو که طالع اگر طالعِ من است 

جامم بدست باشد و زلفِ نگار هم 

طالع و سرنوشتِ همهٔ انسان‌ها  یکسان است یعنی مقرر شده در این جهان حضور یابند تا گنجِ پنهان خداوند توسط آنها آشکار شود پس اگر حافظ به طالعِ خود می‌بالد به این معنی نیست که بخت با دیگران یار نبوده و فقط به برگزیدگان عنایت و توجه دارد به همین جهت حافظ "طالعِ من" را بکار می برد، اکنون که طالعِ حافظ یا هر انسانی چنین رقم خورده است که بحضور رسیده و دیدارِ یار برای وی میسر شود تنها کاری که وظیفه‌ی اوست و باید به انجام رساند گرفتنِ جام در دست و طلب از آن یگانه ساقیِ هستی که با میِ ناب و زندگی بخشِ خود پیوسته آنرا پر کند، زاهد می تواند زاهدِ درونی یا خویشتنِ کاذبش باشد و یا بیرونی و همان زاهدانی که می شناسیم، پس حافظ خطاب به زاهدی که چنین توصیفاتی را بر نمی تابد از او می خواهد که دست از سرش برداشته و پیِ کارِ خود رود، زیرا که اگر طالع، آن طالعی ست که حافظ‌ با لطف و عنایتِ خداوند در شیوهٔ رندی برای خود رقم زده است، امکانِ بهرمندیِ همزمان از جامِ شرابِ عشق و معرفت و هم زلفِ نگار میسر است، زلف در اینجا می تواند مواهب و جذابیت های این جهانی باشد و در دست گرفتنِ "زلفِ نگار هم "یعنی که انسانِ عاشقی چون حافظ رندانه می تواند علاوه بر دریافتِ شرابِ عشق از عالمِ معنا، از دیگر مواهب و نعمتهایِ این جهانی نیز بهرمند شود، و قرار نیست تارکِ دنیا شده و با گوشهٔ گیری و بریدن از خلق، خود را از یک زندگیِ مرفه و لذاتِ دنیوی محروم کرده و به ریاضت بپردازد. عرفان و عاشقیِ حافظ بسیار به عرفانِ مولانا می ماند چرا که او نیز در بیتی که شهرهٔ آفاق است می فرماید؛ 

یک دست جامِ باده و یک دست زلفِ یار      رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست

ما عیبِ کس به مستی و رندی نمی کنیم 

لعلِ بتان خوش است و میِ خوشگوار هم 

واژه رند را عرفای بزرگ دیگری نیز  بکار برده اند و حافظ بیشتر از سایرین و با معانی عمیقتر از این واژهٔ کاربردی برای توصیفِ انسانِ خردمند، وارسته و زیرک بهره برده است ، مستیِ موردِ نظرِ حافظ نیز مستیِ مدام و پیوسته است و نه مست شدن به شراب و چیزهای گذرا که لختی بیش نمی پایند، پس حافظ می‌فرماید اگر می بینید که انسانِ عاشق و رند در مستی دایم بسر می برد جای عیب جویی و سرزنش نیست یعنی حتی بر هر انسانی فرض و لازم است که مستی و رندی را پیشه و کار اصلی خود در جهان قرار دهد ، بوسیدن لب معشوق (کنایه از لحظه وصل)  خوشی و لذت وافری دارد که توصیف شدنی نیست همچنین شرابی که خداوند یا زندگی در جام و ظرفِ وجودیِ انسان می ریزد خوشگوار است یعنی شرابی ست که عاشق با اشتیاق می نوشد و مانند شراب های دنیوی نه تلخ است و نه تند، شرابی که خوشگوارِ خوش بوده و سرانجامِ نوشیدنش نیکبختیِ ابدی ست، اما چنانچه در بیتِ قبل نیز به آن اشاره شد مذهب و شیوهٔ رندیِ حافظ مانندِ عرفانِ عارفانی چون جُنیدِ بغدادی نیست که خود را از نعمتهایِ این جهان محروم کند، در کنجی خزیده و ریاضت کشد، چنانچه نقل کرده اند او حتی آب را در آفتاب قرار می داد و سپس می نوشید تا مبادا از خنکیِ آن لذتی ببرد، اما حافظ در عینِ طلبِ شرابِ خوشگوارِ عشق و معرفت، از کامیابیِ لعل یا قرمزیِ لبِ بُتان و زیبا رویانِ این جهان نیز چشم پوشی نمی کند و تضادی در برخورداریِ همزمان از آن شرابِ عشق و عشقهایِ این جهانی و یا دیگر مواهب و لذاتِ دنیوی نمی بیند، و چه بسا سالکِ عاشقی که از آن میِ خوشگوار می نوشد لذتِ لعلِ بُتان در این جهان را نیز بهتر درک کرده و قدر می داند. چنانچه در غزلی دیگر می‌فرماید؛ 

ز میوه هایِ بهشتی چه ذوق دریابد؟    کسی که سیبِ زنخدانِ شاهدی نگزید

ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند 

از مِی جهان پر است و بُتِ  میگسار هم 

محتسب در اینجا یعنی محاسبه گر یا همان زاهدی که در بیت ماقبل ذکر آن رفت، که می تواند خویشتنِ کاذب و ذهنیِ انسانِ هم هویت شده با باورهای مذهبی خود باشد که سود حاصل از انجام مناسک دینی خود را محاسبه  کرده و رؤیای پاداش یا بهشت را در سر می پروراند، چنانچه انسانِ دلبسته به مادیات و تعلقاتِ ذهنی نیز از مقام و اعتبارات دنیوی و ثروتِ خود توقع خوشبختی و کامیابی دارد، اما حافظ که زاهد درون و محتسب مآب خود را جواب کرده و از او خواسته که زحمت را کم کند، به خود و چنین انسانهایِ عاشق و رند و زیرکی بشارت میدهد که با رفتنِ محتسب، اکنون که به اصل خدایی خود زنده شده و خدایِ حقیقی را در جای جایِ این هستی مشاهده میکنند، پس‌بشارت باد بر آنان چرا که اکنون با آسودگی می توانند از مواهب و زیبایی هایِ این جهانی نیز لذتی حقیقی ببرند، جهان پُر است از مِی یا نعمتهای بیشمارِ خداوندی که برای بهرمندیِ انسان آفریده شده اند و همچنین پُر است از بُتانی که آنان نیز میگسار هستند و مستِ جلوه هایِ خداوند در این جهان. درواقع حافظ می فرماید عاشقانی که به عشق یا خداوند زنده شدند با ارتعاش عشق بر بُتان و زیبا رویان، آنان را نه بصورتِ جسم و زیباییِ ظاهر، بلکه از جنسِ خداوند می بینند که آنان نیز قابلیتِ مستِ شدن به مِیِ الست را دارند و در اینصورت است که انسانِ عاشق در کنارِ بُت و معشوقِ این جهانی می تواند به سعادتمندی و خوشبختیِ حقیقی در این جهان نیز دست یابد. همچنین جهان پُر است از مِی هایی همچون؛ جوانی، رخسار و اندامِ قوی و زیبایِ انسان، همسر، فرزندان، ثروت، خانهٔ بزرگ و زیبا، اتومبیلِ لوکس، قدرت و مقامِ دنیوی و امثالهم که همگی بُتهایِ این جهانی هستند و انسان می تواند با شرطی که حافظ در انتها به آن می پردازد از مِی و شرابِ آنها بهرمند شده و لذتشان را ببرد.

خاطر به دستِ تفرقه  دادن نه زیرکی ست 

مجموعه‌ای  بخواه و صراحی بیار هم 

تفرقه یعنی جدایی و دو دیدن، همانطور که زاهد در خاطرِ خود گمان می برد او در یک سوی قرار دارد و خداوند در سوی دیگر و او را مکلف به کارهایی کرده است که اگر انجام دهد پاداش بهشت نصیبِ  وی خواهد شد و گر نه با شدیدترین شکل ممکن مجازات می گردد، و این یعنی خدایی ذهنی که حافظ میفرماید این تفرقه نشانگرِ خرد و زیرکیِ زاهدِ محاسبه گر نیست و بلکه مجموعه ذکر شده در بیت قبل، یعنی بُتان و جمیعِ زیبایی هایِ جهانِ مادی که کل هستی را در بر میگیرد خدای حقیقی ست که با شناخت و عشق ورزی به آن، انسان میتواند مانند خضر سبز و جاودانه شده، به خوشبختی ابدی دست یابد، پس انسانِ رند و آزاده باید اینچنین جهان بینی را از خداوند بخواهد و ضمنِ اینکه صراحی به همراه می آورَد تا از می و شراب ایزدی برخوردار شود، بتانِ این جهانی از هر نوعش را نیز جلوه ای از جلوه هایِ خداوند ببیند و این همان رسیدن به مجموع یا وحدتِ وجود است و اَنَ الحقی که حلاج از آن دم می زد. امروزه برخی چنین خدایی را همان خدایِ اسپینوزا  تصور می کنند که می گفت طبیعت و جهان همان خداست، و البته که خدایِ مجموعه ای که عارفان و حلاج و بایزیدِ بسطامی  از آن دَم می زنند خدایی دیگر است و جهان با همهٔ بُتان و زیبایی های زلف تنها جلوه ای از تنها "یک فروغِ رُخِ ساقی ست که در جام افتاد" .

بر خاکیانِ عشق فشان جرعه لبش

تا خاک لعل گون شود و مشکبار  هم 

منظور از خاکیان همه انسان‌ها و موجوداتِ جهان فرم است و عشق یعنی خداوند یا هستیِ مطلق، جرعهٔ لبش به معنی  پیغام هایی هستند که از لبِ حضرت معشوق به منظور تغییر نگرش انسان از دیدِ مادی به جهان‌ بینیِ الهی پیش از این توسط اولیای خدا و بزرگان به جهانیان نازل شده و جرعه های شرابی ست که ساقیِ هستی همواره در صراحی عرفا و انسانهایی که  به دیدار حضرتش زنده می شوند می ریزد. پس حافظ در ادامه بیت قبل می‌فرماید اکنون که سالکِ کوی عشق زاهد و محتسب را از درون خود بیرون رانده و خداوند را در مجموع جستجو می کند و نه در تفرقه و جدایی، پس چنین انسانی به مقام بالای عرفانی رسیده و میتواند پیغامهایِ عالم معنا را که جرعه ای از لب حضرتش میباشند نثار خاکیان  یا زمینیان کند ، مولانا  نیز در این رابطه میفرماید  :

متصل شدن چون دلت با آن عدن      هین بگو مهراس از خالی شدن 

امر قل زین آمدش کای راستین        کم نخواهد شد بگو ، دریاست این 

انصتو یعنی که آبت را به لاغ         هین تلف کم کن که لب خشک است باغ

 یعنی انسان تا پیش از آنکه دید خود به هستی را تغییر نداده و خداوند را در جمع ببیند و نه در فرد، و مادامی که جهان را زیبا و عاشقانه ننگرد پس انسانِ زیرک و خردمندی نبوده و شایستهٔ راهنماییِ دیگران نیست و بفرمودهٔ مولانا خود وی خشک لب و تشنه تر از دیگران است و بهتر است خاموش باشد، حافظ میفرماید اما عارفی که به مُقام رسیده و صراحی در دست منتظرِ شرابِ ایزدی ست و بُتان یا زیبایی هایِ این جهان از هر نوعش را نیز جدای از خداوند یا هستیِ کُل نمی بیند و به آنها عشق می ورزد میتواند پس از دریافت آن آب حیات، جرعه ای نیز بر خاکیان فشاند یا پراکنده کند تا خاکیان و انسانهای با دید جسمی و مادی نیز لعل گون شوند یعنی به عشق زنده شوند و این کاری ست که لسان الغیب با شرابی که از عالم غیب دریافت می کند و در قالبِ غزلهای عرشی خود می ریزد کار رابه انجام رسانیده و علاوه بر فشاندنِ عشق در جهان، جویندگانِ عشق را مُشکبار هم میکند تا عطرِ دل‌انگیز و مُشک وار آنان به جهان ساتع شود واین همان شُکری ست که در بیت مطلع غزل به آن اشاره شد . 

آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین 

خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم 

آن شد یعنی گذشت آن زمان، و چشم بد یعنی نگاه و جهان بینیِ ذهنی و زمینیِ برآمده از زاهد درونیِ انسان که همواره نگران است تا دیگرانی که آنان را خصم و دشمن می بیند بر باورها و اعتقادات  مذهبی یا سیاسی او تاثیر نگذاشته و آن باورهای عاریتی را از وی نگیرند و به همین جهت ستیزه کرده و بر اعتقاداتِ خود متعصبانه پافشاری میکند، پس حافظ میفرماید انسانی که خصم خود یعنی زاهد و محتسب  درونی خود را شناسایی و مرخص کرده روزگاری نو برای او آغاز شده است، دورانی که با نگاهِ بد به جهان هستی می نگریست سپری شده و این چشم یا دیدِ بد به جهان است که انسان همه کس و همه چیز را دشمن و خصم دیده و پیوسته آنها را در کمینِ خود برای ربودن چیزهای با ارزش این جهانی و یا صدمه زدن به اعتقاداتش می بیند غافل از اینکه خصمِ واقعی در درون هر انسانی نهفته که دارایی و گنجِ حضورش را به یغما میبرد، پس انسانی که از زاهدِ محتسب مآب یا خویشتنِ کاذبش که دشمنِ حقیقی او محسوب  میشوند رهایی یافته است در می یابد که سرشک یا غمهای فراوان مرتبط با چیزهایی مانند پول ، مقام، شهرت و اعتبار، اعتقاداتِ عاریتیِ مذهبی و غیر مذهبی و هر چیزِ دیگری که انسان سعادتمندیِ خود را از آنها طلب میکند نیز از کنار (میان ) رفته است و عارف کمترین نگرانی از بود و نبود آن چیزها نداشته ،سرشک و غم هیچ راهی به دل و مرکزش ندارد .

چون کائنات جمله به بوی تو زنده اند 

ای آفتاب ، سایه زما بر مدار هم 

پس عارف با خصوصیات ذکر شده در ابیات قبل که به خداوند زنده شده و تمایزی بین او و عشق یا بتان وجود ندارد با جرعه افشانی به کل هستی، جهان یا کائنات نیز به بوی مُشکینِ وی زنده میشوند، برکاتِ دیدارِ حضرت دوست یا رسیدن به حضورِ حتی یک انسان نصیبِ کلِ هستی نیز میگردد همانطور  که بزرگان و عارفانی مانند عطار ، فردوسی ، مولانا  و حافظ در گوشه گوشه جهان تاثیر خود را داشته و تا ابد خواهند داشت و نه تنها انسانها، بلکه کلِ هستی از این بویِ مشک برخوردار خواهند شد ، پس حافظ که در  چنین انسانی عشق یا هستی و خدا یا آفتابی را می بیند که جهانی از پرتو نور و گرمای او میتوانند بهرمند شوند میخواهد و تمنا میکند که سایه اش را از سر ما انسانهای خشک لب و تشنه بر ندارد، یعنی ما  بایستی خود را  زیر سایه چنین بزرگانی قرار داده و با بکارگیری آموزش هایشان از وجود سبزشان بهره ببریم . 

چون آب روی لاله و گل فیض حسن توست 

ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم 

لاله نمادِ عشق است که در ذاتِ هستی نهفته و گُل نماد انسان است که آب رویِ این دو بواسطه فیضِ حُسن و زیباییِ حضرت معشوق است، هستی بدون عشق و همچنین انسانِ بدون آب رو یا ذاتِ خدایی اش که لاله هم محسوب میشود نچیزی هستنند در زمره فنا و نیستی، پس حافظ دست به دعا برداشته و از حضرت حق میخواهد تا او که ابر لطف و رحمت است هرچه بیشتر  بر او و همه اهل زمین و خاکیان ببارد تا انسانهای مرده نیز به مانند گلها و گیاهان تشنه به آب زنده شده و رشد و تعالی  یابند .

حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس 

و از انتصاف آصف جم اقتدار هم 

اما نکتهٔ مهمِ دیگری هست که از نگاهِ عاشق نباید از آن غفلت کرد اسارتِ انسان در زلف یا جذابیت و زیبایی هایِ این جهانی و جلوه هایِ خداوند در  زمین است، پس حافظ خود را مثال زده و با فروتنی می فرماید حافظ دلبسته و اسیرِ بُتان و زیبایی ها و جذابیت هایِ ز لف شد، پس باید از انتقامِ خداوند بترسد و همچنین از انتصافِ آصفِ دوران که اقتدارش همچون آصفِ وزیرِ جمشید است. انتصاف یعنی داد خواه و جم در اینجا جمشید است که به باورِ بسیاری همان سلیمانِ نبی ست و آصفِ جم یعنی همان وزیرِ مقتدر و دانشمندِ حضرت سلیمان. یعنی اگر انسانی حتی سالک و عارف باشد می تواند از زیبایی ها و بتان و مواهبِ این جهانی بهرمند شود بشرطِ اینکه در دستی جامِ شرابِ خوشگوارِ عشق را بگیرد و در دستِ دیگر زلفِ معشوق را، اما اگر بخواهد دلبسته و اسیرِ زلف یا بتان و زیبایی هایِ زلفِ معشوقِ ازلی شود بت پرست خواهد بود و غیرتِ حضرتش تاب نیاورده، دمار از روزگارش در می آورد و چه بسا که این کار را به آصفِ دوران بسپارد، یعنی انسان نمی داند که از کجا می خورد، پس بهتر است اسیر و وابستهٔ چیزهایِ این جهانی نشود. حافظ در غزل و بیتی دیگر می فرماید؛ 

در مذهبِ ما باده حلال است ولیکن    بی رویِ تو ای سروِ گُل اندام حرام است

و در غزلِ مورد بحث نیز حافظ برخورداریِ بدونِ ترسِ انسان از مواهب و زیبایی هایِ زلف را منوط به نوشیدنِ شرابِ عشق و دیدارِ و بوس و کنارِ معشوقِ ازل می داند.

این بیت درواقع بیتِ تخلص و پایانیِ غزل است، و هر آنچه پس از این بیت آمده الحاقی و مدح است.

رضا تبار در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:

معنی ابیات:

1-ای واعظ(نصیحت کننده /در اینجا کسی که خود به حقیقت نرسیده و عملا به مردم دروغ می گوید تا به گمان خود آنها را به راه راست هدایت کند) به دنبال کار خود برو!این چه داد و فریادیست که می کنی؟!

دل من از راه(زهد و تقوای خشک و از روی ترس و وحشت)روی گردانیده(و راه عشق به خدا را در پیش گرفته است)برای دل تو چه اتفاقی افتاده است؟!

2- در این بین که (گفته می شود) خداوند مخلوقات را از هیچ(عدم) افرید

نکته باریکی (دقیق)  وجود دارد  که هیچ مخلوقی انرا حل نکرده است/ رابطه انسان و محبوب ازلی رابطه ای بس دقیق است که هیچ کس نمی تواند انرا توصیف کند (مگر طعم آنرا چشیده باشد) .

( بین بود و نبود عالم واسطه ای نیست که بگوییم خدا عالم را ازعدم یا هیج آفرید بلکه عالم ظهور و تجلی خداوند است و خداوند همیشه بوده است )

3-تا من به وصال آن معشوق ازلی نرسم

همه نصیحت های عالم در گوش من بادی بیش نیست.

4-گدای(نیازمند)کوی تو از هشت بهشت بی نیاز است(چه رسد به دنیا)

کسی که در بند عشق تو باشد از اسارت هر دو عالم دنیا و اخرت آزاد است.

5-اگر مستی(از عشق الهی) انسان وارسته را خراب می کند(بیخود از خود می کند)ولی

اساس انسان از همین خراب شدن (از خود و آباد شدن با خدا) است.

6-ای دل از سختی راه عشق و فراق یار ناله نکن

این قسمت تو( که به ظاهر جور و ستم است)از نظر خداوند اقتضای عدالت است.

7-حافظ نیازی به افسانه و فسون(سخن ساحران برای فریفتن مردم) نیست

زیرا افسانه و و فسون بسیاری را در یادم دارم(باید به واقعیت ها توجه کرد تا از توهمات دنیا عبور کرد)

 

 

قطره در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۲۵ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۲:

مفهوم کلی شعر:  افتادن در مسیر عشق و خارج شدن از طریق زهاد. 

قطره در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

مفهوم کلی: توصیف معشوق و در کمند صید او اسیر شدن. واینکه بخت و اقبالی می خواهد تا مورد صید قرار بگیری. 

قطره در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۵۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:

پیام این شعر ، گذر عمر و بی ارزشی دنیا است. و توصیه به افتادن در مسیر عشق دارد. 

قطره در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۲ - سبب عداوت عام و بیگانه زیستن ایشان به اولیاء خدا کی بحقشان می‌خوانند و با آب حیات ابدی:

رهایی از تعلقات و قرارگرفتن در مسیر عشق و متعهد بودن به آن. 

Mahmood Shams در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:

دوست گرامی درویش عزیز بنده ام از دنبال کننده های جناب ساقی هستم و لذت می برم از معنی و تفسیر و دانش ادبی و تاریخی ایشون و دوستان دیگر و نیز همچنین از دوست گرامی برگ بی برگی و تفسیر عرفانی این غزل زیبا و از هر دو عزیز بزرگوار و فرهیخته سپاسگزارم  ، اما با احترام با نظر شما و حاشیه ای که نوشتید مخالف هستم و نوعی خشم و ناراحتی با تمسخر از کلام شما برداشت کردم در مورد اعتقادات مذهبی و تفسیر عرفانی که با خرافات یکی کردید ، دوست عزیز شخصی دانش و سواد ادبی دارد و در زمینه ادبیات مطالعه داشته و شخص دیگری در زمینه ادبیات عرفانی و فلسفه  ( البته منظورم این دو عزیز نیستند ) و هر کسی از دید و نگاه خود با توجه به دانش و مطالعاتی که داشته معنی و تفسیر می کند و اکثر حافظ پژوهان و اساتید ادبیات بر این باورند و مقاله و کتاب نوشته اند که شعر حضرت حافظ دارای ایهام و ابهام هست و این از ویژگی های شعر حافظ ، در همین سایت هم دیدم جناب ساقی بیتی را عارفانه معنی و تفسیر کردند ،  حضرت  در غزلی می ،‌ ساقی ، میکده و ... به معنی لغوی و ساده خود کلمه بهره بردند و در بیت یا غزلی دیگر به معنی عرفانی و آسمانی کلمه و اکثر غزلیات دوپهلو هستند و همین ویژگی باعث شده که از افراد عوام و معمولی و اشخاص شراب خوار و بی قید و بند ، تا علما و اساتید عرفان و فلسفه و بسیاری از روحانیون و افراد مذهبی از دوستداران و عاشقان حافظ باشند ، شعر حضرت حافظ تلفیقی از عرفان حضرت مولانا ، عطار ، سنایی و عاشقانه هایی از حضرت سعدی و خیام و ....... پس هر تفسیر و هر برداشتی نه میشه گفت قطعا درست نه میشه گفت غلط و هر کسی می تونه با توجه به دانش و مطالعاتی که داشته در زمینه ادبیات ، تاریخ ، فلسفه و عرفان برداشت و درک متفاوتی داشته باشه ، چنان که خود حضرت بارها از مذهب و قرآن و دعا و نماز ، خدا ، قیامت و ...‌ و نیز از می ، میخانه و ساقی ، شراب و ..... استفاده کردند یک بیت عاشقانه و زمینی و در بیت دیگر در همان غزل عارفانه و آسمانی ، پس ما نه حق قضاوت داریم نه تسمخر چه در مورد حضرت حافظ یا  افراد جامعه که دوست دارند با نگاه و اندیشه و دانش خود برداشت و فهم کنند  ، به قول خود حضرت که می فرمایند تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند / به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

نیما در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:

حمید عزیز. شاید دیر شده باشد اما بهر حال ,

کن (با ضمه بخوانید) یعنی«باش» در عربی و اشاره به آیه ای دارد که خداوند وقتی میخواهد چیزی بیافریند میگوید باش و باشنده میشود.

نیما در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:

چقدر ناصواب که وقتی نمی فهمیم یا با افکار قالبی مان چیزی سازگار نمی آید طبال وار وعظ می کنیم و این شراب ناب را از غزل های کم ارزش می‌خوانیم و قبل از آشنایی با شمس.

نازنینان توجه بفرمایند که مولانا قبل از ۴۰ سالگی و قبل از دیدن شمس شعری نسرود.

۱
۱۶۰۳
۱۶۰۴
۱۶۰۵
۱۶۰۶
۱۶۰۷
۵۸۱۰